Castlevania Realm [پست اول خوانده شود.]

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود
2808j6o.jpg


xegbkh.jpg


1263e4w.jpg
4hutc1.jpg
316rjmf.jpg

چهار سال قبل، پیش از آن‌که Dracula توسط Richter Belmont نابود شود.

چهار سال پس از آخرین شکست Dracula، نقشه مزوّرانه دیگری در حال اجرا بود. افسونی که توسط Shaft به ظاهر نابود شده، بر روی Richter گذاشته شده بود، شروع به تاثیر گذاشتن بر وی می‎کند، به طوری که او به تدریج در حال رسیدن به مرز جنون بود. روزی از همین روزها، زیر نور ماه کامل، او به طرز عجیبی و بدون هیچ گونه ردی، ناپدید می‎شود. با گذشت یک سال از ناپدید شدن وی، مشخص می‎شود که او قرار نیست برگردد – حداقل به خواست خودش.
207uqhd.jpg
wltx0z.jpg


Maria Renard با ترس از اینکه نکند اتفاقی برای Richter افتاده باشد، عازم می‌شود تا بلکه او را بیابد. او نمی‌دانست جستجو را از کجا آغاز کند، تا اینکه سرنوشت میانجی‌گری می‌کند: ناگهان Castlevania از اعماق تاریکی‌ها سر بر آورده تا نقش راهنمای راه را برای Maria ایفا کند.
2qu7kfa.jpg
rjh6c6.jpg



در همین هنگام، نیروهای مقتدری، روح دورگه خفته، Alucard را به لرزه در می‌آورند؛ با پی بردن به اینکه کفه ترازو به سمت نیروهای شیطانی سوق یافته، این نیروهای ناشناس، Alucard را از خوابی عمیق بیدار کرده تا وظیفه بررسی قضایای پیش آمده را به وی محول کنند. او به صورت غریزه‌ای به سمت Castlevania، منزلگاه قدیمی‌اش کشیده می‌شود.

k04nrb.jpg


Alucard با گذر از بیشه‌زار، به سختی خود را به پل متحرک قلعه رسانده و قبل از بسته شدن پل، با پرشی بلند از آن عبور می‌کند. حال دیگر هیچ راه برگشتی وجود نداشت و او نیز مصمم بود که این معما را هر چه زودتر حل کند. با گذر از تالارهای متروک، قلعه نیمه تاریک به محض شناختن Alucard، به زیبایی روشن شده تا پذیرای این مهمان جدید باشد.

دسته‌های متعددی از زامبی‌ها بی‌امان برخاسته و به وی حمله‌ور می‌شوند. Alucard بدون هیچ دردسری این موجودات ضعیف و بی‌عقل را در حالی که همه‌شان با دیدن این چهره آشنا بهت‌زده شده بودند، از سر راه بر می‌دارد.
14mrwcm.jpg

در ادامه راه، خدمت‌کار وفادار و مَحرم اسرار Dracula، یعنی Death پدیدار می‌شود تا صحبتی با Alucard داشته باشد. او از Alucard نمی‌خواست که به نیروهای تاریکی بپیوندد بلکه تقاضا داشت که دست از نابود کردن قلعه بردارد. هنگامی که Alucard با این خواسته مخالفت می‌کند، Death ادعا می‌کند که او از این تصمیم خود پشیمان خواهد شد و دوباره یکدیگر را ملاقات خواهند کرد. سپس با استفاده از جادوی سیاه خود، زره و سلاح‌های Alucard که شمشیر وی را نیز شامل می‌شود (شمشیری که از جانب مادرش به وی ارث رسیده بود) بدون هیچ زحمتی از وی گرفته و آن‌ها را در مکانی نامشخص پنهان می‌کند. Alucard نیز مجبور به ادامه دادن مسیر پیش رو، بدون مهمات خود می‌شود.

Alucard سپس از آزمایشگاه (لابراتوار) قلعه در جستجوی پاسخ سوالاتش بازدید می‌کند. اینجاست که متوجه دختری در Clock Room واقع در Marble Gallery می‌شود. او بدون هیچ اعتنایی به دختر بلوند، راهش را در پیش گرفته تا اینکه دختر جوان از او می‌خواهد که صبر کند. او کاملا از حضور Alucard در اینجا گیج شده بود، چرا که فهمیده بود او به نظر انسان می‌رسد اما یک چیز متفاوت در او نسبت به دیگر انسان‌ها وجود داشت. دخترک از Alucard می‌پرسد که او کیست و در قلعه چه می‌کند. Alucard خود را معرفی کرده و می‌گوید که او اینجاست تا قلعه را نابود سازد. سپس بیان می‌کند که بیش از این نمی‌تواند در مورد خود توضیح دهد، اما از آن‌ جایی که هدفشان یکی است، او می‌تواند به Alucard اعتماد کند. دختر جوان خود را به عنوان Maria معرفی می‌کند. این دو توافق می‌کنند که هر کدام راه خود را در پیش گرفته و در صورت امکان، اطلاعات بدست آمده را با یکدیگر تبادل کنند.

2w59ks5.jpg

Alucard مسیر خود را در امتداد دیوار بیرونی قلعه ادامه داده تا به کتابخانه طویل Castlevania می‌رسد. این کتابخانه اگرچه روح زده، اما بسیار شکوهمندتر و شاهانه‌تر از آنچه که کسی بتواند تصورش را کند، به نظر می‌رسید. درون بخشی خالی و آرام از کتابخانه، Alucard کسی که دنبالش می‌گشت – کتابدار پیر و عجیب و غریب، Master Librarian – را پیدا می‌کند.
کتابدار پیر، هیچ دشمنی و پدرکشتگی با دورگه جوان نداشت، به جز این مورد که او در حال خیانت به پدرش بود. Alucard از پیرمرد درخواست کمک می‌کند، اما کتابدار از آن‌جایی که هنوز به Count وفادار بود، هیچ علاقه‌ای به پشتیبانی از یک توطئه علیه اربابش نشان نمی‌دهد.
Alucard نیز انتظار چیزی بیش از این را نداشته و به پیرمرد می‌گوید که در صورت همکاری، پاداش خوبی دریافت خواهد کرد. کتابدار پیر با شنیدن این پیشنهاد، تصمیم می‌گیرد به ارباب جوان کمک کند. سپس مجموعه جواهرات و اشیای شگفت‌انگیز خود را مقابل Alucard به اهتزاز در می‌آورد. چیزی که از همیشه بیشتر، ارباب جوان را مسحور خود کرده بود، جواهری به نام Jewel of Open بود که امکان دسترسی به مناطقی که با درهای آبی قفل شده بودند را فراهم می‌کرد.

or1fu1.jpg

Alucard به محض به دست آوردن جواهر و اشیای مورد نیاز دیگر، به آزمایشگاه بازگشته و دری که قبلا نمی‌توانست از آن عبور کند را باز می‌کند. پشت در، دوباره با Maria Renard رو به رو می‌شود.
9k4k9f.jpg

او پس از سرزنش کردن Alucard به جهت رفتار و طرز برخورد سردش، ادعا می‌کند که قبلا در قلعه حضور داشته، اما این قلعه فرق زیادی با قلعه‌ای دارد که او از گذشته به یاد داشت. Alucard توضیح می‌دهد که این قلعه، زاییده آشوب و هرج و مرج بوده و ممکن است اشکال مختلفی به خود بگیرد. Maria تصور می‌کرد که بلکه این ذهنش است که دارد او را بازی می‌دهد. پس از تبادل اطلاعات، هر دو راه خود را در پیش گرفته تا دوباره در اتاقی مرتفع واقع در Royal Chapel سر به فلک کشیده یکدیگر را ملاقات کردند. Alucard هیولای پرخاشگری را شکست می‌دهد در حالی که Maria تماشاگر این صحنه است.

