اگه خواستید پستی رو نقل قول کنید به جای جواب دادن توی این تاپیک پست رو ببرید داخل تاپیک Movie Center و بزارید پست های اینجا به صورت یک پارچه باقی بمونه. برای این کار گزینه "+ نقل قول" رو پایین سمت چپ پست مورد نظرتون بزنید تا پست انتخاب بشه بعد داخل تاپیک Movie Center از ادیتور گزینه
رو بزنید و پست مورد نظرتون رو اونجا نقل قول کنید.
لطفاً اسم فیلم رو حتماً بنویسید عکس به صورت خالی کافی نیست
عکسها رو حتماً به صورت Thumbnail/کم حجم قرار بدید.
دوستان لطف کنن به جای شیوه های من درآوردی برای امتیاز دادن ، 10 رو حداکثر قرار بدن و نسبت به اون امتیاز بدن.
نوشته هایی که ممکنه بخش خاصی از داستان فیلم رو لو بده، داخل تگ اسپویلر باید گذاشته بشه، در غیر اینصورت برخورد می شه
از پست کردن هر گونه مطلبی که به مبحث این تاپیک مربوط نمیشه خودداری کنید
نیاز به گفتن نیست که تنها نکته مثبت فیلم به قول ابی بانوی پاکدامن مگان فاکسه! حاضرم شرط ببندم کارگردان ها و فیلمنامه نویس ها با هم مسابقه گذاشتن کی بهتر از دست اون یکی کپی می زنه! کلیشه همیشگیه ولی خب یکم سطحش بالاتره و به لطف تنها بازیگر خوبش 20 دقیقه پایانیش رضایت بخش بود، اگر عوامل جز کمر به پایین! از عقلشون هم کمی کار می کشیدن از اواسط فیلم با توجه به مواردی که بهش اشاره شد می تونستن فضارو محدود نکنن و گسترشش بدن مثل عنوان (بازی) موفق Detroit: Become Human تا یک تفاوتی ایجاد بشه. که چنین اتفاقی نیوفتادو همون سنت همیشگی رو بجا آوردن!
اون مگان (الیس) با این مگان کراس اور بدن، چیز خوفناکی می شه. البته هالیوود استاد تر زدن به هر موردیه پشیمون شدم!
«کوکو» یک ترکیب شیمیایی قابلقبول از سینمای اروپا و انیمه ژاپنی است؛ من رگههایی از سینمای معمول هالیوود را در این فیلم ندیدم؛ اتمسفر و میزانسن پرده اول و دوم فیلم یادآور Speak No Evil است؛ اما در پرده سوم، قابهای کارگردان، نورپردازی و چهرهپردازی شبیه به انیمههای ژاپنی دهه 90 میشود؛ البته فیلم ایده بکری دارد؛ مکانی که میخواهد بهتدریج انسانها را به یکی از کمیابترین گونه پرندگان برای حفظ تعادل در محیط زیست تبدیل کند؛ گرچه از تمام پتانسیلهای خود استفاده نمیکند؛ اما با شلوغکاریهای نافرجام در میانه؛ به یک پایانبندی خوبی دست پیدا میکند؛ قطعاً نقطه عطف فیلم نقشآفرینی «هانتر شیفر» است که در تمامی لحظات «کوکو» درخشان ظاهر میشود.
فیلمنامه اولین ساخته «زوئی کرویتز» مملو از حفره است؛ جزیرهای که زیباییهایش با ایجاد سوالات و پاسخهای مبهم در ذهن مخاطب زیرسوال میرود؛ ایده جالبی دارد؛ یک فرد ثروتمند که گروهی از زنان خوشگل و خوشتیپ را به جزیرهای میبرد؛ حال آنکه افراد آنجا راز ترسناکی را از زنان پنهان میکنند؛ اصل طرح داستان و تبدیل آن به فیلمنامه؛ پاسخ به چراییها است - اصل اول در هر مختصاتی که مینویسید. چراییها در اینجا پاسخ داده نمیشوند؛ اسلتر کینگ (با بازی چانینگ تاتوم) از یک تروما رنج میبرد که حضورش در این جزیره به هدف فراموشی آن تروما و رو به انجام اعمال خبیثانه است؛ خب این تروما چیست؟ چه بوده؟ چرا ما نمیبینیم؟ جایگاه روانپزشک او در این قصه چیست؟ وقتی در پرده سوم به گذشته فریدا و اسلتر کینگ کات میزند؛ تنها تصویری را نشان میدهد؛ این تصویر عاری از پاسخ به سوال مخاطب است؟ رابطه پیچیده فریدا و اسلترکینگ بیپاسخ میماند؛ دلبستگی خاصِ اسلترکینگ به فریدا برای چه هست؟ چگونه فریدا توانسته از جزیره خارج شود؟ آیا مخاطب شاهد یک چرخه زمانی است؟ آبجکت عطر که ابزاری برای شرح هدف شخصیت منفی است؛ مثل یک مککافین رها میشود؛ چرا این فیلم لعنتی به هیچ سوالی جواب نمیدهد!
موزیکال فوق العاده دلچسبی بود. در مقایسه با یه سری کارهای موزیکالی که اخیراً دیدم و همچین باب میلم نبودن و همش این حس رو داشتم که یه روتین تکراری رو دارم می بینم، این یکی واقعاً از لحاظ موزیکال، قطعات، داستان و کلاً فضای حاکم احساس طراوت داشت و امید من رو نسبت به این ژانر زنده کرد. و اگه مثل دوران نوجوونی لیست برترین موزیکال های خودم رو داشتم، حتماً این فیلم رو وارد اون لیست و احتمالاً جز 20 فیلم اول قرار می دادم.
فرد آستر هرکجا که باشه، همیشه دلربایی خودش رو با حرکات و شوخ طبعیش به رخ می کشه و گرچه که به عقیده من بازیگر و رقاص خوبیه ولی باید یک مکمل مناسب هم کنارش باشه تا فیلم به مراتب زیباتر بشه. اینجا مکمل معروف و همیشگی خودش، جینجر راجرز رو کنار خودش داشت و از این لحاظ به تکامل خوبی دست یافته بود. تعاملشون واقعاً دوست داشتنی بود و میشه به راحتی فهمید چرا چندین و چند فیلم و موزیکال رو کنار هم توی گیشه به موفقیت رسوندند. حسابی بهم میان و رد و بدل محتوای داستان بین این دو احساس شیرینی داره.
