THE MAIDEN WHO TRAVELS THE PLANET ترجمه رمان از Final Fantasy vii

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
در این تایپیک قرار ترجمه رمان THE MAIDEN WHO TRAVELS THE PLANET از فاینال فانتزی 7 رو بزاریم این رمان راجب زندگی پس از مرگ اریث می باشد و ترجمه این رمان توسط تیم کانال FinalFantasyPersian انجام خواهد شد
 
آخرین ویرایش:

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
مقدمه
زیر آب..‌.
اریث درحال غرق شدن بود، طوری دراز کشیده بود که اگر خواب بود، به آهستگی درون دریاچه سرد و آرام فرو می‌رفت. هاله ای از نور که به وسیله امواج سطح آب پخش می‌شد بر روی بدن بی حسش می رقصید.
انگار میخواست به او نزدیک شود.
صورت مهربانش دیگر بیانگر شور و انرژی نبود. احساس شادی و خوشی که بین اطرافیانش پخش میشد، خشمی که نسبت به ضعف داشت، و اشک های بی پایانش در غم... هیچکدام آنها دیگر قرار نبود پدیدار شوند.
بدنش تا ابد خاموش میشد. با این حال، آن به معنی پایان اریث نبود. او تماشا میکرد، نه از طریق چشم های سبز و زیبایش، بلکه از طریق روحش...
او نگاه میکرد از میان بدنی که دیگر پوست و استخوانی به آن نمانده بود اما از نیروی زندگی پر شده بود، درحالی که بدن فیزیکی اش را تسخیر میکرد. او میدید که موج های دریاچه دورتر میشدند. میدید که اَشکالی انسانی از جهان مه الود دیگری به او خیره شده بودند (جهانی که در آن زندگی جریان داشت برای او جهان دیگری بود). صورت کلود را میدید که گویی قلبش بخاطر از دست دادن او، درحال تکه تکه شدن بود، خشم و نفرتی که داشت، برای اینکه اریث از او گرفته شده بود.
"خودت رو سرزنش نکن. دیگه چیزی نیست که نگرانش باشی. همش درست میشه حتی اگه متئور شکست بخوره. پس نذار اون حس ها، پایین بکشنت. فقط به این فکر کن که چطور میتونی خودت باشی."
تلاش کرد این ها را بگوید اما لب هایش حرکتی نمیکردند. کلود به سرعت در دور دست ها ناپدید میشد، هیچ جادویی وجود نداشت تا اجازه دهد افکار اریث از طریق روحش به او برسند. نوری که بر روی امواج دریاچه سوسو میزد، همینطور که اریث به درون اب فرو میرفت، ضعیف و دورتر شد. او به آرامی به عمق خرابه های سترا سقوط کرد، شهر فراموش شده. اریث، اخرین بازمانده سترا، ماموریتش را برای نجات سیاره به اتمام رسانده بود. آخرین جایی که قرار بود به آن برسد، هیچ حد و مرزی نداشت، هرجا که میرفت...
مترجم یاسمین
 
آخرین ویرایش:

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
بله. مهم نبود که به کجا میرفت.او به اعماق دریاچه رسیده بود.اما همچنان اریث در حال غرق شدن بود.
جسم فیزیکی(واقعی) اش بعد از سالها بیجانی در اعماق دریاچه نگه داشته شده بود. توسط گیاهان که مانند برف پودر شده پوشیده شده.داستان این را که چگونه از زندگی کوتاه ۲۲ساله اش برای همیشه جدا شده بود.پوسته ای که از روحش جدا شده بود،به آرامی به زمین بزرگ برمیگشت. در آب خالص
هوشیاری اریث به سمت درجه ی پایینتری حرکت میکرد.
همانطو که او به آرامی نفس میکشید چیزی تغییر نمیکرد..اریث به غرق شدن در لایه ی سنگین ته نشین ادامه میداد.تنها چیزی که میتوانست ببیند تاریکی بود.اما دنیایی بود گرم،و بینور.جایی که او احساس تنهایی نمیکرد.
او سریعا متوجه شد که این خاک یا شن نبود که حس میکرد.حواس او به طوری سازگار شده بودند که میتوانست اشیاء اطراف خودرا احساس کند.حواس پنج گانه اش در سطحی بالاتر بودند که او میتوانست ذات اشیاء را هم حس کند.
جهانی که او الان میتوانست ببیند تاریک نبود.
او درون نوری سبز اما کمرنگ پوشیده شده بود.
در همین حین او چیزی را که دید شناخت.نیرویی که به هزاران قسمت. نه!. به میلیون ها قسمت شده بود، در تمامی نقاط سیاره جریان داشت.
جریان نوری که اورا در خود گرفته بود یکی از جریان هایی بود که از باقی جدا شده بود.میزان نیروی ماکو که (این) سیاره داشت فراتر از انتظارات انسان ها بود و قابل بیان نبود.
اریث نگاه میکرد که سیاره با نیروی زندگی میتپید.او زیبایی جریان(زندگی) که برای خودش می چرخید را دید. او منبع زندگی که همه چیز به آن باز میگردد را شناخت.مکانی بود پر از نیرو . جایی که روح های بیشماری با هم قاطی شده بودند. همراه با دانش وتجربه های خودشان. حتی خاطراتشان هم از آن ها جدا شده بودند. امل اریث کامل بود.او در جایی که هوشیاری مردگان به صورت آزادانه می چرخید خودش ماند.او همان کسی بود که زمان زندگی اش بود. او هوشیاری اریث گِینزبورو که زمانی او بود را نگه داشت.و او هم اکنون در حال پرواز با جریان( زندگی ) بود. او نمیدانست که او هم اینگونه خواهد شد.
به عنوان آخرین سترا زنده. او مسولیت نگه داشتن غنیت زمین بزرگ را در دوران زندگی اش به عهده داشت.اریث با سیاره صحبت کرد. و با ذهنی که جزئی از جریان( زندگی) بود.به او گفته شده بود که مرگ پایان زندگی نیست. اکثر انسان ها فکر میکردند مرگ به این معناست که آنان به هیچ تبدیل میشوند.ذهنشان توسط تاریکی پوشیده میشود.هیچوقت بیدار نخواهند شد. یک نیستی که نمیتوان شکستش داد؟آنان فکر میکردند که مرگ به معنای نابودیست. این دلیل ترس انسان ها از مرگ بود. آن ها از باختن وجودشان میترسیدند.با این که میدانستند نژادی هستند که مدت زمان زندگی کوتاهی دارند. افراد زیادی بودند که میخواستند از مردنشان جلو گیری کنند. حتی آنانی که بعد یک زندگی کامل و لذت بخش به سنین پیری رسیده بوندند.
اریث میدانست که مرگ به معنای نابودی نیست. او حتی درباره ی جهانی که یک سترا بعد از به پایان رساندن ماموریت خودش در سیاره به آن میرود را میدانست.به همین دلیل بود که اریث مرگ را بدون ترس پذیرفت.حتی با این که میدانست که مرگ او زودرس خواهد بود.او ماموریتش را به نحوه ای که باید انجام می داد، به پایان رساند.بدون هیچ ترسی. قلب او در آرامش بود، با این که انسان ها توانایی صحبت با سیاره را خیلی وقت پیش از دست داده بودند. گفته بودند که او مرگی غیر طبیعی داشته است.او هیچ پشیمانی همچون آرزوی زنده بودن را در دل نداشت.
با این حال او ناراحت بود. قلبش درد میکشید.
تمامی همراهانی که او با آنان سفر کرده بود.افرادی که با آنها برای اولین بار صمیمی شده بود.المیره، مادری که از او به مدت ۱۵ سال مراقبت کرد و او را بزرگ کرده بود.افرادی که او به خوبی نیمشناخت. افرادی که او در آینده میتوانست با آنان ملاقات کند و با آنان اشنا شود
این حقیقت محض بود که او دیگر نمیتوانست با "زنده"ها باشد.
مترجم : کینگ
 

