jeyowich
کاربر سایت

منم موافقم باشما داداش ...سلام دوستان خیلی خوشحالم که اسی جان(اگه اشتباه میگم ببخشید)
این تاپیکو ایجاد کردن.مرسی
ولی ناراحتم چون اونقدرا استقبال نشده
شاید بدونید هری پاتر چجوری به اینجا رسیده نویسنده (اسمش یادم نیست)تو قطار حوصلش سر میره و شروع میکنه به نوشتن.
شاید بگیم ما که از این شانسا نداریم ولی از خودمون نمیپرسیم ایا تا حالا حتی یه بار سعی کردی بنویسی و نشه؟!(اینم نصیحت بود)
خلاصه من ایده های خوبی دارم البته هنوز روشون کار میکنم.
یه پیشنهاد دارم اینکه بازیهارو فقط بازی نکنیم ازشون درس بگیریم
مسخرم نکنید ولی من وقتیmgs3 بازی میکردم بعضی جاها واقعا اشکم در میومد .داستان باید قوی باشه بازیای زیادی داستانشون مثل هم ولی یکی موفق میشه یکی نه اگر سناریو در مورد
فرار از پایگاه دشمن باشه مثلmgs باشه نه مثلdanger girl(حالا چرا این یادم افتاد(اخه خیلی مسخرس))
همه ما اگه ایده ای داریم حتما از یه بازی الگو برمیداریم
ولی مثلا نباید الگومونRE باشه چون به جایی نمیرسه
و یوبی موبی قبول نمیکنه
اگه خودمون استودیو داشتیم شاید (البته من فقط مشکل رو مانی$ میدونم چون هم بچه های باهوش داریم هم متخصص)
...
من رو داستان متفاوت فکر میکنم نه اینکه مثلا گیر میفتیم تو پایگاه یه گروه و باید در بازی بگریزیم
نمیگم این ایده بدیه ولی هر کسی شاید این به ذهنش برسه مثلا در هر شرکت بازی سازی و بسازتش و هیچ احتیاجیم به ما ندارن
خیلی زیاد حرف زدم ببخشید
اگه غلط املایی و چرت و پرت نوشتم ببخشید ساعت3:05
مرسی![]()

بازي نو ميخواي ؟ ...منم موافقم باشما داداش ...
دمت گرم ...
آقايي ...
خدايي من تا سال گذشته مخزن الاسرار ايده جات بودم ...
ولي توي اين مملكت كه بايد غصه هر آشغالي رو بخوري ديگه ذهن خلاق سيخي چنده![]()
هي ... اي بابا ..![]()
سلام ...سلام!
اومدم یه داستان بزارم، نظرتون را بگید.
اما داستان
داستان در مورد یه مامور پلیس هست که در گیر یه پرونده قتله سریالیه که قاتل در اون هرکس را که می کشه عکس مقتول بعدی را در جیب جسد می زاره(البته پلیس نزاشته ابن خبر پخش بشه) پلیس و مامور داستان ما هیچ پیشرفتی پرونده نداشتن چون قاتل تمام مقتولین را بدون هیچ ارتباطی انتخاب می کنه. در همین حال مامور پرونده به طور اتفاقی یه پرونده شبیه این ماجرا در آرشیو پیدا می کنه و متوجه می شه که همچین قضیه ای در 40 سال پیش هم اتفاق می افتاده و اون موقع هم پرونده ناتمام مانده بود و دلیل هم در پرونده نبود چون پرونده چند صفحه کم داشت! وقتی مامور می خواد بره این مورد را به مسئول بخش گزارش کنه تلقنش زنگ می زنه و به اون خبر می دن که یک نفر دیگه هم به جمع مقتولین اضافه شده و ازش می خوان که خودش را سریع به محل حادثه برسونه. مامور به محل حادثه می رسه و پس از بررسی جسد می پرسه عکس نفر بعدی را پیدا کردید، سرباز