احساس نوستالژیکی که تو برخی قطعات موزیک و رقص اثر بود واقعاً حیرت انگیز بود. نمی دونم چرا باید لغت نوستالژیک رو اینجا ناخواسته استفاده کنم ولی حتی نوع ضبط صدای فرد آستر و شعری که داره می خونه احساس گرمی رو به من میده و دلم می خواد مدام تو موقعیت های مختلف قطعه ای مثل قطعه Let's Face the Music and Dance رو گوش بدم. همون کاری که قبلاً با قطعه ای مثل Cheek to Cheek با من انجام داده بود.
بهرحال هر چه که بود، این موزیکال حسابی برای من دوست داشتنی بود و قابلیت ریواچ رو هم از نظر من داره. (7.5/10)
--------------------
Henry Fool - 1997
بدست آوردن مرز مناسب بین عجیب و سرگرم کننده بودن، کار سختیه که این فیلم به خوبی از پس انجامش براومده و من بدون هیچ شناخت قبلی از بازیگرها و کارگردان سراغ کار رفتم و از دیدن فیلم رضایت داشتم. یه جور چینش بدون پاستوریزه بازی توی لحظات فیلم بود و داستان هم زمختی بخصوصی داشت که به دل می نشست. احساس میشه که فیلم، خودآگاهه و می دونه که داره چه چیزی رو به مخاطب ارائه میده. بازی ها هم درخور فضای فیلم هستند و تقابل خوبی رو میشه توی فیلم بین هنرمندان دید. کسایی که من قبلاً جایی ندیده بودمشون و برام تازگی داشتند. و تو نگاه اول این حس رو به آدم میده که شاید فیلم با بودجه کمی تهیه شده ولی خب هرچی که بود، فیلم در نوع خودش فیلم منحصر به فردی بود. (6.5/10)
نمیدونم. بعضی فیلم ها خیلی شخصی میشه.
طوری که انگار آدم داره زندگی نامه خودشو تو یه دنیای دیگه میبینه.
فقط زمان و مکان متفاوته.
این حس تنهایی به این شکل رو کمتر کسی تو دنیا تجربه میکنه.
ولی انگار یه مسیره که هرکسی واردش بشه به یه مقصد خاص میرسه.
یک سوم پایانی استرس زیادی داشتم. دعا میکردم که با یه هپی اندینگ تموم بشه. یا حداقل به رستگاری برسه.
میخاستم ببینم پایان زندگی خودم چطوری میشه.
حس عجیبی بود این فیلم
حسی که تا به حال هیچوقت تجربه نکرده بودمش.
مگان فاکس شبیه شرور فیلمهای ترمیناتور در اومده
ریتم فیلم کنده اما چون سکانسها اتفاقمحوره یعنی در هر سکانس جای دیالوگ اتفاق میاوفته
سرعت کند بهترین انتخاب برای پیشبرد سناریو چون اتفاق هر سکانس جلوی احساس کندی رو میگیره و کندی سرعت، جلوی از دست رفتن اطلاعات توسط تماشاچی رو میگیره
اتمسفر سرد و سنگین رو فوقالعاده در اورده کارگردان
کرکتر کمی داره سریال چون کرکترها حالت نمایندهگونه برای یک قشر رو دارن
مثلا همکار شخصیت اصلی، نماینده کل قشر کسایی هست که از هوش مصنوعی در هراسن برا از دست رفتن شغلشون
دیگه ۵ تا کرکتر عین این درست نمیکنه که بشینن حول محور ترسناک بودن رباتها صحبت کنن، همشون یه دونن
که تعداد کم کمرکتر انتخاب درستی برا حفظ اتمسفر سرد و سنگین و کند فیلمه
فیلم فقط مخرب بودن هوش مصنوعی رو نشون نمیده و از اونور مزیتهاش مثلا در عمل پیوند قلب مشخصه
در کل یک فیلم عالی سال ۲۰۲۴ هست که اصلا امتیاز imdb رو درک نمیکنم که ۵ عه
من بهش 7 میدم
قطعا وقتتون هدر نمیره و تجربه خوبیه
دستاندرکارای فیلم خودشون و چیزی که خواستن ارائه بدن رو جدی گرفتن
و من جز یکی دو صحنه که کرکترا از مخصمه یه طوری در میرن
ایراد دیگهای ندارم
اکشن، هیجان، ریتم، اتمسفر، تعلیق همه در حد بسیار خوبی قرار داره و البته در عین سرگرمکننده و جذاب بودن درونمایهی خوبی در مورد خانواده و وفاداری و دوستی و عشق در عصر همزیستی ربات با انسان داره
در کل از دست ندید
اینم نسخه باجزئیات و تکمیلیشه
تکنولوژی هوش مصنوعی به حدی رسیده که رباتهای انساننما، میتوانند از پس کارهای خانه همچون مرتب کردن لوازم، تمیز کردن خانه و جارو کشیدن برآیند. جدیدترین مدل آنها، حتی میتواند از فرزندان شما هم مواظبت کند. مکس که همسرش به خاطر انتظار برای پیدا شدن قلب برای عمل پیوند، مدتی است که در بیمارستان بستری است، مجبور میشود به تنهایی به فرزندانش برسد و با توجه به کار ساختمانیاش، وقت و توان آن را ندارد که از پس این کار برآید. به همین خاطر او به همراه دو فرزندش، به نمایشگاه رباتهای انساننما میرود تا یکی از آنها را برای کمک به نیازهای روزمرهاش، بخرد.
در نمایشگاه برای لحظاتی کودکش گم میشود و بعد، توسط جدیدترین مدل هوش مصنوعی پیدا شده و به پدر برگردانده میشود. کودک اصرار میکند که همین ربات را برای امور خانه بخرند. آنها همین کار را میکنند و نام آن را آلیس میگذارند. بدین ترتیب راه آلیس(با بازی مگان فاکس) به داخل خانهی مکس و مسائل شخصی او باز میشود. مکس در چند جبههی مختلف باید با مشکلات دست و پنجه نرم کند. یکی از آنها غم و استرس پیوند قلب همسرش است، دیگری امور سرپرستی مربوط به فرزندان، یکی نیازمندیهای خودش به عنوان یک مرد... حتی قرار است کارگران ساختمان هم، با همین رباتها جایگزین شود. همهی اینها برای مکس زیادی است.