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
آنها نیازی به دانستنش نداشتند.حتی اگر او میخواست حقیقت را بدانند،غم از بین نمی‌رفت.فکر کردن به غم و اندوه آنها،درد را در او حتی بیشتر میکرد.اریث وقتی به کلود فکر میکرد حتی دردش بیشتر می‌شد.او در مقابل،احساس خوبی هم نسبت به کلود داشت.در ابتدا،او فکر میکرد که کلود شباهت زیادی به عشق اولش دارد.در واقع،چهره اش،صدایش و شخصیتش هیچ شباهتی به او نداشت و کلود باعث شد که اریث به او به عنوان یک انسان پر راز و عجیب نگاه کند،اما دیگر اهمیتی نداشت.اریث کلود را بسیار بیشتر از عشق اولش دوست داشت.کلود قهرمان او بود و نمی‌توانست از خطر فرار کند.او کلود را به چشم یک انسان با اعتماد به نفس بالا میدید،جذاب بود و اریث فکر میکرد اگر یک لحظه چشمش را از او بر دارد ،در همان لحظه غیب میشود.او میخواست برای همیشه در کنار کلود بماند و واقعا این را می‌خواست.
وقتی اریث از همراهانش جدا شد و به سمت شهر گمشده رفت،قلب کلود مانند یک تخم مرغ که برای شکستن تقلا میکرد شده بود.قلبش دقیقا مانند یک تخم مرغ شکسته نمیشد ولی مانند این بود که زرده بیرون خواهد زد.مانند این بود که افکارش میخواست ترک بخورد.اریس میخواست او را آرام کند.اگر اریس تنها بازمانده ی سترا نبود بدون شک این کار را انجام میداد.
مرد سفید نقره ای رنگ که زمانی قهرمان بود ،در برابر بیماری که از آسمان نازل شده بود شکست خورد و در وضعیت دیوانگی قرار داشت.او میخواست قوی ترین جادوی مخرب را فعال کند،شهاب سنگی که از مواد سیاه(دارک) درست میشد. اریس که ماموریتی را که اهل سترا به او داده بودند را با موفقیت به اتمام رسانده بود چاره ی دیگری جز ادامه دادن راهش نداشت.دیر یا زود سفیروث قصد داشت که شهاب سنگی بزرگ را به سیاره بزند و آسیب زیادی به سیاره وارد کند. اینکار ترکی روی سیاره ایجاد میکرد که حتی خود سیاره را هم نابود میکرد.بدون شک سیاره باید آن موقع از انرژی چرخه ی عمر خود برای ترمیم خودش استفاده میکرد،سفیروث آن انرژی را برای خود میخواست.بعد از آن او و سیاره یکی می‌شدند و سفیروث تبدیل به چیزی برابر با خدا میشد.او احتمالا بعد از آن تمام انسان هایی را که از آنها متنفر بود را می‌سوزاند.آینده ی سیاره و چرخه ی زندگی همگی نابود می‌شدند و اریث آن را می‌دانست.
اریث از حالات سیاره می‌توانست این را درک کند که کاری می‌شود انجام داد تا از آن اتفاق جلوگیری کند.و او همچنین این را می‌دانست که این کار را فقط او ( تنها بازمانده ی سترا) میتواند انجام بدهد.او تنها کسی بود که می‌توانست دانش پنهان شده در اعماق شهر گمشده را بدست بیاورد.حضور او در آنجا همچنان سبب مقابله ی بزرگی با نقشه ی سفیروث می‌شد.
اریث دچار شک شد.آیا او میگذارد تمام انسان ها بمیرند یا او جلوی این اتفاق ها را در ازای جان خود می‌گیرد؟ ولی او هیچ وقت درباره ی این فکر نکرد و در حال آماده شدن بود. وقتی او درباره ی تنها گذاشتن کلود در غم و اندوه شک کرد،به این فکر افتاد که این شک ،همراهانش و مردم جهان را نجات نمی‌دهد.او تصمیمش را گرفته بود.هیچ انتخاب دیگری نمانده بود،این کار را برای کلود هم انجام میداد.
اریث به تنهایی به سمت منبعی که در شهر گمشده قرار داشت حرکت کرد تا بفهمد که باید چکار کند.در واقع،کلید آخرین بازمانده ی سترا بود.ماده ی سفید از سترا به ارث می‌رسید و آن ماده سرنوشت آخرین بازمانده ی سترا را در خود داشت.این ابزار می‌توانست جادوی سفید مقدس را احضار کند تا جلوی شهاب سنگ را بگیرد.
این ماده توسط مادر اریس (ایفالنا) به ارث رسیده بود.او هیچوقت از آن استفاده نکرده بود و آنرا همیشه پنهان در روبان در کنارش داشت.او ماده ی سفید را داشت او وقتی فهمید که ماده سفید را در کنار خود دارد از صمیم قلب دعا کرد.به وسیله ی آن ماده،او با سیاره صحبت کرد و سعی داشت که جادوی سفید مقدس را برای نابود کردن شهاب سنگ احضار کند.
حتی کوچکترین شک و تردید باعث می‌شد که دعا های او به سیاره نرسد.اما او انجامش داد.مقدمات قبل از اینکه سفیروث او را بخاطر هدفش بکشد انجام شد.اریس مرگ را که خیلی وقت پیش آن را احساس کرده بود، وقتی شمشیر سفیروث از درونش عبور کرد قبول کرد. او صلح را می‌دید. اریث بغضش گرفت.این صدای گریه ی خودش نبود.اگر مال خودش بود او خونی را که از گلویش بالا می آمد و خشمی را که از روحش بر میخواست را حس میکرد. آن صدای ترک خوردن قلب کلود بود.
مترجم : EdwardNihon
 

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
صدای شکسته شدن قلب کلود بود. صدای فریاد قلب او بود که هیچوقت نمیتوانست از غم مرگ اریث ترمیم شود.او خودرا مقصر میدانست ،و تنفری که نسبت به سفیروث داشت.او از اندوه بزرگی که کلود برای او داشت شگفت زده شد.او اندکی خوشحال بود که کلود اورا بزرگ میدید.اما او هم دردی را حس کرد که چندین برابر بزرگتر بود.او هیچ کاری نسبت به عذاب کلود نمیتوانست انجام دهد و این موضوع قلب اورا به درد می آورد.
درد با اینکه او در جریان(زندگی) بود همچنان ادامه داشت.
با اینکه او جسم خودرا از دست داده بود.او درد را با تصور کردن خودش در ذهنش شناخت.اریث درحینی که دستانش را به قلب تپنده اش زد به پایین نگاه کرد.
طولی نکشید که او متوجه چیزی شد.دور تا دور اورا ذهن های بیشمار صدا ها و خاطرات فراوانی فرا گرفته بود.هر کسی که دور و ور او بود. چیزی بود که او در کلیسای میدگار حس نکرده بود. مثل او،روح افراد مرده به سیاره باز گردانده شده بودند و همگی در آن جا بودند. با این حال نمیتوانست کسی را با شکل یا حالت خودش ببیند. اینطور که میدید، فقط او توانسته بود شکل قبلی خودرا در مهِ مملو از از انرژی های ذهن های مختلف حفظ کند ."متعجبم....آیا به خاطر این است که من یک سترا هستم؟"این کلمات به صورت زمزمه از لب های اریث بیرون آمدند. در این مکان کلمات و فکر ها یک چیز بودند. به عنوان یک موجود در حالت ذهن فکر ها و احساسات او به صورت امواجی که او ساطع میکرد پخش میشدند. به همین صورت تعداد زیاد خاطرات دیگر موجود در جریان به همین شکل به او میرسیدند. در اطراف خود زمزمه هایی از این که اگر نفسی قوی نداشته باشی، به زودی فراموش میکردی که کدام ذهن متعلق به توست"امیدوار بودم کلماتم به کلود برسند"او لپ های صورتش را با نارضایتی پر هوا کرد.او توسط گمراهی ذهن های مختلف موجود در دریای خاطرات و دانایی درون انرژی ماکو تحت تاثیر قرار نگرفته بود.به دلیل تجربه ای که از شنیدن صدای سیاره در جوانی اش داشت. مقدار زیادی صبور بود.اریث بگونه ای بزرگ شده بود تا ذهن خود را نگه دارد و شخصیت خودرا از دست ندهد.او درک میکرد که برگشتنش به سیاره به چگونه از هم جداشدنش بستگی داشت.حتی وقتی قطرات باران به درون رودخانه میریزند آن ها قاطی میشوند و دیگر قابل دیدن نیستن . مهم نبود که او به چگونگی اطرافش چقدر عادت داشت.فکر می کرد که عجیب است که روحش در این دریای انرژی ذهن ها حالت منحصر بفردی دارد.
اما جریان(زندگی) هم باید یک سترا باشد. مثل من و مادر من مرده است و او ام یک سترا بود....۱۵سال از آن موقع میگذرد. تا آن موقع شاید من هم ناپدید شوم و با خود سیاره یکی شوم. سرش را به یک طرف کج کرد و بیشتر در این رابطه فکر کرد."آیا من میتوانم در جایی با کلود صحبت کنم؟ که به او بگویم حالم خوبست......عجیب است که بگویم حالم خوب است اما شاید بتوانم در مورد خودم در این جا کمی بهتر صحبت کنم. شاید میتوانست در مورد احساساتش نسبت به کلود صحبت کند. شاید آن موقع مانند دو عاشق یا خانواده دیده شوند. در طول زندگی اش در میدگار، روح های زیادی را احساس کرده بود که سعی کرده بودند به عشق خود اقرار کنند.آن هایی که همچنان عاشق بودند و یا کسانی که آن احساسات را دیگر نداشتند میتوانست با قاطعیت ذهن خود را به صورت کامل نگه دارند."اما آیا به این معناست که تا کلود را ببینم ناپدید خواهم شد؟ آیا این چیزی است که درحال اتفاق افتادن است؟ آیا کاری مانده است که من انجام نداده ام؟ در آن لحظه اریث شوک الکتریکی را در خود احساس کرد. یکی از دستان خود را مشت کرد و به کف دست دیگری ضربه زد. در همان حین فهمید که تنها او روحی است که دارد خود را میزند. اما او به وضوح "صدا ی ضربه "را شنیده بود.
منطقی است. اما همه ی این ها معنایی دارد. دلیلی وجود دارد که من هنوز با جریان زندگی یکی نشده ام و من با این حالتم در این مکان هستم. شبیه آن است که فقط من میتوانستم از سیاره جادوی مقدس طلب کنم. شاید یک کار ناتمام داشته باشم.
مترجم : کینگ
 
