سناریو بازی

سلام!
من دارم اولین پستم را می دم توی این انجمن می دم و تا حالا فقط از این تا پیک خوشم اومده.
برم سر اصل مطلب:
من همیشه عاشق بازی هایی هستم که داستان نیمه واقعی دران:مثل قارانهایت، shade و یه بازی بود به نام فاتال دریم یا همچین چیزی!اینو بگم که من فقط داستان بازی هایی که گفتم را خوندم، شنیدم! البته به جز شید که یکم باهاش ور رفت
خلاصه اگر قبول کنید منم توی این تاپیک فعالیت کنم.
می خواستم یه داستان هم بزارم که به طور ناگهانی مغرم قفل کرد!
 
سلام دوستان خیلی خوشحالم که اسی جان(اگه اشتباه میگم ببخشید)
این تاپیکو ایجاد کردن.مرسی
ولی ناراحتم چون اونقدرا استقبال نشده
شاید بدونید هری پاتر چجوری به اینجا رسیده نویسنده (اسمش یادم نیست)تو قطار حوصلش سر میره و شروع میکنه به نوشتن.
شاید بگیم ما که از این شانسا نداریم ولی از خودمون نمیپرسیم ایا تا حالا حتی یه بار سعی کردی بنویسی و نشه؟!(اینم نصیحت بود)
خلاصه من ایده های خوبی دارم البته هنوز روشون کار میکنم.
یه پیشنهاد دارم اینکه بازیهارو فقط بازی نکنیم ازشون درس بگیریم
مسخرم نکنید ولی من وقتیmgs3 بازی میکردم بعضی جاها واقعا اشکم در میومد .داستان باید قوی باشه بازیای زیادی داستانشون مثل هم ولی یکی موفق میشه یکی نه اگر سناریو در مورد
فرار از پایگاه دشمن باشه مثلmgs باشه نه مثلdanger girl(حالا چرا این یادم افتاد(اخه خیلی مسخرس))
همه ما اگه ایده ای داریم حتما از یه بازی الگو برمیداریم
ولی مثلا نباید الگومونRE باشه چون به جایی نمیرسه
و یوبی موبی قبول نمیکنه
اگه خودمون استودیو داشتیم شاید (البته من فقط مشکل رو مانی$ میدونم چون هم بچه های باهوش داریم هم متخصص)
...
من رو داستان متفاوت فکر میکنم نه اینکه مثلا گیر میفتیم تو پایگاه یه گروه و باید در بازی بگریزیم
نمیگم این ایده بدیه ولی هر کسی شاید این به ذهنش برسه مثلا در هر شرکت بازی سازی و بسازتش و هیچ احتیاجیم به ما ندارن

خیلی زیاد حرف زدم ببخشید
اگه غلط املایی و چرت و پرت نوشتم ببخشید ساعت3:05

مرسی:love:
 
سلام دوستان خیلی خوشحالم که اسی جان(اگه اشتباه میگم ببخشید)
این تاپیکو ایجاد کردن.مرسی
ولی ناراحتم چون اونقدرا استقبال نشده
شاید بدونید هری پاتر چجوری به اینجا رسیده نویسنده (اسمش یادم نیست)تو قطار حوصلش سر میره و شروع میکنه به نوشتن.
شاید بگیم ما که از این شانسا نداریم ولی از خودمون نمیپرسیم ایا تا حالا حتی یه بار سعی کردی بنویسی و نشه؟!(اینم نصیحت بود)
خلاصه من ایده های خوبی دارم البته هنوز روشون کار میکنم.
یه پیشنهاد دارم اینکه بازیهارو فقط بازی نکنیم ازشون درس بگیریم
مسخرم نکنید ولی من وقتیmgs3 بازی میکردم بعضی جاها واقعا اشکم در میومد .داستان باید قوی باشه بازیای زیادی داستانشون مثل هم ولی یکی موفق میشه یکی نه اگر سناریو در مورد
فرار از پایگاه دشمن باشه مثلmgs باشه نه مثلdanger girl(حالا چرا این یادم افتاد(اخه خیلی مسخرس))
همه ما اگه ایده ای داریم حتما از یه بازی الگو برمیداریم
ولی مثلا نباید الگومونRE باشه چون به جایی نمیرسه
و یوبی موبی قبول نمیکنه
اگه خودمون استودیو داشتیم شاید (البته من فقط مشکل رو مانی$ میدونم چون هم بچه های باهوش داریم هم متخصص)
...
من رو داستان متفاوت فکر میکنم نه اینکه مثلا گیر میفتیم تو پایگاه یه گروه و باید در بازی بگریزیم
نمیگم این ایده بدیه ولی هر کسی شاید این به ذهنش برسه مثلا در هر شرکت بازی سازی و بسازتش و هیچ احتیاجیم به ما ندارن

خیلی زیاد حرف زدم ببخشید
اگه غلط املایی و چرت و پرت نوشتم ببخشید ساعت3:05

مرسی:love:
منم موافقم باشما داداش ...
دمت گرم ...
آقايي ...
خدايي من تا سال گذشته مخزن الاسرار ايده جات بودم ...
ولي توي اين مملكت كه بايد غصه هر آشغالي رو بخوري ديگه ذهن خلاق سيخي چنده :mad:
هي ... اي بابا ..:(
 
