همه چیز در مورد سریال Lost

بهترین شخصیت سریال LOST از نظر شما؟


  • مجموع رای دهنده‌ها
    430
بخیه که چیزی نیست، سعید زخم چارلی رو با باروت ضدعفونی کرد:biggrin1:
آره ولی پیشنهاد میکنم هیچ وقت امتحان نکنید من برای بخش بدون بی حسی فقط 3 تا بخیه خوردم(بی حس نمیشدم!) ولی چنان جیغهایی میکشیدمو گریه میکردم که حدو حساب نداشت اصلا.یعنی خدا نخواد واسه کسی.خیلی وحشتناک بوددددددددددددددددددددددددددددد.اونوقت جک موقع بخیه کردن کمرش توسط یک شخص ناماهر! (کیت) داستان تعریف میکنه انگار دارن ماساژش میدن.
من اعتراض دارم:دی
 
چند سوال و چند تا نظر.
این آرون خيلی شخصيت مشکوکی داره. فکر نميکنين این بياد جانشين بن بشه؟!!
در مورد ريچارد. هيچی از این عجوبه نفهميدين به ما هم بگين؟ تو هر دوره و هر زمانی که مياد همون قيافه رو داره لامصب!
اگر هم بگيم که در زمان سفر ميکنه و از اینجور حرفا خوب اگر فکر کنين ميبينين که جور در نمياد. چون اگر به گذشته سفر کرده که هيچی. زمان حال رو چطور ميتونين توجيح کنين؟ هرچی هم باشه بالاخره زمان برده که بن و مثلا لاک بزرگ بشن به این سن برسن. پس چرا این همش تو همين قيافه ميمونه.
راستی ميخوام يک نظر سنجی در مورد شخصيت ها راه بندازم ببينم کدوم يکی از اینا بيشتر طرفدار دارن.
 
سلام .
راستش من چند وقتی نبودم از چیزی خبر ندارم :confused: قضیه ی فلش بکو فوروارد ها چیه؟
یعنی فصل 5 اومد؟آخه یک درصد احتمال دادم که اینایی که میگید بره فصل 5 باشه و سریال لو بره بره همین به اون صورت پستهارو نخوندم.
 
سلام .
راستش من چند وقتی نبودم از چیزی خبر ندارم :confused: قضیه ی فلش بکو فوروارد ها چیه؟
یعنی فصل 5 اومد؟آخه یک درصد احتمال دادم که اینایی که میگید بره فصل 5 باشه و سریال لو بره بره همین به اون صورت پستهارو نخوندم.
سلام
فصل 5 که نیومده و همه ی این حرفها پیش بینیه که عمرا این طوری بشه :)
 
چند سوال و چند تا نظر.
این آرون خيلی شخصيت مشکوکی داره. فکر نميکنين این بياد جانشين بن بشه؟!!
در مورد ريچارد. هيچی از این عجوبه نفهميدين به ما هم بگين؟ تو هر دوره و هر زمانی که مياد همون قيافه رو داره لامصب!
اگر هم بگيم که در زمان سفر ميکنه و از اینجور حرفا خوب اگر فکر کنين ميبينين که جور در نمياد. چون اگر به گذشته سفر کرده که هيچی. زمان حال رو چطور ميتونين توجيح کنين؟ هرچی هم باشه بالاخره زمان برده که بن و مثلا لاک بزرگ بشن به این سن برسن. پس چرا این همش تو همين قيافه ميمونه.
راستی ميخوام يک نظر سنجی در مورد شخصيت ها راه بندازم ببينم کدوم يکی از اینا بيشتر طرفدار دارن.

خلاصه برات توضیح میدم.ریچارد با دو قیافه توی فیلم ظاهر میشه.یکی با موهای بلند و یکی با موهای کوتاه
اونجا که موهاش بلنده بن هم کوچیکه و ریچارد جوون هست.اما وقتی که هواپیما سقوط میکنه و لاک وارد جزیره میشه و بن و اینا از اسپشیال بودنش آگاه میشن ریچارد رو در زمانای مختلف با سفر زمان میفرستن تا از وضعیت لاک با خبر بشن و موقعیتش رو بسنجن. یه جا زمان تولدش.یه جا در کودکی.همه اونا سفر زمان از زمان سقوط هواپیما به گذشته جان لاک هست.
یه جور تحقیق هست.
 
