همه چیز در مورد سریال Lost

بهترین شخصیت سریال LOST از نظر شما؟


  • مجموع رای دهنده‌ها
    430
Perspective لطفا پستتون رو بذارید توی تگ
spoiler.gif


--------------

راستی معلوم شد جریان این چیه؟ :biggrin1:
توی سیزن 2 اپیزود 2 یه کوسه بود که روی دمش آرم دارما حک شده بود! یعنی کوسه جز اموال ابتکار دارما بوده ؟ :biggrin1:

photo-lost-shark-logo.jpg


shark39mm.png
 
حالا این یکی معلوم شد یا نه ؟؟!!!! :biggrin1:
اون خرس که توی فصل اول بود و ساویر کشتش ماله کجا بود ؟؟!!!! :biggrin1:
احتمالا خدادادی از قطب جنوب افتاد وسط جزیره!
دوستان کتاب جزیره ی اسرار آمیز ژول ورن را خوانده اید؟خوب خیلی از چیز هایی که تو لاست اتفاق افتاده را از روی اون برداشتند,با این تفاوت که ورن خیلی به زیبایی داستان را تمام کرد و هیچ چیز را ناتمام نگذاشت(در واقع هیچ چیزی را که احساس می کرد امکان داره ناتمام بمونه را اصلا شروع نکرد)ولی لاست....
 
حالا این یکی معلوم شد یا نه ؟؟!!!! :biggrin1:
اون خرس که توی فصل اول بود و ساویر کشتش ماله کجا بود ؟؟!!!! :biggrin1:

این پست یکی از دوستانه تو یه فروم دیگه که شاید بتونه قضیه خرس قطبی و خیلی سوال های دیگه رو پاسخ بده:

من فکر میکنم بهترین اسمی که میشه رو جزیره گذاشت اینه " فرصت دوباره". من فکر میکنم این جزیره یه جاییه بین دوتا دنیا ( البته نه به معنی برزخ). این محل برای آدمهای خوش شانسی که اطراف یا داخل جزیره بمیرن این فرصتو فراهم میکنه تا قبل از رفتن به دنیای دیگه یه شانس داشته باشن که دوباره خودشونو ثابت کنن یا موقعیتهایی که تو زندگی نتونستن داشته باشن بهشون داده میشه تا نشون بدن که چطور از اونا استفاده میکردن. یه جورایی محلیه برای اینکه آدمها نظر خدا رو عوض کنن. مثلا جین و سان که تو زندگی واقعی بچه نداشتن اینجا تو جزیره بهشون این امکان داده میشه تا معلوم شه چطور از این فرصت استفاده میکنن. یا سعید که شغلش شکنجه کردن مردمه فرصت پیدا میکنه نشون بده که در درونش آدم خوبیه که به آدمها اهمیت میده. رز و برنارد خیلی دیر همدیگه رو پیدا کردن و تقریبا بلافاصله معلوم شد رز داره می میره اما جزیره بهشون چندین سال فرصت زندگی داد تا نشون بدن که زندگی کردنو بلدن ( و همینطور درباره بقیه...)
اون دنیای موازی هم که دیدیم درواقع یه فرصت کوتاهی بود که کارکترها برای "فهمیدن" اینکه چه خبره لازم داشتن.
این روشن میکنه که چرا انقدر جزیره مهمه و چرا باید ازش محافظت بشه. در واقع جزیره آخرین امیده. بنابراین باید یه نگهبان داشته باشه. این نگهبان باید خودش جانشینش رو پیدا کنه. هر نگهبان روش خودشو داره. مادر جیکوب به این نتیجه رسید که اگه جانشینش رو "بزرگ" کنه میتونه بهش اعتماد کنه. جیکوب هم تصمیم گرفت جانشینش رو از بین آدمهایی که زندگی خوبی نداشتن انتخاب کنه چون میدونست اونا خوب اهمیت جزیره رو درک میکنن و میتونن انتخاب کنن.
نکته مهم اینه که جزیره متعلق به هر دو دنیاس. بنابراین هم مرده ها میتونن توش باشن هم زنده ها. اگه مرده باشی باید یه سری آزمایشو از سر بگذرونی اما گه زنده تو جزیره باشی خیلی نرمال زندگی خواهی کرد ( مثل پرسنل دارما). جزیره دوتا ورودی یا دروازه به دو دنیا داره: اون مختصات خاص ( که دقیق یادم نیست چیه) دریچه جزیره به سمت دنیای واقعیه و چاله نور دریچه به دنیای مردگان. اما این دریچه ها یه طرفه کار میکنن. یعنی اگر تو جزیره مرده باشی دیگه به دنیای زندگان تعلق نداری پس حق نداری برگردی یعنی نمیتونی جزیره رو ترک کنی. و اگه تو جزیره زنده باشی حق نداری از اون چاله نور عبور کنی چون به دنیای مردگان تعلق نداری. اگر اینجور عمل کنی بین زمان و مکان گم میشی و در واقع خودتو گم میکنی. این دقیقا اتفاقیه که برای 6 نجات یافته اوشیانیک و همینطور دود سیاه رخ داده. اما برعکس میشه یعنی اگه زنده باشی میتونی از طریق این مسیر بی دردسر بیای جزیره و اگه به دنیای مردگان رفته باشی میتونی به جزیره برگردی ( مثل مایکل یا همسر ریچارد)
یکی دوتا نکته که ثابت میکنه تئوری من درسته :
- کسی نمیتونه تو جزیره بچه دار بشه، یعنی نطفه بچه نباید اونجا بسته بشه چون اینجا جزوی از دنیای زنده ها نیست.
- جزیره میتونه به راحتی در زمان و مکان حرکت کنه و حتی همزمان در دو زمان باشه ( مثل وقتی که پرواز اجیرا سقوط کرده بود). فکر میکنم این حتی وجود خرسهای قطبی رو هم توضیح میده.
- بیماری ها از بین میرن و زخما زود و راحت خوب میشن.

