داستان از جایی شروع میشه که ویتو(خودمون) بعد از دزدی با دوستمون جو به زندان میافتیم بعد زندانی ها رو میفرستن جنگ و اونجا مجروح میشیم برمیگردیم وطن!
اونجا جو رو میبینیم که و یه سری پیشنهادات بهمون میکنه و ...
داستان اوایل بازی به نظر میرسه کشش داره اما بعضی قسمت ها اینقدر سطحی هستن که نگوووو
این نکات منفی:
مثلا این ایده که بابامون از یکی قرض کرده و حالا باید پول رو پس بدیم تا خانوادمون دچار مشکل نشن اینقدر دمه دستی و دستمالی شدس که آدم یاد فیلم های 20 سال پیش میفته
یا مثلا به مرگ افراد در طول بازی اصلا پرداخته نمیشه
مادرمون میمیره و ما عین خیالمون نیست که حتی بریم سر خاکش یا یه دمو راجع بهش دیده بشه
مرگ Derek , Stive هم که واقعا خنده داره
آدمای به اون کله گندگی وبزرگی رو میکشیم و هیچی به هیچی!
پایان بازی هم که خودش مشکل اساسیه:
اولا از نظر من ما واسه کشتن فالکون اونقدر انگیزه نداریم و حتی صخبت هاتی leo اونقدر تاثیر گذار نیست
دوما آخر بازی که مشخصه ته بازی رو بازی گذاشتن واسه شماره بعدی و به گونه ای بسیار ساده بازی تموم میشه که اصلا نمیفهمی بازی تموم شد
این هم نکات مثبت:
مثلا ورودمون به گروه خیلی نرم و لذت بخش اتفاق میفته و یه دفعه این اتفاق نمیفته
یا افتادمون به زندان با اینکه ضرباتی رو به گیم پلی میزنه اما خیلی خوب اتفاق میفته
دیالوگ های بازی هم بسیار تاثیر گذار هستن مخصوصا دیالوگ ویتو بعد از کشتن فالکون!
یه سکانس دیگه بازی که خیلی بهم چسبید کشتن تامی آنجلو بود
وای چه حس خوبی داشتم بعد از اون دمو!
به یاد مافیا 1 افتادم و خسرت خوردم...