خلاصه برات توضیح میدم.ریچارد با دو قیافه توی فیلم ظاهر میشه.یکی با موهای بلند و یکی با موهای کوتاه
اونجا که موهاش بلنده بن هم کوچیکه و ریچارد جوون هست.اما وقتی که هواپیما سقوط میکنه و لاک وارد جزیره میشه و بن و اینا از اسپشیال بودنش آگاه میشن ریچارد رو در زمانای مختلف با سفر زمان میفرستن تا از وضعیت لاک با خبر بشن و موقعیتش رو بسنجن. یه جا زمان تولدش.یه جا در کودکی.همه اونا سفر زمان از زمان سقوط هواپیما به گذشته جان لاک هست.
یه جور تحقیق هست.
پس اون زمانی که بن بچه بود و این يارو ريچارد آمد از طرف ديگران دستشو گرفت و برد پيش خودشون چی؟ بعدشم که همرو قتل عام کردن بازم با همين قيافه ی هميشگيش بود. بابا به ريش بلند و موی بلند يا کوتاه کاری نداشته باشين. قيافش جوون بود ديگه.
در مورد بن و بچه گی های بن و همچنين زمان حال و همچنين زمانی که قتل عام کردن توجيحی دارين؟ در همه ی این زمان ها جوون بود. که فکر نميکنم اینجا ها هم سفر زمان کرده باشه. چون هيچ جای سريال هم در این مورد چيزی گفته نشد. اینا حدسه.
کلا شخصيتش مرموز تر از این حرفاست که فکر کنيم فقط نوکر بن بوده که بره برای تحقيقات. حتی این جوليت رو راضی کرد که بياد جزيره. همه کارا رو این ميکنه. موقعی که بن هم نيست این بقيه گروه رو ميگردونه.!
 
سلام ...

آره امین جان ... اما اگه آدم بخواد واقعاً در مورد LOST هم عملاً و حقیقتاً مو رو از ماست بیرون بکشه واقعاً از حوصله هر کسی خارجه و عملاً فکر کنم زمان هم بهمون اجازه نده !!! اینقدر این نویسنده ها جزئیات در همه چیز و همه کس بکار بردن و اینقدر معما پشت معما مطرح میکنن که آدم میمونه که آیا اصلاً باید به این جزئیات توجه کرد یا همین هم یه حقه برای متفاوت جلوه دادن فیلم بیشتر نیست !
خلاصه من که فعلاً دارم کلی زور میزنم تازه Season2 رو تموم کردم ... تا قبل از نگاه کردن 2 قسمت آخر یعنی Live Together, Die Alone یه ایده کامل بر علت العلل تمام اتفاقات داشتم که تقریباً کاملاً داشتم مطمعن میشدم که درسته اما این قسمت آخر و به خصوص ماجرای Hatch مروارید که یک مرکز نظارتیه و تردید اعتقادی جان لاک تا حدودی منو به شک انداخت ... خلاصه اینقدر اتفاقات عجیب و تا حدودی تخیلی هستن که راهو برای طرح هر ایده ای باز گذاشتن.

ولی در کل من هنوز خیلی از قسمتا رو ندیدم ... راستی خواهشاً این همه حدس نزنین ... یه کمی بیشتر روی جزئیات قسمت های گذشته تمرکز کنیم ... مثلاً کسی تا حالا نگفته که چرا به شکل کاملاً واضحی قسمت دوم اسم دزموند معصوم ، دیوید هیومه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و به اسم جان لاک اصلاً توجه نکردید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... و این دو در Hatch گرفتار میشن و لاک دوباره Faithـشو بدست میاره و بر اشتباهش اقرار میکنه و دیوید هیوم میره تا اون کلیدو تو سوییچ کنه و تموم !
آیا نام گذاری این دو نفر و قرار گرفتنشون در مقابل هم به این شکل کاملاً تصادفی و بخاطر سلیقه نویسندهاست که دوست داشتن این اسمارو رو اینا بزارن و This is It !