منم موافقم باشما داداش ...
دمت گرم ...
آقايي ...
خدايي من تا سال گذشته مخزن الاسرار ايده جات بودم ...
ولي توي اين مملكت كه بايد غصه هر آشغالي رو بخوري ديگه ذهن خلاق سيخي چنده :mad:
هي ... اي بابا ..:(
بازي نو ميخواي ؟ ...
من توي چند صفحه پيشم يه چيزايي نوشتم ...
مثلاً زندگي توي دنياي زيرمني مورچه ها ...
اعم از خونگي و غير خونگي ...
خدايي ويل رايت بره دنبال اين مسئله، ازش تايتانيك ميسازه ولي تو اين مملكت بايد غصه گرون شدن و سهميه بندي بنزين مردمو داغون كنه . . .
اصلاً همين مبارزه با بدحجابي خودش تم اصلي يه بازي ميتونه باشه ...
يه بابايي ( دختره ) از سوي مأمورا بهش توهين ميشه، جوري كه به فكر خودكشي ميفته ...
بعد از اونجايي كه هميشه حقش رو از همه گرفته دست به كار ميشه ...
يه سازمان مخوف درست ميكنه و همه كسايي كه از اين كارا ضربه خوردن رو دور خودش جمع ميكنه ...
بعد اينا تشكيل يه تيم ميدن و توي شهر خراب كاري ميكنن و مثلاً اتوبوس ميتركونن، گروگان گيري ميكنن، آدم ترور ميكنن، ديگه جنگل آتيش ميزنن، ديگه، خلاصه از اين كارا ميكنن ...
بعد هيچي ديگه رابرا اطلاعيه ميدن كه جمش كنيد اين توهين محض به شعور مردم رو ...
بعد نيروي انتظامي كم مياره و جمش ميكنه ...
آخرشم براي اينكه تراژيك ( يا يه چيزي تو اين مايه ها ) بشه، ميبينيم كه رئيس نيروي انتظامي خودش رئيس اين كماندوها رو چون كم اورده پيشش به ضرب گلوله ميكشه و پاي چوبه دار ميره ...
خوب بود ؟
 
سلام!
اومدم یه داستان بزارم، نظرتون را بگید.
اما داستان
داستان در مورد یه مامور پلیس هست که در گیر یه پرونده قتله سریالیه که قاتل در اون هرکس را که می کشه عکس مقتول بعدی را در جیب جسد می زاره(البته پلیس نزاشته ابن خبر پخش بشه) پلیس و مامور داستان ما هیچ پیشرفتی پرونده نداشتن چون قاتل تمام مقتولین را بدون هیچ ارتباطی انتخاب می کنه. در همین حال مامور پرونده به طور اتفاقی یه پرونده شبیه این ماجرا در آرشیو پیدا می کنه و متوجه می شه که همچین قضیه ای در 40 سال پیش هم اتفاق می افتاده و اون موقع هم پرونده ناتمام مانده بود و دلیل هم در پرونده نبود چون پرونده چند صفحه کم داشت! وقتی مامور می خواد بره این مورد را به مسئول بخش گزارش کنه تلقنش زنگ می زنه و به اون خبر می دن که یک نفر دیگه هم به جمع مقتولین اضافه شده و ازش می خوان که خودش را سریع به محل حادثه برسونه. مامور به محل حادثه می رسه و پس از بررسی جسد می پرسه عکس نفر بعدی را پیدا کردید، سرباز با یه لحظه تعلل عکس مامور داستان ما را به خودش نشون می ده، مامور داستان ما در ابتدا جا می خوره اما کنترلش را حفظ می کنه و سوار ماشینش میشه و به سمت محل کارش می ره که تصادف می کنه و به بچه را زیر می کنه، شخصیت داستان مقصر شناخته می شه و از کارش معلق، اما یه مشکل روانی برای شخصیت داستان بوجود اومده که باعث شدا اون را به تیمارستان انتقال بدن و در یه اتاق در تیمارستان با دو نگهبان نگهداری کنن. دکتر روانشناس که از علت ماجرا خبر داشته(بیش از این که عذاب وجدان باشه، ترس باعث دیوانگی شخصیت شده) با هیپنوتیزم ترس را از وجود او خارج می کنه اما در انتهای دوره درمان روانشناس به مامور پیشنهاد می ده که با یه دارو می تونه او را به قبل از تصادف برگردونه تا از حادثه جلوگیری کنه، مامور قبول می کنه و دارو را مصرف می کنه و در اثر یه اشتباه به دوران خیلی قبل تر باز می گرده، به 40 سال پیش یعنی زمانی که اولین دوره قتل ها اتفاق می افته وفتی پاش را به محیط گذشته می زاره با یه روزنامه مواجه می شه که یه عکسی بزرگ زدن روی جلدش و زیرش نوشتن مضنون شماره 1 قتل های سریالی فرار کرد و عکس کسی شخصیت داستان ما روی جلد روزنامه بود! شخصیت داستان ما پس از دیدن عکس خودش حالش بد می شه و از هوش می ره...
پس از چند ساعت به هوش میاد و خودش را روی تخت در یه خونه روی می بینه، اولین چیزی که احساس می کنه قکر می کنه در زندان هست اما بعد متوجه می شه اینجا یه پنجره ساده داره پس یه خونه هست! خیالش فقط برای چند لحظه آروم میشه چون با اومدن صدای پا به یاد عکس خودش روی جلد روزنامه می افته پس گلدون بغل میزش را بر می داره و آماده می شه که با اون بزنه توی سر شخص وارد شونده...شخص میاد از در تو و میبینه مامور ما با یه گلدون ایستاده تعجب می کنه و می پرسه چی کار داری می کنی؟مامور جواب می ده:جلو نیا وگرنه با همین لهت می کنم بزار برم.شخص جواب میده:اگه می خوای بری، برو ولی اینو بدون وقتی روی زمین بودی اون هم بغلت بود، مامور به جایی که شخص با چشم اشاره می کرد، نگاهی انداخت و روزنامه را دید.باورش نمی شد، این شخص واقعا احمق بود که او را در خانه پناه داده بود، یک قاتل را! شخص که که آثار سردرگمی را در چهره مامور ما می بیند راه می ره و صحبت می کنه: من تو را وسط جاده ورودی شهر پیدا کردم جایی که اگر همونجا رهات کرده بودم تیتر روزنامه های عصز جور شده بود: قاتل خونخوار با یک دشنه درون سینه! اما من به تو رحم کردم و تو را با خودم به اینجا آوردم.مامور می پرسه چرا؟مگه تو فکر نمی کنی من قاتلم؟شخص جواب می ده:اگه همچین فکری می کردم تو الان روی تخت مردشور خونه بودی تا یه تخت خواب!من می دونم تو قاتل نیستی.مامور می پرسه از کجا.شخص نیشخند می زنه و میگه یعنی تو نمی دونی؟مامور می پرس چی را؟شخص جواب می ده:بر اساس شواهد و مدارکی که دارم.مامور میگه مگه تو چه کاره هستی؟شخص جواب می ده:من افسر این پرونده هستم! افسر دست داخل یقه کتش می کنه و یه کلت را جلوی سینه مامور داستان ما میگره...
ادامه دارد.
اگه خواستید بگید بقیه اش را هم بنویسم.الان دیگه حوصلم نمیشه
 