دختر جوان، توانایی Alucard را مورد تحسین قرار می‌دهد. Alucard که کسی نبود که بخواهد وقت خود را با تعریف و تمجید هدر دهد، از Maria می‌خواهد که برود سر اصل مطلب و از او می‌پرسد که آیا نام Richter Belmont به گوشش خورده است یا خیر. Alucard که صدها سال پیش با Trevor Belmont هم‌پیمان شده بود، به خوبی با خاندان Belmont آشنایی داشت. Maria اذعان می‌کند که Richter حدود یک سال است که ناپدید شده و باید جایی در همین قلعه باشد. Alucard سپس با لحنی نجیبانه به Maria اطمینان خاطر می‌دهد که اگر با Richter رو در رو شود، حتما او را مطلع خواهد ساخت. Maria با خشنودی از او تشکر کرده و باری دیگر از هم جدا می‌شوند.
5b1vdf.jpg


Alucard با پیشروی در قلب قلعه ناآرام و هنگام جستجو در Colisseum، ناگهان خود را گرفتار در میدان نبرد یک تورنمنت قدیمی می‌یابد که خالی از هر گونه تماشاچی است.
کاملا خالی اما به جز یک نفر.
b5l3k6.jpg

در بالای میدان نبرد، یعنی جایی که تخت مخصوص ارباب مراسم و تشریفات قرار داشت، جوانی بر این تخت تکیه زده بود در حالی که لبخندی خبیثانه بر لب داشت. او جهت ورود به قلعه‌اش از Alucard خوش آمد گویی می‌کند. Alucard نیز از او درخواست می‌کند که خود را معرفی کند، اما مرد ناشناس سوال وی را نادیده گرفته و در عوض، دو هیولای غول پیکر احضار کرده تا او را به عنوان متجاوزی که به قلعه‌اش هجوم برده، نابود کنند. به محض پدیدار شدن دو موجود خوفناک، مرد مرموز در تاریکی محو می‌شود.

پس از نابود کردن نگهبانان شخصی این مرد، Alucard شروع به تفکر درباره مرد جوان می‌کند. او انگار خونش را قبلا استشمام کرده بود... Alucard به واسطه مصاحبت و همکاری‌هایی که در گذشته با خاندان Belmont، علی الخصوص Trevor Belmont داشت، مطمئن بود که شخصی از این خاندان در پیشگاه او حضور دارد و به احتمال زیاد، این خون، باید خون یک Belmont باشد. Alucard در این باره مطمئن بود، اما نمی‌دانست از منظره‌ای که چند لحظه پیش دیده بود، چه برداشتی می‌توان کرد، یا اینکه چرا این شکارچی جوان باید فرمانروای قلعه باشد. در هر حال، او به جستجو ادامه داده و به زیرساخت قلعه می‌رسد. Alucard درون یک تونل عمودی و طویل از غارهای زیرزمینی قلعه، اتاقی مرموز می‌یابد که در آن‌جا به خواب فرو می‌رود.

2e2o4tl.jpg

Alucard درون کابوسی اوهامی و با شنیدن صداهایی از مادرش که او را صدا می‌زند، بیدار می‌شود. او همان‌جا بود، مادر بی‌گناهش، Lisa. در حالی که به چوب مخصوص اعدامی‌ها بسته شده بود و روستانشینانی که آماده شکنجه دادن وی تا سر حد مرگ بودند، همان‎طور که سال‌ها پیش، این کار را انجام داده بودند. مادرش، زنی از نژاد انسان، که عاشق Vlad Tepes Dracula شده بود، در حالی که پسر نیمه‌انسان، نیمه‌خون‌آشام‌شان، Alucard را در شکم داشت، به چوب اعدام بسته شده بود.

همه چیز به جز Alucard و Lisa در آن منظره، در جای خود میخکوب شده بودند. احساسات Alucard به اوج خود رسیده و مادرش را صدا می‌زند، با این ادعا که او را نجات خواهد داد. او نمی‌توانست اجازه دهد، اتفاقی که افتاده بود، دوباره و دوباره رخ دهد. این دفعه او ظاهرا می‌توانست مانعش شود و همه چیز را تغییر دهد. Lisa نگرانی‌های پسرش را فرونشانده و به او می‌گوید که مشکلی نیست. اگر مرگ او باعث نجات دیگران شود، او با خشنودی تمام، جانش را فدا خواهد کرد.

Alucard به مادرش التماس می‌کند که او را ترک نکند، اما او در این مورد اصرار داشت. او به Alucard می‌گوید که شاهد مرگش باشد و آخرین سخنانش را بشوند. Alucard نیز گوش فرا می‌دهد.
Lisa به پسرش می‌گوید تا جایی که می‌تواند از انسان ها متنفّر بوده و باعث رنج و عذاب آن‌ها شود!

Alucard در حالی که از شنیدن این حرف‌ها کاملا متعجب شده بود، خود را عقب می‌کشد. مادرش با این ادعا که انسان‌ها بهتر است هلاک شوند تا اینکه گناهان وخیم‌تری مرتکب شوند، سخنانش را ادامه می‌دهد. او به پسرش دستور می‌دهد، انسان‌هایی که او را مورد آزار و اذیت قرار داده بودند، قتل‌عام کند. Alucard به شدت مخالفت می‌کند. انگار یک جای کار می‌لنگید. مادرش هیچ‌گاه چنین چیزی نگفته بود و نمی‌گفت. Lisa تلاش می‌کند او را متقاعد سازد که انجام این کار برای آن‌ها مسرّت و شادمانی به ارمغان خواهد آورد!

Alucard بلافاصله متوجه می‌شود روح خبیثی که پیش روی اوست، مادرش نیست، بلکه نوعی روح اهریمنی است که به شکل مادرش ظاهر شده است. او درخواست می‌کند که این موجود، خود را معرفی کند.
t5lwrb.jpg

Succubus فریبنده در جای Lisa ظاهر می‌شود، در حالی که متکبرانه به Alucard زود باور می‌خندید. او از اینکه «نیمه‌خون‌آشام» غرق در افسونش شده بود، لذت می‌برد. Succubus به نظر می‌رسید که بخاطر پایداری و مقاومت Alucard ار خواب پریده باشد. بهرحال، Succubus با تغییر شکل به مادر Alucard به وی اهانت کرده بود. به همین دلیل Alucard اذعان می‌کند که مرگ، حکمی بسیار ملایم و ارفاق‌آمیز برای اوست. سلیطه فریبنده با اشاره به اینکه بیا نزدیک‌تر، Alucard را دعوت به مبارزه می‌کند.

