Silent Hill Game Community (خلاصه داستان در پست اول)

انتخاب شما برای شخصیت محوری داستان برای قسمت بعد؟


  • مجموع رای دهنده‌ها
    98

Silent Dream

In madness you dwell
کاربر سایت
Jan 3, 2010
1,826
نام
Amir
sh1.png
خلاصه‌ی داستان سری بازیهای سایلنت هیل
مقدمه:

«Silent Hill» نامی برای یک بازی رایانه‌ای است که در سال 1999 و توسط شرکت Konami برای کنسول PS1 عرضه شد. از همان ابتدا مشخص بود که این نام، پتانسیل تبدیل شدن به یک فرانچایز بزرگ را دارد. داستانی فوق‌العاده غنی، مبهم و عمیق در ژانری به نسبت نوپا. همین غنی و مبهم بودن داستان، Konami را وادار ساخت تا در کتاب راهنمای قسمت سوم بازی (Silent Hill 3 Official Complete Guide) بخشی را با نام Lost Memories قرار بدهد. اما همین عنصر داستان،‌تبدیل به تیغی دو دم شد؛ از یک سو یکی از اصلی‌ترین دلایل علاقه‌ی دیوانه‌وار طرفدارانش و از سوی دیگر، پاشنه آشیل عنوان در جذب مخاطبان جدید. شماره‌ی 2 بازی در سال 2001، شماره 3 در سال 2003 ، شماره‌ی 4 در سال 2004 ، Silent Hill: Homecoming در سال 2008 عرضه شدند. اما از لحاظ خط داستانی، شماره‌های 2 و 4 و Homecoming (به نوعی) مجزا بودند و فقط شماره 3 در ادامه‌ی شماره اول عرضه شد. در متن حاضر سعی شده است خلاصه‌ای کوتاه از شماره‌های منتشر شده ارائه شود تا عزیزانی که تازه به جمع ساکنان سایلنت هیل می‌پیوندند، بتوانند راحت‌تر با این عنوان رابطه بر قرار کنند. لازم به یادآوری است که این متن به معنی واقعی کلمه، اسپویلر است.