حالا اگه تو جزیره بمیری( چه جزو زنده های جزیره باشی چه مرده ها) اونوقت میری به دنیای مرده ها و نتیجه کارایی رو که کردی میبینی. این آدمایی که تو کلیسا بودیم آدمای بهشتی جزیره بودن. کسایی که عاشق شده بودن یا فداکاری کرده بودن یا به دیگران کمک کرده بودن. مستر اکو یا مایکل یا آنالوسیا اونجا نبودن.
البته هنوز یه نکته هاییشو نمیدونم چی به چیه. مثلا اینکه برای اون 6 نفری که سوار هواپیمای اجیرا شدن چه اتفاقی افتاد. مایلز چرا تو کلیسا نبود و...
 
این پست یکی از دوستانه تو یه فروم دیگه که شاید بتونه قضیه خرس قطبی و خیلی سوال های دیگه رو پاسخ بده:
آره اینم مییشه گفت !
چون جک توی فصل اول تا فهمید که کیت چیکاره هست و اینا و بعد کیت اومد براش توضیح بده گفت که گذشته رو بیخیال و ما حالمون رو باید درست کنیم !! توی خیلی از سکانس های دیگه هم همینو میگفت !!
 
در مورد پایان سریال باید بگم،اگه قضیه ی بعضی از سوالای بیجواب نبود،قسمت اخرش بهترین پایان درخور سریالی به عظمت لاست بود،چون برای کسایی که مثل من عاشق این سریالن،اگه جور دیگه ای تموم میشد،هی میگفتیم که یعنی وقایع بعدی دنیای اصلی چی میشه؟!اما حالا میدونم که هر اتفاقی ام که افتاده باشه،اخرش تو اون دنیا به هم میرسن!:love:ولی بهتر این بود که کل معما های دنیای اصلی حل میشد،هرچند خیلی هاشو میشه با قدرت جیکوب و قوانین جزیره توجیه کرد. که خیلی ها هم از اینم ناراحت نیستن!:love:.نویسنده ها و...چیزی در مورد ادامه ای بر لاست نگفتن؟!اخه اصلا ادامه خور لاست خیلی ملسه!
صحنه ی مبارزه ی نهایی لاک با جک بینهایت عالی بود!
خلاصه من که میترسیدم پایان لاست راضیکننده نباشه،ولی واقعن زیبا و حرفه ای تمومش کردن.
بهتره اینو هم بخونید که نوشته ی"سروش روحبخش"در مورد پایان لاست است.شاید درک کنید که چرا بعضی ها(از جمله خودم) عاشق لاستند و و لاست رو ورای همه ی سریال ها میدونن.با دقت بخوانید:
خیلی‌ها 6 سال است لاست را پی‌گرفته‌اند تا ببینند آخرش چطور می‌شود. خبر بد این که احتمالن با تماشای قسمت پایانی لاست روزهای بدی را پشت سر گذاشته‌اند. اغلب آنان با یک گالن بنزین دنبال آدرس خانه آبرامز می‌گردند! 2 فیلم‌های پوارو یا مارپل را دیده‌اید لابد. ساختار همه داستان‌های کریستی( مثل خیلی از آثار پلیسی) مبتنی بر یک گره‌گشایی نهایی‌ست، همه دور یک میز نشسته‌اند و کارآگاه زیرک معما را برای همه حل می‌کند. اگر فیلم 2 ساعت باشد این گره‌گشایی حدود 10 دقیقه و اگر کتاب 200 صفحه باشد این فصل حداکثر 20 صفحه طول خواهد کشید. چرا؟
3 دلیلش روشن است. گره‌گشایی برخلاف تصور بار دراماتیک ندارد. شما باید بنشنید و یک خطابه طولانی را ببینید ( بخوانید) و هر چقدر هم معما برایتان جذاب باشد مطمئن باشید بیش از این مقدار طاقت نمی‌آورید.