آخرین ویرایش:
سلام!
اومدم یه داستان بزارم، نظرتون را بگید.
اما داستان
داستان در مورد یه مامور پلیس هست که در گیر یه پرونده قتله سریالیه که قاتل در اون هرکس را که می کشه عکس مقتول بعدی را در جیب جسد می زاره(البته پلیس نزاشته ابن خبر پخش بشه) پلیس و مامور داستان ما هیچ پیشرفتی پرونده نداشتن چون قاتل تمام مقتولین را بدون هیچ ارتباطی انتخاب می کنه. در همین حال مامور پرونده به طور اتفاقی یه پرونده شبیه این ماجرا در آرشیو پیدا می کنه و متوجه می شه که همچین قضیه ای در 40 سال پیش هم اتفاق می افتاده و اون موقع هم پرونده ناتمام مانده بود و دلیل هم در پرونده نبود چون پرونده چند صفحه کم داشت! وقتی مامور می خواد بره این مورد را به مسئول بخش گزارش کنه تلقنش زنگ می زنه و به اون خبر می دن که یک نفر دیگه هم به جمع مقتولین اضافه شده و ازش می خوان که خودش را سریع به محل حادثه برسونه. مامور به محل حادثه می رسه و پس از بررسی جسد می پرسه عکس نفر بعدی را پیدا کردید، سرباز با یه لحظه تعلل عکس مامور داستان ما را به خودش نشون می ده، مامور داستان ما در ابتدا جا می خوره اما کنترلش را حفظ می کنه و سوار ماشینش میشه و به سمت محل کارش می ره که تصادف می کنه و به بچه را زیر می کنه، شخصیت داستان مقصر شناخته می شه و از کارش معلق، اما یه مشکل روانی برای شخصیت داستان بوجود اومده که باعث شدا اون را به تیمارستان انتقال بدن و در یه اتاق در تیمارستان با دو نگهبان نگهداری کنن. دکتر روانشناس که از علت ماجرا خبر داشته(بیش از این که عذاب وجدان باشه، ترس باعث دیوانگی شخصیت شده) با هیپنوتیزم ترس را از وجود او خارج می کنه اما در انتهای دوره درمان روانشناس به مامور پیشنهاد می ده که با یه دارو می تونه او را به قبل از تصادف برگردونه تا از حادثه جلوگیری کنه، مامور قبول می کنه و دارو را مصرف می کنه و در اثر یه اشتباه به دوران خیلی قبل تر باز می گرده، به 40 سال پیش یعنی زمانی که اولین دوره قتل ها اتفاق می افته وفتی پاش را به محیط گذشته می زاره با یه روزنامه مواجه می شه که یه عکسی بزرگ زدن روی جلدش و زیرش نوشتن مضنون شماره 1 قتل های سریالی فرار کرد و عکس کسی شخصیت داستان ما روی جلد روشزنامه بود!......
اگه خواستید بگید بقیه اش را هم بنویسم.الان دیگه حوصلم نمیشه
سلام ...
عالي بود ... ولي براي يه فيلم هاليوودي ...
واستا من يه تحقيقي بكنم، بعداً ميام و نظر تخصصيم رو اعلام ميكنم ...
شما ادامه بده ...
واقعاً قشنگ بود
چون واقعاً چيز رديفي بود، اما به درد بازي فكر نكنم بخوره
خدايي بيشتر به درد يه فيلم با بازي رابرت دنيرو يا جرج كلوني يا آل پاچينو ميخوره ...
 