یکی از شبها که مکس طبق معمول برای فرار از مشکلات به الکل پناه میبرد، فیلم کازابلانکا را برای تماشا میگذارد. او به آلیس میگوید این فیلم را دیدی؟ و او بر طبق دیتای ذخیرهشدهاش داستان کازابلانکا را برای او شرح میدهد. مکس میگوید فقط دانستن داستان کفایت نمیکند، بلکه تو باید فیلم رو حسش کنی، باید تجربهاش کنی، تازه اونوقت هست که میفهمی که چیه.. به همین دلیل مکس به آلیس دستور میدهد دیتاهای مربوط به کازابلانکا را از حافظهاش پاک کند... و او برای اولین بار به تماشای این فیلم عاشقانه مینشیند... چه بر سر هوش مصنوعیای که کازابلانکا ببیند میآید؟ بله او میخواهد همانطور که مکس گفت، عشق را تجربه و احساس کند... آلیس، به سرزمین عجایب انسانیت پرت و از اینجا، سودای عشق آلیس شروع میشود.
در سناریوهای سینمای مدرن، دیگر هیچوقت انتظار نداریم که یک ربات، در حد همان برنامهریزی اولیهاش باقی بماند. با توجه به پیشرفت علم، امروزه دیگر برای مردم پذیرفتنی است که یک هوش مصنوعی میتواند خودش را آپگرید کند، به همین دلیل اگر چنین اتفاقی در طول فیلمهای علمی-تخیلی مدرن نیافتد، کمی احمقانه خواهد بود. البته که چنین موضوعی را در سال ۱۹۶۸ با فیلم ادیسه فضایی کوبریک داشتیم، که در آن یک هوش مصنوعی به سطحی از آگاهی میرسد که میتوان نقشه بچیند، دروغ بگوید و برای رسیدن به اهدافش انسانها را گول بزند، اما آن فیلم برای زمانهی خودش چیز جدید و نامتعارفی بود و حتی تا دههها بعد هم چنین چیزی را در سینما مشاهده نکردیم.
در سینمای مدرن اما، مخاطب در همان ابتدای فیلم کاملاً میداند که آلیس قرار نیست هوشمندی و آگاهیاش در همین سطحی که هست باقی بماند. حالا که مکس به او گفته که باید احساس کند و تجربه کند و تنها دانستن کفایت نمیکند، او شکلی جنونوار و روانپریشانه تمام هدفش این میشود که بتواند شبیه به انسانها، احساس و تجربه کند... و هیچوقت نمیتوانید راه در مسیر انسان شدن بگذارید، اگر به احساساتی شبیه به دروغ و حسادت برای پیشبرد اهداف خود تن ندهید. و این اتفاق در فیلم برای آلیس میافتد.
در ابتدا آلیس تصمیماتی میگیرد که هرچند برای یک هوش مصنوعی نامتعارف به حساب میآید، اما به هر حال در حیطهی برنامهنویسیشدهاش عمل میکند و برای همین باعث تعجب زیادی نمیشود. بعد از پیشروی قصه، این تصمیمات آگاهانه و خودسر تا حدی پیشرفت میکند که در انتهای فیلم آلیسی را داریم که تصمیاتش کاملاً بر پایهی خودش است و از تمام کارهایش فقط یک هدف دارد... چه دروغ بگوید، چه آدم بکشد، و چه تبدیل به شروی مثل فیلمهای ترمیناتور شود، قصدش فقط یک چیز است، محافظت از صاحبش، و تصاحب عشق او...
آلیس میخواهد از مکس، هم درمقابل دنیای بیرون، و هم در مقابل صدماتی که او به خودش میزد، شبیه غم و اندوعه و استرس و ... محافظت کند. اما روش محافظت آلیس چگونه است؟ بر اساس دیتاها. او توسط ضربان بض و قلب و فشار خون مکس، میزان استرس او را اندازه میگیرد و تشخیص میدهد که اگر مکس اکنون آمیزش جنسی داشته باشد، استرسش به طرز قابل توجهی کاهش مییابد... و او چنین کاری با مکس میکند، چشمان او را میبندد، صدای همسرش را تقلید میکند و سپس بعد از این کار به عنوان یک فکت، نتیجهی کاهش استرسش را به او تحویل میدهد.
مکس در ابتدا جلوی این فکتها حرفی برای گفتن ندارد، اما در ادامه حسهای پیچیده و عمیقی از زبان او شروع به جاری شدن میکند، احساساتی نظیر مسئولیتپذیری، وفاداری، عشق و خانواده... چیزی که ربات هوش مصنوعی از آن سر در نمیآورد... آخر هوش مصنوعی با دیتا برنامهنویسی شده است... پس وقتی دیتا نشان میدهد خانوادهی مکس کاملاً باعث عذاب و ناراحتی او هستند، چرا او آن قدر به آنها پایبند است؟ آیا چسبیدن به درد، خودش نوعی از لذت است؟ این احتمالاً همان پیچیدگی قلب آدم زنده است که آلیس از آن سر در نمیآورد... او در صحنهی قبلتر به مکس میگوید صدای ضربان قلبش مصنوعی است و پیچیدگی احساس کردن گسترهی متنوع احساسات را مثل او ندارد. یا با توجه به پایان، باید شاهد کسب کردن چنین احساسات پیچیدهای توسط آلیس در دنبالههای این فیلم باشیم؟
سناریویی که برای آلیس نوشته شده و به طور کلی بستری که این شخصیت در آن معرفی شده و رشد میکند، به همراه نقشپردازی نیمهربات و نیمهانسانوار مگان فاکس شبیه به شرور فیلمهای ترمیناتور، راه را برای تبدیل شدن او به شرور اصلی یک فرنچایز فراهم میکند. باید در ادامه ببینیم که استقبال مردم و گیشهها از این فیلم در چه حد خواهد بود و دنبالههای باکیفیتی از آن در دستور کار قرار میگیرد یا نه... من که امیدوارم اینطور باشد، چون جهان Subservience و ذات شخصیتهایی که این جهان حضور آنها را در خود پذیرفته است، پتانسیل این را دارد که در دنبالههایش بیشتر روند دغدغههای زندگی انسانها و روابط انسانی در عصر تکنولوژیک در کنار هوش مصنوعی را نشان دهد و بیان کند مسائلی همچون خانواده و مسئولیتپذیری و عشق و وفاداری، حتی در پیشفرتهترین اعصار هم از بیننرفتنی است.