4 لاست بیش از صد ساعت پخش شد. اگر همان نسبتی که در فیلم‌های پلیسی رعایت می‌شود را در نظر بگیریم ما باید در انتظار بیش از 7 اپیزود بودیم که بدون هیچ معمای تازه فقط به توضیح مسلسل‌وار معماهای قبلی می‌پرداخت. این زمان تازه برای وقتی است که یک دانای کل بخواهد ماجرا را تعریف کند. شما حوصله تماشای چنین چیز ملامت‌باری را دارید؟
5 تازه اتفاق ناگوار دیگری بعد از گره‌گشایی می‌افتد. ماجرا پیش‌پاافتاده می‌شود.قصه یک‌بار مصرف می‌شود. به محض این که قاتل معلوم شد همه چی دود می‌شود و هوا می‌رود. انتظار داشتید سازندگان لاست با این حجم ارجاعات فرامتن ادبی و مذهبی و فلسفی حاضر باشند سریال‌شان فقط یک بار دیده شود و تمام؟
6 رازها را نمی‌شود حل کرد. دست کم همه‌اش را نمی‌شود. چون هم یک خطابه طولانی ملال‌آور مشتری ندارد هم قصه را یک بار مصرف می‌کند. پس باید چه کار کرد؟ آیا راه حلی هست؟
7 بله. و آقای آبرامز در کار قبلی‌اش آلیاس این راه حل را استفاده کرده بود. سریال پر است از رازها و معماهایی که به انتظار حل شدنش تا پایان می‌مانید ( که البته حل نمی‌شوند) اما با یک تکنیک باستانی درام‌پردازی به شکل عجیبی شما از پایان سریال راضی می‌مانید. چند اپیزود مانده به آخرین قسمت یک نبرد خیر و شر شکل می‌گیرد. جوری که بدون نیاز به دانستن رازها می‌دانید آدم بده و آدم خوبه کی هستند. چنگک درام خیر و شر ابدی ازلی‌ست. بعد مدتی می‌بینید به جای این که نگران حل معماها باشید نگران سرنوشت این نبردید. خب حل کردن این نبرد کاری ندارد. خطری ندارد. راحت می‌شود به نتیجه رساندش بدون این که کار را یک‌بارمصرف کند. و آبرامز سخاوتمندانه و در سکانسی دراماتیک این کار را برایتان می‌کند و از آنجایی که ما یادگرفته‌ایم با پایان نبرد خیر و شر داستان را تمام شده بدانیم ( خیلی‌ها این جور وقتها دیگر از پای تلویزیون بلند می‌شوند، یا در ایران چراغ‌های سینما روشن می‌شود) او هم داستانش را تمام می‌کند. می‌گذارد در اوج این احساس پایان‌یافتگی درونی ما ، قصه‌اش هم تمام شود. بدون این که زیر بار حل کردن معماها رفته باشد.
8 تقریبن مطمئن بودم که در لاست هم همین کار را خواهد کرد.بعد تشکیل شدن دو جناح مردسیاه‌پوش/لاک/هیولا و جیکوب/کاندیداها دیدم باز قصه را دارد به همین سمت می‌برد. نکته فقط این بود که این‌بار پیجیده‌تر و هنرمندانه‌تر عمل کرد. ترفند قدیمی را با چند ترفند دیگر ترکیب کرد.