داستان کامل و تحلیل سایلنت هیل 1 به صورت ویدیویی


163949 163950

داستان سایلت هیل 1 را به صورت ویدیویی در یوتوب مشاهده کنید​



داستان کامل و تحلیل سایلنت هیل 2 به صورت ویدیویی


163952 172258

داستان سایلت هیل 2 را به صورت ویدیویی در یوتوب مشاهده کنید​


نویسنده ای به نام Harry Mason و همسرش در حین عبور از یک جاده، نوزادی را یافته و نام او را شریل می‌گذارند. چهار سال بعد همسر هری فوت می‌کند. سه سال پس از فوت همسرش، هری بنا به دلایلی تصمیم می‌گیرد با شریل به شهری که وی را در نزدیکی آن یافته بودند سفر کند. شب هنگام، در جاده‌ی کنار شهر، پلیسی موتورسوار از کنار آنها عبور کرده و توجه هری را جلب می کند. اندکی جلوتر، هری متوجه موتور پلیسی میشود که بدون سرنشین در کنار جاده افتاده در همین حین، در روبروی خود دختری را وسط جاده می‌بیند. برای اجتناب از تصادف با او، دیوانه‌وار فرمان را می چرخاند. اما ماشین منحرف شده و به دره‌ی کناری سقوط می‌کند. هری پس از به هوش آمدن، متوجه غیبت شریل می‌شود. در حین جستجو، شبح شریل را می‌بیند و به دنبال او می‌دود. در انتهای معبری تنگ، ناگهان همه‌چیز در تاریکی فرو می‌رود و چهره آنجا تغییر می‌کند. هری مصمم ادامه ‌می‌دهد اما در اثر حمله‌ی چند موجود هیولا مانند به حالت مرگ روی زمین می‌افتد.
وقتی هری بعد از آن حادثه در کافه ای بیدار می‌شود، با همان پلیس روبرو می‌شود. آنها با هم از اتفاقات عجیب شهر و حالت غیرعادی آن سخن می‌گویند. پلیس Cybil Bennet‌ نام دارد و به هری در یافتن شریل کمک می‌کند. حالت عادی شهر اینگونه است: خالی از سکنه، فرو رفته در مه، محصور شده توسط دره‌های عمیق و پر از هیولا. اما در حالت غیر عادی به تمامی این موارد تاریکی مطلق تکه گوشت های آویزان از در و دیوار سکوتی مرگبارتر هم اضافه میشود . هری در جستجوی شریل به مکان‌های زیادی از شهر مراجعه می‌کند: مدرسه، کلیسا، بیمارستان، فاضلاب، پارک تفریحی و در بعضی از آنها با شخصیت‌هایی آشنا می‌شود. با پیرزن عجیبی به نام Dahlia Gillespie در کلیسا، دکتر Michael Kaufmann و پرستاری به نام Lisa Garland در بیمارستان. همچنین مرتب شبح دختری را می‌بیند که باعث تصادف او شده بود به نام Alessa. دالیا اطلاعات زیادی درباره‌ی هری و شهر دارد دکتر کافمن و لیزا هم هر کدام مطالب جدیدی به اطلاعات هری اضافه میکنند. در طول بازی اطلاعات زیادی از شهر به دست می‌آوریم خواه از لابلای روزنامه‌های باطله و کتاب‌ها و خواه از این شخصیت‌ها. شهر مکانی نفرین شده بوده و در سال‌های جنگ‌های داخلی، اعدام‌های زیادی در زندان آن صورت گرفته است. شهر قدمت زیادی دارد و قرن‌ها قبل، بومیان ساکن آنجا بودند. از همان زمان، آیینی شیطانی در شهر رواج داشته است. در سده‌های اخیر، پس از سکونت مهاجران در شهر، تلفیقی از آیین باستانی شهر با آیین‌های مهاجران پدید می‌آید که با نام The Order شناخته می‌شود. پیروان و سردمداران این فرقه اعتقادات عجیب و خطرناکی‌ دارند. این فرقه به سه شاخه‌ی اصلی تقسیم می‌شود که یکی از آنها «مادر مقدس» می‌باشد. در راس این شاخه دالیا قرار دارد که آلسا دختر وی است. این فرقه به خدایی اعتقاد دارد که باید در روی زمین متولد شده سپس بهشت موعود فرقه را بنا کند. بر اساس مدارک به دست آمده، این خدا یک بار متولد شده و مرده است و حال باید برای بار دوم متولد یا فراخوانده شود. دالیا متوجه می‌شود که مشخصات دختر وی، آلسا، با مشخصات مادر خدا که در متون قدیمی پیش‌بینی شده هم‌خوانی دارد پس او را تربیت می‌کند تا مراسم تولد را انجام دهد. در این مراسم، باید مادر خدا سوزانده شود. مراسم در سن 7 سالگی آلسا انجام می‌شود و بدن کباب شده‌ی وی را به بیمارستان انتقال می‌دهند. اما او ناقص است. آلسا در نهایت درد و رنج، قسمتی از روح خودش را به صورت یک نوزاد از شهر بیرون می‌فرستد و با استفاده از قدرت ذهن خود، شهر را به جهنمی بی‌بدیل تبدیل می‌کند. دالیا برای اتمام نقشه خود، توسط خود آلسا، شریل را فرا می‌خواند تا روح مادر خدا تکمیل شود. در این بین دکتر کافمن مسئول امور پزشکی آلساست.
آلسا در برابر دالیا مقاومت می‌کند اما دالیا با فریب هری، خود را به آلسا می‌رساند و مراسم را مجدداً انجام می‌دهد اما در همین حین هری سر می‌رسد. روح شریل به آلسا می‌پیوندد تا مادر خدا کامل گردد. دکتر کافمن به قصد نابودی این روح، دارویی را به سمت وی پرتاب می‌کند اما اینکار باعث می‌شود خدا (در شماره‌ی اول این خدا با نام «سامایل» معرفی می گردد) متولد شود. در اولین اقدام، سامایل، دالیا را آتش می‌زند. اما هری با سامایل می‌جنگد و او را شکست می‌دهد. پس از نابودی سامایل، مادر خدا ظاهر می‌شود و نوزادی را به هری می‌دهد سپس، راه فرار از آن مهلکه را به او نشان می‌دهد.
هری نوزاد را از شهر دور کرده و در جایی به طور ناشناس او را بزرگ می‌کند. نام این نوزاد را Heather می‌گذارد. هدر کودکی عادی نبود و گاها ، رفتارهای عجیبی از خود بروز می‌داد.
17 سال پس از این ماجرا، دختر نفر دوم فرقه، یعنی «Claudia Wolf» تصمیم می‌گیرد آن نوزاد را پیدا کند تا مراسم دوباره به جریان بیفتد. با کمک کشیش دیگری به نام «Vincent»، کاراگاهی به نام «Douglas Cartland» را استخدام می‌کند تا این کودک را پیدا کند. داگلاس هدر را پیدا می‌کند اما از نیت اصلی کارفرمایان خود اطلاع ندارد. روزی که هدر به مرکز خرید شهر رفته‌بود،‌ داگلاس را در مقابل خود می‌بیند. هدر بی خبر از همه‌جا به خیال اینکه داگلاس یک مزاحم است، می‌گریزد ولی داگلاس قبلاً محل او را به کلودیا و وینسنت اطلاع داده‌است. هدر به سمت خانه و نزد هری حرکت می‌کند اما اطراف او پر از هیولاهایی هولناک شده است. در اینجا برای اولین بار، کلودیا را ملاقات می‌کند. کلودیا درتلاش است تا هدر چیزی را به یاد بیاورد. هدر پس از گذشتن از مرکز خرید و ایستگاه مترو، درساختمانی نیمه‌کاره در نزدیکی محل سکونت خود با وینسنت روبرو می‌شود.
هدر به آپارتمان خود می‌رسد اما درآنجا پدرش، هری را غرق در خون و بی‌جان می‌یابد. او کلودیا را در پشت‌بام می‌بیند و او را مسئول قتل پدرش می داند. هدر قصد انتقام دارد اما کلودیا به سایلنت هیل می‌رود. هدر به همراه داگلاس (که کمابیش به واقعیت پی برده است) به سمت سایلنت هیل حرکت می‌کند.
هدر تقریباً گذشته‌ی خود را به یاد آورده است؛ او همان روح واحد آلسا و شریل است که توسط مادر خدا به هری سپرده شد. پس از حلول روح آلسا و شریل، جنین خدا هم وارد بدن او شده است اما تحت تاثیر فراموشی هدر، عقیم مانده و برای بارور شدن، نیاز دارد تا آتش خشم و نفرت در درون هدر شعله‌ور شود. کلودیا در تمام طول داستان سعی بر این دارد تا همین میراث آلسا را بیدار کند و برای همین منظور، هری را می‌کشد تا او را از سر راه بردارد. در این میان، وینسنت که منافع خود را با تولد خدا در خطر می‌بیند، سعی می‌کند توسط هدر، کلودیا و عقایدش را نابود کند.
پس از رسیدن به شهر، هدر به بیمارستان می‌رود. او با راهنمایی‌های علنی یا مخفیانه‌ی وینسنت،‌ پدر کلودیا یعنی «لئونارد» را که در بیمارستان زندانی شده می‌کشد تا متاترون را به دست آورد. متاترون، نماد خیر و روشنی و در مقابل سامایل است و وینسنت تصور میکند متاترون میتواند در مبارزه با کلادیا به هدر کمک کند. در ادامه،‌هدر به کلیسای فرقه می‌رسد. کلودیا، وینسنت را ، که به زعم او خیانت کرده‌است، می‌کشد. هری مقداری از داروی دکتر کافمن را به شکل یه قرص به هدر داده بود. هدر آن قرص را می‌بلعد و در نتیجه، جنین خدا را بالا می‌آورد. کلودیا جنین را می‌بلعد و آنرا به شکل ناقص بارور می‌کند. در نهایت کلودیا به دست خدای متولد شده نابود می‌شود و هدر هم وی را می‌کشد. تا بار دیگر تفکرات منحرف فرقه برای به وجود آوردن خدا عقیم بماند.