شاید با نقد من فکر کنید با یک فیلم فلسفی طرفید! البته که من خودم هم انتظارش را نداشتم و شوکه شدم. اما نترسید، فیلم بسیار سرگرمکننده و هیجانانگیز است. فیلم تقربباً هیچ لحظهای و بین هیچ پرش سکانسی، ریتم خود را از دست نمیدهد. ساختار فیلم بر اساس پشت سر هم قرار سکانسیهایی شکل گرفته که نه بر پایهی دیالوگ و کار دوربین(که اکثراً ثابت و کند است)، بلکه بر پایهی «اتفاقی» است که در هر سکانس میافتد. در هر سکانس، اتفاق جدیدی میافتد که آن اتفاق، بر شحصیتها و روابطشان و پیشبرد داستان تأثیر میگذارد، به همین دلیل هر سکانس جلویی از سکانس پیشین، دارای اطلاعات، تنش و هیجان بیشتری است. سرعت تدوین فیلم یکسان و کند بوده که به علت سنگینی اتفاقات در هر سکانس، این کندی کمک میکند تا مبادا اطلاعات به صورت تمام و کمال توسط مخاطب دریافت نشود و این که اتمسفر سنگین و سرد آن، از بین برود... نماهای ثابت فیلم، کاملاً در خدمت موارد ذکر شده است.
خرده شخصیتهای فیلم هم داستان مربوط به خود را دارند و از پیچیدگیهای شخصیتی برخوردارند، نه این که تنها ابزاری برای پیشبرد داستان باشند. مثلاً رییس مکس، با این که تنها در چند صحنه حضور و دیالوگ کمی دارد، اما فیلم موفق شده با همین مقدار زمان حضور کم او، احساسات، قضاوتها و جهانبینی او را نشان بدهد. شما میدانید او برای مکس ارزش قائل است، ولی اگر موضوع بیخ پیدا کند میتواند شر او را کم کند... میفهمید که او پشیمان از جایگزینی کارگران با رباتهاست اما ناگزیر بودن از مسیر پیشرفت جهان را هم میفهمد. حالا همین را برای همکار و رفیق مکس، چند برابر کنید... شخصیت جانبی جالبی که نمایندهی تمام آدمهای عادی است که از پیشرفت هوش مصنوعی در شک و هراس هستند.
فیلم از همان ابتدا به شما نشان نمیدهد که در جهانی پر از ربات هوش مصنوعی قرار دارید. درست است که در ابتدای فیلم، خانوادهها برای خرید به نمایشگاه هوش مصنوعی میروند، اما هیچ حسی از ازدیاد رباتها نمیگیرید و این جمعیت غالب انسانهاست که برای خرید به این جا آمدهاند. فیلم عمداً ازدیاد رباتها را پنهان میکند تا به اتمسفر خلوت و سرد آن خدشهای وارد نشود، اما از چیرگی تکنولوژی و رباتها طوری رفتهرفته پرده برمیدارد که به استرس و هیجان سناریو کمک کند. با روند پیشروی داستان، ما کمکم رباتها را در پارکها و در حال مراقبت از فرزندان، در بارها، در ساختمانها و مهمتر از همه در بیمارستانها میبینیم.
حتی عمل پیوند قلب همسر مکس، توسط رباتهای هوش مصنوعی صورت میپذیرد، پس فیلم نمیخواهد فقط بیانگر تهدیدهای هوش مصنوعی باشد. اگر آلیس پتانسیل آدمکشی دارد، در آن سمت رباتها با عمل پیوند قلب، درست برخلاف آلیس که مرگآور است، زندگیبخش هستند. اما مسیر ما با هوش مصنوعی به نظرتان به کدام سمت میرود؟ به نظرتان میتوانیم تعادلی در این مبحث مهم پیدا کنیم یا این که تمام این هراسها بیمورد است و قرار نیست اتفاق هولناکی با پیشرفت هوش مصنوعی برایمان بیافتد؟
تنها ایرادی که میتوانم از فیلم بگیرم، نه از خود اکشن آن که به خوبی جا افتاده، بلکه روشهایی است که شخصیتها از مخصمه نجات مییابند... اگر از این یک مورد چشمپوشی کنم، دیگر نمیتوانم اشکال خاصی از فیلم بگیرم و تقریباً کارگردان موفق شده هر چه از قبل در ذهنش برای ارائه به مخاطب در نظر داشته را به خوبی روی پردههای سینما بیاورد به طوری که مخاطب بتواند حس کار را بگیرد. من البته کارگردان را نه به خاطر مسائل مفهمومی فیلم، بلکه بیشتر به خاطر مسائل تکنیکال و بافتن مسائل مفهومی به یک سناریو هیجانانگیز تحسین میکنم.
«حلقه کامل» یکی از خستهکنندهترین فیلمها درباره مسئله «سفر در زمان» و «حلقه زمانی» (Time-Loop) است؛ مشکل عمده فیلم به بیحالی شخصیت اصلی (با بازی ماری لوییز-پارکر) بازمیگردد؛ زنی میانسال که زندگی خود را کرده و اکنون در شُرف مرگ به دلیل وجود یک «سیاه چال» روی قفسه سینهاش است؛ حال با بستهای قرص مرموز برای فرار از مرگ، به سفر در «حلقه زمانی» روی میآورد؛ زنِ قصه نه زیاد از خود جنبوجوش برای شکست «حلقه زمانی» نشان میدهد و نه بُرشی از ادامه حیات در او یافت میشود؛ پس تمامی این کشمکشهای بیروح برای شناخت قرص و بازگشایی مسئله «سفر در زمان» برای چیست؟! مولف در پرده سوم به همین نتیجه حرف بنده میرسد و فیلم را با سوق مرگ خودخواسته به پایان میرساند؛ خب، پس اگر شخصیت اصلی مایل به مرگ است، چرا از تکنیک روایی «سفر در زمان» استفاده کردی؟ چرا مستقیم یک فیلم ملودرام درباره پوچگرایی یک استاد شیمی و آشناییاش با یک دانشجوی تازهکار نساختی؟ حالا که فیلم پایان یافته؛ چرا به سوالات پاسخ ندادهای؟ جریان قرص «سفر در زمان» چه بود؟ آن «سیاه چال» روی قفسه سینه زنِ قصه چرا و چگونه ایجاد شد؟ از تمام پاسخدهی به سوالات فرار کردی، جناب بریتو!