حالا این لاک و هیوم حقیقتاً کیا بودن ؟؟؟ دو فیلسوف Empiricism یا تجربه گرای محض و از بنیان گزاران تجربه گرایی که در بریتانیا متولد شدن . تجربه گرایی در مقابل عقل گرایی قرار میگیره ... تجربه گرایی یعنی اعتقاد به این اصل که اون چیزی که در ذهن ماست کاملآً و کاملآً از راه حواس ما حاصل شده . ارسطو گفت : (( آن چیز که در ذهن است اپتدا در حواس بوده است )). در نتیجه به این دلیل که تمام شناخت ما از جهان از راه محسوساته ، پس هر شناختی که از راه احساس و تجربه بدست نیاد کاملاً چرت و پرته ! هیوم هم به همین شکل معتقد بود هر چیزی که ما از اون به عنوان شناخت ( از خودمون گرفته تا جهان و خدا و ... ) یاد میکنیم باید حتماً از راه تجربه و حواس حاصل شده و از همین راه هم کاملاً قابل اثبات باشه. دیوید هیوم یه جمله خیلی معروف داره که میگه : (( هر وقت کتابی دست میگیرید ... بهتر است بپرسیم ، آیا دارای هیچ استدلال نظری درباره کمیت یا عدد هست ؟ آیا دارای هیچگونه استدلال تجربی درباره امور واقع و هستی هست ؟ اگر خیر آن را به آتش بسپار چون چیزی نیست به جز اوهام و سفسطه )) !
پس طبق این اعتقاد به هیچ وجه نمیشه ثابت کرد خدا وجود داره ، چون نقل شده که خدا قابل رویت نیست ! اما نمیشه هم ثابت کرد که وجود نداره ... نتیجتاً طبق این اصل تنها چیزی قابل پذیرشه ، که ، کاملاً تجربی باشه .

پس حالا طور دیگه ای به اون صحنه نگاه میکنیم : جان لاک و دیوید هیوم ... دو تجربه گرا ، در این مورد که واقعاً جهان در صورت به پایان رسیدن تایمر مکانیکی که روی دیوار نصب شده ، به پایان میرسه بعد از کلی سرکارموندن و اعتقاد به یه چیز به قول لاک (واهی و الکی) دچار تردید شدن و حالا میخوان استدلال کنن، تمام این موضوع هم به این خاطره که هیچ دلیل قابل تجربه و محسوس مبنی بر این امر نمیبینن که عامل تمام این بدبختیا سرنوشته چون نیاز به یه دلیل کاملاً تجربی و محسوس پیدا میکنن تا به طور صد در صد و از راه منطقی به خودشون ثابت کنن که یا همه اینا سرنوشته یا توطئه یه سازمان برای آزمایش ... آخه چطوری یه کامپیوتر که به قول خود جان لاک از 20 سال پیش تا حالا نمونشو ندیده قادره جهان رو نابود کنه ... نه اصلاً امکان نداره ، حداقل تا تجربه و احساسش نکنه باورش نمیکنه ... خلاصه کلی شک کرده ... تمام اینام زمانی شروع شد که جان لاک اون Hatch نظارتی رو دید و یک دلیل کاملاً منطقی و قابل فهم و رویت و محسوس برای سرکاری بودنش و اینکه یه موش آزمایشگاهیه پیدا کرد ... حالا چی از این بهتر ... دیگم لازم نیست در مورد سرونوشت فکر کرد ، چون اصلاً منطقی نیست !