  • Like
Reactions: esm nadaram

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
این احساس برخواسته از دانش شخصی او نبود ،اما حالت کلی سیاره تفکرات او را تایید می‌کرد.« متوجهم.در عجبم که این چیست.» سوال او با سکوت پاسخ داده شد. خود سیاره هم هنوز باید تشخیص می‌داد که این چه بود.اریث مانند گل‌هایی که در مناطق زاغه نشین می‌فروخت لبخند زد. در زیر نور دارای تششع ملایم،آن لبخند مانند یک غنچه با شیرینی باز شد و همه آن را دوست داشتند.«مشکلی نیست.هنوز مردمانی هستند که من نمی خواهم از آنها جدا شوم.هنوز نمی‌توانم بخوابم.تا وقتی زمانش برسد،من در این اطراف برای مدتی پرسه میزنم.من در این سیاره وقت میگذرانم...در سرزمین قسم خورده.»
برای حواس پرتی، اریث به آسمان نگاه کرد...او فراتر از پوسته ی دفاعی سیاره را در بالای سرش نگاه کرد.ذرات ماکو که در هوا معلق بودند و به این ور و آن ور می‌رفتند.برای اریث ،مانند آسمان شب،تاریک شده بود.اریث به آسمان نگاه می‌کرد دقیقا مانند زمانی که در کنار کلود و دور آتش در دره ی کوسمو می‌نشست.

مترجم : EdwardNihon
 
  • Like
Reactions: esm nadaram

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
در دنیای ماکو ،اریث میدانست که معنای زمان و مکان دراینجا با جهان بیرون فرق دارد به نظر میرسید که به آرامی جریان دارد و اگر وی میخواست،میتوانست با یک پلک بهم زدن به جلو برود.گذر زمان درماکو درنگاه اول هیچ معنایی نداشت. تاریخچه ی سیاره از مجموعه ای از خاطرات به وجود آمده بود،که همگی با هم ادغام شده بودند و همیشه در کنار او بودند.خاطراتی از زمان حال بود و خاطراتی هم از گذشته.هیچ راهی وجود نداشت که اریث همه ی آن هارا دیده باشد.اما وقایعی که درون خاطره ها حک شده بودند.فراتر از مفهوم زمان بودند و همه آن ها مانند یک شکل کامل به هم مرتبط شده بودند.به این موضوع هم اشاره میکرد که در دنیای زندگان، زمان به سمت آینده حرکت میکند.همزمان با آن که خاطرات تازه ای از جهان بیرون با هم ادغام می شدند ، با انرژی که از سیاره میرسید،زندگی جدیدی به دنیا می آمد.این چرخه به اریث چگونگی گذران زمان از دوره ای به دوره ی دیگر را نشان می داد.
همه چیز درون سیاره توسط جریان(زندگی) به هم وصل میشد.حتی در درنیای بیرون(سطح) جریان انرژی ذهن به دور ترین مکان های ممکن هم میرسید. اما در بخشی دیگر،مکان های نزدیکی هم بودند که انرژی نمی توانست به آنها برسد.مناطقی وجود دارند که جریان بادی ماکو هم به آنان دسترسی نداشت .اریث فکر میکرد که تقصیر راکتور های ماکوست.انرژی هیچ وقت نباید به آنگونه استفاده میشد و اگر آن ها به استفاده از آن به زور ادامه میدادند، در نهایت تعادل را بهم میزدند‌.اگر سیاره میتوانست کاری کند که انسان ها به راحتی زندگی کنند این کار را انجام میداد. اما شرکت شینرا زیاده روی میکرد و اگر که طمع آنان ادامه پیدا میکرد. آرامش زندگی سیاره بهم میخورد. اریث چگونگی جوانه زدن گل هارا در کلیسا به یاد آورد. و اینکه چگونه شهر میدگار غرق در ماکو بود.
"و به این خاطر است که مردم شینرا میخواستند بدانند سرزمین قول داده شده کجا است. سرزمینی پر از ماکو. مکانی که فقط سترا ها میدانند چطوری به آن جا بروند... اما آن مکان اینجا بود جایی بود که در آخر همه زمانی که به سیاره برمگیردند میروند. سرزمینی که از طریق ماکوی آن میتوانستند تمام انرژی که میخواستند را بدست آورند وجود خارجی نداشت. مگه نه؟ همه اش یک اشتباه بود."
او در حینی که با جریان حرکت میکرد با خودش زمزمه میکرد. او بر دنیای متحرک ماکو نگاه انداخت که تغییر آن چنانی نمیکرد.
"سرزمین وعده داده شده که سفیروث به آن فکر میکرد خیلی فرق داشت. او سعی میکرد همه ی آن را با زور بسازد. او میخواست از روی قصد به سیاره صدمه بزند تا تقریبا تمام انرژی در یک مکان جمع شود. که فقط خود او توانایی کنترل همه ی آنرا بدست بگیرد. این سرزمین وعده داده شده ای بود که سفیروث میخواست. اریث از فکر این که سیاره در آن صورت چگونه خواهد بود به خود لرزید.
"آیا کلود و بقیه حالشون خوبه؟... امیدوارم کلود و تیفا با بدنبال سفیروث رفتن به خودشان زیادی فشار نیاورند."
"کلود؟تیفا؟برت؟"
امواج یکی از ذهن های کنار او در عکس العمل به حرف های او بزرگ تر شد. او برای خروج از جریانی که داخلش بود عجله داشت چون دفعه اولی بود که با ذهنی که مانند خودش هوشیار بود ارتباط پیدا کرده بود. وقتی به جایی که امواج از آن آمده بود رسید. سایه ای از ماکو برخواست. که به وضوح تصویر اریث نبود اما او فهمید که باقی مانده های یک زن است.
"تو اون هارو میشناسی؟ تو کی هستی؟"
"من...."
به نظر میرسید که خاطراتش درهم برهم بودند.شاید به خاطر این بود که مقدار زیادی از روحش با ماکو ادغام شده بود. آما هسته اش هنوز از دست نرفته بود و همچنان به طور کامل در حال جریان بود.
"اوه. من لابد خودم رو اول معرفی کنم. من اریث هستم. آیا تو از اعضای اوالانچ هستی؟"
"اوالانچ... آره.آره اون درسته"
خاطراتی که او داشت در حال بازسازی از دریای ماکو بودند.داشت دوباره میفهمید که چه کسی است. بدن شفافش داشت شکلی که او در جهان سطح داشت به خود میگرفت . انگار اریث روی او تاثیر گذاشته بود . در مقایسه با اریث هنوز کمی شفاف بود اما حالا مانند انسان ها شده بود. و لباسی که برتن داشت ظاهر شد. موهایش به صورت دم اسبی در پشت سرش بسته شده بود که مانع او نشود و لباس هایش مانند یک سرباز بود.
مترجم : کینگ
 

