داستان های 1001 بازی !!!

دوستان میخوام یک گروه نویسندگی تشکیل بدم هرکس میخواد عضو بشه یک داستان کوتاه برام PM بکنه یا همینجا بزاره تا گزینش بشید و یک داستان حرفه ای و زیبا بنویسیم .
 
بوم نقاشی ...

در سالیان دور بومی بود که در انبار یک پیرمرد در حال خاک خوردن بود ...
پس از چند سال پیرمرد مرد ...
بعد از چند روز که پسرش داشت هانه ی اورا تمیز میکرد زمانی که به تابلو نگاه کرد دید روی آن پر از خاک است ... آنها را فوت کرد و دید بالای تابلو نوشته شده :
لطفا قبل از نگاه کردن به تابلو تصمیم آخرتان را بگیرید ! پایین آن نوشته هم امضا شده بود : Okami !
مرد جوان که 18 سال سن بیشتر نداشت احساس ماجراجوییش گل کرد و چون آن موقع هنوز تازه آتاری عرضه شده بود و او هم اوکامی را بازی نکرده بود به نقاشی نگاه کرد و ناگهان ! ...
.
.
.
.
.
ناگهان خود را داخل یک روخانه دید ! از رودخانه بیرون آمد و هراسان به دور و برش نگاه کرد و با صحنه عجیبی رو به رو شد !
همه چیز نقاشی بود ! او در دنیای نقاشی وارد شده بود ! حتی فکرش هم او را می زجر میداد چه برسد که واقعا در آن باشد !

ادامه دارد ... :biggrin1:
 
وقتی کمی با دقت بیشتر به دور و برش نگاه کرد دید در شهر ونیز هست و چند نفر در بالا پشتبون خانه های قدیمی دنبال کسی هستن...
او کسی نبود جز Ezio :-"
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or