Alucard به هر سختی که بود، در میدان نبرد، Succubus را شکست می‌دهد. Succubus با استشمام خون Alucard از وی می‌پرسد که آیا او نیز خون‌آشام است؟ Succubus از قدرت و قیافه Alucard می‌فهمد که او بدون شک، توسط فرزند Lord Dracula شکست خورده است.
Alucard توضیح می‌دهد که Succubus با مرگ درون دنیای خواب و خیال، روحش تا ابد سرگردان خواهد ماند. Succubus التماس می‌کند که Alucard جانش را ببخشد، اما دیگر دیر شده بود.
هنگامی که Alucard به دنیای بیداری بازمی‌گردد، انگشتری طلایی پیدا می‌کند که قبلا در اتاق نبود. بر روی انگشتر، یک کنده‌کاری بدین مضمون به چشم می‌خورد: «به دست کردن... ساعت». او انگشتر را نگه داشته و به راه خود در بخش‌های پایین‌تر قلعه ادامه داده تا سرانجام به Granfallon می‌رسد، پایین‌ترین نقطه قلعه که توده رعب‌انگیزی از اجساد را در خود جای داده بود. در مناطق زیرین قلعه، Alucard زرهی را بدست می‌آورد که امکان دسترسی به مناطق معینی از Royal Chapel که عمدتا به دلیل تله‌های مرگبار، عبور از آن‌ها بسیار خطرناک بود را برایش فراهم می‌ساخت.

Alucard در تاریکی قلعه، از مناطق متروک و غم‌گرفته به سمت برج‌های سر به فلک کشیده کلسیا راهی شده و وارد یک اتاق نهارخوری با سقف باز می‌شود که در آسمان معلق بوده و مشرف به یک بیشه‌زار زیبا و همیشه سرسبز است. Maria در داخل منتظر بود. او می‌خواست بداند که آیا Alucard خبری از Richter بدست آورده است یا خیر.
Alucard ماجرا را با او در میان گذاشته و بیان می‌کند که با یک Belmont مواجه شده است اما مطمئن نیست که او همان Richter ـی باشد که Maria از آن گفته بود. او اذعان می‌کند Belmont ـی که دیده بود، خود را فرمانروای قلعه می‌خوانَد.

Maria با شنیدن این حرف‌ها شوکه شده و از باور آن‌ها امتناع می‌ورزد. او که از درون کاملا مخالف این قضیه بود، اعتراف می‌کند که این شخص ممکن است Richter باشد. با این حال، او پافشاری می‌کند که اگر این صحت این حدس ثابت شود، Richter حتما تحت کنترل شخص یا چیزی قرار گرفته است.
پشت سر Maria انگشتری نقره‌ای قرار داشت که بر رویش حک شده بود: «...در برج... ».
rhoa53.jpg


Alucard هر دو انگشتر را به دست کرده و کنده‌کاری روی آن‌ها بدین صورت در می‌آید: «در برج ساعت، به دست کنید». Alucard کلیسا را ترک گفته و به سمت جنوب شرقی، جایی که صفحه ساعت بزرگ قرار داشت و برای اولین بار با Maria ملاقات کرده بود، به راه می‌افتد. هنگامی که دو انگشتر را در آن‌جا به دست می‌کند، نوری درخشان نمایان شده و عقربه‌های ساعت سریع‌تر از حد معمول خود، به حرکت می‌افتند و زنگ 13 بار به صدا در می‌آید. سپس دریچه‌ای مقابل Alucard باز شده که راهی به سمت پایین داشت.

Alucard سوار بر آسانسوری قرقره‌ای شده و راهیِ طبقات زیرین قلعه می‌شود. با رسیدن آسانسور به آخر راه، او خود را در مرکز قلعه Dracula احساس می‌کند. بنایی عظیم و سرّی به همراه اتاقی درون آن به چشم می‌خورَد. Alucard وارد اتاق مرموز می‌شود. با توجه به ظاهر اتاق، انگار که او بر روی سقف آن ایستاده بود، اما جایی که باید کف اتاق باشد، سقف آن قرار داشت. کل اتاق، به نظر وارونه می‌رسید.
Maria در داخل اتاق، منتظر بود. او از درون تاریکی، نام Alucard را صدا زده و از او معذرت خواهی می‌کند. او حال مطمئن بود که Richter به دشمن ملحق شده است، چرا که با شخصیت Richter آشنا بوده و به این نتیجه رسیده بود که او مطمئنا توسط شخصی کنترل می‌شود. Maria اصرار داشت که هیچ آسیبی به Richter نرسد، اما Alucard هیچ اهمیتی نسبت به ریزه‌کاری‌های فنی قائل نبوده و تنها چیزی که برایش مهم بود، این بود که Richter متوقف شود.

1z1wsd1.jpg
14kzb5f.jpg

Maria که به این مسئله واقف بود و کم کم داشت به دورگه آشفته‌خاطر اعتماد می‌کرد، شیئ خارق‌العاده‌ای به Alucard می‌دهد که او نیز درباره هویت این آیتم می‌پرسد. این شیئ در واقع Holy Glasses بود که به دارنده خود این امکان را می‌داد تا ورای نیرنگ و فریب‎های شیطانی و آن‌چه که یک فرد معمولی قادر به دیدن آن است را مشاهده کند. Alucard سپس اذعان می‌کند که Maria بهتر است همین‌جا مانده و برای روح Richter دعا کند. سپس خود عازم بالاترین نقطه قلعه می‌شود – یعنی جایی که اتاق پادشاهی قرار داشت.

زمانی که او به اتاق پادشاهی می‌رسد، همان جوان آبی‌پوشی که حال از هویتش مطلع بود را مشاهده می‌کند. کسی که سال‌های پیش، Dracula را به دنیای مردگان فرستاده بود، Richter Belmont.
شکارچی جوان بیان می‌کند که منتظر Alucard بوده است. Alucard می‌خواست بداند چرا یک Belmont قصد احیای Lord Dracula را در سر دارد. مرد جوان پاسخ می‌دهد که Dracula هر صد سال یک‌بار بر می‌خیزد و پس از این مدت، دیگر نقش Belmontها در این ماجرا تا صد سال بعد تمام می‌شود. او می‌خواست مبارزه باشکوهی که 5 سال پیش با Dracula داشت را دوباره تجربه کند. Alucard متوجه می‌شود که Richter به موجب روحیه مبارزه‌طلبی، دچار جنون شده است و بدون مبارزه، احساس بی‌ارزش بودن می‌کند. این قضیه او را تباه کرده بود. Richter تصور می‌کرد که بدون Dracula، زندگی او هیچ هدف و یا معنایی ندارد. او به Dracula نیاز داشت، درست همانند همان‌هایی که با قلب سیاه خود تشریفاتی مذهبی جهت احیای وی ترتیب داده بودند. او تصور می‌کرد که اگر بتواند شاهزاده تاریکی را احیا کند، این مبارزه تا ابدیت به طول خواهد انجامید! Alucard به او می‌گوید که اگر این‌ها دقیقا احساسات واقعی او هستند، پس چنین باد.