آنچه که شما در بالا مطالعه کردید تنها بخشی از شهر و اتفاقات رخ داده در آن است در شماره های دوم و چهارم و پنجم از بازی بخشی دیگر از توانایی های شهر حضور پر رنگی دارد و آن هم قضاوت و مجازات است ، شهر به خاطر اتفاقاتی که به خود دیده است دارای قدرتهایی خاص است یکی از این قدرتها فراخواندن افراد است در شماره های دوم و پنجم ما شاهد حضور افرادی در شهر هستیم که به نوعی گناهکارند و شهر برای قضاوت در مورد آن ها ، دعوتشان کرده است .
جیمز ساندرلند مردی که زن مریضش را کشته است و همینطور الکس شفرد که باعث مرگ برادر کوچکتر خود شده است با پا گذاشتن به شهر اماده پاسخگویی به اشتباهاتی میشوند که سعی در فراموش کردن آن ها داشته اند ، صد البته که نوع بازجویی و قضاوت در این شهر مرموز نیز متفاوت است به جای حضور قاضی و هیئت منصفه و دادگاه ، تمام اتفاقات پیرامون شخصیت ها به نوعی اشتباه شخصیت را گوشزد میکنند از موجوداتی که با آنها مبارزه می‌کنید گرفته تا افراد سرگردان دیگری در شهر که خود گناهکارند .گو اینکه این خاصیت شهر در تمامی شماره ها وجود دارد ولی در شماره های مذکور از فرع به اصل بدل شده و محوریت بازی بر عمل انجام گرفته توسط شخصیت اصلی قرار دارد و بحث فرقه ، آلسا و غیره کمتر پرداخته شده است .
در این میان شماره ی چهارم بازی اما فضائی اختصاصی داشت در این شماره یکی از دست پرورده های یتیم خانه ی تحت رهبری فرقه به نام والتر سالیوان که پیرو حزب مادر مقدس است قصد متولد کردن خدا توسط مراسمی به نام قربانی کردن 21 نفر را دارد ، والتر که در کودکی توسط خانواده ی خود رها شده است تصور میکرد اتاقی که در آن بدنیا آمده است مادر او و در حقیقت خداست والتر که تصور میکند مادرش به خواب رفته است سعی دارد از طریق مراسم ذکر شده او را بیدار کند ، هر کدام از افرادی که برای قربانی شدن انتخاب شده اند باید دارای مشخصه ای باشد آخرین نفر این لیست که هدایت آن را بازیباز بر عهده دارد و دریافت کننده ی دانش و تکمیل کننده ی مراسم است ، هنری تونزند نام دارد که حال در همان اتاق تولد والتر زندگی میکند و در طول بازی با پی بردن به ماجرا و کمک های جوزف شرایبر که قبل از هنری در آن اتاق زندگی میکرده است قصد دارد جلوی تکمیل این مراسم را بگیرد . در انتها هنری تونزند با مبارزه با موجودی که والتر به وجود می آورد رویای به وجود آوردن خدا را بار دیگر خراب میکند .
علاوه بر شماره های ذکر شده دو بازی Silent Hill: Origins و Silent Hill: Shattered Memories نیز از سری معرفی شده اند که در اولی به زمان سوزانده شدن آلسا توسط دالیا و چگونگی زنده ماندن آلسا پرداخته شده و در دیگری اتفاقات شماره ی اول بعد از سال ها توسط هری بازسازی میشوند، گر چه با پایان کار تیم سازنده ی اصلی بازی که کار ساخت 4 شماره ی اول بازی را بر عهده داشتند این شماره ها به خوبی پرداخته نشده و دارای نواقصی در حیطه‌ی داستانی هستند اما همچنان سری سایلنت هیل دارای یکی از بهترین داستان ها در طول تاریخ بازیهای رایانه ای است.
لازم به ذکر است بر اساس این بازی تاکنون دو فیلم سینمایی نیز ساخته شده که شماره دوم (تا زمان نگارش این مقاله) هنوز اکران نگردیده است. با توجه به نظر مخاطبان، فیلم اول یکی از برترین و موفق‌ترین فیلم های ساخته شده بر اساس یک بازی ویدیویی می‌باشد.
همچنین شرکت کونامی در سال 2006 و به مناسبت اکران فیلم، مجموعه‌ای ویدیویی را بر روی رسانه‌ی UMD برای PSP عرضه نمود که با نام The Silent Hill Experience شناخته شده و شامل دو کمیک The Hunger و Dying Inside ، ترایلر شماره‌های 1 تا 4 بازی و فیلم، مصاحبه با آهنگ‌ساز افسانه‌ای سری به همراه کارگردان فیلم و برخی موسیقی‌های بازی می‌باشد.