سلام ...
عالي بود ... ولي براي يه فيلم هاليوودي ...
واستا من يه تحقيقي بكنم، بعداً ميام و نظر تخصصيم رو اعلام ميكنم ...
شما ادامه بده ...
واقعاً قشنگ بود
چون واقعاً چيز رديفي بود، اما به درد بازي فكر نكنم بخوره
خدايي بيشتر به درد يه فيلم با بازي رابرت دنيرو يا جرج كلوني يا آل پاچينو ميخوره ...
سلام!
دوست عزیز نظرت را قبول دارم. نمی دونم چرا هرچی می نویسم بدرد فیلم سینمایی می خوره تا بازی! :eek:البته من خودم اینو برای سبک اشاره و کیلیک نوشتم.;)
اگه بخواید یه چیز برای اکشن هم دارم(البته داستان زیاد سنگینی نیست)
راستی ادامه داستان را هم در پست قبلی ویرایش می کنم، که تاپیک به هم ور نشه
 
سلام!
دوست عزیز نظرت را قبول دارم. نمی دونم چرا هرچی می نویسم بدرد فیلم سینمایی می خوره تا بازی! :eek:البته من خودم اینو برای سبک اشاره و کیلیک نوشتم.;)
اگه بخواید یه چیز برای اکشن هم دارم(البته داستان زیاد سنگینی نیست)
راستی ادامه داستان را هم در پست قبلی ویرایش می کنم، که تاپیک به هم ور نشه
حالا كه ادامه ش رو خوندم يه سري ضعف هم داره ...
اين كه توي ادامه داستانت ميدوني يه حالت سردرگمي هستش ...
مثلاً چه جوي اشبته ميشه كه بابا دقيقاً بر ميگرده به 40 سال پيش ؟
يا مثلاً خيلي گنگه كه اين بابا رو يه نفر توي ورودي شهر پيدا كرده ...
كاش ميشد روي اين نكته هاي ريز بيشتر دقت ميكردي ...
 
حالا كه ادامه ش رو خوندم يه سري ضعف هم داره ...
اين كه توي ادامه داستانت ميدوني يه حالت سردرگمي هستش ...
مثلاً چه جوي اشبته ميشه كه بابا دقيقاً بر ميگرده به 40 سال پيش ؟
يا مثلاً خيلي گنگه كه اين بابا رو يه نفر توي ورودي شهر پيدا كرده ...
كاش ميشد روي اين نكته هاي ريز بيشتر دقت ميكردي ...
از نظرت بسیار متشکرم.
البتخ مورد اول انتهای داستان مشخص می شه.
متوجه منظورت در مورد دوم نشدم(متاسفانه خنگ بازیم گل کرده)
انتقاد باعث استخکام بیشتر داستان می شه(لطفا بکنید);)
 
از نظرت بسیار متشکرم.
البتخ مورد اول انتهای داستان مشخص می شه.
متوجه منظورت در مورد دوم نشدم(متاسفانه خنگ بازیم گل کرده)
انتقاد باعث استخکام بیشتر داستان می شه(لطفا بکنید);)
واستا كامل و با دقت يه بار ديگه اين داستانت رو بخونم؛ بعد توي P.M نظرم رو بهت ميگم ...
 