هیوم از لاک میپرسه : چرا میخوای این تایمر تیک تیکای آخرو بکنه ... میخوای از درستی حدست مطمعن بشی ... لاک جواب میده : من به این علت میخوام آخر این ماجرارو ببینم که ازش مطمعنم !
حتی وقتی هیوم به جان در مورد اون Log پرینت شده که از Hatch مروارید پیدا کرده بودن با دلایل نسبتاً منطقی توضیح میده که همه چیز به سرنوشت ختم میشه ... جان میگه اینم دورغه ... چرا ؟ چون باید به سرنوشت اعتقاد داشت که اینو باور کرد ولی جان با همین مشکل داره ... سرنوشت قابل دفاع منطقی بر اساس اصول تجربه گرایی نیست و اونا دلایل دیگه ای مبنی بر اینکه همه اینا سر کاریه پیدا کردن که خیلی منطقی تر و ملموس تره !
ولی در آخر بعد از انفجار مغناطیسی وقتی جان لاک به اکو صراحتاً میگه : اشتباه کردم ! و بعد از کلی دلیل غیر قابل دفاع منطقی که هیوم بدبخت پشت سر هم ردیف میکنه ، جان میفهمه همه چیز سرنوشتش بوده و اعتقادش اونو تا اینجا کشونده ... متوجه میشه یه سری چیزا فقط باید باور بشن و بهشون معتقد بود ، نه برای اینکه منطقی جلوه کنن ، مشکل همین جاس که ما میخوایم منطقی در کار باشه ... ارزش بعضی چیزا بخاطر اعتقادیه که بهشون داریم ، یا بهتر بگیم ارزش ما و ارزش اعتقاد ما بخاطر بی منطق بودنشه !

و شاید موضوع آزمایش همین اعتقاد بوده ... چیزی بسیار مهمتر از یک تجربه روانشناختی !

------------------------------------------------------------------​

فکر میکنم بهتر باشه کمی بیشتر به جزئیات و اهداف اصلی و گره های خیلی زیبای داستانی این اثر بپردازیم ... واقعاً باید LOST رو طور دیگه ای دید چون مجموعه ای از ویژگی های چندین اثر بزرگ سینماست مخصوصاً من عناصر خیلی واضحی از SeVen و CUBE رو در این اثر به وضوح میبینم ... حتی میتونیم به زیبایی شناسی عناصر تصویری هم بپردازیم ... مثل مارک DHARMA یا حتی نشانه های تایمر مکانیکی توی Hatch در زمان بحرانی و System Failure و خلاصه کلی جای کار داریم ... و کلی لذت تو این کنجکاوی ها و کشف ها خوابیده که چندین برابر لذت دیدن این سريال فقط برای Funـه ...

متاسفانه من شخصاً کمی مطالب این تاپیک رو نسبت به ابعاد این اثر ، واقعاً زرد میبینم ( البته این نظر شخصی منه :) ) ! حدس زدن آینده این داستان فایده ای داره ؟ آیا فهمیدن حقیقت و نه واقعیت این داستان لذت بخش تر نیست ؟! اصلاً مهم هم نیست نظراتومن درست یا غلط باشن ... اصلآً LOST میتونه یه بهانه برای سهیم کردن دیگران در نوع نگاه و بینش و نظراتمون نسبت به چالش های فکری این اثر باشه ! شایدم نوعی تمرین فلسفه و فلسفی دیدن و فلسفی فکر کردن تو دنیای محدود و پر معمای LOST که انگار برای این کار بهینه سازی شده .
 