دریافت خلاصه به صورت فایل pdf :دانلود
تهیه و تنظیم خلاصه : (msbazicenter)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

August 2
اینجا گرمه. خیلی داغه. به سختی میتونم نفس بکشم. درست مثل خوده جنگ. جنگ هم مثل جهنمه, مگه نه؟
چرا اینا رو مینویسم؟ بعضی از این بچه ها میگند که ارتباط با دنیای بیرون واسم خوبه. باعث بهبود روحیه و سلامت روان میشه.
از اون گذشته, توی وقت آزادم چه کاره دیگه ای میتونم انجام بدم؟ برای خونه نامه بفرستم؟ متاسفانه, نمیتونم بهتون بگم که کجام و اینجا چیکار میکنم. تمام چیزی که میتونم بگم اسمم هست. سرباز یکم الکس شپرد. و تمام چیزی که لازمه بدونید اینه که من میلیون ها مایل از خونه دورم و در وسط نا کجا آباد قرار دارم که هزاران نفر از مردمش هر روز سعی میکنند من رو بکشند. حالا چجوری کارم به اینجا کشید؟ خب حدس میزنم که باید توضیح بدم.

August 4
امروز به گشت رفتیم. این کاری هست که ما تقریبا هر روز انجامش میدیم. من بهتون جزئیات رو میگم اما:
الف) توی دادگاه نظامی محاکمه میشم ب) و این جزئیات اونقدرها هم جالب نیست.
بیشتر اوقات باید این طرف اون طرف گشت بزنیم, چشمامون باز باشه, دنبال آدم بدا بگردیم. اکثر مواقع اتفاقی نمیفته. اگر بیفته, بهتون میگم. گفته بودم که میگم چجوری کارم به اینجا کشید. حدس میزنم دلایل خیلی زیادی هست. دلایلم تقریباََ مثل دلایل بقیه آدمهاست. شهر کوچیک. نبود انتخابهای زیاد. پدر نظامی, پسر نظامی. بعداََ در مورد پدرم براتون میگم. الان انرژیش رو ندارم. اما حدس میزنم دلیل اصلی ملحق شدن من این بود که میخواستم یه تفاوتی ایجاد کنم, کار خوبی بکنم. میدونم احمقانه به نظر میاد, اما کی میدونه؟ شاید چیزی در مورد خودم یاد گرفتم. من نمیخوام سعی کنم که یه آدم خشن و بی مخ یا یه قهرمان باشم. من فقط میخوام که کار به درد بخوری انجام بدم.

August 5
امروز انقدر گرم بود که فکر کردم پوست بدنم ذوب میشه. چادر ما کولر گازی داره اما هوای خنک سریع به بیرون میره.
با این حال, وقتی که وارد یکی از این mobile CP ها بشید, تا جایی که بتونید اونجا میمونید, حالا یا کاری داشته باشید اونجا یا نه. حس خوبی میده. من عاشق گرما بودم. تابستونا منو برادرم هر ثانیه از وقتمون رو که میتونستیم کنار ساحل میگذروندیم. شهر ما کنار یه دریاچه قرار داره و توریست ها هم همیشه برای ماهیگیری, قایقرانی یا هر چیزه دیگه ای به شهر ما میومدند.
وقتی که به دبیرستان میرفتم, گاهی اوقات تو اسکله کار میکردم تا کمی پول در بیارم. دخترایی که برای تعطیلات به اونجا میمومدند....بی خیال, وقتی که اینجا گیر افتادم اصلاََ دلم نمیخواد شروع به صحبت کردن در مورد دخترا بکنم.
لعنتی, حتی چند ثانیه هم که به فصل تابستون فکر کردم باعث شد که واقعاََ دلتنگ اون روزا بشم. آخرین تابستونی که اونجا بودم, تقریبا هر روز با دوستم Elle بیرون میرفتیم. من احتمالا حداقل فقط میتونم 5 صفحه در مورد Elle بنویسم. ما تمام مدت دبیرستان به بعد رو با هم دوست بودیم تا زمانی که من از اونجا رفتم, و از اون موقعه تا حالا هم باهاش در تماس نبودم. در واقع با هیچکسی در تماس نیستم. خب البته اون موقعه ها هم همه چیز عالی نبود. همیشه مثل تابستونا نبود. در حقیقت, بیشتر اوقات, اوضاع مزخرف بود.

August 6
ما برای گشت به روستایی که 50 مایل تا اینجا فاصله داره رفتیم. مثل شهر ارواح بود. طوفانی شدیدی میومد که به سختی میشد 20 قدم جلوتر رو نگاه کرد. هر از چندگاهی تعدادیی روستایی از جلوی ما رد میشدند و ما اسلحه هامون رو به سمتشون نشونه میگرفتیم. اونها هیچ واکنشی از خودشون نشون نمیدادند. طوریی از کنار ما رد میشدند که انگار اصلا ما وجود خارجی نداریم. ترسناک بود.وقتی از اونجا رفتیم خیلی خوشحال شدم. این اولین بازی بود که من تو اینجا واقعاََ احساس ترس کردم. احساس میکردم که هر گوشه و کناری یه چیزی در کمین منه. تنها چیزی که باعث شد ادامه بدم ماموریتم بود. در حال حاضر الان خیلی خوشحالم که توی چادرم هستم. پدرم من رو ضعیف خطاب میکرد. اون 15 سال از عمرش رو توی ارتش سپری کرد. برای مدتی تلاش کرد تا از من یه سرباز بسازه اما وقتی که برادرم به دنیا اومد تقریباََ بی خیال آموزش من شد. فکر کنم اون از تعجب شاخ در آورد وقتی که دید من داوطلب خدمت سربازی شدم. احتمالاََ فکر همچین چیزی رو نمیکرد.
خب, حالا من اینجام.