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
"چقدر احمق هستم.... من جسی هستم از آوالانچ هی...شما خانم اریث هستید؟"
"میتونی من رو فقط اریث صدا کنی"
ممنون،اریث.شما کلود،تیفا و بَرِت رو میشناسید. مگه نه؟حال بقیه چطوره؟ هنوز هم با شینرا میجنگند؟اُه..."جسی سرش را به معنای عذرخواهی تکان داد." شما باید مثل من باشید که به اینجا آمده اید"
"نگران نباش. مطمئنم که حال آن ها خوب است.سعی کرد فکر هایش را از کلود به چیزی دیگری عوض کند. در این مکان نمیتوانست دروغ بگوید پس نمی توانست درباره اش هم فکر کند.
"چیزی بود که مدت زیادی برت را عذاب میداد. شما آن دفعه مردید. شما یکی از افرادی بودید که به عنوان یک عضو آوالانچ از ستون بخش هفت(سکتور سِوِن) دفاع میکردید.من تا الان فقط آقای ودج(wedge) را دیده ام"
"ودج؟"
چشمان جسی گشاد شدند."بله، بیگز هم همینطور. هر سه تای ما با هم به اینجا رسیدیم اما همدیگر را گم کردیم...بله، تا همین چند لحظه پیش چیزی به یاد نمی آوردم. تا اینکه شما را دیدم،اریث."
مثل این که ساخته ی خاطرات جسی باشد. دو نفر ظاهر شدند. شکل یکی از آنان مردی با یک ریش نازک و دیگری چاق و چله بود که به سرعت شکل گرفتند
"اوه..اووه"
مرد ریش دار. به کف دستان خودش خیره شد"هنوز خودم هستم. فکر کردم قراره ناپدید شوم"
"خیلی خوشحالم که شما دونفر رو دوباره میبینم.و... شما همونی هستید که از من آن دفعه مراقبت کردید،خانمِ....اریث؟شما هم مرده اید؟"
به جای این که جوابِ واضح را بدهد. اریث با لبخند جوابش را داد"زمان زیادی گذشته،آقای ودج. از آشنایی با شما خوشحالم آقای بیگز.بعد از آن دفعه من هم عضو آولانچ شدم. این یه جورایی من رو زیر دست شماها میکنه مگه نه؟"
"هوممم. این نشان میده که چه قدر میزان مردن اعضای آولنچ بالاست. مگه نه؟"
"برت هنوز هم دنبال جنگ و دعواست؟اون هم مرد دوست داشتنیی هست"
"زیردست؟من هم خوش حالم همیشه دلم میخواست که یه بالارتبه باشم"
بعد از آن اریث به هر سه تایشان گفت که الان آولانچ برای چه چیزی می جنگد. اما دیگه فقط شرکت شینرا نبود الان آن ها با موجود بسیار خطرناک تری به اسم سفیروث می جنگیدند. آن ها میدگار را به خاطر جلوگیری از نقشه او برای گرفتن سیاره برای خودش ترک کرده بودند.
"پس کلود حالا یکی از ماست.... حسابی خوش حالم"
"هههه... اون آدم سردیه ولی میدونستم که به ما می پیونده."
"آیا این هم به این معناست که کلود هم یک زیردست محسوب میشه؟ سروکله زدن با اون حسابی سخته"
سخنان زیادی بین اعضای آوالانچ رد و بدل میشد اما در پایان. اریث فهمید که اندوه آنان و پشیمانی عمیقی آن سه نفر را به هم زنجیر کرده بود
"مشکلی وجود دارد؟ انگاری شماها دارید درد میکشید..."
"خوب به خاطر شکلیه که زندگیمون پایان یافت. الان نمیتوانیم خودمان را ببخشیم." همینطور که بیگز صحبت میکرد. جسی ناراحت پایین را نگاه میکرد
"ما همراه آوالانچ جنگیدیم چون یک نوع دلسوزی و یک نوع فکر داشتیم.فکر میکردیم که اگه شینرا رو بگیریم باید چند تا از دوست هامون رو از دست بدیم.اما کاملا در اشتباه بودیم. ما فهمیدیم که به این مکان آمدیم... تو هم دربارش میدونی اریث مگه نه؟ درباره ی انفجار راکتور ماکو سکتور اول؟" "بله...خونه ی ما از سکتور اول مقداری دور بود. به ما دربارش چیز زیادی نگفته اند ولی شنیدیم مردم زیادی مردند"
"در اون موقع ما فکر میکردیم که اونا به چیزی که لایقش بودند رسیدند.که اگه اون ها در انفجار گیر بیفتند،از آن جایی که هر کسی که در درجه ی بالایی بود برای شینرا کار میکرد.ولی در آخر همه ی ما اومدیم اینجا. مهم نبود که آیا برای شینرا کار میکردیم یا نه.ماهم درباره ی ایکه چرا مردیم فکر میکردیم. تنها کاری که ما میکردیم این بود که نظرات خودمون رو فریاد بزنیم. اینکه چطوری ما داشتیم سیاره رو نجات میدادیم رو زیادی بزرگ جلوه دادیم..."
"منم خیلی درباره اش فکر نکردم. من یک نقش کوچیک رو تو زندگی نمی خواستم. من میخواستم که بدرخشم. فکر میکردم که با ملحق شدن به آوالانچ. میتونستم تبدیل بشم به قهرمانی که آینده سیاره رو نجات میده و فقط به این موضوع فکر میکردم"
"هیچ وقت تصور نمیکردم که این قضیه بقیه رو هم درگیر میکنه. خیلی احمقانه است."
ودج سرش را از خجالت پایین انداخت.
"نقشه به طور کلی توسط آوالانچ قدیمی کشیده شده بود که دیگه وجود نداشت."
مترجم: کینگ
 

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
جسی با حس پشیمانی ادامه داد.«افراد بیشتری در گروه آوالانچ بودند و آنها بسیار قویتر بودند.ما فقط نام آن گروه پایدار را به ارث می‌بریم و آنها دیگر در بین ما نیستند.اما جزئیات اینکه چگونه یک بمب بسازیم و نقشه ی اینکه آن را کجا قرار دهیم در یک کامپیوتر است.از آنجایی که من کارم با ابزار مکانیکی و بمب ها خوب است تصمیم گرفتم که امتحانش کنم...اما من مطمئنم که آن نقشه هیچوقت برای غیر فعال کردن راکتور های سازنده ی ماکو مورد استفاده قرار نمی گرفت. کسانی که از این نقشه ی مخوف باخبر شدند از شینرا متنفر شدند.آنها از شینرا تا حدی متنفر بودند که حاضر بودند بسیاری از مردم را قربانی کنند... باید این را متوجه می‌شدم. برت هیچ چیزی راجع به این نمی‌دانست. « به همین دلیل است که ما...» بیگز با ناراحتی به آسمان نگاه کرد. «به همین دلیل است که ما می‌خواستیم با سیاره ترکیب شویم.میخواستیم ناپدید شویم.الان به یاد می آورم.اما این غیر ممکن بود .نبرد برت برای نجات مردم بیشتر.هیچ کدام از این کارها برای جبران گناهانمان کافی نبود.ما فقط در این مکان میتوانیم باشیم و به زجر کشیدن ادامه خواهیم داد.»
«در نهایت،این برایمان خیلی راحت بود که فراموش کنیم چه کسی بودیم چرا که می‌خواستیم در اینجا راحت باشیم.»
»این روش عمل نکرد.وقتی موقعیت فراهم می‌شد دوباره به همان انسان گذشته تبدیل می‌شدیم.حتی در آن صورت هم ما به اندازه ی تو مستقل نخواهیم بود.این چیزی مثل یک طلسم است.»
همه به صورتی که انگار خودشان را مسخره می‌کردند خندیدند و این خنده ها با یک آه و افسوس تمام شد.«اما...اما»اریث تلاش کرد آنها را با حرف هایش آرام کند.«همگی در گذشته در اشتباه بودند.حتی من هم گل ها را بدون تفکر و فقط برای پول می‌فروختم.»
»همممم...من واقعا حماقت خودم را نمی‌توانم با آن مقایسه کنم.»
»اما همه ی شما در تمام مدت در حال زجر کشیدن بودید.»
»ممنونم اریث ،اما به عنوان نظر یک ارشد در گروه آوالانچ،داستان شما یک داستان شرم آور است.به نظر می‌رسد تمام سخنان حماسی شما توسط من نابود شد.»
»من واقعا نمی‌توانم خودم را ببخشم.این تنها دلیلی است برای اینجا ماندنم.»
»شاید روزی برسد که ما بتوانیم به سیاره بازگردیم،اما الان نمی‌توانیم.برو اریث.تو باید در این حالت باشی چرا که یک هدف است که تو باید آنرا به پایان برسانی.ما نگران این هستیم که خاطرات پر از گناه ما به تو انتقال یابد.». «نه»
»پس ما حتی بیشتر زجر می‌کشیم.پس لطفاً برو.»
جسی داشت دروغ می‌گفت.اریث می‌دانست که جسی در تلاش است تا او را دور کند تا در درد و غم آنها شریک نشود.
روح سه نفر در حال محو شدن بود.اریث لب پایینی خود را گاز گرفت در حالی که اشک از چشمانش جاری بود.
»لطفا به من اجازه بده حداقل یک چیز بگویم.آن روز،بسیاری توانستند فرار کنند به دلیل اینکه سه نفر از شما سخت تلاش کردند تا از ستون بخش هفتم محافظت کنند.من مطمئنم تعداد افرادی که توانستند فرار کنند بسیار بیشتر از مردمی بودند که در بخش یک مردند.و من به همین دلیل توانستم مارلین را نجات دهم.شاید این تنها چیزی نباشد که روح شما را از گناهانتان آزاد کند .من میدانم که جان مردم چیزی نیست که بشود به آن اضافه یا از آن کم کرد.اما این را بدانید که گناه تنها چیزی نیست که شما آن را حمل می‌کنید.». «ممنونم اریس».
صدای کسی که نمی‌دانستند کیست در محیط پخش شد و همگی به زندانی برگشتند که خودشان برای خودشان ساخته بودند.آنها در دریای خاطرات غرق شدند.اریث اشک هایش را پاک کرد و دوباره شروع کرد به راه رفتن.او آرزو کرد که ارواح افراد گروه آوالانچ به زودی به آرامش برسند.»
مترجم : EdwardNihon
 