با یه لحظه تعلل عکس مامور داستان ما را به خودش نشون می ده، مامور داستان ما در ابتدا جا می خوره اما کنترلش را حفظ می کنه و سوار ماشینش میشه و به سمت محل کارش می ره که تصادف می کنه و به بچه را زیر می کنه، شخصیت داستان مقصر شناخته می شه و از کارش معلق، اما یه مشکل روانی برای شخصیت داستان بوجود اومده که باعث شدا اون را به تیمارستان انتقال بدن و در یه اتاق در تیمارستان با دو نگهبان نگهداری کنن. دکتر روانشناس که از علت ماجرا خبر داشته(بیش از این که عذاب وجدان باشه، ترس باعث دیوانگی شخصیت شده) با هیپنوتیزم ترس را از وجود او خارج می کنه اما در انتهای دوره درمان روانشناس به مامور پیشنهاد می ده که با یه دارو می تونه او را به قبل از تصادف برگردونه تا از حادثه جلوگیری کنه، مامور قبول می کنه و دارو را مصرف می کنه و در اثر یه اشتباه به دوران خیلی قبل تر باز می گرده، به 40 سال پیش یعنی زمانی که اولین دوره قتل ها اتفاق می افته وفتی پاش را به محیط گذشته می زاره با یه روزنامه مواجه می شه که یه عکسی بزرگ زدن روی جلدش و زیرش نوشتن مضنون شماره 1 قتل های سریالی فرار کرد و عکس کسی شخصیت داستان ما روی جلد روشزنامه بود!......
اگه خواستید بگید بقیه اش را هم بنویسم.الان دیگه حوصلم نمیشه
سلام!سلام ...
عالي بود ... ولي براي يه فيلم هاليوودي ...
واستا من يه تحقيقي بكنم، بعداً ميام و نظر تخصصيم رو اعلام ميكنم ...
شما ادامه بده ...
واقعاً قشنگ بود
چون واقعاً چيز رديفي بود، اما به درد بازي فكر نكنم بخوره
خدايي بيشتر به درد يه فيلم با بازي رابرت دنيرو يا جرج كلوني يا آل پاچينو ميخوره ...
البته من خودم اینو برای سبک اشاره و کیلیک نوشتم.
حالا كه ادامه ش رو خوندم يه سري ضعف هم داره ...سلام!
دوست عزیز نظرت را قبول دارم. نمی دونم چرا هرچی می نویسم بدرد فیلم سینمایی می خوره تا بازی!البته من خودم اینو برای سبک اشاره و کیلیک نوشتم.
اگه بخواید یه چیز برای اکشن هم دارم(البته داستان زیاد سنگینی نیست)
راستی ادامه داستان را هم در پست قبلی ویرایش می کنم، که تاپیک به هم ور نشه
از نظرت بسیار متشکرم.حالا كه ادامه ش رو خوندم يه سري ضعف هم داره ...
اين كه توي ادامه داستانت ميدوني يه حالت سردرگمي هستش ...
مثلاً چه جوي اشبته ميشه كه بابا دقيقاً بر ميگرده به 40 سال پيش ؟
يا مثلاً خيلي گنگه كه اين بابا رو يه نفر توي ورودي شهر پيدا كرده ...
كاش ميشد روي اين نكته هاي ريز بيشتر دقت ميكردي ...

واستا كامل و با دقت يه بار ديگه اين داستانت رو بخونم؛ بعد توي P.M نظرم رو بهت ميگم ...از نظرت بسیار متشکرم.
البتخ مورد اول انتهای داستان مشخص می شه.
متوجه منظورت در مورد دوم نشدم(متاسفانه خنگ بازیم گل کرده)
انتقاد باعث استخکام بیشتر داستان می شه(لطفا بکنید)![]()
اینم ادامه داستان:سلام!
اومدم یه داستان بزارم، نظرتون را بگید.