Richter سپس Alucard را دعوت به مبارزه کرده و قبل از اینکه Alucard بتواند عکس‌العمل نشان دهد، بی‌درنگ با نیروهای افسانه‌ای اش به او حمله ور می‌شود. او با اشاره به اینکه Alucard حریف قدری برایش نیست، از او می‌خواهد که خشن‌تر مبارزه کند. اما هدف و تمرکز اصلی Alucard شکار این Belmont نبود. او در حالی که از اعمال و گفتار Richter متحیر شده بود، فورا عینک مخصوص را بر روی چشمان خود گذاشته و جوابی که در پی آن بود را می‌یابد:

Richter، بدون شک تحت کنترل شخص ناشناسی بود که در قالب گوی سبز رنگی بالای سر وی ظاهر شده بود. Alucard از مبارزه با Richter امتناع کرده، در حالی که ضربه‌های شدید وی را تحمل می‌کرد و تمرکز خود را روی کره سبز رنگ گذاشته بود. سپس با حملاتی مداوم به گوی سبز رنگ، باعث محو شدن آن می‌شود. با نابود شدن گوی نامرئی توسط Alucard، ضربه‌ای به Richter وارد شده و Maria در حالی که از Alucard خواهش می‌کند آسیبی به Richter نرساند، وارد اتاق می‌شود. سپس شخصیت چهارم و باعث و بانی تمامی ماجراها در اتاق پدیدار می‌شود. آن هم کسی نبود جز کشیش سیه‌سرشت، Shaft – کسی که مخفیانه اعمال Richter را تحت کنترل داشت. Richter این کشیش اهریمنی را 5 سال پیش کشته بود، اما روح Shaft بازگشته بود تا قاتل خود را نفرین و دچار شبح‌زدگی کند.

16ius74.jpg

Shaft به هر سه آن‌ها اخطار می‌دهد که احیای Dracula قریب‌الوقوع بوده و هیچ کاری از دست آن‌ها بر نمی‌آید. او تصور می‌کرد با پیوستن Richter به نیروهای تاریکی، آن‌ها توقف ناپذیر خواهند شد. گرچه این نقشه با شکست مواجه شده بود، اما Shaft کاملا آماده بود و نقشه دومی نیز داشت؛ ابرها شکافته شده و قلعه عظیمی در آسمان توفانی برافراشته می‌شود که نوک برج‌هایش به سمت زمین هستند. بله، این نقشه دوم Shaft بود، او با استفاده از جادوی سیاه خود، پس از گریختن از صحنه، در ناحیه‌ای امن از دوردست، مدل کاملی از Castlevania به صورت وارونه ایجاد می‌کند!

Richter،Maria و Alucard از برج اصلی قلعه اول، شاهد منظره اوهامی برافراشته شدن این قلعه بودند. Alucard می‌دانست که Shaft به قلعه دوم رفته است. Richter سر عقل آمده و Alucard را به عنوان شخصی که دوشادوش جدش، Trevor جنگیده بود، به خاطر می‌آورد. او باورش نمی‌شد که رو به روی Alucard، فرزند Dracula قرار گرفته است. همان Alucard ـی که با جدش، Trevor Belmont هم‌پیمان شده بود. Alucard اما هیچ وقتی برای تعارف و خوش و بش نداشت، به همین دلیل از Maria می‌خواهد که Richter بهت‌زده را تا بیرون قلعه و مکانی امن همراهی کند و خود نیز کار Shaft را تمام کرده و از احیای پدرش جلوگیری خواهد کرد. Maria موافقت کرده و Alucard راهی قلعه جدید می‌شود.

2d7eczm.jpg


قلعه دوم با اینکه همان عمارت بود اما کل آن به صورت وارونه بوده و گاهی اوقات نغمه‌ای رویایی و گاهی هم جهنمی از درون آن به گوش می‌رسید. ریشه و سرچشمه قلعه در هاله‌ای ابهام قرار داشت و هیچ‌گونه دلیل یا منطقی برایش موجود نبود. Alucard با پیشروی در قلعه دوم، با موجودات به خصوصی مواجه می‌شود که نگهبانی بقایای Dracula را عهده‌دار بودند. او این موجودات را دنبال کرده تا بتواند بقایا را بدست آورد. Alucard علاوه بر این، تجهیزاتی که Death از وی گرفته بود را نیز بازیابی می‌کند.

dgglyv.jpg
m951ex.jpg

Alucard در قلعه شبح‌زده، با چالش‌های دشوارتری دست و پنجه نرم کرده، اما با قدرت ناب اراده خود، به غارهای وارونه (Reverse Caverns) می‌رسد، جایی که دوباره با Death ملاقات می‌کند. درست همان‌طور که Death پیش بینی کرده بود. او برای آخرین بار به Alucard پیشنهاد می‌دهد که دست از لجاجت بردارد. Alucard جواب می‌دهد که تا آخرین نفس مبارزه خواهد کرد و هیچ‌گاه تسلیم نخواهد شد. Death نیز به این نتیجه می‌رسد که شام امشب وی روح Alucard خواهد بود.

حتی Death نیز در برابر حملات Alucard نتوانست مقاومت کند و پس از فروپاشی، قسمتی از بقایای اربابش را به جای می‌گذارد. Alucard در حالی که تمامی بقایا را در اختیار داشت، به سمت Black Marble Gallery حرکت کرده و به اتاق ساعت می‌رسد.

درست مثل قبل، نوری درخشان نمایان شده و عقربه‌های ساعت تندتر از حد معمول خود، به حرکت افتادند و زنگ، 13 بار به صدا در آمد. سپس دریچه‌ای مثابل Alucard باز شده که راهی به سمت پایین داشت. بقایای Dracula امکان دسترسی به آخرین ناحیه را برایش فراهم کرده بودند.

Alucard سوار بر آسانسوری قرقره‌ای شده و به سمت پایین حرکت می‌کند. با رسیدن آسانسور به آخر راه، او به بنایی عظیم و سرّی به همراه اتاقی درون آن می‌رسد. سپس وارد اتاق مرموز می‌شود.

Shaft درون اتاق، در حال به اتمام رساندن تشریفاتی مذهبی بود. او Alucard را به جهت رسیدن تا این نقطه مورد ستایش قرار می‌دهد، اما در ادامه بیان می‌کند که از فرزند Count Dracula انتظارِ کمتر از این نمی‌رفت. Alucard می‌پرسد که چرا او Richter را فرمانروای Castlevania کرده است.

Shaft اذعان می‌کند که تا قرن‌های متمادی، شکارچیان خون‌آشام (اشاره به خاندان Belmont که ملقب به Vampire Hunter هستند) با قدرت‌های مقدس‌شان، نیروهای اهریمنی (علی‌الخصوص Dracula) را شکست داده‌اند. اما او نقشه‌ای می‌کشد تا آن‌ها را به جان یکدیگر بیندازد. با حضور Richter Belmont به عنوان فرمانروای قلعه، شکارچیان دیگر در صدد نابودی وی برخواهند آمد، اما از آن‌جایی که Richter در مقایسه با دیگران از نیروهای شگرفی برخوردار است، هیچ‌کس توان ایستادگی در مقابلش و شکست دادن او را نخواهد داشت.

Shaft با وادار کردن Richter (افسونی که بر روی وی گذاشته بود) به پیوستن به زمره نیروهای تاریکی، او را به عنوان یک تهدید، خنثی کرده بود. همه و همه این ماجراها نیز در مسیر هدف اصلی Shaft که گسترش هرج و مرج باشد، به وقوع پیوسته‌ بودند.

Alucard بیان می‌کند که نقشه Shaft با شکست مواجه شده، اما Shaft در این مورد شک داشت. او در شگفت بود، زمانی که وِجهه انسانی و ضعیف Alucard را نابود سازد، چه خواهد شد.
Alucard کشیش ظلمانی را در حالی که همچنان سرسخت بود، به راحتی در مبارزه شکست داده و مشخص می‌شود که نیروی Shaft ناکافی بوده است. اما Shaft به میزان رضایتی که نیاز داشت، دست یافته بود. چرا که به قول خودش به هدفش رسیده و Count Dracula خواهد آمد تا دنیا را با به‌کارگیری شعله‌های هرج و مرج و آشوب، پاک‌سازی کند! آخرین سخنان Shaft، اما تماما رجز خوانی و مباهات نبودند. چرا که دیگر کار از کار گذشته بود و وردخوانی کامل شده بود؛ Count Dracula آماده بود تا باری دیگر به این دنیا بازگردد.