9 از ساختار روایی دایره‌ای استفاده کرد. نقطه پایان داستان معادل/متقارن نقطه شروع است. این ساختار روایی هم یکی از قدیمی‌ترین شیوه‌های روایت است. مخاطب وقتی این لوپ بسته می‌شود ناخودآگاه احساس پایان‌یافتگی داستان را دارد. حتی اگر خیلی چیزها را هنوز نفهمیده باشد احساس می‌کند دیگر نیازی به دانستن آنها ندارد. ساختار روایی پایان را به او تحمیل می‌کند و او ناگزیر بسته شدن این لوپ را به مثابه یک پایان ( حتی رضایت‌بخش) می‌پذیرد. استفاده از تقارن در روایت از آن ترفند‌هایی‌ست که مثل ترکیب رنگ قرمز و مشکی در کار گرافیک‌هاست. همیشه جواب می‌دهد و جای نگرانی نیست.حالا اگر می‌خواهید کارتان ظریف‌تر باشد می‌توانید با یک تغیر کوچک در این تقارن و نیشگون گرفتن احساس دژاووی مخاطب بگذارید او هم کشفی بکند و لذت ببرد. اگر داستان با باز شدن چشم تمام شده بود، بگذارید این بار با بسته شدن چشم تمام شود. جدا از این که بسته شدن چشم خود تداعی‌کننده پایان است، می‌گذارید بیننده از کشف این تفاوت کوچک هم لذت ببرد. شما کاری می‌کند که او احساس به پایان رسیدن قصه را بکند، بدون این که شما به شکل کلاسیک قصه‌تان را تمام و گره‌ها را باز کرده باشید. این کار هوشمندی می‌خواهد و تا آنجا که من سراغ دارم با چنین قصه پر پیچ و خمی کم‌سابقه است.
10 شیطنت دیگر سازندگان لاست در این است که پایان داستان را با معمای تازه‌ای تمام می‌کنند. فلاش‌سایدها برزخ بود؟ چطور؟ کجا؟ و چرا این کار را می‌کنند؟ خب این کاری‌ست که از آغاز ماجرا دارند انجام می‌دهند. این تخصصشان است. این که شما را به فکر وادار کنند. به تخیل و گمانه‌زنی. به بازی. کاری می‌کنند سریال بعد از تمام شدن تازه در ذهن شما شروع شود. باید همه‌چیز را بگذارید کنار هم و به درکی از این پازل برسید. حتی اگر خیلی پیگیر باشید ممکن است سریال را دوباره ببینید. چه موفقیتی برای سازندگان سریال بالاتر از این که شما حاضر باشید آن را بار دیگر ببینید و در ارجاعات و تقارن‌ها و معماهایش غرق شوید؟
11 سر کار بوده‌ایم ؟ خب …اگر اسم این بازی فکر کردن و لذت بردن سر کار بودن است، بله سر کار بوده‌ایم. ولی مگر زندگی چیست؟ کی جواب همه سئوالهای شما را می‌دهد؟ غیر از این است که هم آخرش مبهم است هم از بازی کشف ( خلق؟) معنا برایش لذت می‌بریم. سالها پیش آقای فلوبر گفته بود آرزوی نهایی‌اش نوشتن رمانی خودبسنده است که مثل زندگی باشد. شاید آبراز کمی بالا و پایین به برآوردن چنین آرزویی نزدیک شده است.
12 شب عزای فینگن‌های جویس که می‌دانید یک از غیرقابل درک‌ترین آثار تاریخ ادبیات است. می‌گویند اولیس در مقابلش داستان سرراست محسوب می‌شود. پر است از معما و شعر‌واره و بازی لغوی. یک بار یکی از جویس پرسید چرا این کتاب را نوشته. جویس پاسخ داد : “می‌خواهم منتقدان را سیصد سال مشغول نگه دارم!”
13 آبزامر و همکارانش راز را به شعر تبدیل کردند. این کار کمی نیست.
 