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
اریث نمیدانست دقیقاً چقدر زمان در دنیای بیرون گذشته است.
چند روز است که با جسی و بقیه آشنا شده یا فقط لحظاتی گذشته است.فکر میکرد که آیا درد آنان میتواند توسط خودشان برطرف شود.همینطور که این سوال را از خودش میپرسید. در دنیای پایینی به جست و جو پرداخت.او بی اراده به جریان(زندگی) در دریای ماکو سیاره رفت.
وقتی روح بعدی را دید. نفس خودش را حبس کرد.نوک یک لوله ی آهنی از یک گرداب نورانی کم رنگ ظاهر شد.وقتی متوجه شد که یک دست مصنوعی متصل به یک بازو بود،فکر کرد که بَرِت هم جهان زندگان را ترک کرده است.اریث مطمئن بود که او میدگار را به همراه مادرش المیرا ترک کرده است. از فکر کردن به مارلین قلبش به تنگنا آمد.
"مارلین!"
امواج افکار اریث قوی تر شدند و به روح رسیدند.شکل کامل مردی با یک اسلحه متصل به بازویش از ماکو بیرون آمد.اسلحه درخششی سرد از خودش ساطع میکرد. اما از دست چپش بود.
تفنگ به گونه ای که انگار واقعی است خوفناک بود. و ظاهر کم رنگ مرد با رنگ سرخ لکه دار شده بود
"شما...."
"یه زن... من شمارو قبلا کجا دیدم؟ تو اسمه مارلین رو هم میدونی."
"ما قبلا هم دیگه رو دیدیم. مگه نه آقای داین(dyne)"
او داین بود. مسئول زندان کُرِل. سرزمینی تبعیدی پر از خاک و آشغال.او زمانی دوست صمیمی برت بود.بعد از کاری که شینرا با شهر او کرد.غم او را به حالتی غیر منطقی در آورد و به دیوانگی کشاند. او افراد زیادی را به قتل رساند.
"اه. که این طور تو همون دختری هستی که با برت بود. این یعنی تو هم مُردی. افسوس"
داین چیزی را که میدید باور نمیکرد و میخندید.
"باورم نمیشه بعد از اون همه افرادی که کشتم. بعد از مرگم میام به جایی که دختری به معصومی تو هست.این واقعا عجیبه. این سیاره واقعا حوصله سربره. واقعا که همه چیز باید نابود شه"
"تو هنوزم این حرفو میزنی؟"
ظاهر اریث دقیقا در مقابل ظاهر داین قرار گرفته بود.او ابرو های باریکش را بالا برد.
"با اینکه تو واقعا به مارلین اهمیت میدی"
"کی اهمیت میده دخترک. تو-"
"من اریث هستم"
"ههههه... تو فوی هستی.دست چپم تنها چیزیه که تو زندگیم برام مونده اشکالی نداره. تو رو با اون اسم صدا میزنم.تو اون موقع شنیدی که من چی گفتم مگه نه؟ صحبت هایی که با برت داشتم. من سعی میکردم همه چیز رو نابود کنم. میخواستم مارلین رو هم با خودم به اینجا بیارم."
"داری دروغ میگی. تو فقط بلوف میزدی"
"اینجا نمیشه دروغ بگی.مگه نه؟ من اون موقع واقعا داشتم دربارش فکر میکردم. بعدش من برت رو به یک دوئل تا حد مرگ دعوت کردم و اون موقع بود که سر عقل اومدم"
برای مدتی داین بخاطر چگونگی تقاص کار هایی که کرده اس بلند میخندید. با جسم و بازوی راستش.
"من به خاطرش از برت ممنونم. از این چیز ها گذشته من توسط جهانی که میخواستم نابودش کنم قورت داده شدم.من نمیخواستم به زندگی خودم پایان بدم. پس به جاش. من همه ی اون افراد ترسیده ی روی سرزمین تبعیدی رو خلاص کردم تا آزاد و شاد باشن"
"...."
"حالا میبینی اریث جان؟جلو تو ظاهر شکسته ی مردیه که حتی سیاره هم قبولش نمیکنه. سیاره ای که همسرم الآنور بهش برگشته. و من مارلین رو به برت سپردم. هر بلای دیگه ای که سر سیاره بیاد دیگه تقصیر من نیست"
"...."
با دیدن ساکتی اریث. او دوباره به این که چطوری دخترک را ترسانده بود خندید. کمی بعد متوجه شد که اصلا خنده دار نیست و اریث نگاهش را از او نگرفته است. او فهمید که اصلا نتوانسته دخترک را بترساند. درخششی در نگاه چشمان یاقوتی او بود که دیوانگی اورا ترساند.
"...تو هیچ شجاعتی نداری"
" چی گفتی؟!"
"دوباره میگم. تو اصلا شجاع نیستی. تو شجاعتش رو نداری که برگردی و دوباره شروع کنی. تو همینطوری دوره خودت تلو تلو میخوری. کاری که برات خیلی آسونه."
همان طور که اریث به داین خیره شده بود
یک قدم به سمت جلو برداشت. تحت فشار چشمان قدرت مند او چهره اش را به وسیله تفنگش پوشاند و ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت
"برت هم یکی از دستاش رو با یه تفنگ عوض کرد.گفت که شینرا رو با خشم نابود میکنه. به دلیله این که اون هم رو دستاش خون ریخته. ولی اون نشکست.جدا از این مسئولیت اون واقعا داره تلاش میکنه این دفعه سیاره رو نجات بده
مترجم: کینگ
 