اتاق غرق در تاریکی شده و Alucard صدایی به گوشش می‌خورد که برایش بسیار آشنا بود. صدایی که مدت‌ها بود نشنیده بود.
پدر Alucard برای پیروزی وی علیه Shaft به او تبریک می‌گوید. Alucard به پدرش می‌گوید، امیدوار بوده که دوباره یکدیگر را نبینند و اینکه او نمی‌تواند پدرش را به حال خود رها کند تا دنیا را دچار مصیبت و رنج و عذاب کند.

2eq98w3.jpg


Dracula، خسته از علاقه و دلبستگی بیش از حد Alucard نسبت به انسان‌ها، کاری که آنان با Lisa، مادر Alucard و معشوقه وی انجام داده بودند را یادآوری می‌کند. Alucard هرگز نمی‌توانست یک چنین چیزی را فراموش کند، اما به پدرش می‌گوید که او به دنبال انتقام برای عمل شنیعی که قرن‌های پیش اتفاق افتاده، نیست.
Alucard و Dracula هر کدام دنباله‌رو مسیرهای به کل متفاوتی بودند. Alucard قدم در راه بخشش و صلح گذاشته بود و Dracula مسیر انتقام و خون و خونریزی را در پیش گرفته بود. هر دو آن‌ها متوجه می‌شوند که هیچ‌کدام‌شان عوض بشو نیستند.
Dracula ابراز می‌کند وقتش رسیده که Alucard وِجهه انسانی و ضعیف خود را کنار زده و در بازسازی دنیا به او ملحق شود.

Alucard به نام مادرش Dracula را شکست می‌دهد. Dracula در تعجب بود که چگونه متحمل شکست شده است. Alucard پاسخ می‌دهد از زمانی که او قدرت عشق ورزیدن را از دست داده، دچار عقوبت و نگون‌بختی شده است. Dracula سخنان Alucard را به سخره گرفته و آن‌ها را به عنوان طعنه در نظر می‌گیرد.

a3169z.jpg


ارباب تاریکی، قبل از ترک کردن پسر خود، می‌خواست آخرین حرف‌های Lisa را بشنود.
Alucard پاسخ می‌دهد. «او گفت، از انسان‌ها متنفّر نباش. اگر نمی‌توانی در کنار آنان زندگی کنی، حداقل به آن‌ها آسیبی نرسان. چرا که آن‌ها خود سرنوشتی دشوار دارند». این‌ها کلماتی بودند که Alucard عمر خود را به همراه‌شان سپری کرده بود و همین‌طور دلیل انتخاب چنین مسیر متفاوتی نسبت به پدرش بودند.
Alucard ادامه می‌دهد: «همین طور گفت که بگویم او تو را تا ابد دوست خواهد داشت».
پس از فهمیدن آخرین حرف‌های Lisa، برای اولین بار، نشانی از انسانیت درون این موجود انتقام‌جو و خشک و بی‌روح، می‌درخشد. Dracula قبل از اینکه به طرز دردناکی به عالم اموات فرستاده شود، زیر لب زمزمه می‌کند: «مرا ببخش، Lisa».
این دو عضو از خانواده نفرین‌شده با یکدیگر وداع کرده و Alucard به Dracula می‌گوید که با وجود تمام اتفاقاتی که در طول قرن‌ها رخ داده‌اند، دلش برای پدرش تنگ خواهد شد. بدین‌ترتیب، این Alucard بود که توانست بر حملات بی‌امان پدرش غلبه کرده و پیروز شود. آن هم، با قدرتی که Dracula هیچ‌گاه نمی‌توانست به درستی آن را درک کند: عشق نسبت به دوستان انسانش و یقینا مادرش Lisa.

2ztacm9.jpg


به محض نابود شدن Dracula، هر دو قلعه به همراه وی در منظره‌ای باشکوه سقوط می‌کنند. بیرون قلعه، در خرابه‌ها، Alucard آرامش حاصل شده در زیستگاه خود، Transylvania را مورد تحسین قرار می‌دهد.
او سپس در کنار ساحلی بیرون از قلعه، با Maria و Richter تجدید دیدار می‌کند. Maria و Richter، هر دو Alucard را با علم به اینکه مقابله با پدرش، همان‌گونه که انتظار می‌رفت، توام با درد شدید روحی بوده است، دلداری می‌دهند. شکارچی جوان از وی معذرت خواهی می‌کند چرا که احساس می‌کرد قرار گرفتن Alucard در مقابل پدرش، تقصیر وی بوده است. Alucard به Richter اطمینان خاطر می‌دهد که او برای مواجه‌شدن با پدرش، دلایل خود را داشته است.
Maria و Richter می‌خواستند بدانند حال که این آزمون سخت، پشت سر گذاشته شده، Alucard چه در سر دارد. Alucard اذعان می‌کند، خونی که در رگ‌هایش جریان دارد، نفرین شده است و بهترین کار این است که او برای همیشه از دنیا محو شود. پس از آن، Alucard بیان می‌کند که دوباره یکدیگر را نخواهند دید و صحنه را ترک می‌کند.

11t7jud.jpg
2ihwknt.jpg


Richter از احساسات Maria نسبت به Alucard آگاه بوده و به او اصرار می‌ورزد که Alucard را رها نکند. Maria اعتراف می‌کند که نمی‌تواند اجازه دهد Alucard از زندگی‌اش محو شود و Richter نیز با بیان این جملات، او را ترغیب می‌کند: «پس برو دنبالش، شاید تو بتوانی این روح شبح‌زده‌اش را نجات دهی».
Richter و Maria جسور که سالیان پیش، یکدیگر را ملاقات کرده بودند، با یکدیگر وداع می‌کنند و Maria Renard در حالی که خورشید در حال طلوع بر فراز Transylvania کهن بود، به دنبال Alucard می‌رود.

20rlnbb.jpg

 
آخرین ویرایش:

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود

Missing in Action
مقدمه:
پس از شکست Dracula به دست Richter، خانواده Belmont به خواب مستند‌نشده و نامعلومی فرو رفتند که به موجب آن هر گونه ارتباط با Vampire Killer تا فرا رسیدن چرخه حقیقی رستاخیز بعدی Dracula که گفته می‌شد چرخه‌ای 100 ساله است، برایشان ممنوع شد. این رخداد ناگهانی بدین معناست که دیگر Belmontها در صحنه و کانون توجهات قرار نخواهند داشت و قادر به رو به رو شدن با هر تهدیدی از جانب دنیای تبهکاران و یا تلاش‌های آنان برای احیای زودهنگام Lord Dracula نخواهند بود. خوشبختانه برای ساکنان دنیا، هنوز روزنه امیدی وجود داشت: با گذر زمان و تجزیه شدن خاندان Belmont، خاندان‌ها و دسته‌های متعددی که هر کدام نسبتی با خاندان Belmont داشتند، پدید آمده و هر کدام با نام‌های مجزایی که داشتند در سرزمین‌های مختلف پراکنده شده بودند. Belmontها می‌بایست در غیاب خود شلاق و sub-weaponها را محض احتیاط به یکی از این خاندان‌ها واگذار کرده تا اگر کج‌رُوان خواستند زودتر از موعد مقرر Dracula را احضار کنند، کسانی باشند تا در مقابل‌شان ایستادگی کنند. بدین جهت، به دلیل ایمن نگه‌داشتن اسلحه‌ها، آن‌ها به بزرگانی از خاندان‌های Baldwin و Graves سپرده شدند. اعضای این خاندان‌ها اگرچه قدرت‌های قابل‌مقایسه‌ای با خاندان Belmont داشتند، اما به صورت مستقیم در زمره قهرمانان خاندان Belmont قرار نداشتند و به همین دلیل، دست زدن به Vampire Killer عواقب سهمگینی برایشان داشت که به مرور زمان آشکار می‌شد.

