سلام ...
آره امین جان ... اما اگه آدم بخواد واقعاً در مورد LOST هم عملاً و حقیقتاً مو رو از ماست بیرون بکشه واقعاً از حوصله هر کسی خارجه و عملاً فکر کنم زمان هم بهمون اجازه نده !!! اینقدر این نویسنده ها جزئیات در همه چیز و همه کس بکار بردن و اینقدر معما پشت معما مطرح میکنن که آدم میمونه که آیا اصلاً باید به این جزئیات توجه کرد یا همین هم یه حقه برای متفاوت جلوه دادن فیلم بیشتر نیست !
خلاصه من که فعلاً دارم کلی زور میزنم تازه Season2 رو تموم کردم ... تا قبل از نگاه کردن 2 قسمت آخر یعنی Live Together, Die Alone یه ایده کامل بر علت العلل تمام اتفاقات داشتم که تقریباً کاملاً داشتم مطمعن میشدم که درسته اما این قسمت آخر و به خصوص ماجرای Hatch مروارید که یک مرکز نظارتیه و تردید اعتقادی جان لاک تا حدودی منو به شک انداخت ... خلاصه اینقدر اتفاقات عجیب و تا حدودی تخیلی هستن که راهو برای طرح هر ایده ای باز گذاشتن.
ولی در کل من هنوز خیلی از قسمتا رو ندیدم ... راستی خواهشاً این همه حدس نزنین ... یه کمی بیشتر روی جزئیات قسمت های گذشته تمرکز کنیم ... مثلاً کسی تا حالا نگفته که چرا به شکل کاملاً واضحی قسمت دوم اسم دزموند معصوم ، دیوید هیومه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و به اسم جان لاک اصلاً توجه نکردید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... و این دو در Hatch گرفتار میشن و لاک دوباره Faithـشو بدست میاره و بر اشتباهش اقرار میکنه و دیوید هیوم میره تا اون کلیدو تو سوییچ کنه و تموم !
آیا نام گذاری این دو نفر و قرار گرفتنشون در مقابل هم به این شکل کاملاً تصادفی و بخاطر سلیقه نویسندهاست که دوست داشتن این اسمارو رو اینا بزارن و This is It !
حالا این لاک و هیوم حقیقتاً کیا بودن ؟؟؟ دو فیلسوف Empiricism یا تجربه گرای محض و از بنیان گزاران تجربه گرایی که در بریتانیا متولد شدن . تجربه گرایی در مقابل عقل گرایی قرار میگیره ... تجربه گرایی یعنی اعتقاد به این اصل که اون چیزی که در ذهن ماست کاملآً و کاملآً از راه حواس ما حاصل شده . ارسطو گفت : (( آن چیز که در ذهن است اپتدا در حواس بوده است )). در نتیجه به این دلیل که تمام شناخت ما از جهان از راه محسوساته ، پس هر شناختی که از راه احساس و تجربه بدست نیاد کاملاً چرت و پرته ! هیوم هم به همین شکل معتقد بود هر چیزی که ما از اون به عنوان شناخت ( از خودمون گرفته تا جهان و خدا و ... ) یاد میکنیم باید حتماً از راه تجربه و حواس حاصل شده و از همین راه هم کاملاً قابل اثبات باشه. دیوید هیوم یه جمله خیلی معروف داره که میگه : (( هر وقت کتابی دست میگیرید ... بهتر است بپرسیم ، آیا دارای هیچ استدلال
نظری درباره کمیت یا عدد هست ؟ آیا دارای هیچگونه
استدلال تجربی درباره امور واقع و هستی هست ؟ اگر خیر آن را به آتش بسپار چون چیزی نیست به جز اوهام و سفسطه )) !
پس طبق این اعتقاد به هیچ وجه نمیشه ثابت کرد خدا وجود داره ، چون نقل شده که خدا قابل رویت نیست ! اما نمیشه هم ثابت کرد که وجود نداره ... نتیجتاً طبق این اصل تنها چیزی قابل پذیرشه ، که ، کاملاً تجربی باشه .