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
"اون داره از جهانی محافظت میکنه که مارلین توش بدون فرار کردن زندگی کنه"
"...توانایی عوض شدن اونجوری توانایی یک ابلهِ"
"آیا برت خاصه و تو متفاوت؟"
داین آهی از سوال او کشید. او داشت از مسمومیتش بیدار میشد. منفور ترین چیز برایش بود...تمام این مدت(مدتی که در دنیای مردگان بود؟)مسموم(بیهوش)بود تا درد خودش را فراموش کند.اما نگاه اریث مهی که دور و ورش را گرفته بود را به هم زد. زرهی (دیوار)که دور قبلش بود شکست. من تا اعماق روحم بوی خون افرادی که با دستانم کشتم رو میدم. متوجه نیستی؟!اونا منو ول نمیکنن. اگه برگردم. دوباره منو به اینجا میکشونن."
مه سرخی که اطراف ظاهر داین را گرفته بود.به یکباره تبدیل به ماده ای چسبناک شد. در چهار سالی که از زمان نابودی برج کُرِل میگذشت.او به تنفری که با دست آهنی اَش ساخته بود.اهمیتی نمیداد. و به همین خاطر الان از خون پوشیده شده بود قفل گناهان بود که داین را مجبور به تسلیم شدن کرد.
"آخه من چطوری باید از اول شروع کنم
تمام کاری که میتونستم انجام بدم بیهوش موندن بود.تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که از همه چیز متنفر باشم. و خودم رو در دیوانگی غرق کنم.
اشتباه میگم؟"
"تو اشتباه میکنی"
اریث نه از روی اجبار اما به آرامی نردیک داین شد. دستانش را دراز کرد. لایه ی خونینی که داین را پوشیده بود لمس کرد.
"خونی که به تو وصله چیزیه که از احساس گناهی که میکنی به وجود اومده.زندگی هایی که که تو گرفتی خیلی وقت مزش به جریان(زندگی)برگشتند.تو نمیتونی کاریو که کردی از یاد ببری.اما دلیلی نیست که نشه دوباره شروع کنی. اینو بهت قول میدم."
"...."
از جایی که اریث دست زده بود. خون خشک و از روی داین به سمتی پرت شد و سپس ناپدید شد. و بعد دست چپ داین هم کم کم ناپدید میشد.
"...روزی میرسه که من هم به سیاره ملحق شم؟"
"اطمینان دارم"
"وقتی زندگی مارلین به پایان برسه و بیاد اینجا میتونم به عنوان جزئی از سیاره بیام و به او خوش آمد بگم؟"
اریث به چهره ی داین نگاه کرد و با لبخند سرش را به معنای بله تکان داد.
"چون که داری از اول شروع میکنی همه چیز درست میشه"
چهره ی شفاف داین حالا به وضوح قابل دیدن بود.
با کسی که در زندان کرل دید فرق داشت
چهره ی کسی بود که از صمیم قلب خانواده اش را و شهرش را بیشتر از هرکسی دوست داشت.
او نمیتوانست به زمان های آرامی که در تونل های کرل عرق میکرد، به قبل از آن فاجعه برگردد. هردو اریث و داین این را میدانستند. با این حال.. قلب مردم توانایی دوباره ساخته شدن را دارد.آنان میتوانند با خاطرات دردناک خودشان روبرو شوند. اگر نتوانند پس پوچی در تمام دنیا پخش میشد.
"در دریای ماکو چی کار میتونم بکنم؟ نه کاری که باید انجام بدم این بود که من برای مدتی به افرادی که کشتم فکر میکنم. تا روزی که به سیاره بپیوندم."
"آره این ایده ی خوبیه"
"اریث. من از نحوه ی برخوردم با تو متاسفم. خوشحالم که تورو دیدم"
"تو اصلا با من بد رفتاری نکردی."
"تو واقعا قلبت بزرگه"
برای بار اول داین از صمیم قلبش لبخند زد و به آرامی شکلش محو شد نوک تفنگ دست چپش هم ناپدید شد.
"بعد از مردن و تجربه کردن همه ی اون اونا دیگه لازم نیست به مارلین و برت پشت کنم بذار تشکر کنم..."
درست قبل اینکه غرق شود.اریث متوجه ذرات ماکو که راه خودشان را به سمت داین میساختند شد و دور او جمع شدند. مثل اینکه از خودشان اراده ای داشتند.
صدای ضعیف و متعجب داین را میتوانست شنید.
"الآنور؟"
و اریث به سفرش در جهان زیرین بازگشت
مترجم : کینگ
 
  • Like
Reactions: cdeb6528

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
تا الان. اریث فکر میکرد که جریان(زندگی) بویی ندارد. طوری که روح او تصور شده بود. انگار که کارش با حواس پنجگانه به پایان رسیده بود. شنیدنش تبدیل به حس کردن بازماندگان اطرافش شده بود.دیدنش شده بود به اینکه چه قدر ضعیف انرژی را به عنوان تصاویر درک میکرد. البته میتوانست به اشیاء دست بزند. اما در این جهان فقط حکم افزایش بینایی را داشت .
نیازی به خوردن نبود پس حس چشایی هم نبود. فقط میدانست که حس بویایی اش کار میکرد. حتی موقعی که هیچ بویی نبود. حتی خونی که برروی داین بود هم جنبه نمایشی داشت و هیچ بویی در این دنیا نبود. اریث لحظه ای به این فکر کرد که حتی گل ها هم اینجا بویی نمیدهند. او به روحی دیگر رسید. بوی چیزی در حال فاسد شدن میداد. بدین گونه که هنوز کاملا تجزیه نشده ولی بویی ناخوش آیند از خود میداد که انگار در حال فاسد شدن بود. بویی که اخم را به چهره می آورد.
تنها نقطه ای بود که ماکو در آن ضعیف بود. منطقه ای که ماکویی که از آن عبور میکرد پخش میشد و دیگر نمیتوانست شکلی بگیرد چون در اینجا گیر میکرد. مردی پیر آنجا بود
"خوب.... این چهره رو یادمه"
همچون زندگی قبلی اش مرد کت و شلواری گران قیمت پوشیده بود که انگار برای خود او دوخته شده. درنگاهی جزئی اریث احساس میکرد که مرد هم مانند او تصویری به وضوح به او دارد.اما تنها چیزی که به وضوح معلوم بود. لباس گرانش،کفش ها و جواهراتش بود. چهره اش شفاف بود. لپ هایی تپل داشت سیبیلی که آراسته شده بود . و با صدایی لرزان همچون پیرمردان صحبت میکرد..
"اسمت... مهم نیست. تو همون دختری هستی که خون پیشینیان تو رگاش جریان داره درست میگم؟ مهمه"
اما اریث اصلا نمیخواست نامش را به آن مرد بگوید. شخص روبرویش مدیر قبلی شرکت شینرا بود. رئیس شنیرا قدرتِ مطلق بر شرکتی که از کشور ها بزرگتر بود و به آنان دستور میداد.
"میبینم که توام افتادی اینجا توهم مثل من مردی؟ تو یک مکان؟"
مرد بی آنکه بتواند شادی را در صدایش کنترل کند ادامه داد"ما دوباره بهم رسیدیم. طوری که انگار باهم به زندگی دیگه ای فرستاده شده باشیم سیاره واقعا میدونه چطوری برنامه ریزی کنه. من واقعا حس میکنم که از این چیزی بدست آوردم"
"چیزی بدست آوردی؟"
هم معنی چیزی بود که داین در ابتدا گفته بود. اما برای داین فقط نفرت و انتقاد به سمت خودش بود. پیرمرد واقعا متفاوت بود. اریث از فکر های پیرمرد فهمید که مرد واقعا همانطور فکر میکند.
"نمی فهمی مگه نه؟ پیشینیان از اون چیزی گه من فکر میکردم احمق ترن. خوب تو به اون خاطر بود که از همکاری با شرکت شینرا خودداری میکردی ههه چه زندگی رقت باری"
"چه قدر بیشعور من رقتش رو به یاد نمی آورم" پیرمرد از اینکه اریث بخاطر اینکه مسخره اش کرده بود عصبی بود خندید.
"ندونستن سود و زیان یک نفر خودش یجورایی باعش خوشحالیه. اما سعی کن که دربارش فکر کنی. بعد از اینکه با مادرت از ساخمان هوجو فرار کردی. زندگیت برای ۱۵سال توی آشغال دونی ها گذشته. اگه به پیش ما برگشته بودی میتونستی زندگیه شیکی رو تو طبقات بالایی داشته باشی. اون زمان هوجو داشت درباره آزمایش دیگه ای فکر میکرد. منم دستور دادم که حواسشون به تو باشه. اما اگه تو فقط تصمیم همکاری با مارو میگرفتی. من از تو پذیرایی خیلی خاصی میکردم. خوب الان نظرت چیه.؟ به زندگی کردن در منطقه فقرا و خزیدن مثله یه حشره،پیوستن به آوالانچ و مردن بدون اینکه بدونی لاکچری یعنی چی هنوزم میتونی بگی که زندگیت رقت بار نبوده؟"
"...خوب اون طرز نگاهت متکبرانست. خوشبختی و بدبختی دیگران رو سنجیدن"
"من یک فرد خودخواهم. اگه درست بهش نگاه کنی مطمئنم که کسی به اندازه من سود نبرده"پوز خندی به چهره پیرمرد آمد. و رئیس به نشان دادن برتری اش ادامه داد"من با عقلم شینرا رو بزرگش کردم. شرکتی که با ساختن اسلحه شروع به کار کرد در مقابل اندازه ای که الان داره. کشف کردن فواید انرژی ما‌کو و ساختن راکتور های ماکو که انرژی رو بیرون میکشند نقطه ی عطف بود. ماکو به مردم قدرت میداد.سقف انتظاراتشون رو بالاتر میبرد. و همچنین اونارو به برده هام تبدیل کرد‌. بعد از اینکه به زندگیی به اون راحتی رسیده بودند.برای افراد نادان مثل یک اعتیاد شده بود ذهنشون رو کنترل میکرد.
مترجم : کینگ
 