بیش از یک دهه گذشته بود که بالاخره مردم عادی دریافتند که غیاب خاندان Belmont چیزی بیش از یک دوران استراحت عادی است؛ حتی آن‌هایی که در ارتباط نزدیک با این خاندان بودند نیز از محل دقیق آنان بی‌خبر بوده و به تدریج داشتند به این احتمال فکر می‌کردند که ممکن است سناریو غم‌انگیزی اتفاق افتاده باشد. صاحب‌مقامان، با پذیرفتن اینکه خاندان Belmont بازنخواهد گشت، بیش از این نمی‌توانستند منتظر بمانند. بنابراین شروع به جستجوی راه‌های جدیدی در زمینه مقابله با تهدید Count Dracula کردند.

2zoheme.jpg


2qko3ur.jpg


«سازمان اکلیژیا»

حقیقت ناگوار این بود که حتی آگاه‌ترین و باایمان‌ترین افراد نیز در مقابله با تاریکی با اشکال مواجه شده و ندانسته نقشی در رخدادهای ماوراءالطبیعه‌ای که موجب بیدار کردن Count Dracula می‌شد، بازی می‌کردند که نشانه‌ای از آن، مجموعه احیاهایی بودند که از اعصار میانه شروع به رخ دادن کرده بودند. در حالی که تمام بشر با تلاش خالص، کوشش می‌کردند تا در جستجوی نیک‌بختی و بهروزی از تاریکی اجتناب ورزند، در اوایل قرن نوزدهم بود که حجم هراس‌انگیزی از توده مردم گمراه شدند. با در نظر گرفتن غیاب بدون توضیح خانواده Belmont، که همیشه جنگیده بودند تا نقشه‌های ارباب تاریکی و هم‌پیمانان سیه‌سرشت وی را نقش بر آب کنند، صاحب‌منصبان تصور می‌کردند بهترین راه، جستجوی راهکارهای جدیدی برای مقابله با این تهدید است.

2lxwo4z.jpg

Barlowe

شجاع‌ترین مردمان و شهروندان به یکدیگر پیوسته و نهادهایی تشکیل دادند که هدف اصلی‌شان خنثی کردن هر گونه تلاش برای احیای Dracula، و در صورت عدم موفقیت، به‌کارگیری تمامی دانش به دست آمده در زمینه نابودی Count بود. یکی از این سازمان‌ها، Ecclesia نام داشت که سخت‌کوشانه، تحقیقات و مطالعاتش را مدیریت می‌کرد، اما اغلب، همانند دیگر سازمان‌ها به نتایج مطلوبی نمی‌رسید. این‌ها همگی پیش از آن بودند که Barlowe، موسس و رئیس اصلی Ecclesia توانست سرانجام به کشفی شگرف دست یابد که می‌توانست به عنوان یک پیشگیری و راه چاره در مقابل Dracula عمل کند. اعضای محدود Ecclesia در زمینه تحقیق بر روی glyphها تعلیم داده شدند (Glyphها سَمبل‌هایی هنرمندانه و جادویی بوده که نشان‌دهنده نیروی موجود در اشیاء هستند). Barlowe قادر به شکافتن این جادوی قوی به سه قسمت و ایجاد یک glyph با نیروی بسیار زیاد به نام Diminus بود. تجسمی از ارباب تاریکی (نفرت، خشم، و عذاب) که دستکاری شده بود تا به عنوان سلاحی در برابر وی استفاده شود. با اتمام کار ساخت Barlowe ،Dominus باید یکی از شاگردانش را انتخاب می‌کرد تا حامل Dominus شود. مراسمی که به عنوان افتخاری بزرگ به آن نگاه می‌شد.

2rmtcvd.jpg

Albus
2mjv2d.jpg

Shanoa


مسئله شخص منتخب به عنوان حامل، تا حدی روشن و واضح بود که حتی یک نادان نیز می‌دانست که بدون شک، Albus، سردسته پژوهشگران Ecclesia، دستیار Barlowe و شخصی با تبهر بالا در سحر و جادو انتخاب خواهد شد. خود Albus نیز در واقع تا حدی در این مورد مطمئن بود که ماموریتی که عازم آن شده بود را رها کرده تا در آن روز و به موقع در Ecclesia حضور یابد. Albus در حالی که لبریز از اعتماد به نفس بود، مراسمی را پیش‌بینی می‌کرد که در آن با افتخار تمام، وظیفه حمل Dominus را بر عهده گرفته و به عنوان شمشیری که تمامی اهریمنان و شیاطین را سرنگون می‌سازد، به شهرت و آوازه خواهد رسید. او در ظاهر اما این احساسش را به Shanoa، دوست و همکارش در Ecclesia نشان نمی‌دهد، تا اینکه Shanoa وی را مطلع می‌سازد که Barlowe (ظاهرا برخلاف قولی که به Albus داده بود)، Shanoa را به جایش انتخاب کرده است. شنیدن عقاید واقعی Barlowe که Albus برای حمل چنین قدرتی «فاقد صلاحیت» است، تنها باعث عصبانیت و برآشفتگی Albus جوان می‌شود. Shanoa پس از صحبت در مورد هدف نهایی و اصلی Ecclesia برای Albus و سرزنش کردن وی به جهت نداشتن روحیه کار به صورت تیمی، با به صدا در آمدن زنگ، با عجله از Albus خشمگین معذرت‌خواهی کرده و راهی محل انجام مراسم می‌شود. Albus در این فکر بود که او خود خواهد توانست Barlowe را وادار به نگه داشتن «قولش»، با وجود دستوراتی که داده شده بود، کند.