آخرین ویرایش:
آبزامر و همکارانش راز را به شعر تبدیل کردند. این کار کمی نیست.
25r30wi.gif

جالبه که بعضی ها وقتی به در بسته خوردن , از جملات فلسفی استفاده کردن ! راز را به شعر تبدیل کردند !!! lol
کلآ بعضی ها چنان اسطوره ای از لاست ساختن که آدم تحیر میکنه ! دو روز دیگه به برترین ساخته دست بشر هم تبدیل میشه !
 
25r30wi.gif

جالبه که بعضی ها وقتی به در بسته خوردن , از جملات فلسفی استفاده کردن ! راز را به شعر تبدیل کردند !!! lol
کلآ بعضی ها چنان اسطوره ای از لاست ساختن که آدم تحیر میکنه ! دو روز دیگه به برترین ساخته دست بشر هم تبدیل میشه !
یعنی شما از اون همه نوشته فقط خط اخر رو خوندی؟!:biggrin1:مگه لاست فلسفه نداشت توش که حالا lol شده؟
همین اسطوره رو،با خواندن پست های اول شما که اسطورش کرده بودین،یافتم و عاشقش شدم!ایمانتو به لاست از دست دادی برادر من!:biggrin1:
من دقیقا الان احساس میکنم که جان لاک هستم ودارم سعی میکنم جک رو قانع کنم که این یه سریال معمولی نیست!هروقت
مردم،اونوقت میفهمید!
 
من فکر میکنم اینم مثل هاف لایف شد، خودشون نمیدونستن میخوان چیکار کنن :دی
توی Twin Peaks بابا 30 قسمت بیشتر نیست بعضی از جاها معلومه که دارن فعل Making Sh‌it up رو صرف میکنن.

اگر آبرامز پای سریال میموند شاید وضعیت بهتر میموند و آخر داستان از وضعیت شبه دینی شبه جادویی شبه علمی در میومد.
 
ها یه سوال یادم اومد :دی هر کی جواب بده این سوالو خیلی مَرده :دی

اگه اشتباه نکنم ، ساویر رفت استرالیا یه بابایی رو کشت یا تیر زد بهش دقیق یادم نیست :دی ، همون کسی که موجب مردن خوانوادش شده بود ! توی یکی از قسمتای سریال ، ژولیت به ساویر گفت تو توی استرالیا در فلان رو به یه بابایی شلیک کردی ! در صورتی که اون شب به جز ساویر کس دیگه ای اونجا نبود ! اینا از کجا فهمیده بودن ، که جیمز یه همچین کاری کرده ؟ :دی اگه اشتباه میکنم ، تصحیح کنید ! ولی تا جایی که یادمه همینجوری بود ! جیمز ام وقتی شنید این حرف رو کپ کرد :دی