حقیقتش بجز تلاش تمام نشدنی براندو برای ادای لهجه آلمانی تو زبان انگلیسی و فضای کشتی و هر اون چیزی که توی چنین فضایی متفاوت به نظر میرسه، چیز چشمگیر دیگهای توی این فیلم برای من جالب توجه نبود. و راستش براندو جوری ایفای نقش میکرد که حس میکردی زورکی اومده پای صحنه. توی صحنههای دو سه نفره که باید دیالوگ کنه دستش روی سرش بود و کلاً سبک ایفای نقشش پر از کسالت و گرفتگی بود. شاید من خیلی وقته کاری از براندو ندیدم و شاید این یکی از کارهای ضعیف اون باشه ولی بهرحال نتونستم اینجا با بازیش ارتباط بگیرم. و البته که داستان نه چندان دلچسب هم بی تاثیر نبود.
بهرحال ندیدن این فیلم ضرری به شما نمیرسونه. (4/10)
---------
Pay It Forward - 2000
اولین نکته اینکه به محض پلی شدن اولین قطعه ساندترک فوراً حدس زدم که آهنگساز فیلم توماس نیومن بوده. چون حقیقتش خیلی با شباهت به American Beauty بود و این نکته عجیب ولی خوبی برای من بود. جدا از اون، کل فیلم برای من احساسی نه چندان شگفت انگیز داشت. یعنی مثلاً ... قرار بود کوین اسپیسی در نقش این معلم صورت وحشتناکی داشته باشه؟! چون تا وقتی بهش اشاره نشده بود حتی صورت اون رو عجیب ندیده بودم و به نظرم عادی می رسید. ظاهراً گریمورهای فیلم خیلی به خودشون زحمتی برای تغییر چهره کوین نداده بودن و این به نظر من کم کاری بود. و جالبه که بچههای مدرسه بقیه بچهها رو مسخره میکردن ولی معلم بدریخت رو اصلاً اشاره هم نمیکردن. هه.
هلن هانت هم فوق العاده Meh بود و رسماً هر کسی جای اون بود، میتونست نقش رو بهتر ایفا کنه. و اصلاً درباره پایانبندی که دیگه دست روی دلم نذارید که اصلاً براتون چطور بیان کنم که چقدر احساس اجبار داشت. و من چقدر از درامای اجباری بدم میاد. Ugh. کاش اون زمان که نویسنده با خودش گفته «خب فلان کار رو بکنیم و اینجوری تمامش کنیم» بعدش فوراً اون رو پای گیوتین میبردن و خلاصش میکردن. رسماً گند زد به فیلم.
و میدونم میشه یه جورایی توجیح کرد و بشه گفت در راستای فلان هدف بود و فلان فلان شد. ولی بازم قبول نمیکنم. (5/10)
----
Honkytonk Man - 1982
دیدن کلینت در سیمای یک خواننده کانتری برای من تازگی داشت و اصلاً فکر نمیکردم بتونم کلینت رو در چنین نقشی تصور کنم. کلینت در این فیلم در کنارش پسرش کایل، زوج جالبی رو درست کرده بودن و گرچه که میشد یه جورایی فیلم رو حدس زد و پیش بینی کرد که داره به چه سمتی میره ولی بازم فضای ملو و موزیکال فیلم احساس خوبی به من داد و برای پیش رفتن و دیدن پایان بندی هیچ عجلهای نداشتم.
قطعات موزیکال کار برام خوشایند بود و دیدن کلینت در حال خوندنشون دوست داشتنی بود. حضور الکسا کنین به نظرم غیرضروری بود و نقش دختره رو میشد کلاً حذف کرد و خیلی حضورش برام حائز اهمیت نبود. و شگفت انگیزه که وقتی به فیلم سال 1982 نگاه میکنید، کلینت نسبتاً پا به سن گذاشته و پیر به نظر میرسه و هنوز در سال 2024 بازم کلینت حضور داره. هه.
بگذارید اول از زبان خود ددپول به شرح جدیدترین فیلمش بپردازیم.
«درود به تماشاچیان محترم، به یک فیلم دیگه در مورد من خوش آمدید. وقتی لوگوی مارول رو دیدید ضربان قلبتون رفت بالا نه؟ و وقتی این فیلم در مورد برترین و بامزهترین قهرمانش، ددپول باشه چی؟ قراره یکی از جدیترین قهرمانهای مارول رو به دنیای خودم بکشونم، و هر بلایی دلم میخواد سرش بیارم... میدونم که ولورین رو دوست دارید، اما اونایی که این همه مدت منتظر این فیلم بودید، بیشتر دلتون با من هست دیگه نه؟ خب همه میدونید ولورین که مردنی نیست، من هم که هر چه قدر تلاش میکنم بمیرم نمیشه، پس برای این فیلم قصه از کجا جور کنیم؟ چی پیدا کنیم؟ آخه قصهی من، من ددپول ساده، گنجایش ورود ولورین و دار و دستهاش رو داره؟ من یه آدم سادهام و فیلمهام شرورهای درپیتی داره، برای همین اون قدر در خلال قصه وقت دارم که به بار احساسی و طنز و شوخیهای جنسی که دوست دارم برسم. اما با ورود ولورین قصه از کجا جور کنم؟
البته باید افتخار بزرگی برای ولورین باشه تا به دنیای من میاد... آخه کسی که وارد دنیای من نشه، واقعا اون جنبهی جدی زندگی خستهاش نمیکنه؟ بذار ولورین یک بار بیاد تو دنیای من، بهش به قول رفیق شفیقم تو دنیای دیسی نشون بدم، why so serious؟ اه، باز جهان گوگولیم رو دارک کردم با دیالوگهای دیسی، اما بیاید رو راست باشیم، جهان خود من کم تاریک هست؟ اینهایی که فکر میکنند اتمسفر فیلمهاشون تاریک هست یه چیزی رو نمیدونند، اون هم یک قدم فراتر از تاریکی ، که بعد از اون تمام تپههای سنگین دارک و جدی بودن، در اقیانوس طنز و کمدی غرق میشه... مگه ما موجوداتی نیستیم که «خلق» میکنیم؟ مگه همین فیلمی که الان دارید میبینید، محصول خلق ما آدمها نیست، پس چرا روی پایههای تراژدیهامون، یک ساختمان کمدی خلق نکنیم؟ و فیلم من همش همینه، همیشه دوست داشتم به فیلمهام فرای سرگرمی نگاه بشه، برای همین تو فیلم ددپول و ولورین، میخوام واقعا نقش کسی رو داشته باشم که مهم باشه... اما آیا اوردن ولورین تو جهان من جواب داد؟ هم آره هم نه... چون من تو این فیلم قصه کم دارم. من رو عین فیلمهای قبلیم نذاشتن یک داستان فروتنانه درست درمون و عاشقانه داشته باشم، عوضش یه عالمه قهرمان و شرور ریختن تو فیلمم.. حالا من قصه برای اینها از کجا جور کنم تا تو جهانم اضافه جلوه نکنن؟»
چیزی که من در مورد فیلمهای ددپول دوست دارم، این است که هیچوقت هیچ ایدهای در دنیا را جدی نمیگیرد، و البته این به معنی جدی نگرفتن خود نیست، بلکه فیلم در جدی کردن خود نسبت به ترول تمام عقاید و نگرشها کوتاهی نمیکند. جادوی ددپول در این است که شاید دو نفر با عقاید متضاد هم، در داخل سالن نمایش ددپول نشسته باشند، ددپول که قطعاً عقیده هر دوی آنها را به سخره میگیرد، ولی جالب این جاست که هر دو تماشاچی به خنده میافتند... به این دلیل که ددپول قسمتی از وجود انسان را لمس کرده و مورد خطاب قرار میدهد که به ورای عقاید میرود، به چیزی مشترک در مورد انسانها که ورای عقاید ذهنی است، البته اگر از تیکههای او که ارجاع به فرهنگهای عامه دارند صرفنظر کنیم!