اما داستان
داستان در مورد یه مامور پلیس هست که در گیر یه پرونده قتله سریالیه که قاتل در اون هرکس را که می کشه عکس مقتول بعدی را در جیب جسد می زاره(البته پلیس نزاشته ابن خبر پخش بشه) پلیس و مامور داستان ما هیچ پیشرفتی پرونده نداشتن چون قاتل تمام مقتولین را بدون هیچ ارتباطی انتخاب می کنه. در همین حال مامور پرونده به طور اتفاقی یه پرونده شبیه این ماجرا در آرشیو پیدا می کنه و متوجه می شه که همچین قضیه ای در 40 سال پیش هم اتفاق می افتاده و اون موقع هم پرونده ناتمام مانده بود و دلیل هم در پرونده نبود چون پرونده چند صفحه کم داشت! وقتی مامور می خواد بره این مورد را به مسئول بخش گزارش کنه تلقنش زنگ می زنه و به اون خبر می دن که یک نفر دیگه هم به جمع مقتولین اضافه شده و ازش می خوان که خودش را سریع به محل حادثه برسونه. مامور به محل حادثه می رسه و پس از بررسی جسد می پرسه عکس نفر بعدی را پیدا کردید، سرباز با یه لحظه تعلل عکس مامور داستان ما را به خودش نشون می ده، مامور داستان ما در ابتدا جا می خوره اما کنترلش را حفظ می کنه و سوار ماشینش میشه و به سمت محل کارش می ره که تصادف می کنه و به بچه را زیر می کنه، شخصیت داستان مقصر شناخته می شه و از کارش معلق، اما یه مشکل روانی برای شخصیت داستان بوجود اومده که باعث شدا اون را به تیمارستان انتقال بدن و در یه اتاق در تیمارستان با دو نگهبان نگهداری کنن. دکتر روانشناس که از علت ماجرا خبر داشته(بیش از این که عذاب وجدان باشه، ترس باعث دیوانگی شخصیت شده) با هیپنوتیزم ترس را از وجود او خارج می کنه اما در انتهای دوره درمان روانشناس به مامور پیشنهاد می ده که با یه دارو می تونه او را به قبل از تصادف برگردونه تا از حادثه جلوگیری کنه، مامور قبول می کنه و دارو را مصرف می کنه و در اثر یه اشتباه به دوران خیلی قبل تر باز می گرده، به 40 سال پیش یعنی زمانی که اولین دوره قتل ها اتفاق می افته وفتی پاش را به محیط گذشته می زاره با یه روزنامه مواجه می شه که یه عکسی بزرگ زدن روی جلدش و زیرش نوشتن مضنون شماره 1 قتل های سریالی فرار کرد و عکس کسی شخصیت داستان ما روی جلد روزنامه بود! شخصیت داستان ما پس از دیدن عکس خودش حالش بد می شه و از هوش می ره...
پس از چند ساعت به هوش میاد و خودش را روی تخت در یه خونه روی می بینه، اولین چیزی که احساس می کنه قکر می کنه در زندان هست اما بعد متوجه می شه اینجا یه پنجره ساده داره پس یه خونه هست! خیالش فقط برای چند لحظه آروم میشه چون با اومدن صدای پا به یاد عکس خودش روی جلد روزنامه می افته پس گلدون بغل میزش را بر می داره و آماده می شه که با اون بزنه توی سر شخص وارد شونده...شخص میاد از در تو و میبینه مامور ما با یه گلدون ایستاده تعجب می کنه و می پرسه چی کار داری می کنی؟مامور جواب می ده:جلو نیا وگرنه با همین لهت می کنم بزار برم.شخص جواب میده:اگه می خوای بری، برو ولی اینو بدون وقتی روی زمین بودی اون هم بغلت بود، مامور به جایی که شخص با چشم اشاره می کرد، نگاهی انداخت و روزنامه را دید.باورش نمی شد، این شخص واقعا احمق بود که او را در خانه پناه داده بود، یک قاتل را! شخص که که آثار سردرگمی را در چهره مامور ما می بیند راه می ره و صحبت می کنه: من تو را وسط جاده ورودی شهر پیدا کردم جایی که اگر همونجا رهات کرده بودم تیتر روزنامه های عصز جور شده بود: قاتل خونخوار با یک دشنه درون سینه! اما من به تو رحم کردم و تو را با خودم به اینجا آوردم.مامور می پرسه چرا؟مگه تو فکر نمی کنی من قاتلم؟شخص جواب می ده:اگه همچین فکری می کردم تو الان روی تخت مردشور خونه بودی تا یه تخت خواب!من می دونم تو قاتل نیستی.مامور می پرسه از کجا.شخص نیشخند می زنه و میگه یعنی تو نمی دونی؟مامور می پرس چی را؟شخص جواب می ده:بر اساس شواهد و مدارکی که دارم.مامور میگه مگه تو چه کاره هستی؟شخص جواب می ده:من افسر این پرونده هستم! افسر دست داخل یقه کتش می کنه و یه کلت را جلوی سینه مامور داستان ما میگره...