واقعا من موندم ! بعضیا میخوان سر کار رفتن خودشون رو با پیام های فلسفی توجیه کنن ! این یارو نویسنده این مطلب بالایی ام از اون دسته از آدماس فکر کنم :دی چونکه من فقط خط آخرش که آریا نقل قول کرده رو خوندم :دی حوصله چرت و پرت خوندن ندارم :دی



 
یعنی شما از اون همه نوشته فقط خط اخر رو خوندی؟!:biggrin1:مگه لاست فلسفه نداشت توش که حالا lol شده؟
همین اسطوره رو،با خواندن پست های اول شما که اسطورش کرده بودین،یافتم و عاشقش شدم!ایمانتو به لاست از دست دادی برادر من!:biggrin1:
فلسفه داشت و به خاطر همین هم عاشقش شدم ! ولی این فلسفه رو از سیزن 4 به بعد کم کم از دست داد و توی سیزن 6 هم کلهم این فلسفه تبدیل شد به تخیل بی حد و مرز :دی
من هنوزم اعتقاد دارم 3 سیزن اول لاست فوق العاده بوده. ولی وقتی مجموع سریال رو در کنار هم می بینم به شخصه بیشتر از خیلی خوب نمیتونم بهش بگم !
در مورد اون متن هم همش رو خوندم ولی چیزایی نوشته که فقط و فقط اسم توجیح رو میشه روش گذاشت :
لاست بیش از صد ساعت پخش شد. اگر همان نسبتی که در فیلم‌های پلیسی رعایت می‌شود را در نظر بگیریم ما باید در انتظار بیش از 7 اپیزود بودیم که بدون هیچ معمای تازه فقط به توضیح مسلسل‌وار معماهای قبلی می‌پرداخت. این زمان تازه برای وقتی است که یک دانای کل بخواهد ماجرا را تعریف کند. شما حوصله تماشای چنین چیز ملامت‌باری را دارید؟
مگه کسی نویسنده های لاست رو مجبور کرده بود که 6 سیزن فقط معما طرح کنن ؟!!! اونها اختیار داشتن که مثلآ 3 سیزن معما طرح کنن و توی یه سیزن هم جواباش رو بدن. طرف جوری صحبت کرده که انگار توی قرارداد نویسنده ها نوشته شده باید 6 سیزن معادل بیش از 100 ساعت معما طرح کنین و حق ندارین بین این 6 سیزن به بعضی از اونها جواب بدین ! باید یه جیکوب نامی رو مطرح کنین توی سیزن های اول , یه دود سیاهی رو توی اپیزود اول نشون بدین , بعد 100 ساعت کاری به اونها نداشته باشین و یه دفعه توی سیزن آخر برین سراغشون ؟!!
تازه اتفاق ناگوار دیگری بعد از گره‌گشایی می‌افتد. ماجرا پیش‌پاافتاده می‌شود.قصه یک‌بار مصرف می‌شود. به محض این که قاتل معلوم شد همه چی دود می‌شود و هوا می‌رود. انتظار داشتید سازندگان لاست با این حجم ارجاعات فرامتن ادبی و مذهبی و فلسفی حاضر باشند سریال‌شان فقط یک بار دیده شود و تمام؟
اتفاقآ لاست جوری تموم شد که احتمالآ اگه یه نفر بشینه از اول ببینه , سوتی های سریال بیشتر دست طرف میاد ! مثلآ چرا دود صدای مکانیکی میداد ؟!! چرا همون لحظه اول خلبان رو کشت ؟!
رازها را نمی‌شود حل کرد. دست کم همه‌اش را نمی‌شود. چون هم یک خطابه طولانی ملال‌آور مشتری ندارد هم قصه را یک بار مصرف می‌کند. پس باید چه کار کرد؟ آیا راه حلی هست؟
معلومه که نمی شود ! باید پرسید چرا طرح کردن که نشود حل کرد ! اونهایی هم که حل شد با تکیه بر تخیل محض حل شد !
شیطنت دیگر سازندگان لاست در این است که پایان داستان را با معمای تازه‌ای تمام می‌کنند. فلاش‌سایدها برزخ بود؟ چطور؟ کجا؟ و چرا این کار را می‌کنند؟ خب این کاری‌ست که از آغاز ماجرا دارند انجام می‌دهند. این تخصصشان است. این که شما را به فکر وادار کنند. به تخیل و گمانه‌زنی. به بازی. کاری می‌کنند سریال بعد از تمام شدن تازه در ذهن شما شروع شود. باید همه‌چیز را بگذارید کنار هم و به درکی از این پازل برسید. حتی اگر خیلی پیگیر باشید ممکن است سریال را دوباره ببینید. چه موفقیتی برای سازندگان سریال بالاتر از این که شما حاضر باشید آن را بار دیگر ببینید و در ارجاعات و تقارن‌ها و معماهایش غرق شوید؟
شیطنت کجا بود برادر من ! این کار دو تا دلیل داشت که خدا رو شکر یکیش رو طرف گفته : میخواستن کاری کنن که تا مدتها راجع به لاست بحث بشه و خوشبختانه به این هدف هم رسیدن. دلیل دوم هم این بود که میخواستن هواس ملت رو با اون به اصطلاح برزخ (که توش یکی میمیره و یکی بچه دار میشه و ... :دی) از معماها پرت کنن.
سر کار بوده‌ایم ؟ خب …اگر اسم این بازی فکر کردن و لذت بردن سر کار بودن است، بله سر کار بوده‌ایم. ولی مگر زندگی چیست؟ کی جواب همه سئوالهای شما را می‌دهد؟ غیر از این است که هم آخرش مبهم است هم از بازی کشف ( خلق؟) معنا برایش لذت می‌بریم. سالها پیش آقای فلوبر گفته بود آرزوی نهایی‌اش نوشتن رمانی خودبسنده است که مثل زندگی باشد. شاید آبراز کمی بالا و پایین به برآوردن چنین آرزویی نزدیک شده است.
ایشون هم احتمالآ با فرخ خودمون در ارتباط بوده :دی مقایسه سریال با زندگی واقعی رو تا حالا ندیده بودیم که اون رو هم به لطف لاست دیدیم ! همون طور که قبلآ گفتم از این به بعد خیلی راحت همه معما طرح کنن و آخرش بگن اگه جواب این معما رو میخواین بهتون جواب نمیدیم چون زندگی هم جواب نداره !!!