در واقع نسبت به نگاه سینماییای که من دارم، رویکرد فیلمهای ددپول را بسیار میپسندم. ددپول با تیکهانداختن، ترول کردن و تمسخر ایدهها و عقاید مختلف، ابتدا باعث میشود که مرزهای بین اشخاص که آنها را از هم جدا میکند، شکسته شود، چون همین عقاید هستند که اکثراً باعث حس جدایی و تمایز فردی از فرد دیگر میشوند. بعد از این که ددپول عقاید و مرزها را در هم میشکند، به قسمتی از وجود انسان دسترسی پیدا میکند که دیگر بین همه مشترک است، سپس با نمایش و ارسال محتوا و روایت خود به آن قسمت از وجود انسانی، آنها را همزمان به خنده میاندازد، سبک میکند و احساسات را در آنها برمیانگیزد، و همهی اینها با استفاده از بالاترین بودجهها و جلوههای ویژه هالیوودی رخ میدهد. نه فقط این فیلم، بلکه فرنچایز ددپول به علت چنین ذات وجودیش، شایستهی ستایش است.
یکی از هنرماندانهترین جنبههای فیلم ددپول، دانستن حد شوخیهایش است. با این که برخی از شوخیهای ددپول تا مرز انزجارکنندگی و حالبههمزنی پیش میروند، اما هیچوقت آن مرز را رد نمیکند تا تماشاچی واقعاً از صحنهای زده شود، یا اگر با سلاح تیز طنز خود به عقاید مختلف حمله میبرد، کاملاً آن مرز را میشناسد تا شوخی، رو به ترور شخصی یا توهین فردی نرود، و اتفاقاً همان شخصی که مورد خطاب قرار داده را به خنده بیاندازد. ددپول انقدر در این کار هنرمند است که اگر دلش بخواهد، یک ایدهی فرهنگی را برمیدارد، آن را به زمین میکوبد، مشت و لگد به سر و صورتش میزند، و در تمام این مدت تماشاچی که خود آن ایده را دارد، میخندد! این خنده نشان میدهد ددپول جایی را کشف کرده که فراتر از عقیدههاست.
هیچ فاصلهای، به غیر پرده سینما بین المانهای فیلم ددپول با تماشاچی وجود ندارد، نه فقط دیالوگهای ددپول، بلکه کل سینماتوگرافی و حتی صحنههای اکشن، به گونهای است که انگار کاملاًَ مستقیم با مخاطب صحبت میکند. بعضی موقع ددپول رو به دوربین با دیالوگ یا پرسش، تماشاچی را مخاطب قرار میدهد، گاهی اوقات با ارجاعات فرهنگی مستقیم با او صحبت میکند و گاهی اوقات هم با ارجاع به آثار پیشین سینما او را درگیر میکند. وقتی که ددپول تماشاچی را مخاطب قرار میدهد، باید از زبانی استفاده کند که برای زن و مرد و پیر و جوان و دکتر و روانشناس و کارگر یکی باشد.. و ددپول آن نقطهی مشترک انسانیت بین آنها را خوب پیدا میکند. پس ددپول شاید حرفهای قلبمه سلمبه و معناگرا نزند، اما روایتش پر از لحظاتی است که یک تجربهی زیستهی انسانی را فرا از نقشهای اجتماعی لمس میکند.
ساختار فیلم ددپول و ولورین، شبیه به ساختار فیلمهای پیشین مجموعه است. به نظر من این ساختار و نحوهی روایت و در هم تنیدگی اکشن و شوخیها و صحنههای عاطفی، در اندازهای است که اگر محتوای جدید و عمیقی در دسترس باشد، بتواند در این ساختار فیلمهای بیشتری هم از جهان ددپول ساخت و همهی آنها هم لذت بخش باشد و حس تکراری بودن ندهد. پس در این فیلم هم شما اکشنهای ناب هنرمندانه، دیالوگهای طنز به جا و مناسب که تقریبا هر چیزی که فکرش را بکنید را زیر سوال میبرد، شوخیهای جنسی بکر ددپول که هیچوقت زننده نمیشود را پیدا میکنید. در این فیلم خود مارول و دیزنی و حتی هیو جکمن ترول میشود، چه برسد به دغدغههای نسل Z!
اما فیلم ددپول و و ولورین، یک چیزی نسبت به دو فیلم قبلی مجموعه کم دارد، و آن هم قصه است. میزان قصهی فیلم ددپول و ولورین کم است و به خاطر کمبود قصه، ضربآهنگ فوقالعادهی دو فیلم قبلی را از دست میدهد. در دو فیلم قبلی به علت غنای محتوا و عمق و کشش مناسب قصه، ما در هر سکانس تلفیق اکشن و کمدی و دیالوگها و بار عاطفی را یکجا داشتیم، به طوری که هر کدام از آنها در بستر جاری داستانی رخ میداد و هر یک باعث پیشبرد قصه تا مرحلهی نهایی میشد.