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
شینرا که آن انرژی را کنترل می‌کرد،لایه ی دفاعی کمپانی ما را در یک چشم بهم زدن گسترش داد. به وسیله ی تبلیغات ساده ما توانستیم استعداد های برتر را که نیاز داشتیم جذب کنیم.رویای ساختن زیربنای کلان شهر،برنامه ی جستجو و تحقیق در فضا.... همه‌ی این کار ها را برای من انجام میدادند.من می‌توانستم از آنها استفاده کنم.. آنها مانند یک خدمتکار برای پادشاه به من خدمت میکردند. عموم مردم نمی‌توانستند ببینند که چه اتفاقی در حال افتادن است.حتی رسانه هایی که افکار مردم را هدایت می‌کردند تنها می‌توانستند از دستورات شینرا اطاعت کنند چون ما انرژی ماکو را در اختیار داشتیم. شینرا کنترل کشور را به دست گرفته بود و من به تخت پادشاهی دست پیدا کرده بودم و هیچکس نمی‌توانست از من در هیچ زمینه ای انتقاد کند.من به راحتی می‌توانستم به مردم احمق حکومت کنم،ثروت بی‌نهایت داشته باشم و خودم را به عنوان حاکم جهان معرفی کنم.برایم مهم نبود که بیشتر عمر کنم،ولی،فراموشش کن.حالا ای موجود باستانی،چه فکری می‌کنی؟ آیا میفهمی زندگی کدامیک از ما پربارتر بود؟آیا میفهمی زندگی تو چقدر بیهوده بود؟»
«همممم،شاید»
چیزی که اریس فهمید آن بود که خوشحالی که آن پیرمرد قبل از دیداری که با او داشت خیلی فاصله داشت با چیزی که فکر میکرد.خوشحالی که آن پیرمرد از آن حرف می‌زد خیلی به هم مربوط بود.او میخواست در مکانی قرار بگیرد که بیشتر از هرکسی از زندگی بهره ببرد.در نتیجه،کمپانی شینرا به فکر جذب انرژی سیاره که در او باقیمانده بود افتاد.آن پیرمرد مانند یک روح سرگردان شده بود و دیگر نمی‌توانست شادی را احساس کند.اریث قصد نداشت درباره ی آن صحبت کند.اگر آن موقعیت پایان تمام لذت های او بود دیگر اریث نمی‌توانست کمکش کند.او نمی‌توانست دست از ثروتی که جمع کرده بود بردارد و آن ثروت مانند آشغال در گوشه ای گندیده بود.در حالی که در گوشه ای گندیده بود.در حالی که در گوشه ای گیر کرده بود،آن پیرمرد زشت نمی‌دانست که حتی بعد از مردنش از بند آرزوهایش رها نمی‌شود.همیشه به دنبال کسی می‌گشت تا خودش را با او مقایسه کند،رئیس از جواب ندادن اریث ناراحت شده بود.
«این کار احمقانه ای بود که خودم را با آدم احمقی مقایسه کنم.من در حالت خوبی نیستم.من خیلی اذیت شده ام.اگر نمی‌فهمی چه میگویم به سرعت اینجا را ترک کن»
«این کار را انجام خواهم داد»
پیرمرد نجات داده نشد.روی تختی که آرزوهایش گندید و از بین رفت،آنجا خواهد ماند تا عمر طولانی اش به پایان برسد و آخرین نفس هایش را بکشد.
وقتی که اریث پشتش را به رئیس شینرا کرد و خواست که به سفرش برگردد،چیز عجیبی اتفاق افتاد.بک موج از جریان زندگی به سرعت به دریایی از ماکو وارد شد و آن را به طرز وحشیانه ای تکان داد.این یک موج شوم بود،مانند یک نبض بزرگ.
«این چیست؟»
اریس در حالی که فریاد های پیرمرد را می‌شنید،چرخید.تنها چیزی که می‌توانست ببیند این بود که رئیس در حال دور شدن است.برخلاف انتظار،سرعت بسیار بالا بود.
پیرمرد در جریان اتفاقات نبود.او در حال دور شدن بود،دقیقا مانند اینکه جاذبه او را بسمت خود می‌کشد،و سرعتش در حال افزایش بود.او در حال کشیده شدن به جایی در دریای ماکو بود.او یک فریاد بلند و طولانی ناشی از ترس برجا گذاشت و ناپدید شد.
اریث دوباره نبض را احساس کرد.او دقیقا می‌دانست آن چیست.این دقیقا مانند همان موج بود که در شهر گمشده به زندگی اش پایان داده بود.آن مرد جایی در جریان زندگی کمین کرده بود.
«سفیروث..»
آن فرشته ی خائن با موهای نقره ای مانند اینکه ارواح شرور را به جهنم می‌برد خندید. این دفعه اریث می‌دانست که خطر تمام نشده.آن وسیله ی مقدسی که اریث احضار کرده بود در همان ابتدای کارش در حال سرکوب شدن بود.زخم قدیمی سیاره،سفیروث در دهانه ی کوه شمالی،مکانی که سرزمین قسم خورده ی جنوا بود منتظر زمانی بود که بتواند در شکل اصلی خود دوباره زاده شود.شهاب سنگی با قدرت تخریب بالا و با استفاده از جادوی سیاه در حرکت بود.چکش شیطان که می‌توانست از بهشت های دور سیاره را درهم بکوبد احضار شده بود.
مترجم : Edward Nihon
 