August 8
یه بچه محلی هست که هر روز میاد اینجا و سعی میکنه اجناسش رو بفروشه. وقتی که برای اولین بار سر و کلش پیدا شد پلیس های نظامی نگران بودند و اون رو گشتند تا مطمئن بشند با خودش مواد منفجره حمل نمیکنه. اما بعد دو روز اون دوست خیلی خوبی برای همه شد. با لبخندش همه رو افسون میکرد. یجورایی منو یاده برادرم جاشوا میندازه. همه عاشق جاشوا بودن. حتی وقتی کار اشتباهی هم انجام میداد تنبیه نمیشد. با یه لبخند خودش رو از تنبیه شدن نجات میداد. یادم میاد روزی که به دنیا اومد چقدر پدر و مادرم خوشحال بودن. بعد از این همه سال اونها دوباره صاحب یه بچه شدند و فکر میکنم از اینکه سالم بود خرسند بودند. مامان بابام از همون ابتدا جاشوا رو لوس کردن. در ابتدا من اهمیتی نمیدادم به این قضیه چون من و اون در کنار هم عالی فوق العاده بودیم. اما زمانی که جاشوا پیداش میشد اونها رسما منو رو نادیده میگرفتند. حتی از زمانی هم که اونجا رو ترک کردم یه نامه هم برام نفرستادن. از زمان دبیرستان میدونستم که باید از این شهر برم. این موضوعی بود که واقعاَ نمیتونستم در موردش با Elle صحبت کنم. خانواده های هر دوی ما برای نسل ها در اینحا زندگی میکردند( فهمیدید اسم شهر شپرد گلن از چه شخصی گرفته شده؟ میدونم, لازم نیست بهم یادآوری کنید که چقدر احمقانست که اسم شهری از فامیلی جدتون گرفته شده باشه) و خب این چیزی نیست که بشه در موردش به راحتی صحبت کرد. ولی خب Elle هیچ وقت این فشار رو احساس نکرد که به خاطر نام خانواگیش عمل کنه . اون خود مختار بود, کاری رو که دوست داشت انجام میداد. هیچکس بهش نگفت که چجوری زندگی کنه. منم یه چنین چیزی رو دوست دارم. وقتی که از شهر رفتم انقدر همچه چیز آشفته بود که حتی فرصت نکردم از Elle خداحافظی کنم. اما خب حال مدت زمان زیادی گذشته. حتی نمیدونم اون منو یادش هست یا نه.

August 9
امروز یکی از بچه ها پاهاش رو از دست داد. اون در حال گشت زنی به همراه APC(نفربر زره‌پوش) بود که یه مین ضد نفر کنار جاده ای منفجر شد. قسمت بالایی بدن اون درست به سمت من پرتاب شد. منم بدون هیچ گونه تامل, با شریان بند قسمت های بریده شده خونی رو بستم و شروع به عملیات احیا کردم. حدود 1 ساعت طول کشید تا تیم پزشکی سر و کلشون پیدا شد. بعدش من رفتم یه گوشه و بیست دقیقه ای استفراغ کردم...

August 10
من توی شهر کوچکی بزرگ شدم. من اونجا رو ترک کردم چون میخواستم تفاوتی ایجاد کنم ولی حماقت آدمهای اطرافم مانع از این میشد که ببینند من میتونم. برام مهم نیست که دوباره به اونجا برمیگردم یا نه, اما میخوام مردمی که بهشون اهمیت میدم بدونن که توی یه وضعیت بد من هر کاری که ازم بر میومد انجام دادم تا بهترش کنم. من میخوام که اونها بهم افتخار کنند.
ما امشب قصد داریم به ماموریت بریم. یک ماموریت واقعی, نه یک گشت یا نگهبانی. شبه نظامیان کنترل شهری در این نزدیکی رو به دست گرفتند و ما برای نابود کردن اونها و آزاد کردن غیرنظامی ها به اونجا میریم. ما آموزش دیدیم, آماده ایم, و برای همین هم هست که اینجاییم.

August 22
میدونم از آخرین یادداشتم مدتی میگذره. من از اونا میخواستم که کامپیوتر در اختیارم بذارند, اما مدام میگفتند که ضعیفم. حدس میزنم یجواریی واضحه که توی میدان جنگ دیگه نیستم. آخرین باری که نوشتم, ما میخواستیم به شهر بریم و شبه نظامیانی که اونجا رو تصرف کرده بودند بیرون کنیم. به نظر ایده خوبی میومد. وقتی که وارد شهر شدیم همه جا ساکت بود. همین باعث شد مشکوک بشیم. به مرکز شهر وارد شدیم تا این که از همه طرف بهمون شلیک شد. یه راکت به خودرو هدایت کننده ما برخورد کرد و به دام افتادیم. این تله بود. ما درخواست پشتیبانی هوایی کردیم و شروع به تیراندازی کردیم. اما تعدادمون کم بود. بچه ها مورد اصابت گلوله قرار میگرفتند. بچه هایی که میشناختم, جلوی من جونشون رو از دست میدادند.
گروهبان. نش (Sgt. Nash) افراد باقیمونده را در یکجا متمرکز کرد و ما پشت یک دیوار بتنی پناه گرفتیم. اخرین چیزی که به یاد میارم صدای سوت مانند راکتی بود که سمت ما میومد و خراب شدن دیوار روی سرم بود. با چندین پرواز برگشتم به ایالت. هیچکدوم از اینا رو واقعا یادم نمیاد. همه چیز به سمت سیاهی رفت تا این که در این بیمارستان نظامی و در حالی که به سمت اتاق عمل میبردنم بیدار شدم. تا چند روز من بیشتر خواب بودم, اکثراََ رویا میدیدم. حتی همین الان هم مطمئن نیستم که بیدارم. در حقیقت نوشتن این چیزا خستم کرده, بقیه ش رو بعدا مینویسم.