سلام!
اومدم یه داستان بزارم، نظرتون را بگید.
اما داستان
داستان در مورد یه مامور پلیس هست که در گیر یه پرونده قتله سریالیه که قاتل در اون هرکس را که می کشه عکس مقتول بعدی را در جیب جسد می زاره(البته پلیس نزاشته ابن خبر پخش بشه) پلیس و مامور داستان ما هیچ پیشرفتی پرونده نداشتن چون قاتل تمام مقتولین را بدون هیچ ارتباطی انتخاب می کنه. در همین حال مامور پرونده به طور اتفاقی یه پرونده شبیه این ماجرا در آرشیو پیدا می کنه و متوجه می شه که همچین قضیه ای در 40 سال پیش هم اتفاق می افتاده و اون موقع هم پرونده ناتمام مانده بود و دلیل هم در پرونده نبود چون پرونده چند صفحه کم داشت! وقتی مامور می خواد بره این مورد را به مسئول بخش گزارش کنه تلقنش زنگ می زنه و به اون خبر می دن که یک نفر دیگه هم به جمع مقتولین اضافه شده و ازش می خوان که خودش را سریع به محل حادثه برسونه. مامور به محل حادثه می رسه و پس از بررسی جسد می پرسه عکس نفر بعدی را پیدا کردید، سرباز با یه لحظه تعلل عکس مامور داستان ما را به خودش نشون می ده، مامور داستان ما در ابتدا جا می خوره اما کنترلش را حفظ می کنه و سوار ماشینش میشه و به سمت محل کارش می ره که تصادف می کنه و به بچه را زیر می کنه، شخصیت داستان مقصر شناخته می شه و از کارش معلق، اما یه مشکل روانی برای شخصیت داستان بوجود اومده که باعث شدا اون را به تیمارستان انتقال بدن و در یه اتاق در تیمارستان با دو نگهبان نگهداری کنن. دکتر روانشناس که از علت ماجرا خبر داشته(بیش از این که عذاب وجدان باشه، ترس باعث دیوانگی شخصیت شده) با هیپنوتیزم ترس را از وجود او خارج می کنه اما در انتهای دوره درمان روانشناس به مامور پیشنهاد می ده که با یه دارو می تونه او را به قبل از تصادف برگردونه تا از حادثه جلوگیری کنه، مامور قبول می کنه و دارو را مصرف می کنه و در اثر یه اشتباه به دوران خیلی قبل تر باز می گرده، به 40 سال پیش یعنی زمانی که اولین دوره قتل ها اتفاق می افته وفتی پاش را به محیط گذشته می زاره با یه روزنامه مواجه می شه که یه عکسی بزرگ زدن روی جلدش و زیرش نوشتن مضنون شماره 1 قتل های سریالی فرار کرد و عکس کسی شخصیت داستان ما روی جلد روزنامه بود! شخصیت داستان ما پس از دیدن عکس خودش حالش بد می شه و از هوش می ره...
پس از چند ساعت به هوش میاد و خودش را روی تخت در یه خونه روی می بینه، اولین چیزی که احساس می کنه قکر می کنه در زندان هست اما بعد متوجه می شه اینجا یه پنجره ساده داره پس یه خونه هست! خیالش فقط برای چند لحظه آروم میشه چون با اومدن صدای پا به یاد عکس خودش روی جلد روزنامه می افته پس گلدون بغل میزش را بر می داره و آماده می شه که با اون بزنه توی سر شخص وارد شونده...شخص میاد از در تو و میبینه مامور ما با یه گلدون ایستاده تعجب می کنه و می پرسه چی کار داری می کنی؟مامور جواب می ده:جلو نیا وگرنه با همین لهت می کنم بزار برم.شخص جواب میده:اگه می خوای بری، برو ولی اینو بدون وقتی روی زمین بودی اون هم بغلت بود، مامور به جایی که شخص با چشم اشاره می کرد، نگاهی انداخت و روزنامه را دید.باورش نمی شد، این شخص واقعا احمق بود که او را در خانه پناه داده بود، یک قاتل را! شخص که که آثار سردرگمی را در چهره مامور ما می بیند راه می ره و صحبت می کنه: من تو را وسط جاده ورودی شهر پیدا کردم جایی که اگر همونجا رهات کرده بودم تیتر روزنامه های عصز جور شده بود: قاتل خونخوار با یک دشنه درون سینه! اما من به تو رحم کردم و تو را با خودم به اینجا آوردم.مامور می پرسه چرا؟مگه تو فکر نمی کنی من قاتلم؟شخص جواب می ده:اگه همچین فکری می کردم تو الان روی تخت مردشور خونه بودی تا یه تخت خواب!من می دونم تو قاتل نیستی.مامور می پرسه از کجا.شخص نیشخند می زنه و میگه یعنی تو نمی دونی؟مامور می پرس چی را؟شخص جواب می ده:بر اساس شواهد و مدارکی که دارم.مامور میگه مگه تو چه کاره هستی؟شخص جواب می ده:من افسر این پرونده هستم! افسر دست داخل یقه کتش می کنه و یه کلت را جلوی سینه مامور داستان ما میگره...
ادامه دارد.
اگه خواستید بگید بقیه اش را هم بنویسم.الان دیگه حوصلم نمیشه
اینم ادامه داستان:
مامور داستان ما در دلش می گه:همون اول هم نباید به این دیوونه اعتماد می کردم...حالا چه کار می تونم بکنم؟...مامور ما نگاهی به اطراف می اندازه تا شاید راه فراری از این تله پیدا کنه که،...
افسر که تا این لحظه با سکوت به کارهای شخصیت داستان نگاه می کرده می گه:فکر می کنی چند ثانیه طول می کشه تا من ماشه را فشار بدم و گلوله به تو بخوره؟
مامور از فکر بیرون میاد و سرسری جواب می ده: خیلی سریع
افسر می گه:آفرین، درسته، پس بشین به صحبت های من گوش کن: فاصله مرگ و زندگی تو حدود 1 سانتی متر است، فاصله ماشه تا جایی که تا انتها فشرده بشه! پس یک آدم عاقل یه جایی اینکه به فکر فرار باشه به فکر التماس است درسته؟
مامور جواب می ده: باید همین طور باشه!
افسر می گه:خیلی خوبه، من از انسان های عاقل خوشم میاد.ببین من اگر سلاح روی تو کشیدم برای کشتن تو نبود، بلکه فقط یه تهدید بود برای اینکه بدونی من هیچ وقت برای کشتنت تعلل نمی کنم، البته اگر لازم باشه!
مامور جواب میده: چه خوب!
افسر بدون توجه به تیکه های مامور داستان ما ادامه می ده:ما می تونیم به معامله با هم بکنیم.
مامور جواب می ده: چه جور معامله ای هست که بین یک افسر پلیس و یک قاتل شکل می گیره؟
افسر جواب می ده:خیلی ساده است، من تو را می برم تحویل میدم به پلیس و بر می گردم سر کار
مامور با خنده بلند می گه:شوخی می کنی؟
افسر با چهره ای کاملا جدی می گه:اصلا
مامور می گه:این معامله چه سودی برای من داره؟ من که می رم زندان؟
افسر می گه: سودش اینکه من می تونم بی گناهی تو را ثابت کنم!
مامور می گه:چی جوری تو که از کار بر کنار شدی؟
افسر: خوب من اگر یه متهم را تحویل بدم حتما نظر رئیس ها نسبت به من تغییر می کنه و من بازم می شم یه افسر خوب پلیس!
مامور: و اگر من قبول نکنم؟
افسز:هی تو چه فدر خنگی، من در هر صورت به سر کارم بر می گردم، چه یه قاتل فراری را زنده تحویل بدم یا مرده تحویل بدم! ناگهان صورت افسر پلیس جدی شد و تفنگ را رو به روی مامور گرفت
مامور با لحنی حاکی از پیروزی می گه: بر فرض تو، من را هم کشتی و به سر کارت برگشتی اگه قتل ها ادامه پیدا کنه چی می خوای به مقامات بالا تحویل بدی؟
افسر با تنفر می گه:تو فکر می کنی جونت چه قدر برای مقامات یا مردم ارزش داره؟ یک متهم، به قتل فراری، مقامات بالا حاضزن برای رهایی از فشار رسانه ها هر کاری بکنن، حتی اگه به قیمت جون یه نفر تموم بشه! اگر بعد ار کشتن تو قتل ها ادامه پیدا کرد یه داستان سرهم می کنیم و می گیم: این یه قاتل که راه قاتل قبلی را ادامه میده و ما این یکی را هم می گیریم!
خوشبختانه اداره پلیس داستان پردازان قهاری داره!
مامور با لحنی حاکی از تسلیم شدن می گه: پس من میان یک عمل انجام شده قرار گرفتم، قبوله
افسر با خوشحالی می گه: عالیه پس بلند شو بریم اداره پلیس راستی دست ها را هم بیار جلو تا به اون دست بند بزنم!
مامور زیر لب می گه:اگه نیارم چی می شه؟
افسر می گه:چیزی گفتی؟
مامور جواب میده: هیچی و دستهای خود را جلو می گیره.
***
و به این ترتیب مامور و افسر سوار ماشین می شن مامور صندلی عقب و افسر صندلی جلو.
در میانه راه مامور از افسر می پرسه:راستی تو چرا از کار معلق شدی؟
افسر جواب می ده:من از سر یه صحنه قتل بر می گشتم که با یه بچه تصادف کردم، اونو کشتم و یه مشکل روانی پیدا کردم و الان چند روزی هست که از تیمارستان مرخص شدم و ...
مامور داستان ما ثانیه ها بود که با چهره ای شکّه به افسر خیره شده بود...
ادامه دارد...
راستی یه چیزی هم آخر این پست بگم: ببخشید نوشته ام از حالت سناریو بیرون اومد و شبیه داستان شده!:-"
 