ادامه دارد.
اگه خواستید بگید بقیه اش را هم بنویسم.الان دیگه حوصلم نمیشه

من دوست دارم سناریو رو از اینجا ادامه بدم که گروه ضربت متوجه می شه این محموله حاویه یه سری تهجیزات هسته ای که به مقصدی نا معلوم قراره بره(شاید به ایران یا کوبا ! از چین!!) و به خاطر همین باید سعی کنیم با کمترین تیر اندازی و شیوه های خاص جلوی حاملین تهجیزات رو بگیرهاین ماحصله گفتگوی اسی با منه که فقط اون داستان رو میگفت و من گوش میکردم:cheesygri هنوزم گیج میزنم. اما تمامی حقوق مادی و معنوی این پست متعلق به اسی میباشد
ژانر: اکشن سوم شخص
در ابتدا ما یه دمو میبینیم یه محموله که هیچی ازش معلوم نیست :confused:با کلی تدابیر شدید امنیتیتوسط یه کشتی بارگیری میشه. اندکی پس از حرکت کشتی یه مشت دزد
به کشتی حمله میکنن و اونو تحته اختیار میگیرن. تیمه ضربت:headband: وارد بازی میشه و ما هم یکی از اونا. ما ماموریت داریم که جلوی سرقت محموله رو بگیریم اما زمانمون محدوده و باید تا قبل از اینکه دزدها محموله رو بار یه کشتی دیگه که خودشون آماده کردن بکنن جلوی اونا رو بگیریم.
بعد از کلی درگیریهای یواشکیکه هیچ دزدی جز اونی که میمیره ازش خبردار نمیشه میرسیم بالا سره محموله که بعله دارن بار میزنن. درگیری شدیدی شروع میشه و تیم نجات با استفاده از مسلسل:gunner: و یه چیز تو مایه ها دوشکا مانع از بارگیری میشن. اما افرادی از طرفین کشته میشن و در همین حین به دلیل عدم کنترل کشتی توسط کسی کشتی میخوره به جزیره. بعد از غرق شدن کشتی 2 نفر از تیم نجات (ما و رفیق شیشمون) نجات پیدا میکنیم و 5 نفر از تیمه دزدها
![]()
دزدها نمیدونن که ما هم هستیم در نتیجه ما تصمیم میگیریم که طوری افراد رو بکشیم که فکر کنن اتفاق بوده.مثلا یکیشون رو میدیم کوسه میخوره
بعد از کشتن 4 نفر ما 2 نفر میمونیم با رئیس کله دزدها. توی درگیری با رئیس دزدها ما موفق میشیم رئیس دزدها رو بکشیم اما خودمون هم به علت شدت جراحات وارده جون سالم از جزیره به در نمیبریم و تو همون جزیره تموم میکنیم.
