خوب مدیسن یه روزنامه نگار هست. ذات همچین افرادی بدست آوردن اطلاعات از محیط اطرافه. از طرفی مدیسن یه مشکلی داره. اونم اینه که شبا تو خونش خواب راحتی نداره. پس بهتره بگیم از نظر روانی مشکل داره. وقتی همچین آدمی میاد شخصی مثل ایتن رو اون هم در اون شرایط میبینه؛ حس کنجکاویش دوچندان میشه. به عبارتی آدمی که مشکل روانی داره میاد یه آدمی که ظاهر متشنجی داره رو در بدترین شرایط ملاقات میکنه به اضافه اینکه ذاتا یه آدم فضول (به خاطر شغلش) محسوب میشه. وقتی این 2 تا کنار هم قرار بگیره و از طرفی حس انسان دوستی بیاد بغل اینها قرار بگیرهٰ؛ ثمره ی همه ی اینها کمک به ایتن میشه.
اما در مورد اینکه آیا Bitch هست یا نه.
خوب وقتی مدیسن داستان رو از زبان خود ایتن میشنوه و اون رو با حالات چهره و وضعیت ایتن مطابقت میده و از طرفی وقتی حوادثی که سر ایتن میاد بیشتر رو بیشتر میشه کاملا متوجه میشه که حقایق اونی هست که ایتن میگه. پس سعی میکنه تا جای حقیقت رو با دروغی عوض کنه. واسه همین راهی بلو لاگون میشه تا بفهمه چرا paco ساختمونی رو اجاره کرده که قرار بوده ایتن اونجا انگشتش رو قطع کنه. خوب وقتی آدم میخواد یه کاری رو انجام بده سعی میکنه از هر روشی برای رسیدن به هدفش استفاده کنه. خوب این روش در جنس های مخالف با هم فرق میکنه. مرد معمولا قدرت بدنیش رو به رخ میکشه و استعداد خاصی توی دعوا کردن داره. خوب استعداد زن ها هم در چنین مسائلی هست. تو تحریک جنس مخالف تو درجه ی استادی هستن . وقتی مدیسن وارد اونجا میشه و paco رو تو اون شرایط میبینه، سعی میکنه از روشی خودش رو به اون نزدیک کنه که پاکو میخواد. واسه همین میاد جلوش میرقسه تا نظرش رو جلب کنه. این همون ترفتدی هست تا بتونه خودش رو به پاکو برسونه. خود بعد اینکه دو نفری تنها میشن از اون کاری که اومدن اونجا امتناع میکنه. واسه همین تهدید میشه. وقتی مدیسن تهدید رو جدی میبینه سعی میکنه خواسته پاکو رو عملی کنه اما زرنگ بازی در میاره و از دستش فرار میکنه. اگه مدیسن Bitch به معنی واقعی کلمه بود همون کاری رو میکرد که واسش اومده بود.
خوب برسیم به قضیه ی عاشق شدن مدیسن.
اول اینو بگم که عشق یه نفر رو نسبت به یه نفر دیگه رو نمیشه در تمامی موارد توجیه کرد. تاریخ نشون داده که معروف ترین روابط عاشقانه علل کاملا عجیبی دارن. واسه همین بحث رو این مسئله خیلی از اونی که فکر میکنی پیچیدست و اصلا در حد موضوع این تاپیک نیست. اما از این جهت که به سوالت به نوعی جواب داده باشم اینو میگم.
تو فرض کن یه دختری یه مشکلی واسش پیش اومده. تو میری یهش کمک میکنی اما هیچ قصدی نداری و هدفت فقط کمک کردنه. خوب چند روز بعد همون دختر رو میبینی که باز شرایط بدی داره باز میری بهش کمک میکنی. اون حس انسان دوستانت باعث میشه تا مشکلات اون دختر رو به طور کامل حل کنی. واسه همین به آب و آتیش میزنی تا ذهن اونو آرامش ببخشی. اما در میان همین کمک کردن ها متوجه میشی که دیگه نگرشت نسبت به اون دختره مثل گذشته نیست و تنها به این دلیل که مشکل اون رو حل کنی با اون در ارتباط نیستی. اون همون موقع هست که میفهمی عاشق شدی.
البته من شخصا با این باور که زن میتونه عاشق بشه مخالفم. زن عاشق نمیشه بلکه تسخیر میکنه. این همون کاری بود که مدیسن قصد داشت انجام بده. این که تسخیر بشی یا نشی؛اینکه باهاش رابطه برقرار کنی یا نکنی باز دست خودت بود.
اون قضیهی بازجویی رو هم وقتی نرمن فهمید نمیتونه اطلاعاتی از زبون جک بکشه بیرون خودش با ابزار مخصوصش این کارو کرد. (اینجا رو میگفتی دیگه؟

)
و اما در مورد جملات آخرت که گفتی "میدونی کلا به نظرم داستان بازی زیادی تخیلیه ، هیچ چیزش اونی نیست که توی واقعیت ما داریمشون ... یه سری اتفاق پشت سر هم میفته "که افتاده باشه""
خوب ببین قرار نیست اونی که نوشته میشه دقیقا توی جامعه ی ما اتفاق بیوفته. مثلا قرار نیست یه نفر تو دنیا باشه که یه بار بچش تصادف کرده باشه و یه بار هم بچش دزدیده شده باشه. قرار نیست کپی ایتن توی دنیای واقعی وجود داشته باشه. بلکه معادل اون وجود داره. معادلش هم این میشه که یه شخصیتی که چند سال پیش به خاطر کم کاریش یه اشتباه بزرگی انجام میده. بعدا سعی میکنه این اشتباهش رو جبران کنه اما گند میزنه به همه چی. از طرفی یه نفر که در کودکی یه خاطره ی بدی داشته که روش خیلی تاثیر گذاشته میاد عقده هاش رو خالی میکنه. بیتر حامل این پیامه که چقدر شخصیت کودک لطیفه که میتونه آدم به اون گندگی رو دچار همچون کارهایی بکنه. همه اینهایی که تو بازی گفته شد اونقدر وسیع هستن که میشه ازشون هزار تا داستان نوشت. این هوی رین هم از یه بعد خاص اینا رو واسمون نوشت. اینا خیلی قصشون درازه و طول میکشه توضیح دادنشون.