شایدم نوعی تمرین فلسفه و فلسفی دیدن و فلسفی فکر کردن تو دنیای محدود و پر معمای LOST که انگار برای این کار بهینه سازی شده .
بله و ده ها نکته تو این مورد وجود داره.قبلا هم گفتم به قول یکی فلسفی ترین سریال سرگرم کننده یا سرگرم کننده ترین سریال فلسفی.و کلا خیلی نکته های دیگم هست. اکثر شخصیتهام بر اساس فیلسوفان معروف و بر اساس عقایدشون بوجود اومدن که قسمتی از فلسفه لاست رو تشکیل می ده مثلا تمام كنش هاي جان لاك و دزموند هيوم سريال طبق نظريات همتاهاي فيلسوفشون جان لاك و ديويد هيوم انجام مي شه. جرمي بنتام هم يكي از پايه گذاران مكتب فايده باوري (utilitarianism) بوده . به نظرم مي شه از روي نظريات اين فيلسوف و كنش هاي احتمالي شخصيت همتاش تو سريال يه چيزايي رو پيش بيني كرد . جان لاك و بنتام فيلسوف هر دو به حكومت اعتقاد دارند ولي بنتام مي گه بايد از بين امكانات مختلف امكاني رو انتخاب كرد كه نهايت سعادت و لذت رو براي بشر داشته باشه . و اصل هر چيز بايد سودمندي همگاني باشه .لاك هم به سودمندي همگاني اعتقاد داشت اصل سودمندي براي او خلاق بود ولي براي جرمي بنتام " اصل لذت " .
یا اسم باباي جان لاك كه بهش كليه مي ده انتوني كوپره ديگه .
جان لاك فيلسوف اولش تو آكسفورد پزشكي مي خونده . يه بار يه مريض بهش مراجعه مي كنه به نام آنتوني كوپر كه يه اشراف زاده بوده و بيماري كبدي داشته ، يه غده اي چيزي داشته تو كبدش . از لاك خوشش مي اد و لاك مي شه پزشك مخصوصش . بالاخره لاك مي گه كه بايد اون غده رو عمل كرد . غده رو عمل مي كنه و جون آنتوني كوپر رو نجات مي ده . خلاصه انتوني كوپر با اين خيلي دوست مي شه . اين كوپر جزو حزب ويگ بوده و خلاصه لاك رو هم وارد سياست مي كنه و خلاصه ... آها تازه يادتونه يه قسمت سريال اسمش تابولا رازا بود ؟ اين تابولا رازا هم از نظريات لاكه تازه كه يه كمي هم با عقايد مسيحيت در مورد سرشت انسان تضاد داشته . جك چوپون هم كه همينطور كه از فاميلشون معلومه نسل اندر نسل به شغل شريف انبيا مشغول بودند بالاخص خود حضرت مسيح ... دینگ دینگ!!
ولی می دونی چیه آخرش تمام این نظریات رو درباره ی سریال مرور کردم به این نتیجه رسیدم که خب اين كليداي الكي رو مي زارن تا يكي مث من با لذت كشف اين عناصر پيش پا افتاده كلي ذوق كنه و فك كنه اوه چه خبره. کلا فکر می کنم کسی اگه در مورد این نکات فلسفیه فیلم هم چیزی ندونه هیچ اتفاقی نمی افته.
 
آخرین ویرایش:
به به میبینم که یه چیزهای جدیدی از لاست داره گفته میشه که حداقل من نشنیدم! واسم جالب بود ممنون اردلان و مهراد...

پ.ن:اردلان فکر میکنم مهراد به قسمت جرمی بنتام نرسیده!
 
ولی می دونی چیه آخرش تمام این نظریات رو درباره ی سریال مرور کردم به این نتیجه رسیدم که خب اين كليداي الكي رو مي زارن تا يكي مث من با لذت كشف اين عناصر پيش پا افتاده كلي ذوق كنه و فك كنه اوه چه خبره. کلا فکر می کنم کسی اگه در مورد این نکات فلسفیه فیلم هم چیزی ندونه هیچ اتفاقی نمی افته.

دقیقاً ...

اردلان جان خیلی خوشحالم که شما هم تو این تاپیک حظور دارید و امیدوارم افتخار استفاده از نظریات و تجربیاتتون رو داشته باشم ...