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
کلود درحال افتادن به درون جریان(زندگی)بود. او به عنوان مرده یا روحی به داخل آن نمی افتاد بلکه با جسم زنده ی خودش او داشت بیهوش میشد.
در دهانه ی شمالی فهمید که خاطراتش جعلی بودند.او فقط عروسکی بود که هوجو ،دانشمند روانی . در آن سلول های ژنوا را گذاشته بود.موجودی که با سفیروث برای زنده شدنش ادغام شود. اما به عنوان یک نسخه شکست خورده. یک کپی بود که حتی شماره گذاری هم نشده بود.همچون آشغال در میدگار به بیرون پرتاب شده بود. سپس با تیفا لاکهارت دوست دوران کودکی "واقعی اش" آشنا شد.آن زمان. با قدرت کپی شدن خاطرات ژنوا خاطراتی که تیفا از کلود داشت سریعا به کلود منتقل شد. بخش هایی که گم شده بودند. بعدا با خاطراتش از دورانی که در پروژه سرباز (SOLDIER)گذرانده بود جایگذین شد. اینگونه بود که شخصیت کلود استرایف که در ذهن تیفا وجود داشته به واقعیت آمد با اینکه آن کلود تناقض های زیادی در رابطه با خودش داشت.یک شخصیت ساختگی ساخت تا به خودش زیاد شکاک نباشد. آن شخصیت خودش بود. اما ظاهرش باید از او گرفته میشد
خیلی وقت پیش شکست خورد. بعد از این که با تعداد زیادی از کپی های سفیروث تماس پیدا کرده بود. طنین درون ذهن کلود شک های زیادی را کشف کرد. قبل اینکه زمان زیادی از مرگ اریث بگذرد. سدی که برای عقب نگه داشتن شک هایش داشت کم کم لبریز میشد. با استفاده از خشمی که نسبت به سفیروث داشت و اهدافی که در سرش داشت
بگونه ای باعث فروکش شدن آن میشد اما آن هم فقط تا زمانی که با سفیروث حقیقی رودررو شد کار آمد بود. در دره ی شمالی در مقابل سفیروثی که ژنوا را در هسته اش داشت . شخصیت شکننده ی کلود نابود شد. دقیقا بعد آن ذهنش هم تحت اختیار سفیروث درآمد تا کلید سامن کردن میتیرور(شهابسنگ) را هم از او بگیرد. متریای سیاه همکاری کردن با دشمنی که از او متنفر بود. و بر علیه هدفش که جلوگیری از میتیور بود. عمل کرد. شخصیت کلود کاملا نابود شده بود شخصیت تقلبی اش شکست و به تکه ها تبدیل شد. و درون ذهن خالی اش . غم اینکه چیزی جز نسخه ای شکست خورده از سفیروث بود مانده بود.
و
حالا که دیگر فایده ای نداشت کلود از طریق دهانه ی شمالی وارد سیاره میشد. رها شده به داخل جریان(زندگی)
با از دست دادن نفسش. چه چیزی رخ میداد اگر ماکوی بشدت متمرکز شده . همراه با مجموع خاطرات سیاره وارد ذهنش میشد؟ او در حال حاضر با اسفنج ظرف شویی خشک شده برابری میکرد. در حال جذب کردن مایعی،ذهن خالی اش و خاطراتی که با عقل جور در نمی آمدند. همه اشان قرار بود دفن شود. در این حالت که از اشخاص انتظار میرود که حسابی بی هوش(مسموم) شده باشند. عموما به عنوان مسمومیت ماکویی شناخته میشود. با ذهنی که از حد خوب شدن گذشته بود. کلود درون جریان(زندگی) شناور بود. زمانی نگذشته بود که بدن زنده اش که جایی درون جریان(زندگی) نداشت توسط یکی از چشمه های طبیعی انرژی ماکو به یکی از سواحل نزدیک مِدییل (میدییل) ،به بیرون فرستاده شد.
با شخصیت از دست رفته اش. اکنون شخصی فلج و گیج شده بود
*
اریث یکی از دلایلی که مکانی در جریان(زندگی) بود که نمیتوانست به آن نزدیک شود را میدانست.آنجا سپری داشت که توسط سیفروث تنظیم شده بود.فاجعه ای که از آسمان آمد. ژنوا باخودش شهابسنگی آورد که با برخوردش زخمی عظیم برروی سیاره گذاشت. حال آن مکان جایی که مقدار زیادی انرژی برای بهبودیه زخم جمع شده بود. تبدیل شده بود به رحمی برای زنده شدن سفیروث جریان های زندگی آن اطراف همگی به سمت گرداب غیر طبیعی کشیده میشدند. از نزدیک شدن موجود فضولی همچون اریث جلوگیری میکرد. اریث مشتاق صحبت کردن با کلود در جسم زنده اش که از گرداب به سمت بیرون شناور میشد بود. او تمام مدتی که جسم کلود به سمت میدییل میرفت در حال سعی کردن بود. اما با ذهنی شکسته و پر از غم و نامیدی کلود نمیتوانست صدایش را بشنود. مهم نبود که چقدر گریه میکرد. مانند موقعی که در شهر فراموش شده از هم جدا شده بودند. صدایش به کلود نمیرسید. ناامیدانه نگاه میکرد که جسم کلود به دنیای سطح برگشت. اریث با ناراحتی در دریای ماکو ایستاده بود.
*
"چطوری میتونم کلود رو نجات بدم؟چطوری جلوی میتیرور رو بگیرم؟ فکر نمیکردم که بشه جلوی جادوی مقدس رو گرفت. با این حالت سیاره همون چیزی میشه که سفیروث میخواد... چه کاری میتونم بکنم؟ بهم بگو کلود..."
مترجم : کینگ
 

Reza.zareei

کاربر سایت
Oct 28, 2018
85
نام
Reza
اریث حین فکر کردن به کلود شکسته ای که دعاهایش را هم نمیشنید گریه میکرد. شخصیت نابود شده اش دیگر قابل تعمیر شدن نبود. اگر از همان اولم کلود نبود پس چه کسی بود؟ او که تنها او را به عنوان یک عضو سابق پروژه سرباز میشناخت. راهی نبود که بتواند حدس بزند. او حس نا امیدی را به طوری قبول کرد که قابل بیان نبود.
"کلود... دلم برات تنگ شده. برای خود واقعیت...!" زمزمه ها و افکارش بحالت امواج در آمده و در ماکو پخش شدند.
خاطرات با کلود بودنش دوباره به ذهنش آمدند. برداشت او این بود که با اینکه فردی اجتماعی نبود. اما حس خوشحالی عجیبی درون او بود.
"چیز عجیبی درباره اش حس کردم اما آیا واقعا همه چیز ساختگی بود و بخشی از شخصیت مصنوعیش؟کلود اصلا واقعی نبود؟...نه. این حقیقت نداره.چیزهایی بودن که فقط کلود به اونا فکر میکرد. کارایی که او انجام داده بود چون که کلود بود. او هیچوقت فقط یک پوسته نبوده"اما او نمیتوانست حقیقت را دریابد. افکارش فقط دور خودشان میچرخیدند. اریث دوباره در خاطراتش غرق شد.
خاطراتی که شخص کلود را نشان میداد. نحوه راه رفتنش. او تمامی کار های کلود را یکی یکی به یاد آورد...
بیشتر آن افکار با دریای ماکو یکی شدند و شخصی را بیدار کردند. شخصیت شکلی که اریث به یاد می آورد را شناسایی کرد و "او(مرد)" بیدار شد.
"اریث... تویی؟"
اولش اریث به دلیل به یک باره بودن این ملاقات یاد نیاورد که صدای چه کسی است .
با حالتی ترسیده چرخید و چهره ای نوستالژیک(قدیمی) دید که ۵سالی ندیده بود.او اولین عشق اریث بود. اکنون او دوست عزیزی بود که اریث از آخرین باری که اورا دیده بود چیزی از او نشنیده بود.او همان شخصیتی که او در کلود دیده بود را دارا بود. زَک که چشمانی آبی داشت که ثابت میکرد اوهم در پروژه سرباز بوده در مقابلش ظاهر شد. او تصویری ضعیف تر نسبت به تصویر کامل اریث داشت
"زک!این به این معنیه که توهم مردی؟"با اینکه معمولا اریث سوالای واضح را نمیپرسید.اولین چیزی بود که به ذهنش آمد و مانند یک عکس العمل به زبانش آورد.همچنین عجیب بود که یک سرباز با تجربه و مهارت بمیرد. با این که از مکان او خبری نداشت. او مطمئن بود که زک در امنیت کامل و با آرامش در جایی زندگی میکرد.او خودش را بخاطر کورکورانه باور کردن چنین چیزی مقصر دانست. این واقعیت ظالم شُکی قدرتمند برای او بود.
"توهَم؟... یعنی توهم مردی اریث؟ خوب منم میخواستم همین رو بپرسم. و بعدش... خوب چطوری بگمش.... تسلیتم رو عرض کنم؟"
"یه ذره هم عوَض نشدی."
مهم نبود چه اتفاقی بیفتد. زک هیچوقت شاد بودنش را از دست نمیداد. مثل این ‌که توسط شخصیت شادش نجات پیدا کرده باشد. اریث لبخند کوچکی زد. با اینکه میدانست از اعضای پروژه سرباز شینرا بود. شاد بودنش چیزی بود که برایش جذاب بود.
"خیلی اتفاق ها افتادند. همشون هم بد بودند. همه اش زمانی شروع شد که برای ماموریتی به منطقه روستایی نیبِلهایم فرستاده شدم."
"نیبلهیایم؟"
"آره. میدونی کجاست؟ اون موقع با یه سرباز معروف بودم که به عنوان یک قهرمان شناخته میشد. اون ناگهانی دیوونه شد..."
"منظورت سفیروثه مگه نه؟"
اریث نفسش را حبس کرد. باور داشت که دلیلی برای ظاهر شدن زک بود. احساس میکرد که به چیزی ربط دارد
"اون حروم زاده واقعا معروفه. یا به خاطر قتل عام نیبلهایم که تو اخبار میگفتن میشناسیش؟"
"تو اون موقع اونجا بودی زک؟ خوب کلود چی...؟"
"اوه اوه. صبر کن.!کلود رو هم میشناسی؟ و آیا اون جاش امنه؟"
"تو کلود رو هم میشناسی. کلود واقعیه مگه نه؟"
هر دوی آن ها هر چیزی که میدانستند را رد و بدل کردند. و سپس اریث فهمید که کلود فقط یک عروسک که برای سفیروث ساخته شده باشد نیست.حالا فهمید که چرا زک را درون کلود دید.زک هم فهمید. حالتی که دوست نزدیکش حالا داشت را میدانست. دوستی که با او حینی که توسط شنیرا شکار می شدند همراه شده بود. همچنین فهمید که سفیروث قرار بود دوباره زنده شود و تهدیدی نه فقط برای نیبلهایم بلکه برای کل سیاره شود.
"زک... چه کاری میتونم انجام بدم تا کلود حقیقت رو درباره ی خودش بفهمه؟ میتونی بهش بگی که اون هم واقعیه؟"
مترجم:کینگ
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند (کاربران: 0, مهمان: 1)

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