wgpzs1.jpg


Shanoa به Barlowe در اتاق مخصوص مراسم و تشریفات Ecclesia پیوسته و خود را برای انجام مراسم آماده می‌کند. Barlowe متکبر، توضیح می‌دهد که تحت شرایط کنونی، کنترل قدرت Dominus تقریبا برای Shanoa غیرممکن خواهد بود. از این رو، انجام این مراسم برای آماده کردن بدن Shanoa به جهت برخورداری از چنین قدرتی، از اهمیت بالایی برخوردار خواهد بود. Shaona تا خواست در مورد عواقب این عمل بپرسد و نظر خود را در مورد انجام این تشریفات بیان کند، به شدت تحت تاثیر حرف‌های شیرین و وسوسه‌انگیز Barlowe قرار گرفته و در جایگاه مخصوص مراسم قرار می‌گیرد. Barlowe وردخوانی را شروع کرده و Shanoa آماده جذب Dominus می‌شود، اما ناگهان اتاق در تاریکی فرو رفته و مراسم توسط شخصی ناشناس قطع می‌شود. Shanoa نیز بی‌هوش می‌شود. این شخص ناشناس، Albus بود که ورود سرزده‌اش باعث ایجاد وقفه سهمگینی در فرآیند انجام مراسم شده بود. او فریاد می زند: «تو به من دروغ گفتی» خطاب به Barlowe، کسی که تصور می‌کرد عدم توانایی Albus در پیروی از دستورات، باعث عدم درک این حقیقت شده است که تنها Shanoa توانایی انتقال و حمل glyphها را دارا است – که این خود عاملی ضروری به جهت رام کردن Dominus بود. Albus به جای موافقت با درخواست Barlowe بدین مضمون که هر سه با هم کار کنند تا Albus بتواند بر ضعف خود غلبه کند، اذعان می‌کند که دیگر دیر شده است. سپس Dominus را تصاحب کرده و ادعا می‌کند که قصد دارد از این نیرو برای شروع و انجام ماموریت خود استفاده کند. Barlowe به سرعت برای مهار کردن Albus دست به عمل زده و با افسونی از جنس الکتریسیته خواست که سد راه وی شود، اما این افسون توسط شلیک گلوله ای از هفت تیر مخصوص Albus (این هفت تیر، Agartha نام داشت که که قدرت گرفته از glyph بود). Albus قبل از گریختن از صحنه، با خشم و عصبانیت تمام، آخرین حرف هایش را به Barlowe حیرت زده در حالی که زحماتی که برای Ecclesia در طول این سال‌ها کشیده بود را در شعله‌های آتش می‌دید، بیان می‌کند: «تو دیگر استاد من نیستی». سپس از ساختمان Ecclesia می‌گریزد. هیچ کس نیز از نقشه هایش خبر نداشت.

idekhj.jpg


هفته‌ها گذشت تا اینکه آن‌ها بتوانند اوضاع را دوباره به حالت عادی بازگردانند. Shanoa به دلیل ایجاد اختلال در مراسم حافظه خود را از دست داده بود و می‌بایست دوباره از ابتدا آموزش‌ ببیند. Barlowe با اعطای یک Rapier glyph شروع می‌کند که Shanoa می‌توانست از آن علیه دشمنان احضارشده از طریق جادو استفاده کند، و همچنین باعث بازگشت تدریجی غرایز و روحیه جنگاوری وی می‌شد. Barlowe، او را دوباره با یکی از توانایی های منحصر به فردش به نام Glyph Union آشنا کرد که با استفاده از این قابلیت Shanoa می‌توانست سه Glyph را با هم ترکیب کرده و در قالب یک Super-powered Attack استفاده کند. بالاخره نیز ماموریتی جدید به وی واگذار کرد: جستجو و شکار Albus، (کسی که حال، Shanoa هیچ خاطره‌ای از وی در ذهن نداشت) و همین‌طور بازپس‌‌گیری هر سه قسمت Shanoa .Dominus تنها تصاویر مبهمی از Albus، تنها به عنوان «شخصی که مراسم را خراب کرد»، به خاطر داشت. سپس Albus توسط Barlowe به عنوان مردی معرفی شد که زمانی همانند یک برادر، خالصانه برای Shanoa اهمیت قائل بود، اما سپس چشم طمع به قدرت وی دوخت. آن‌ها یک برتری موقتی نسبت به Albus داشتند و آن هم این بود که اشخاص عادی، نمی‌توانند از Dominus استفاده کنند، حتی Albus که توانایی‌های قابل توجهی داشت؛ با این حال، شخصی به زیرکی و مهارت Albus، امکان داشت که بتواند راهی برای مهار کردن این قدرت‌ها بیابد و این دلیلی است بر اینکه چرا پیدا کردن فوری و آوردن وی به Ecclesia (اگر بشود سالم) از اهمیت بالایی برخوردار است. کشته شدن Albus احتمالا باعث گم شدن Dominus نیز خواهد شد. Barlowe به جهت تاکید بر اهمیت و خطر این ماموریت از این توضیح استفاده می‌کند: «در سایه Castlevania، موجودات شیطانی و اهریمنان زیادی سکنی گزیده‌اند».

Shanoa با گرفتن رد Albus به ‌صومعه‌ای می‌رسد که زیستگاه سابق راهبانی مشوش و آشفته‌خاطر، و مکانی مناسب برای Albus به منظور آزمایش محدودیت‌های قدرت جدیدش بود. Shanoa با پیشروی در صومعه و به‌کارگیری قدرت جذب خود، توانست Magnes glyph را در اختیار گیرد که امکان صعود به ارتفاعات صومعه را برایش فراهم می‌نمود. او پس از شکست دادن نگهبان صومعه ((Arthroverta، در اتاق بعدی Albus را پیدا می‌کند. Albus اظهار می‎‌کند که «هنوز برده آن پیرمرد (Barlowe) هستیم، مگر نه؟» سپس با استناد به نداشتن مهارت کافی Shanoa در حمل و انتقال glyphها، تلاش‌های Shanoa را در جهت یافتن خود کم اهمیت جلوه می‌دهد. او در ادامه اذعان می‌کند که هیچ‌گاه به Ecclesia باز نخواهد گشت، حتی زمانی که Shanoa اشاره می‌کند که این دستور مستقیم خود Barlowe بوده است. «دیگر هیچ‌گاه این اسم را به زبان نیاور!» Albus با خشم و نفرتی بسیار این جمله را گفته و سپس گلوله‌ای از هفت تیر خود شلیک می‌کند. Shanoa با تمرکز و سپس جا به جایی، از اصابت گلوله جلوگیری می‌کند، اما Albus از صحنه گریخت بود. در حالی که نقشه‌ای که به روستایی در نزدیکی اشاره می‌کرد را پشت سر خود رها کرده بود.

ibc5g5.jpg


Shanoa با دنبال کردن نقشه به Wygol Village می‌رسد. دهکده‌ای خالی از سکنه که Shanoa با پیشروی در آن، با مردی گرفتار درون یک glyph از جنس torpor crystal مواجه می‌شود. Shanoa با جذب کردن glyph توانست مرد ناشناس را آزاد کند که خود را به عنوان بنیانگذار دهکده و با نام Nikolai معرفی می‌کند. Nikolai در حالی که بیشتر نگران دیگر ساکنان دهکده بود، توضیح می‌دهد، با زندانی شدن او توسط مردی ناشناس و ربوده شدن 12 نفر دیگر که جمعیت کل دهکده بودند، این دهکده، متروکه شده است. Nikolai با این وجود که از هویت این مرد هیچ چیز به یاد نداشت، اما به خاطر داشت که مرد مرموز در صحبت هایش اشاره‌ای به «Prison Island» داشته است. جزیره‌ای متروکه که زمانی، جنایتکاران را به آن‌جا تبعید می‌کردند و عده‌ای نیز می‌گویند که این جزیره نفرین شده و پر از روح‌های سرگردان است. Shanoa در شگفت بود که «آیا این مرد، امکان دارد همان Albus باشد؟» حال، سرنوشت اهالی دهکده، در دستان Shanoa بود. او با گذر از Ruvas Forest و سپس Kalidus Channel خود را به Minera Prison Island رساند که توسط ارواح خبیث، احاطه شده بود. سپس با سرعت تمام خود را به مرکز جزیره رساند، جایی که دوباره توانست Albus را که این دفعه کمی بیشتر تحت تاثیر قرار گرفته بود، ملاقات کند؛ او حتی هدیه‌ای نیز برای Shanoa در نظر گرفته بود که آن را رها کرده و Shanoa نیز حتی یک لحظه در جذب کردن آن که احتمالا تکه‌ای از Dominus بود، هدر نداد. این همان تکه از Dominus بود که «نفرت» داشت. پس می‌توان نتیجه گرفت که Albus فهمیده بود چگونه Dominus را خرد و به تکه‌های کوچک‌تر تقسیم کند. Shanoa، متعجب از این کار Albus، از او می‌پرسد که: «چه در ذهن داری؟» و علی‌رغم رفتار عجیب و غریب Albus، از او خواهش می‌کند که به Ecclesia بازگردد. Albus با اشاره به اینکه هنوز نقش خود را کامل نکرده، باری دیگر با این درخواست مخالفت می‌کند. مسئله ای که Shanoa را نگران می‌کرد این بود که Albus قادر به ایجاد و حمل glyph بود در حالی که او تصور می‌کرد تنها خودش قادر به انجام این عمل است؛ او سپس در بازگشت به Ecclesia اتفاقات رخ داده را با Barlowe در میان می‌گذارد. Barlowe خوشحال بود که حداقل یک تکه از Dominus را توانسته‌اند پس بگیرند، اگرچه که او نیز هیچ گونه اطلاعی از نقشه‌ها و برنامه‌های Albus نداشت.