اسی ببخشهraying: که با این لحن نوشتم خواستم جذابیت داشته باشه تا بچه ها بخونن. نمیدونم چقدر موفق بودم. بچز نظر بدید
یه چی بگم؟داستان حول 3 نفر میچرخه. نفر اول ...تبعیدی.. یه ثرمایه دار کله گنده که به خاطر بعضی کاراش اونو بیرونش میکنن. نفر دوم ...فراری...یه نابغه اسلحه سازی داستان بیشتر در مورد این آدمه . که بخاطر اتفاقاتی که براش پیش میاد فرار میکنه.سوم ...فرمان بردار...این همون کسی که قراره داستان رو روشن کنه. استفاده از این 3 تا اقب هم دلایلی داره. سبکش می تونه اول شخص و سوم باشه.تبعیدی با یه برنامه ریزی فراری رو به طرف خودش میکشونه. و اونا با هم تو یه منطقه خاصی به اسم مازان که یه جای جنگلی هستش کارا شون رو شروع میکنن.انواع سلاح های خفن و...بیو لوزیکی.از جمله سلاح هاش میشه میترانا رو مثال زد که یه جور توهم ایجاد میکنه نمیزاه بهمی مجازیه یا واقعی وقتی هم که میفهمی دیگه دیر شده رفتی اون دنیا.خو ب مسما دنیا بیکار نیشینه که اینا چیکار میکنن خوب اینم ادامش.اسم داستان هم اینه......اسلحه ساز.....البته فعلا همین کافیه.همون طور که گفتم این فقط یه داستانه خالیه اما واسه اینکه واقعا جذاب بشه باید اونو توی کار برد و بهش پرو بال داد تا از حالت سادگی روایت خارج بشه. یه سری اهنگ هم برا متنش در نظر دارم .خوب در ادامه باید بگم که اسلحه ساز تو یه شرکت بین المللی کار میکنه زیر نفوذ امریکا اون یه جور آدمه عجیبه که یه روحیه خاصی داره که دلش نمیخواد کسی تو جنگ کشته بشه اما چون خیلی دوست داره که اسلحه بسازه نمیتونه کنار بکشه. یه جور عذاب وجدان همراه با خوشنودی که بعدا دکتر.... کارزا...یا.... کاروزا... که یه متخصصه توی کار خودش اونو درمان میکنه البته با یه قیمت گزاف.شخصیتی هست که یه جور راوی تلقی میشه. اما یکی از همین سه نفره و یه جورای تا اخره داستان کسی نمیدونه اون کیه.در موردش باید اینو بگم که استخدام شده تا اسلحه ساز رو بکشه. حالا خودش کیه از طرف کی استخدام شده هیچ کس نمیدونه ...... تبعیدی(سرمایه داره)....فراری(اسلحه ساز)....فرمانبردار(درجه دار ناترویتا)...ناترو یتا چیزی شبیه سازمان ملل هستش که مشخصه که کی اونو کنترل میکنه.هر سه نفر شون از زنها دوری میکنن.که بازم در مورد هر کدوم گفته می شه چرا اینجوری شدن. خوب مثله هر حکومتی اونا هم یه مقر فرماندهی درست میکنن که خیلی وسیعه و جزو اموال سرمایه دار محسوب میشه.با اتفاقاتی که بین این دو نفر میفته اونا تو این محل عظیم ترین پایگاه تسلیحاتی رو میسازن.و در دنیا وانمود میکنن که اصلا وجود خارجی ندارن. برو بچه دنیا هم که می بینن کاسه ای زیره نیم کاسه هستش .دست به کار میشن.اما به هر دری که میزنن نمیتونن موفق بشن. چون چیزای تو اون ناحیه هست که نمیزاره حتی ماهوار های جاسوسی ردشون رو بزنن.هواپیما میفرستن. سرباز میفرستن هیچی به هیچی.تا اینکه همه چی برای یه جنگ تمام عیار آماده میشه.در همین زمان خبر میرسه که بعد از اینهمه مدت جاسوسی تونستن به یه سری اطلاعات دست پیدا کنن.