این ماحصله گفتگوی اسی با منه که فقط اون داستان رو میگفت و من گوش میکردم:cheesygri هنوزم گیج میزنم. اما تمامی حقوق مادی و معنوی این پست متعلق به اسی میباشد;)
ژانر: اکشن سوم شخص
در ابتدا ما یه دمو میبینیم یه محموله که هیچی ازش معلوم نیست :confused:با کلی تدابیر شدید امنیتی:cool: توسط یه کشتی بارگیری میشه. اندکی پس از حرکت کشتی یه مشت دزد:evil: به کشتی حمله میکنن و اونو تحته اختیار میگیرن. تیمه ضربت:headband: وارد بازی میشه و ما هم یکی از اونا. ما ماموریت داریم که جلوی سرقت محموله رو بگیریم اما زمانمون محدوده و باید تا قبل از اینکه دزدها محموله رو بار یه کشتی دیگه که خودشون آماده کردن بکنن جلوی اونا رو بگیریم.
بعد از کلی درگیریهای یواشکی:ninja: که هیچ دزدی جز اونی که میمیره ازش خبردار نمیشه میرسیم بالا سره محموله که بعله دارن بار میزنن. درگیری شدیدی شروع میشه و تیم نجات با استفاده از مسلسل:gunner: و یه چیز تو مایه ها دوشکا مانع از بارگیری میشن. اما افرادی از طرفین کشته میشن و در همین حین به دلیل عدم کنترل کشتی توسط کسی کشتی میخوره به جزیره. بعد از غرق شدن کشتی 2 نفر از تیم نجات (ما و رفیق شیشمون) نجات پیدا میکنیم و 5 نفر از تیمه دزدها:evil:
دزدها نمیدونن که ما هم هستیم در نتیجه ما تصمیم میگیریم که طوری افراد رو بکشیم که فکر کنن اتفاق بوده.:eek: مثلا یکیشون رو میدیم کوسه میخوره:)
بعد از کشتن 4 نفر ما 2 نفر میمونیم با رئیس کله دزدها. توی درگیری با رئیس دزدها ما موفق میشیم رئیس دزدها رو بکشیم اما خودمون هم به علت شدت جراحات وارده جون سالم از جزیره به در نمیبریم و تو همون جزیره تموم میکنیم.
اسی ببخشه:praying: که با این لحن نوشتم خواستم جذابیت داشته باشه تا بچه ها بخونن. نمیدونم چقدر موفق بودم. بچز نظر بدید
من دوست دارم سناریو رو از اینجا ادامه بدم که گروه ضربت متوجه می شه این محموله حاویه یه سری تهجیزات هسته ای که به مقصدی نا معلوم قراره بره(شاید به ایران یا کوبا ! از چین!!) و به خاطر همین باید سعی کنیم با کمترین تیر اندازی و شیوه های خاص جلوی حاملین تهجیزات رو بگیره
... بعد از یه سری اتفاقات تو کشتی به یه طوفان برخورد می کنن و در اثر یه مه مرموز همه بی هوش می شن بعد توی دمو نشون می ده که کشتی غرق می شه!

بعد ما صحیح و سالم توی کشتی به هوش می یایم ولی همه چی عجیبه از محموله و آدم بدا خبری نیس / همه ی وسایل ارتباطی قطع شدن / و محلمون با توجه به ستاره ها و ... نا مشخص است (یه جورایی به یه بعد دیگه منتقل شدیم )کم کم با توجه به جانور های موجود متوجه این مو ضوع می شیم و کم کم با تموم شدن آذوقه ها به دردسر های بزرگی بر می خوریم
میحیطی ناآشنا / جانور های جدید(شکار یا شکار چی؟) با متوجه شدن اینکه کجاییم حالا باید دنبال راه برگشت به بعد واقعی باشیم در این بین با یه موجود موذی و مشکوک به نام مایتوش آشنا می شیم که خودش رو یه عنوان مامور الهه معرفی می کنه و می گه که می تونه در بعد ها سفر کنه و از اونجایی که از وجود محموله و آدم بدا خبر داره باید بهش اعتماد کرد.