اما از آنجا که در فیلم ددپول و ولورین قصه کم است، دیگر آن بستر وجود ندارد که هر سکانس بتواند تلفیقی لذتبخش و تمایزناپذیر از اکشن و کمدی و عاطفی باشد. به خاطر همین پس از اوایل داستان، فیلم ریتم خود را از دست میدهد و در سکانسها دیگر قصهای وجود ندارد. دیگر شما همزمان اکشن و کمدی و شوخیها و دیالوگها و بار احساسی را در یک سکانس به شکلی هنرمندانه دریافت نمیکنید، بلکه در فیلم ددپول و ولورین، هر سکانسی مخصوص به یکی از این المانها شده است. از آنجا که قصهی کافی برای ساخت یک تنش بین ولورین و ددپول نداریم، صحنهی مبارزهی اکشن این دو تا، صرفاً من باب همان اکشن ماجرا گرفته شده و المان دیگری در آن مخلوط نشده است، برخی سکانسها فقط به رد و بدل دیالوگها خلاصه شده که چنین سکانسهایی برای فیلمی همچون ددپول تو ذوق میزند.
و همهی اینها به علت کمبود قصه است، وگرنه از نظر کارگردانی، تهیهکنندگی و فیلمبرداری و جلوههای ویژه، این فیلم هم شاهکاری همچون دو فیلم پیشین است. ددپول سعی کرده با همان شوخیهای منحصر به فرد خود، نبود قصه را جبران کند و در این کار تا حدی هم موفق است، اما به هر حال هیچوقت دیاوگهای طنزی که در پایههای داستانی فرو نرفته باشند، نمیتوانند تاثیر خود را بگذارند. در آن سمت ماجرا، حمل بار عاطفی قصه بر عهدهی وبورین است که خیلی خوب از پس آن بر میآید.
ولورین همیشه ولورین است. یعنی هیو جکمن همیشه ولورین است اپر حتی به قول ددپول نود ساله شود. شما مهم نیست به کدام یک از فیلم دنیای X-Men اشاره کنید، حتی در ضعیفترین آن هم، جکمن بینقصترین ایفای نقش مکن را داشته و این فیلم هم از این قاعده مستثنی نیست، انگار طوری این شخصیت برای او عزیز است که حتی کیفیت کلی دیگر عوامل فیلم هم نمیتواند تاثیری در نمایش او از ولورین داشته باشد، ولورین برای او ورای یک شخصیت داستانی و در واقع یک میراث است. تمام دغدغها بر سر این بود که با ورود لوگان به جهان خطرناک ددپول از نظر شوخی و ترول، مبادا به میراث او خدشهای وارد شود، که باید بگویم نه تنها چنین اتفاقی نیوفتاد، بلکه به میراث او اضافه هم شد. در یکی از دیالوگهای سنگین و احساسی ولورین به ددپول، نهایت کارشدگی یک شخصیت در طول تاریخ سینما و هنرمندی بینقص جکمن را میبینیم، حتی اگر قصه کوچکتر از عمق به تصویر کشیدن او از ولورین باشد.
در واقع ددپول قرار نبود پذیرای چنین شخصیتهایی در جهانش باشد و فیلمش تاب آورد. اگر فقط ولورین بود، به نظرم کیفیت فیلم چیزی در حد دو نسخهی اول در میآمد، اما در اینجا به علت داستانهای خریداری شدن فاکس توسط دیزنی و خداخافظی نوستالژِیوار یا دادن پایانبندی به سرنوشت برخی شخصیتها، ددپول مجبور شد در دنیایش چندین شخصیت دیگر هم به اجبار جا دهد که بستر داستانی مناسب برای حضور نداشتند. برای همین ورود و خروج آنها سوا از بحث نوستالژِی، تأثیری دیگری ندارد و متاسفانه به ضرر کلی فیلم تمام میشود. صحنههای اکشن مربوط به این شخصیتها، به غیر از استاد استادها بلید، به اندازهی کیفیت مبارزات خود ددپول و ولورین کار شده نیست.
وقتی قصه برای اکشن نداریم، و این که دو شخصیت شما نامیرا هستند، سختترین کار دنیاست تا از این مبارزه، یک نمایشی هیجانانگیز برای مخاطب در بیاورید، چون نه قصهای برای رویارویی آنها شکل گرفته، نه مبارزهی آنها برندهای خواهد داشت، تنها چیزی که میماند تکیه کامل بر هنر خلق صحنههای اکشن بدیع و حیرتآور است. و باید بگویم که ددپول و ولورین یکی از خلاقانهترین، باکیفیتترین و هنرمندانهترین صحنههای اکشن فیلمهای ابرقهرمانی را خلق میکند، به طوری که هیچوقت از خاطر شما نخواهد رفت. یکی از صحنههای اکشن به یادماندنی فیلم، بوی بازیهای Beat 'em up نوستالژی دوران دستگاههای آرکید و Sega Genesis را میدهد. جالب است بدانید که در اوایل دههی نود میلادی یک بازی در سبک Beat 'em up از شخصیتهای X-Men ساخته شد که جزو عناوین عالی این ژآنر به شمار میرود.
وجود شخصیتهای متعدد، باعث شد که یکی از بهترین المانهای فیلمهای ددپول، مخصوصاً ددپول اولی را از دست دهیم، یعنی ددپول عاشق را. البته که ددپول در این فیلم هم عاشقپیشه است و اصلاً نمیشود که ددپول همهی زندگیاش را فدای عشق نکند، تا آن حد اگر دست خودش باشد راضی است که تماشاچی دو ساعت به جای دیدن قصههای ابرقهرمانی، تصاویر او و ونسا را ببیند! اما در این فیلم، آن کشش و داستان عاشقانه وجود ندارد چون با این حجم شخصیتها وقتی نبود که به آن، با عمق مناسب پرداخته شود. شخصیتهای منفی داستان هم چشمگیر و به یاد ماندنی نیستند که البته برای این قضیه، ددپول در گوشم میگوید تو کدوم فیلمهام شرور خفن داشتم حالا تو این انتظار داشتی؟
به هر حال به قول ددپول، اون میخواست که این بار really matter ... یعنی میخواست که مهم باشد، تأثیرگذار باشد، که به نظرم قرار نبود که در فیلم سوم دنبال چنین چیزی باشد، چون در دو فیلم قبلی نشان داد که تأثیرگذار است، چه از نظر سینمایی، چه از نظر محتوا و بار انسانی. اما در این فیلم قرار بود این جمله، که نمایندهی روایت و پیشبرندهی داستان فیلم باشد، آن طور که باید جا نیوفتاده است. ولورین از این منظر کارش راحتتر است. ولورین آمد که خودی نشان بدهد و برود و در این کار موفق بود، اما برای شخصیت ددپول، این فیلم قدمی رو به جلو به شمار نمیرفت.