تو فیلم های مفهوم محور مثل SeVen و CUBE که تو پست قبلی مثال زدم کلاً یک مفهوم کلیدی مورد تاکیده که به نسبت تم و روند کلی داستان در هر فیلمی صد در صد باید بین دو عنصر تا حدودی متضاد طی یه روند دیالکتیک ( ولی نه الزاماً ) مجدداً با ظاهر و رنگ و بویی که کارگردان میپسنده ، دوباره خلق بشه ... ولی در نهایت یک پیام اصلی منتقل میشه و هدف نمایش فیلم هم در بعد مفهومی همون پیامه ...
مثلاً در SeVen ... ما با چندین و چند تضاد روبه رو میشیم که تضاد های کوچک هدفشون خلق مفاهیم کوچیکه و تضاد های بزرگ خلق مفاهیم بزرگ تر اما در نهایت یه تضاد بین دو مفهومه که به فیلم معنا میده و سایر تضادها هم برای پر رنگ تر کردن مفاهیم اون مفهوم اصلیه ... مثلاً تجربه و آگاهی مرگان فریمن در تضاد با تازه کاری و عجول بودن برت پیت در انتخاب ها و مخصوصاً انتخاب آخر که منجر به قتل اسپیسی شد که هدفشم بود و کارشو کامل کرد در حالی که مورگان فریمن انتخاب دیگری داشت و تمام اینها در خدمت تقابل نظریه عدالت جمعی مورگان فریمن با عدالت فردی کوین اسپیسیه که در نهایت در این تضاد مفهوم نظم اچتماعی و قانونی که برای اجرا نشدن اجرا میشه ، شکل میگیره.
البته در این بین زیبایی های فیلم نامه و ریزه کاری های سینمایی کارگردان هم زیر سایه این مفهوم گرایی که به شکلی در کمال قرار داره ، میدرخشه .
یا ماجرای CUBE که چالش بین افراد و محیطه و عامل اصلی اون چالش که آگاهی از مفهوم مطلقی به نام آزادی و وضعیت موجوده که محدودیته و چرایی اینکه چرا انسان در زندگی عادی خودش به دنبال آزادیه و این مفهوم رو از کجا آوورده ؟

ولی در LOST این موارد نیست ... فیلمنامه در حد بعد سینمایی خیلی خوبه اما در بعد مفهومی در همین سطح که مفاهیم کلی ( اما نسبتاً پایه ای و مهم ) رو در جریان داستان و ارتباطات بازیگران با هم و محیط کاملآً سطحی بیان کنه ، جلو تر نمیره .
و در مورد این اشاراتی که در نام ها و اسم مکان ها و ... میبینم ، انگار در سطح همین اشاره میمونه و اونجور که باید ازشون استفاده نیمشه . از یه طرف دیگه اینقدر این اشارات و نکته ها زیاده و در استفاده از اونها افراط شده که عملاً نمیشه به همه اونها پرداخت و ارتباطشون رو با هم کشف کرد و اگرم این کار صورت بگیره به نظر میرسه اونقدر در فهم داستان تاثیر گذار نباشه که بخواد پیامی رو به بیننده برسونه و حتی به نظر میسره که خود فیلم نامه نویس و افراد مرتبط هم اینو میدونن اصلاً به این موارد نمیپردازن تا جایی که انگار فقط فیلم نامه نویس چنتا کتاب گذاشته جلو دستش و شانسی باز کرده و هر اسمی دیده صرفاً خوشش اومده و استفاده کرده ...

اما با این وجود داستان پتانسیل نسبتاً زیادی برای بحث و ابراز نظر داره ... که اونم بخاطر معماگونگی جو داستان و مفاهیم جریانی مطرح شده در هر Episode داستان و اقتباس های بسیار زیاد از فیلم های مشابه هست .
در ضمن بحث زیبایی شناسانه عناصر تصویری هم خلی میتونه جالب باشه .

پ.ن:اردلان فکر میکنم مهراد به قسمت جرمی بنتام نرسیده!