از طریق مایتوش متوجه می شیم که آدم بدا هم به یه بعد دیگه منتقل شدن ولی به دلیل اعتقادات یکی از اونا دارن به یه جاهایی میرسن ولی اطلاعات بیشتری نمیده و همکاری هم فقط در حد معرفی کردن دوست و دشمن بین موجودات جدید می کنه .
حالا باید به کمک افراد گروه (شما فرمانده نیستید! -- دلیل داره فرمانده بدن می میره و شما معاونش هستید!:cheesygri --) و به فرماندهی فرمانده در صصد (درست نوشتم؟) برگشت باشین
فعلا در دریا های اب شیرین هستیم و مشکلی نیس / ولی در کنار کشف اصرار باید به فکر شکار غذا هم بود
............(دیگه طولانی میشه پس سانسور).......................
حالا بعد کلی خو اهش و تمننا می فهمین که شما باید انتخاب کنید:
زندگی تو همین بعد و بدون داشتن اطلاعات از ابعاد دیگه یا مطلع شدن از اطلاعات دیگه به شرط اینکه با گرفتن این اطلاعات مسئولیت سنگینی بر دوش شما قرار می گیرد که سرنوشتمون به سمت اون تغییر می کنه و در راهش نصف اعضای گروه می میرن هر کس 24 ساعت وقت داره انتخاب کنه .

محلت تمومه حالا شما و 3 نفر دبگه از گروه ضربت راه 2 رو انتخاب کردید شما متوجه می شید که محموله حالا به یه بمب متحرک تو یه بعد دیگه تبدیل شده و شما وظیفه دارید اون بعد را پیدا کنید و جهان رو نجات بدید و راه سفر بین بعد ها رو هم یاد می گیرید(البته هم خطرناک و هم سخت است ها خلاصه کردم) /
//
هر بعد ویزگی های اقلیمی خودش رو داره پس هر بعد جدید = مشکلات جدید تا پیدا کردن مسیر بعد دیگه.....یه جایی این وسطا فرمانده میمره / یه نفر هم وقتی به بعد واقعی می رسه ادامه نمیده!).... می رسیم به بعد محموله اینجاس که هم چی داره به خوبی و خوشی تموم می شه که 2 تا موضوع پیش می آد
1- همون طوری که حدس زدید سرو کله ی آدم بدا پیدا می شه و در گیری...
2- تازه یادمون می افته که سرنوشت اینه که 2 نفر بمیرن یعنی یکی از ماها هم سرنوشتش مرگه
سعی کردم خلاصه بگم
فعلا خسته شدم
بقیه اش هم اگه کامل نکنین
فردا پس فردا با خودم
 