August 23
اونا نمیذارند درست و حسابی از کامپیوتر استفاده کنم. مدام میگند باید استراحت کنم. همه کاره من شده استراحت کردن. من حداقل نیاز دارم یجورایی با دنیا خارج در ارتباط باشم. امروز فهمیدم که گروهبان. نش زندست و توی همین بیمارستانه. فرصتش که پیش بیاد میرم به دیدنش. من هنوز از ویلچر استفاده میکنم برای همین سخته برام که بدون کمک کسی جایی برم. باعث میشه احساس رقت انگیزی بکنم. نمیدونم کسی دیگه ای هم زنده مونده. شاید نش در این مورد اطلاعی داشته باشه. از پدر و مادرم خبری نیست. نمیدونم اصلا میدونند که من اینجام یا نه.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
برای درک عمیق تر و بیشتر در مورد بازی مطالعه ی مطالب زیر کمک کننده خواهد بود :
مقالات تحلیلی بازی نوشته شده توسط امیر حسین فرحزادی ( Bone Crusher ) :
بازی‌سنتر | مقالات | تاریخچه و داستان بازی ها | تاریخچه و بررسی دقیق سری سایلنت هیل ( بخش اول )
بازی‌سنتر | مقالات | تاریخچه و داستان بازی ها | تاریخچه و بررسی دقیق سری سایلنت هیل ( بخش دوم )
بازی‌سنتر | مقالات | تاریخچه و داستان بازی ها | تاریخچه و بررسی دقیق سری سایلنت هیل ( بخش سوم )
بازی‌سنتر | مقالات | تاریخچه و داستان بازی ها | تاریخچه و بررسی دقیق سری سایلنت هیل ( بخش چهارم )

تاپیک تحلیل بازی نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی ( nemesis ) ( کامل نشده ):
The Lost Memories ---پایه و اساس بازی بزرگ "Silent Hill" -- تحلیلی بزرگ برای این بازی

مقالات مختلف در مورد سری سایلنت هیل:
شباهت بین Homecoming و Silent Hill 2
تاریخ وقایع Silent Hill و Shepherd's Glen
دانلود Silent Hill 2 - The movie
ترجمه یادداشت های سایلنت هیل 2
ترجمه فارسی دیالوگ های بازی Silent Hill 2: Born from a Wish
داستان (Silent Hill: Orphan)
سایلنت هیل 4: پرونده قربانیان
ساکنین South Ashfield Heights apartments- قسمت اول - قسمت دوم
Silent Hill: Origins Plot
Silent Hill Shattered Memories Plot
Halo of the sun
یادداشتی کوتاه بر SILENT HILL: HOMECOMING
داستان نسخه اول فیلم سایلنت هیل
Silent Hill: Original Memories
Silent Hill HD Collection Achievements Guide
Little Baroness
جودی میسون
طرح اولیه موتور سایلنت هیل پست 1
طرح اولیه موتور سایلنت هیل پست 2
طرح اولیه موتور سایلنت هیل پست 3
طرح اولیه موتور سایلنت هیل پست 4
 

Attachments

آخرین ویرایش:

msbazicenter

کاربر سایت
Sep 19, 2008
3,656
نام
مرام آدم مهمِ نه اسمش
سلام
بر اساس اطلاعاتي كه از سايت imdb بدست آوردم، داستان قسمت دوم فيلم از قسمت اول جداست.
ظاهراً بر اساس داستان قسمت دوم بازي ساخته خواهد شد و اين رو هم مي‌دونم كه قراره «كامرون دياز» نقش ماريا رو بازي كنه
 
آخرین ویرایش:

gray-wolf

کاربر سایت
Oct 11, 2007
116
نام
احمد
حالا اگر از من پرسیده بشه که پایان فیلم چه بلایی سر شارون و مادرش و البته اون پلیس زن اومد میگم که تو پایان فیلم هیچ بلایی سر اونها نیومد ، بلکه بلایی که سر اونها اومد در ابتدای فیلم بود ،جایی که وارد شهر میشدند ، و تمام ماجرایی که برای اوها در other world شهر sh میفته مربوط به بعد از مرگ اونا میشه. دلیل هم اینکه هیچ اثری از اونها نیست ، در حالی که اونها در همون مکانی هستند که پدر شارون بود . برمیگردند خونه در حالی که پدر شارون اونها رو نمیبینه ، بذارید یه مثال در این مورد بزنم ، sh1 رو یاد بیارید پایان - bad آخر بازی هری رو نشون میده روی صندلی اتومبیلش جایی که تصادف کرده بود به خاطر شدت خونریزی مرده بود کسی نبوده به دادش برسه ، اینجا هم همیم وضعه اونها تصادف میکنند و بعد هم به دره یا رودخونه پرتاب میشند ( چون کسی نتونست جسدشون رو پیدا کنه ) بعد باقی داستان رو با توجه به قدرت روحی بالای شارون در رویا میبینند. به همین علت ناباوری که در مرگشون هست هیچ کدوم فکر نمی کنند که مرده اند ، روح اونها هنوز هم احساس زنده بودن میکنه ، مادر شارون به پدرش زنگ میزنه ولی بی فایده است سعی میکنن برگردن خونه ولی بی فایده است . آره همه ی اینها رو که میذارم کنار هم میبینم بهترین توجیه مرگ اونها اون هم در ابتدای فیلم هستش .
سلام
اشکان جان اینجا یه مورد هست که این نظریه رو رد میکنه،اونم باز بودن در بعد از اومدن شارون ومادرش هست،بعد پدرش بلند میشه و میبینه در بازه...
اگر اونها مردند چطوری در رو باز کردند و در دنیای واقعی هم در بازه؟
من فکر میکنم اونها در برزخ گیر کردند
 