ها یه سوال یادم اومد :دی هر کی جواب بده این سوالو خیلی مَرده :دی

اگه اشتباه نکنم ، ساویر رفت استرالیا یه بابایی رو کشت یا تیر زد بهش دقیق یادم نیست :دی ، همون کسی که موجب مردن خوانوادش شده بود ! توی یکی از قسمتای سریال ، ژولیت به ساویر گفت تو توی استرالیا در فلان رو به یه بابایی شلیک کردی ! در صورتی که اون شب به جز ساویر کس دیگه ای اونجا نبود ! اینا از کجا فهمیده بودن ، که جیمز یه همچین کاری کرده ؟ :دی اگه اشتباه میکنم ، تصحیح کنید ! ولی تا جایی که یادمه همینجوری بود ! جیمز ام وقتی شنید این حرف رو کپ کرد :دی
امیر مطمئنی ؟! من کلآ حافظه خوبی ندارم ! ولی اگه این طور باشه جالبه :دی
راستی اون کسی که جیمز کشت , همونی نبود که باعث مرگ خونوادش شده بود :دی اگه اشتباه نکنم بابای جان لاک باعث مرگ اونا شده بود و جیمز اشتباهی یکی دیگه رو کشت :دی
 
کـــــــل معما ها و سوالاتـــــی که جواب داده نشد یه طرف :
مســـخره ترین پاســــخی که داده شد " عمر جاودانِ ریچارد" بود که من رو یاد ..... انداخت :دی دستش رو گذاشته روی شانه ی فلانی بعد عمر جاودان پیدا کرده
یه طرف ....!
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or