آخرین ویرایش:
داستان حول 3 نفر میچرخه. نفر اول ...تبعیدی.. یه ثرمایه دار کله گنده که به خاطر بعضی کاراش اونو بیرونش میکنن. نفر دوم ...فراری...یه نابغه اسلحه سازی داستان بیشتر در مورد این آدمه . که بخاطر اتفاقاتی که براش پیش میاد فرار میکنه.سوم ...فرمان بردار...این همون کسی که قراره داستان رو روشن کنه. استفاده از این 3 تا اقب هم دلایلی داره. سبکش می تونه اول شخص و سوم باشه.تبعیدی با یه برنامه ریزی فراری رو به طرف خودش میکشونه. و اونا با هم تو یه منطقه خاصی به اسم مازان که یه جای جنگلی هستش کارا شون رو شروع میکنن.انواع سلاح های خفن و...بیو لوزیکی.از جمله سلاح هاش میشه میترانا رو مثال زد که یه جور توهم ایجاد میکنه نمیزاه بهمی مجازیه یا واقعی وقتی هم که میفهمی دیگه دیر شده رفتی اون دنیا.خو ب مسما دنیا بیکار نیشینه که اینا چیکار میکنن خوب اینم ادامش.اسم داستان هم اینه......اسلحه ساز.....البته فعلا همین کافیه.همون طور که گفتم این فقط یه داستانه خالیه اما واسه اینکه واقعا جذاب بشه باید اونو توی کار برد و بهش پرو بال داد تا از حالت سادگی روایت خارج بشه. یه سری اهنگ هم برا متنش در نظر دارم .خوب در ادامه باید بگم که اسلحه ساز تو یه شرکت بین المللی کار میکنه زیر نفوذ امریکا اون یه جور آدمه عجیبه که یه روحیه خاصی داره که دلش نمیخواد کسی تو جنگ کشته بشه اما چون خیلی دوست داره که اسلحه بسازه نمیتونه کنار بکشه. یه جور عذاب وجدان همراه با خوشنودی که بعدا دکتر.... کارزا...یا.... کاروزا... که یه متخصصه توی کار خودش اونو درمان میکنه البته با یه قیمت گزاف.شخصیتی هست که یه جور راوی تلقی میشه. اما یکی از همین سه نفره و یه جورای تا اخره داستان کسی نمیدونه اون کیه.در موردش باید اینو بگم که استخدام شده تا اسلحه ساز رو بکشه. حالا خودش کیه از طرف کی استخدام شده هیچ کس نمیدونه ...... تبعیدی(سرمایه داره)....فراری(اسلحه ساز)....فرمانبردار(درجه دار ناترویتا)...ناترو یتا چیزی شبیه سازمان ملل هستش که مشخصه که کی اونو کنترل میکنه.هر سه نفر شون از زنها دوری میکنن.که بازم در مورد هر کدوم گفته می شه چرا اینجوری شدن. خوب مثله هر حکومتی اونا هم یه مقر فرماندهی درست میکنن که خیلی وسیعه و جزو اموال سرمایه دار محسوب میشه.با اتفاقاتی که بین این دو نفر میفته اونا تو این محل عظیم ترین پایگاه تسلیحاتی رو میسازن.و در دنیا وانمود میکنن که اصلا وجود خارجی ندارن. برو بچه دنیا هم که می بینن کاسه ای زیره نیم کاسه هستش .دست به کار میشن.اما به هر دری که میزنن نمیتونن موفق بشن. چون چیزای تو اون ناحیه هست که نمیزاره حتی ماهوار های جاسوسی ردشون رو بزنن.هواپیما میفرستن. سرباز میفرستن هیچی به هیچی.تا اینکه همه چی برای یه جنگ تمام عیار آماده میشه.در همین زمان خبر میرسه که بعد از اینهمه مدت جاسوسی تونستن به یه سری اطلاعات دست پیدا کنن.غافل از اینکه این اطلاعات رو اونا عمدا دادن تا دنیا فکر کنه واقعا یه تشکیلات زد بشری دیگه روی کار اومده. که خیلی مخوفه.و یه سری اطلاعات در مورد حامیان خودشون میدن که همش دروغه تا با این کار قدرتها رو به جونه هم بندازن.خوب وقتی اونا اینطور برداشت میکنن که میتونن با تمام قوا به ....مازان....حمله کنن دست به کار میشن و سردم دارشون کسی نیست جز آمریکا که گند میزنه به کل بشریت با اون ادعا هاش و همرو وادار میکنه که به جنگ با دشمن جدید برن غافل از اینکه نمیدونه میخواد با چی بجنگه.چون نقشه های که داره همشون غلط هستن باعث میشه اول جنگ بی افتن تو مخمصه.چون با یه لایه حفاظتی مواجه میشن که کل منطقه رو پوشش میده اونم به عرض 8 کیلومتر که هوشمنده و از سیستم میترانا در اون استفاده شده که قبلا فعالش نکرده بودن. خوب هر کی هم که باشی نمی تونی به راحتی ازش عبور کنی. چون هیچی ازش نمیدونی.حالا داستان دو قسمت میشه قسمت اول همون میانه جنگه که ناترویتا سر بازاشو میفرسته جنگ که از 420 نفری که فرستاده میشن فقط 17 نفر باقی میمونن که درجه دار ما هم جزو اوناست. قسمت دوم مال زمانیه که اونا موفق میشن نفوذ کنن و برای بار دوم درجه دار ما که حالا تحت تاثیر اون سلاحها هم قرار گرفته دوباره فرستاده میشه با 16 نفر دیگه.چون نیاز بوده که اون بتونه تشخیص بده کدوم دشمن مجازیه و کدوم واقعی تا کار براش راحتر بشه.یه حسی بهش اضافه کردم مثل حس ششم البته همه جا هم درست کار نمیکنه.خلاصه اونا موفق میشن تا به پایگاه مرکزی نزدیک بشن.البته این ماله زمانیه که تمام سپر دفاعی مازان رو از بین بردن نه این سربازا بلکه ارتش دنیا.اونم طوری که کل کشته های این جنگ چیزی در حدود 4/3 3 چهارم نیروهای مسلحه دنیاست.اما چرا اونا با بمب اتم یا بالا تر از اون مازان رو با خاک یکسان نمی کنن این بر میگرده به طمع امریکا که قبل از نابودی اونجا میخواد اسناد و مدارک و اطلاعت لازم رو کش بره واسه همینم درجه داره مارو دوباره میفرستن که بره. خوب اونا هم که میرن تو مازان میبینن پرنده پر نمیزنه جز یه کامپیوتر مرکزی که اسمش.....سولوت......و اونه که برنامه ریزی میکنه .خوب شاید تا حالا فکر کرده باشی چرا اونا از مازان دفاع میکنن چرا حمله نمیکنن به دنیا. ترس دنیا هم از همینه اما فکر میکنن که هرچی بوده دیگه نابود شده .اینجاست که سیستم میترانا به اوج میرسه و بمب های که اندازه کشتی هوای هستش رو (همون بالن بیضی شکل) رو روی تمام مراکز دولت های مهم قرار میده. اونم طوری که کاری جز فرار برای مردم نمیمونه چون نه مشه ترکوندش به اون عظمت رو . نمیشه فهمید که مجازی یا واقعی . و اما اسلحه ساز و سرمایه دار یه جای دیگه دنیا دارن به زندگیشون ادامه میدن.و یه هسته پشتی بانی از سولوت ومیترانا رو کنترل میکنن که نمیزاره بعد از نابود شدن پایگاه اصلی برنامشون خراب بشه. تا اینجارو داشته باشین ....................هر جا هم مشکل داشت بهم بگو:eek:
یه چی بگم؟
نصف ایده هات رو از کتاب های دارن شان ورداشتی البته مخالف این کار نیستم ولی خوب ایده ها تکراری می شه دیگه!

بعد اینکه خیلی شلوغش کردی( خیلی خلاصه کردی)
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or