آره ... تازه Season 2 رو تموم کردم ... گفتم که ! :-"
 
مهرداد تا جیغ نزدم کم بنویس:دی کم بنویس که من راحت تر بخونم به تستای کنکورم هم برسم:دی
پ.ن: میام نظرمو راجع به پستات میگم
---------
ویرایش: نه من واقعا لذت بردم...کم ننویس دوست دارم شنونده باشم... حتما بیا و بگو... از نظراتتون مهرداد و اردلان استفاده میکنم
فقط یه خواهش لطفا.فونتتونو درشت کنید لطفا و بولد بنویسید.و بین خطها هم فاصله بگذارید.من دوست دارم همه رو بخونم:smartass1:
 
آخرین ویرایش:
پس اون زمانی که بن بچه بود و این يارو ريچارد آمد از طرف ديگران دستشو گرفت و برد پيش خودشون چی؟ بعدشم که همرو قتل عام کردن بازم با همين قيافه ی هميشگيش بود. بابا به ريش بلند و موی بلند يا کوتاه کاری نداشته باشين. قيافش جوون بود ديگه.
در مورد بن و بچه گی های بن و همچنين زمان حال و همچنين زمانی که قتل عام کردن توجيحی دارين؟ در همه ی این زمان ها جوون بود. که فکر نميکنم اینجا ها هم سفر زمان کرده باشه. چون هيچ جای سريال هم در این مورد چيزی گفته نشد. اینا حدسه.
کلا شخصيتش مرموز تر از این حرفاست که فکر کنيم فقط نوکر بن بوده که بره برای تحقيقات. حتی این جوليت رو راضی کرد که بياد جزيره. همه کارا رو این ميکنه. موقعی که بن هم نيست این بقيه گروه رو ميگردونه.!
نه ببین.اونجا که بن بچه هست ریچارد جوونتر بوده و در زمان خودش بوده.اما جاهای دیگه وقتی پیش لاک میره(بچگی هاس لاک) اونجا ها همه با سفر زمان رفته.اونجایی هم که با بن هست هم که دیگه همون دورانه..
نمیدونم تونستم خوب بگم یا نه
 
پس اون زمانی که بن بچه بود و این يارو ريچارد آمد از طرف ديگران دستشو گرفت و برد پيش خودشون چی؟ بعدشم که همرو قتل عام کردن بازم با همين قيافه ی هميشگيش بود. بابا به ريش بلند و موی بلند يا کوتاه کاری نداشته باشين. قيافش جوون بود ديگه.
در مورد بن و بچه گی های بن و همچنين زمان حال و همچنين زمانی که قتل عام کردن توجيحی دارين؟ در همه ی این زمان ها جوون بود. که فکر نميکنم اینجا ها هم سفر زمان کرده باشه. چون هيچ جای سريال هم در این مورد چيزی گفته نشد. اینا حدسه.
کلا شخصيتش مرموز تر از این حرفاست که فکر کنيم فقط نوکر بن بوده که بره برای تحقيقات. حتی این جوليت رو راضی کرد که بياد جزيره. همه کارا رو این ميکنه. موقعی که بن هم نيست این بقيه گروه رو ميگردونه.!
نه ببین.اونجا که بن بچه هست ریچارد جوونتر بوده و در زمان خودش بوده.اما جاهای دیگه وقتی پیش لاک میره(بچگی هاس لاک) اونجا ها همه با سفر زمان رفته.اونجایی هم که با بن هست هم که دیگه همون دورانه..
نمیدونم تونستم خوب بگم یا نه
 
درود. :cheesygri
من تازه به جمع لاست بینان پیوستم! ولی 3 تا Season رو تقریبا تو 3-4 روز یکجا دیدم.آخر هر سیزن داشتم از هوش میرفتم.چون تا سرحد مرگ داشتم نگاه میکردم.نظر من اینه که اینا همه تو برزخ هستن و اون هواپیمایی که سقوط کرده در واقع مبدایی نداشته.چون..(ولش کنین خیلی فلسفی شد).بامزه ترین شخصیت هم هارلی و اعصاب خردکن ترینش هم اون مرده کره ای هست.چی بود اسمش.سان؟حالا هر چی.در کل هم از لاک به خاطر بعضی خودخواهی هاش بدم مباد.توهین به نظر بقیه ی دوستان نباشه.من نظر خودمو گفتم.
منتظر سیزن بعدی هم هستم.
بدرود. :biggrin1:
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or