انیمه اولش میخواست از نظر ادوارد و اصول کیمیاگیری ، وجود خدا رو تو انیمه منتفی نشون بده و بگه که خدایی نیست ! اما رفته رفته ادوارد تغییر کرد به عنوان مثال قسمتی که وینری داشت کمک میکرد تا بچه اون خانوم به دنیا بیاد ، ادوارد گفت : خدایا اگه وجود داری .... ( دیالوگ اینجا قطع میشه و صدای بچه که گریه میکنه بیرون میاد ) . به نظرت هدف انیمه تو نشون دادن خدا ، نگرشش چطور بوده؟ خواسته اون رو نفی کنه؟ اثبات کنه؟ بد نشونش بده یا خوب؟
در این مورد مسلما دید انیمه مثبت بوده. ما در اول داستان ادوارد رو میبینیم که بعد از تجربه تلخ از دست دادن عزیزترین فرد زندگیاش، اون هم به اون شکل، ضربه روحی بدی میخوره، به باورهاش شک میکنه و برخورد دوگانهای رو پیش میگیره (چیزیه که تو دنیای واقعی هم بارها پیش اومده): گاهی وجود خدا رو نفی میکنه، مثل صحبتهایی که تو قسمتهای اول با اون مبارز بیاعصابمون (جالبه که اسماش رو یادم نیست!) داره و گاهی هم ضمن حرفهاش اعتراف میکنه که خالقی هست، ولی به اون و قوانیناش، که از دیدگاهاش ناعادلانهاس، میتوپه و این طبع حساس، روراست و جسور ادوارد هست که باعث میشه چنین رفتاری رو نشون بده. یه نکته جالب اینجاست که آلفونس علاوه بر اینکه مثل برادرش درد از دست دادن مادر رو حس کرده و به وضعیتی بدتر از اون دچار شده، طوری که حتی نمیتونه مزه غذاها رو بچشه و چندان زنده حساب نمیشه، برخورد متفاوتی نسبت به اون داره. آلفونس با شرایط کنار میاد و کسی رو این وسط سرزنش نمیکنه؛ بلکه تلاش میکنه که وضعیت رو بهتر کنه، ولو اینکه اطمینانی از بابت موفقیت نداشته باشه. اینجا انیمه نشون میده که برخورد دو نفر، ولو برادر، با یه پیشامد چقدر میتونه متفاوت باشه. همونطور که گفتید، در ادامه ادوارد تغییر میکنه و از اون وضعیت ناآروم و شاکی قسمتهای اول، در قسمتهای پایانی به آرامش درونی میرسه.
حقیقتاش سال گذشته بعد از اینکه FMA: B رو دیدم، یهجورایی حالام گرفته شد. به نظرم پایان انیمه پاسخ خیلی از سوالهای فلسفیای که مطرح کرده بود نداد یا مبهم داد؛ مثلا اینکه اثر دیدگاهاش درباره خدا و جایگاهاش دقیقا چی هست (سوای بحث مثبت بودن دیدش). و خب، بعد از مدتی فکر کردن دیگه بیخیالاش شدم!:d (هرچی باشه علم فلسفه بعد از هزاران سال هنوز پاسخ قطعی به خیلی از سوالها نداره و در درجات افراطیاش حتی تو اثبات وجود خود آدم هم مونده؛ اون موقع قطعا قرار نیست یه انیمه بیاد به سوالهای فلسفی آدم پاسخ بده و بره!). همونطور که میدونید، چیزی که تو آثار اینچنینی هست یه جور عدم قطعیته و خیلی وقتها کارهای این سبکی صادقانه عنوان میکنن که پاسخ قطعی برای همه پرسشهاشون ندارن و قضاوت رو به عهده مخاطب میذارن. البته این میون بعضی از دیدگاههای انیمه برام خیلی جالب بود. مثلا اینکه حقیقت یا همون خالق، با هرکسی به شکل و زبونی متفاوت برخورد میکرد و اصطلاحا برای هر نوع مخلوقی یک جور نمود پیدا میکرد (زمانی که ادوارد با حقیقت روبرو میشه رو با وقتی که موجود داخل فلاسک با حقیقت صحبت میکنه مقایسه کنید). درواقع محدودیتها و ویژگیهایی که مخلوق داشت، در برداشتاش از خدا تاثیر میذاشت. یکی دیگه این بود که با تغییر دیدگاه نسبت به دنیا شرایط هم متفاوت میشد؛ اشاره به دست کشیدن ادوارد از دروازه حقیقت (اسماش همین بود دیگه؟). ادوارد با گذشتن از خیر اون دروازه، نگرش سختگیرانه و یکطرفهای که به دنیا داشت رو کنار گذاشت و به این شکل تونست برادرش رو برگردونه. خب بسه دیگه. سوال بعدی!
اوایل داستان اصل معامله برابر رو بیان میکنه که کیمیاگری بر پایه ی اون هست! اما اخرش این رو نفی میکنه خود انیمه به نظرم! چون اخرش وقتی آلفونس برمیگرده و با اون همسر هیوز فک کنم حرف میزنه میگه من و ادوارد یه چیز اختراع کردیم که که اگه 10 رو بگیریم ، به جای برگردوندن 10 ، یه دونه 1 کنارش میزاریم و 11 بهش برمیگردونیم . یا وقتی که ادوارد به وینری اخرش میگه من نصف جونم رو میدم و تو هم نصفش رو وینری میگه ، من کلش رو میدم .
یعنی با این اتفاقا خود انیمه میخواد اون قانون معامله برابر رو نفی کنه ؟
دیگه خیلی سخت شد! این قسمت 10 و 11 رو یادم نیست، ولی خب یه چیزی به ذهنم میرسه که شاید نامربوط نباشه:
این قانون معامله برابر درواقع ساز و کار دنیا رو بیان میکنه؛ اینکه در این دنیا به ازای هرچی که به دست میاری باید بهاش رو بپردازی. این هم به خاطر پایدار موندن گیتی هست. یکی از اصول طبیعت اینه که سعی میکنه خودش رو به تعادل برسونه و در این راه از عوامل متضاد استفاده میکنه: تولد و مرگ، بیماری و سلامتی، سرما و گرما، تنوع مخلوقات و چرخههای مختلف (البته خیلی از اینها هم درواقع یک عامل هستن و دو روی یک سکه... هعی، این بحثها تمومی نداره:d). حالا شاید طبیعت ناچاره که اینطوره سر کنه، ولی شاید انسان درست نباشه که اینطوری و انقدر سختگیرانه زندگی کنه؛ چرا که اگه آدمها بخوان همیشه اینطوری تعادل رو حفظ کنن، شرایط دشوار میشه. شاید یه قانون بالاتری اینجا هست: هرچی میگیری و به دست میاری، گاهی باید بیشتر از اون مقدار رو ببخشی. در نهایت دنیا هم همین کار رو میکنه و به تو چیزی بیشتر از اونچه قراره رو میده و اینجوری آفرینش به وجود میاد، نه صرفا پایداری سیستم با عناصر موجودش. خب دیگه واقعا مخم داغ کرد!