horror_08

کاربر سایت
Aug 22, 2007
2,426
نام
Ashkan
سلام
اشکان جان اینجا یه مورد هست که این نظریه رو رد میکنه،اونم باز بودن در بعد از اومدن شارون ومادرش هست،بعد پدرش بلند میشه و میبینه در بازه...
اگر اونها مردند چطوری در رو باز کردند و در دنیای واقعی هم در بازه؟
من فکر میکنم اونها در برزخ گیر کردند
به ! احمد جان مثل اینکه قدرت ارواح محترم رو دست کم گرفتی مگه ندیدی طنز مهران مدیری رو :biggrin1:.
حالا جدای از شوخی ، قدرت ذهن موردی هستش که خیلی از مباحث و اتفاقاتی که در تپه ی خاموش میگذره با توجه به اون توجیه میشه.( شارون نیمه ی آلساست و به تبع اون از قدرت ذهن فوق العاده ای برخوردار هستش.) قدرت ذهن به راحتی میتونه روی محیط اطراف تاثیر بذاره.
باز کردن در رو با اعمالی که والتر عزیز پس از مرگش انجام میداد مقایسه کن داش احمد اونموقع فکر کنم دیگه خیلی تعجب آور نباشه برات باز کردن یک در ساده.
ولی خب باز هم میگم این نظر من هستش که با پیش زمینه ام از بازی کاملا جور در میاد اما نمیگم که حتما همینه و لاغیر.
پاینده باشی گلم.
 

msbazicenter

کاربر سایت
Sep 19, 2008
3,656
نام
مرام آدم مهمِ نه اسمش
سلام
نكته ديگه‌اي كه مي‌تونه اين نظريه رو به چالش بكشه صحنه‌ايه كه رز تو مدرسه از PH فرار مي‌كنه و ظاهراً از كنار كريستوفر رد مي‌شه. در اين صحنه كريستوفر مي‌گه كه بوي عطر رز رو احساس مي‌كنه.
نكته‌اي هم كه مي‌تونه روي اين نظريه صحه بذاره نكته‌ايه كه قسمت تاريك آلسا به اون اشاره مي‌كنه
«حالا وقتشه كه اين رويا به پايان برسه. همينطور زندگي كساني كه مدت 30ساله كه دارن اين رويا رو مي‌بينن»
 
آخرین ویرایش:

FARAVARTISH

کاربر سایت
Feb 25, 2009
151
نام
از همین اسما
سلام
خودمونیما این فیلم سایلنت هیل با این که کپی نسخه ی اول بود و چیز خاصی نداشت حداقل از بازگشت به خانه داستان بهتری داشت. همین که دساتان فیلم بچه ها رو به فکر وا داشته خودش خیلیه. اما هوم کامینگ اونقدر خطی بود که همه ی داستان به سه سوت فهمیده می شه. حتی تو بازی چهار تا فایل درست و حسابی هم نداشت.
 

horror_08

کاربر سایت
Aug 22, 2007
2,426
نام
Ashkan
سلام
خودمونیما این فیلم سایلنت هیل با این که کپی نسخه ی اول بود و چیز خاصی نداشت حداقل از بازگشت به خانه داستان بهتری داشت. همین که دساتان فیلم بچه ها رو به فکر وا داشته خودش خیلیه. اما هوم کامینگ اونقدر خطی بود که همه ی داستان به سه سوت فهمیده می شه. حتی تو بازی چهار تا فایل درست و حسابی هم نداشت.
حالا هر کی هر چی گفت شما یه جور ربطش بده به هوم کامینگ. خب ؟


بابا به دین به مذهب این بازی نمره ی 7.5 (به طور متوسط ) گرفته یعنی بازی که نه خیلی خوبه ، نه خیلی بده ، ولی شما یک جوری حرف میزنید که آدم فکر میکنه این بازی رو باید بذاره جز دسته ی nasty. یه عده از دوستان هم که آنچنان از بازی تعریف میکنند که آدم فکر میکنه بازی بهترین شماره ی سری بوده . الآن 10 15 صفحه است که وضعیت همینه یه نفر میاد گیر میده به بازی بعد یه چند نفر هم میان در جهت مخالف با آتش تندتر شروع میکنن به طرفداری از بازی ! دیالوگ ها هم که همیشه یکسانند! هیچ کس هم که حرف کسی رو قبول نمیکنه !


دوستان هم میگن بحث کردن خوبه ! خوبه ، ولی وقتی که طرفین بحث حداقل 30ثانیه روی حرفای هم فکر کنن ، نه اینکه صرف اینکه طرف اومده بازی رو نقد کرده بیان یه نطق گیرا بکنن در مورد بزرگ و بی نظیر بودن بازی یا بالعکس ! تجربه نشون داده که توی سایت همچین بحث هایی هیچ وقت به نتیجه نرسیده چون بعد از دو سه تا پست طرفین بیشتر از اینکه از روی انصاف بیان در مورد بازی صحبت کنن با افراط و تفریط در مورد اون حرف میزنن. همین میشه که هیچ وقت به نتیجه ای نمیرسن.​



.............