غافل از اینکه این اطلاعات رو اونا عمدا دادن تا دنیا فکر کنه واقعا یه تشکیلات زد بشری دیگه روی کار اومده. که خیلی مخوفه.و یه سری اطلاعات در مورد حامیان خودشون میدن که همش دروغه تا با این کار قدرتها رو به جونه هم بندازن.خوب وقتی اونا اینطور برداشت میکنن که میتونن با تمام قوا به ....مازان....حمله کنن دست به کار میشن و سردم دارشون کسی نیست جز آمریکا که گند میزنه به کل بشریت با اون ادعا هاش و همرو وادار میکنه که به جنگ با دشمن جدید برن غافل از اینکه نمیدونه میخواد با چی بجنگه.چون نقشه های که داره همشون غلط هستن باعث میشه اول جنگ بی افتن تو مخمصه.چون با یه لایه حفاظتی مواجه میشن که کل منطقه رو پوشش میده اونم به عرض 8 کیلومتر که هوشمنده و از سیستم میترانا در اون استفاده شده که قبلا فعالش نکرده بودن. خوب هر کی هم که باشی نمی تونی به راحتی ازش عبور کنی. چون هیچی ازش نمیدونی.حالا داستان دو قسمت میشه قسمت اول همون میانه جنگه که ناترویتا سر بازاشو میفرسته جنگ که از 420 نفری که فرستاده میشن فقط 17 نفر باقی میمونن که درجه دار ما هم جزو اوناست. قسمت دوم مال زمانیه که اونا موفق میشن نفوذ کنن و برای بار دوم درجه دار ما که حالا تحت تاثیر اون سلاحها هم قرار گرفته دوباره فرستاده میشه با 16 نفر دیگه.چون نیاز بوده که اون بتونه تشخیص بده کدوم دشمن مجازیه و کدوم واقعی تا کار براش راحتر بشه.یه حسی بهش اضافه کردم مثل حس ششم البته همه جا هم درست کار نمیکنه.خلاصه اونا موفق میشن تا به پایگاه مرکزی نزدیک بشن.البته این ماله زمانیه که تمام سپر دفاعی مازان رو از بین بردن نه این سربازا بلکه ارتش دنیا.اونم طوری که کل کشته های این جنگ چیزی در حدود 4/3 3 چهارم نیروهای مسلحه دنیاست.اما چرا اونا با بمب اتم یا بالا تر از اون مازان رو با خاک یکسان نمی کنن این بر میگرده به طمع امریکا که قبل از نابودی اونجا میخواد اسناد و مدارک و اطلاعت لازم رو کش بره واسه همینم درجه داره مارو دوباره میفرستن که بره. خوب اونا هم که میرن تو مازان میبینن پرنده پر نمیزنه جز یه کامپیوتر مرکزی که اسمش.....سولوت......و اونه که برنامه ریزی میکنه .خوب شاید تا حالا فکر کرده باشی چرا اونا از مازان دفاع میکنن چرا حمله نمیکنن به دنیا. ترس دنیا هم از همینه اما فکر میکنن که هرچی بوده دیگه نابود شده .اینجاست که سیستم میترانا به اوج میرسه و بمب های که اندازه کشتی هوای هستش رو (همون بالن بیضی شکل) رو روی تمام مراکز دولت های مهم قرار میده. اونم طوری که کاری جز فرار برای مردم نمیمونه چون نه مشه ترکوندش به اون عظمت رو . نمیشه فهمید که مجازی یا واقعی . و اما اسلحه ساز و سرمایه دار یه جای دیگه دنیا دارن به زندگیشون ادامه میدن.و یه هسته پشتی بانی از سولوت ومیترانا رو کنترل میکنن که نمیزاره بعد از نابود شدن پایگاه اصلی برنامشون خراب بشه. تا اینجارو داشته باشین ....................هر جا هم مشکل داشت بهم بگو![]()