یه موزیکال معمولی با حضور آستر و هپبورن. واقعا چیز خاطرانگیزی نداشت و در عین حال، یه جورایی دنبال کردنش سرگرم کننده بود. نمیدونم شاید بخاطر استایلهای متنوع و لباس های بخصوص هپبورن و یا شیرین کاری های همیشگی فرد بود یا شاید هم من زیادی بیکار بودم؛ بهرحال تا آخر فیلم بدون کسل شدن دیدم. صحنه های ورود بازیگرها به پاریس و قطعات موزیکالش مثل یه جور تبلیغ استانی شهرستانی برای منطقه میموند و یکم از حس فیلم دور بود. اون تیکه برای من نچسب بود.
و شاید همین تنوع لوکیشن جز نکات خوب فیلم بود که نسبت به بقیه کارهای موزیکال قدم فراتر گذاشته بود و از لحاظ لوکیشن به جای دیگه ای رفتیم. جدا از اون، نه دیالوگ خاطرانگیز و نه آهنگ های به یاد ماندنی توی فیلم داشتیم. وقتی به عقب برگردم با خودم میگم آره Funny face فقط یه موزیکال بود که من یه زمان دیدم. البته احتمالش هست هم که خیلی زود یادم بره این فیلم چی بوده.
بهرحال ... کاش موزیکال بعدی که می بینم بهتر باشند.
5.5/10
اشاره کنم به این صحنه رقص فرد و آدری که خوب در اومده بود و دلنشین بود :
داستان مردی که با مشکلاتی توی خانواده مواجه شده و با دخترش و رفتار اون سر و کله میزنه و اتفاقی پاش به نمایش تئاتری باز میشه و ...
فیلم ساده ولی دلپذیری بود. به نظر میرسید فیلم و عواملش میدونن چی میخوان، میدونن چی هستن و به هدف خودشون رسیده بودند. به راحتی میشه فیلم رو دنبال کرد و از فضای حاکم بر اون لذت برد. بازی ها شگفت انگیز نبودن و من از انتخاب بازیگر بعضی شخصیت ها بدم اومد و همش با خودم میگفتم «واقعا چرا چنین شخصی رو برای این نقش انتخاب کردید» ولی بعد به نظرم می رسید که مثلاً عمدا یه زن آسیایی قد کوتاه مسن که بازی خوبی نداره رو برای چنین نقشی در نظر گرفتن که من چنین حرفی رو بزنم و بنالم. و می خواستن سخت روی «عادی بودن فضا» «داشتن انسان های روزمره» تاکید کنن که به نظر من ضروری نبود و میشد بهتر انتخاب بازیگر رو انجام داد.
روی هم رفته از دیدن این فیلم لذت بردم.
6/10
----------------
Nelly & Monsieur Arnaud - 1995
در راستای بیشتر فیلم دیدن از امانوئل برت این فیلم دوست داشتنی بود و از دیدنش لذت بردم؛ داستان آشنایی یه مرد نسبتاً مسن و دختری جوون که برای یه سری کارهای نوشتاری قبول می کنه که به اون شخص کمک کنه و ارتباطی که بین این دو شکل می گیره و زندگی هر کدوم و روایتی که ما رو به سمت جلو می بره.
بیشتر از همه دو چیز رو دوست داشتم؛ یکی فضای حاکم ملو و دلچسب لوکیشن ها و محیط فرانسوی فیلم که نکته قشنگی بود و نکته دوم هم اینکه فیلم زیاد طبق پیش بینی من پیش نرفت و یه مقدار نسبت به این موضوع احساس خوشایندی پیدا کردم. در کنارش دیدن امانوئل برت دوباره توی دوران جوونی لذت بخش بود. (گرچه به نظر می رسه از همینجا تزریقات نادرست خودش رو شروع کرده و کمی به چشم می خورد.) میشل سرالت، بازیگر مقابلش رو نمی شناسم ولی توی این فیلم بدک نبود و ازش حضورش راضی بودم.
The Pledge(2001): اثر شان پن با هنرنمایی استاد. فیلم در مورد یک پلیس هست که در روز آخر بازنشستگیش با یک پرونده قتل روبرو میشه و به خانواده مقتول قول میده که پرونده رو حل کنه! فیلم خوب شروع میشه استاد نیکلسون هم مثل همیشه فوق العاده اما از اواسط فیلم از ریتم میفته. اما دیدن فیلم به خاطر بازی فوق العاده استاد واجبه 6/10
The Florida Proect (2017) : اثر شان بیکر کارگردان Red Rocket و Tangerine و بازی استاد ویلم دفو. داستان فیلم در خصوص چنتا کودک هست که توی یه کمپ کنار شهر به همراه مادرشون زندگی می کنن و دچار چالش هایی هستند. با دیدن این فیلم به کرکترهای کودک فیلم به خاطر زندگی بی دغدغه و آزادانشون حسادت می کنید و با والدینشون به خاطر مشکلات زندگی همذات پنداری.. 7/10
شروع فیلم شبیه به پایاننامههای رشته کارگردانی است؛ به خصوص وقتی که کاملاً شعار میدهد «این فیلم با دوربین 35 میلیمتری گرفته شده است»؛ شاید میخواهد یک طعنهای به «تارانتینو» بزند که فقط جنابعالی نیستی که از فرمت فیلمبرداری فوقالذکر استفاده میکنی! طعنهپراکنی مولف همچنان به بدنه کارهای تارانتینو در فیلم Strange Darling ادامه مییابد؛ به خصوص بهمریختگی روایی که عملاً دستپخت تارانتینو است و در این فیلم اجرا میشود؛ البته بهمریختگی روایی پیش از شروع «فصل دوم»، رنگوبوی خود را از دست میدهد و تمام مختصات برای مخاطب روشن میشود؛ «استرنج دارلینگ» یکی از فمینیستیترین فیلمهای امسال است؛ دیدگاه فمینیستی کارگردان مرد باعث نمیشود که یک مرد بیاید تیر خلاص را به کاراکتر ضدقهرمان/شرور بزند؛ حتماً باید یک زن یک زن دیگر را بکشد؛ احمقترین و زن ذلیلترین مردها در این فیلم دور هم جمع شدهاند.
اون کشش و جادوی معمایی نسخه اول رو نداشت و چیز غافلگیر کننده ی جدیدی هم بهش اضافه نشده بود صرفا خشونتش کمی بیشتر شده بود
البته هتوزم فیلم خوبی هست فکر میکنم نمره ۷ براش کافی باشه