نكته ديگه‌اي كه مي‌تونه اين نظريه رو به چالش بكشه صحنه‌ايه كه رز تو مدرسه از PH فرار مي‌كنه و ظاهراً از كنار كريستوفر رد مي‌شه. در اين صحنه كريستوفر مي‌گه كه بوي عطر رز رو احساس مي‌كنه.
این موضوع هم با همون قدرت ذهن قابل توجیه هستش ، ما نه تنها بوی والتر رو استشمام میکردیم بلکه روی مبارک ایشون رو هم زیارت میکردیم .​
 
آخرین ویرایش:

msbazicenter

کاربر سایت
Sep 19, 2008
3,656
نام
مرام آدم مهمِ نه اسمش
سلام
يه سوال
اولين باري كه جايي به نام سايلنت هيل پديد اومد، واقعا از قسمت اول بازي بود؟ به نظر نمي‌رسه سابقه‌اي مثل كميك، افسانه‌اي، داستان فولكلوري، چيزي نداشته باشه.
 

msbazicenter

کاربر سایت
Sep 19, 2008
3,656
نام
مرام آدم مهمِ نه اسمش
سلام
يكي دو روز پيش يكي ازم يه سوال كرد كه يه جورايي نتونستم با جوابم قانعش كنم خودم هم قانع نشدم اينكه:
در SH2 جايي كه هيولاي داخل در (پدر آنجلا) رو مي‌كشيم، آيا آنجلا هم دقيقاً اون رو به همون صورتيكه ما ديديم، ديده؟ يا واقعاً پدرش رو ديده؟ يا يه هيولاي ديگه رو؟ در واقع ما تو دنياي آنجلا هستيم يا برعكس يا ...؟
 
آخرین ویرایش:

horror_08

کاربر سایت
Aug 22, 2007
2,426
نام
Ashkan
مسلما دو دنیایی که جیمز و آنجلا در اون به سر می برند کاملا با هم متفاوت هستش ، فهم این موضوع هم خیلی ساده است آنجلا و جیمز به دو دلیل متفاوت به شهر فراخونده شدن . مطمئنا اون چیزی که آنجلا از اون موجود میبینه با چیزی که ما دیدیم متفاوت هستش ، خودم معتقدم آنجلا چهره ی پدرش رو میدید یا بهتر بگم اصلا اون موجود واقعا پدر آنجلا بوده و فقط ما اون رو به صورت هیولا میدیدیم. اگر آنجلا اون رو هیولا میدید برنمی گشت بگه اون پدرم بود و تو پدرم رو کشتی. ( با اینکه میدونیم که تصور آنجلا از پدرش چه نوع آدمی هستش ). یک نکته ی دیگه ای هم که یادم اومد اگر قبل از ورود به داخل اطاق به صدای جیغ آنجلا گوش کنید ، میشه فهمید که صدا بیشتر از اینکه به جیغ ناشی از وحشت دیدن یه هیولا شبیه باشه به صدای زنی که نمی خواد بهش تجاوز بشه شبیه.

...............

من یک نکته ای رو در مورد l-m بگم ، به اشتباه این ترم خودم رو درگیر کارهای بی فایده ای کردم که به خر حمالی برای اساتید محترم بیشتر شبیهه تا کار دانشجویی . این کارها وقت و نیروی زیادی رو ازم گرفته و وقت برای کاری که واقعا بهش علاقه داشتم و دارم برام نذاشته . یه چیز دیگه که من تا حالا دو بار قسمت جدید رو تا نیمه بردم و بعد مطالب در عین ناباوری پاک شده. سر همینه که این همه تاخیر خورده آپدیت جدید و هم شما هم محمد مهدی عزیز که بهش قول داده بودم که مطالب رو براش دسته بندی کنم تا تصمیم جدیدی بگیریم در موردش ، رو معطل گذاشتم . به زودی کارهام به پایان میرسه و دوباره جدی میشینم پاش .
خیلی خیلی معذرت از دوستانی که منتظر این مطلب هستند ( تعدادشون انگشت شماره و آنچنان حمایتی نمیبینیم ما اینجا البته ولی خب ....).

پاینده باشید.

........................
ویرایش :
اشکان جون ! من منتظرم ولی اگه هر کار دیگه ایی داری اول به اونا برس...
اشکان جان یه دونه ای....
اشکان جان منتظرم شدید....
ممنون از محمد مهدی جان و احمد عزیز بابت لطفشون.
 
آخرین ویرایش:

Nemesis

کاربر ویژه
کاربر سایت
Apr 9, 2006
398
نام
محمد مهدی حاجی اسمعیلی
اشکان جون ! من منتظرم ولی اگه هر کار دیگه ایی داری اول به اونا برس...

موفق باشی...
 

gray-wolf

کاربر سایت
Oct 11, 2007
116
نام
احمد
اشکان جان یه دونه ای....
اشکان جان منتظرم شدید....
دلیلتم واقعا دهن من رو بست....
درسته والتر هم در شماره چهارم هر کاری میکنه،سوراخ دیوار،قتل ادمها....
پس به احتمال زیاد اونها مردند...
خدا بیامرزه
 

zangoulak

کاربر سایت
Jun 20, 2006
407
نام
بهزاد
( تعدادشون انگشت شماره و آنچنان حمایتی نمیبینیم ما اینجا البته ولی خب ....)
بابا بیخیال درسته پست کم داده میشه اما مطمئن باش هروقت بزاری همه میخونن و حال میکنن!!!!
خودم همیشه میخونم اما کلا زورم میاد پست بدم!ما هواتو داریم بابا!!!
 

msbazicenter

کاربر سایت
Sep 19, 2008
3,656
نام
مرام آدم مهمِ نه اسمش
سلام
به عقيده من،‌ كار بسيار با ارزشيه. به شخصه هر نوع كمك و حمايتي از دستم بر بياد كوتاهي نمي‌كنم.
 

قلمان

کاربر سایت
Sep 14, 2008
174
دوستان من نسخه PC از Silent Hill HomeComing رو با مارک pardis game خریدم. نصب میشه و اجرا هم میشه ولی بجز صحنه های فیلماش تو بازی صدا نداره! میدونین مشکل چیه؟
 
آخرین ویرایش:

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند (کاربران: 0, مهمان: 5)

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