دوستان میخوام یک گروه نویسندگی تشکیل بدم هرکس میخواد عضو بشه یک داستان کوتاه برام PM بکنه یا همینجا بزاره تا گزینش بشید و یک داستان حرفه ای و زیبا بنویسیم .
در سالیان دور بومی بود که در انبار یک پیرمرد در حال خاک خوردن بود ...
پس از چند سال پیرمرد مرد ...
بعد از چند روز که پسرش داشت هانه ی اورا تمیز میکرد زمانی که به تابلو نگاه کرد دید روی آن پر از خاک است ... آنها را فوت کرد و دید بالای تابلو نوشته شده :
لطفا قبل از نگاه کردن به تابلو تصمیم آخرتان را بگیرید ! پایین آن نوشته هم امضا شده بود : Okami !
مرد جوان که 18 سال سن بیشتر نداشت احساس ماجراجوییش گل کرد و چون آن موقع هنوز تازه آتاری عرضه شده بود و او هم اوکامی را بازی نکرده بود به نقاشی نگاه کرد و ناگهان ! ...
.
.
.
.
.
ناگهان خود را داخل یک روخانه دید ! از رودخانه بیرون آمد و هراسان به دور و برش نگاه کرد و با صحنه عجیبی رو به رو شد !
همه چیز نقاشی بود ! او در دنیای نقاشی وارد شده بود ! حتی فکرش هم او را می زجر میداد چه برسد که واقعا در آن باشد !