پس حالا طور دیگه ای به اون صحنه نگاه میکنیم : جان لاک و دیوید هیوم ... دو تجربه گرا ، در این مورد که واقعاً جهان در صورت به پایان رسیدن تایمر مکانیکی که روی دیوار نصب شده ، به پایان میرسه بعد از کلی سرکارموندن و اعتقاد به یه چیز به قول لاک (واهی و الکی) دچار تردید شدن و حالا میخوان استدلال کنن، تمام این موضوع هم به این خاطره که هیچ دلیل قابل تجربه و محسوس مبنی بر این امر نمیبینن که عامل تمام این بدبختیا سرنوشته چون نیاز به یه دلیل کاملاً تجربی و محسوس پیدا میکنن تا به طور صد در صد و از راه منطقی به خودشون ثابت کنن که یا همه اینا سرنوشته یا توطئه یه سازمان برای آزمایش ... آخه چطوری یه کامپیوتر که به قول خود جان لاک از 20 سال پیش تا حالا نمونشو ندیده قادره جهان رو نابود کنه ... نه اصلاً امکان نداره ، حداقل تا تجربه و احساسش نکنه باورش نمیکنه ... خلاصه کلی شک کرده ... تمام اینام زمانی شروع شد که جان لاک اون Hatch نظارتی رو دید و یک دلیل کاملاً منطقی و قابل فهم و رویت و محسوس برای سرکاری بودنش و اینکه یه موش آزمایشگاهیه پیدا کرد ... حالا چی از این بهتر ... دیگم لازم نیست در مورد سرونوشت فکر کرد ، چون اصلاً منطقی نیست !
هیوم از لاک میپرسه : چرا میخوای این تایمر تیک تیکای آخرو بکنه ... میخوای از درستی حدست مطمعن بشی ... لاک جواب میده : من به این علت میخوام آخر این ماجرارو ببینم که ازش مطمعنم !
حتی وقتی هیوم به جان در مورد اون Log پرینت شده که از Hatch مروارید پیدا کرده بودن با دلایل نسبتاً منطقی توضیح میده که همه چیز به سرنوشت ختم میشه ... جان میگه اینم دورغه ... چرا ؟ چون باید به سرنوشت اعتقاد داشت که اینو باور کرد ولی جان با همین مشکل داره ... سرنوشت قابل دفاع منطقی بر اساس اصول تجربه گرایی نیست و اونا دلایل دیگه ای مبنی بر اینکه همه اینا سر کاریه پیدا کردن که خیلی منطقی تر و ملموس تره !
ولی در آخر بعد از انفجار مغناطیسی وقتی جان لاک به اکو صراحتاً میگه : اشتباه کردم ! و بعد از کلی دلیل غیر قابل دفاع منطقی که هیوم بدبخت پشت سر هم ردیف میکنه ، جان میفهمه همه چیز سرنوشتش بوده و اعتقادش اونو تا اینجا کشونده ... متوجه میشه یه سری چیزا فقط باید باور بشن و بهشون معتقد بود ، نه برای اینکه منطقی جلوه کنن ، مشکل همین جاس که ما میخوایم منطقی در کار باشه ... ارزش بعضی چیزا بخاطر اعتقادیه که بهشون داریم ، یا بهتر بگیم ارزش ما و ارزش اعتقاد ما بخاطر بی منطق بودنشه !
و شاید موضوع آزمایش همین اعتقاد بوده ... چیزی بسیار مهمتر از یک تجربه روانشناختی !
------------------------------------------------------------------
فکر میکنم بهتر باشه کمی بیشتر به جزئیات و اهداف اصلی و گره های خیلی زیبای داستانی این اثر بپردازیم ... واقعاً باید LOST رو طور دیگه ای دید چون مجموعه ای از ویژگی های چندین اثر بزرگ سینماست مخصوصاً من عناصر خیلی واضحی از SeVen و CUBE رو در این اثر به وضوح میبینم ... حتی میتونیم به زیبایی شناسی عناصر تصویری هم بپردازیم ... مثل مارک DHARMA یا حتی نشانه های تایمر مکانیکی توی Hatch در زمان بحرانی و System Failure و خلاصه کلی جای کار داریم ... و کلی لذت تو این کنجکاوی ها و کشف ها خوابیده که چندین برابر لذت دیدن این سريال فقط برای Funـه ...
متاسفانه من شخصاً کمی مطالب این تاپیک رو نسبت به ابعاد این اثر ، واقعاً
زرد میبینم ( البته این نظر شخصی منه

) ! حدس زدن آینده این داستان فایده ای داره ؟ آیا فهمیدن حقیقت و نه واقعیت این داستان لذت بخش تر نیست ؟! اصلاً مهم هم نیست نظراتومن درست یا غلط باشن ... اصلآً LOST میتونه یه بهانه برای سهیم کردن دیگران در نوع نگاه و بینش و نظراتمون نسبت به چالش های فکری این اثر باشه ! شایدم نوعی تمرین فلسفه و فلسفی دیدن و فلسفی فکر کردن تو دنیای محدود و پر معمای LOST که انگار برای این کار بهینه سازی شده .