ojp0cy.jpg


Shanoa در ادامه راهی فانوس دریایی زندان می‌شود، جایی که با نابود کردن Brachyura غول‌آسا و نجات‌ دادن یکی از روستاییان، توانست از طریق زیرزمین گریخته و مسیری را از اعماق آبی Kalidus به طرف Misty Forest Road دنبال کند. سپس با پیشروی بر فراز Tymeo Mountains به درون غاری می‌رسد که تماما پر از بقایای اسکلتی بود. محلی که Albus را در حال آزمایش کردن بر روی یکی دیگر از روستایی‌ها یافت. Shanoa از او می‌خواهد که این عمل را متوقف کند و Albus نیز تقریبا با آرامش خواسته او را می‌پذیرد. Shanoa می‌پرسد که «چرا ساکنان روستا باید درگیر این نقشه شوند، در حالی که این مسئله هیچ ربطی به آن‌ها ندارد؟» Albus به طرز واضحی پاسخ می‌دهد: «ربطی به آن‌ها ندارد؟» و سپس بیان می‌کند که به زودی همه این قضایا منطقی خواهند شد؛ سپس بدون هیچ اثری از تسلیم شدن، ناپدید می‌شود. شخص روستایی توضیح می‌دهد که Albus مقداری از خونش را کشیده و کلماتی زمزمه کرده است. سپس تاکید کرده که به دهکده باز خواهد گشت. Shanoa نیز به Wygol باز می‌گردد تا با Nikolai صحبت کند. Nikolai تایید می‌کند که «آن مرد» بازگشته و وسیله ای به همراه داشته که از آن برای گرفتن نمونه خون روستاییان استفاده کرده است. Nikolai نگران بود که «آیا امکان دارد او همان هیولایی باشد که زمزمه‌اش در افسانه‌ها پیچیده است [Dracula]؟» اینکه چرا Albus به خون نیاز داشت، معمای جدیدی بود که اگر Shanoa به عمارت قدیمی پشت خلیج کوچک می‌رفت، امکان داشت حل شود. Nikolai ادعا می‌کند که افسانه های Dracula خیلی پیش تر از آن‌که Wygol ساخته شود، وجود داشتند؛ بخش جالب تر اظهاراتش این بود که نیاکانش، کسانی بودند که زمانی بر علیه Dracula جنگیده‌اند.

35jzfv8.jpg


Shanoa توانست به زحمت و در سفری طولانی، خود را به Somnus Reef و سپس عمارت قدیمی برساند. حال دیگر این کاخ، The Giant's Dwelling نام داشت. به دلیل افسانه‌ای محلی که سخن از غول عظیم‌الجثه‌ و ترسناکی می‌گفت که پس از ترک عمارت توسط متصدیان ساختمان، در این ملک اقامت یافته است. او راه خود را از درون عمارت مندرس و اتاق های به هم ریخته اش ادامه داده، بر مالک جدید آن فائق آمده و سرانجام توانست Albus را آنجا بیابد که این بار حتی بیشتر به واسطه پشتکار و سرسختی Shanoa تحت تاثیر قرار گرفته بود. اما به جهت اینکه از وی جانب‌داری نکرده باشد، Shanoa اشاره می‌کند که با ردی که Albus به جای گذاشته بود، حتی یک شخص کور نیز می توانست او را بیابد. تقریبا مثل زمانی شده بود که آن دو در بچگی قایم موشک بازی می‌کردند و Albus می‌گذاشت که Shanoa بازی را ببرد، چرا که او شروع به گریه کردن کرده بود. Albus با طعنه بیان می‌کند: «چرا الان امتحانش نکنیم، و شاید این دفعه گذاشتم منو پیدا کنی» Shanoa با این درخواست مخالفت می‌کند، چرا که گریه کردن، چیزی بود که هرگز نمی‌توانست به یاد آورد. Albus ادامه می‌دهد: «متاسفم Shanoa، اشکی نباشد، معامله‌ای هم نخواهد بود». اما با این حال، رها کردن وی با دستان خالی، گزینه‌ای نبود که Albus بخواهد انتخاب کند. بنابراین، او دوباره یک glyph دیگر که بخشی از Dominus به نام «خشم» بود را آزاد کرد. Shanoa نیز بدون یک لحظه تعلل glyph را جذب می‌کند. رفتار Albus داشت به روند نابهنجار بودن خود ادامه می‌داد. او از Shanoa درباره ماهیت حقیقی Dominus می‌پرسد که Shanoa نیز آن را یک glyph پرقدرت برای نابودی Dracula تعریف می‌کند. Albus ادعا می‌کند که تنها پنجاه درصد حرف های Shanoa صحت دارند و سپس برای وی آشکار می‌کند که Barlowe در واقع از بقایای Dracula برای ساختن Dominus استفاده کرده است. Shanoa نمی‌توانست این حرف‌ها را باور کند، حتی با اینکه Albus به وی اصرار می‌ورزد که به Ecclesia بازگشته و خود شخصا این موارد را از Barlowe بپرسد.

Shanoa با Barlowe رو در رو می‌شود، کسی که داشت حقیقتی رعب‌انگیز را از وی پنهان می‌کرد: او افسانه Belmontها و اینکه چگونه آنان از شلاقی مقدس برای خنثی کردن خطر Dracula استفاده می‌کردند، را شرح می‌دهد و در ادامه بیان می‌کند که این ماجرا ادامه داشت تا اینکه یک روز، آن‌ها ناپدید شدند. به عنوان پیامدی از این قضیه، انسان‌ها ابزار دیگری را به وجود آوردند. همانند glyphهایی که اعضای Ecclesia کنترل‌شان می‌کند. پس از آنکه Ecclesia لیاقت و توانایی خود را اثبات کرد، صاحب‌منصبان، محافظت و نگه‌داری از شیء‌ خاصی را به این سازمان واگذار کردند – مجرایی برای روح Dracula که با امنیت بسیار بالا در اتاقی که در آن ایستاده بودند، از آن حفاظت می‌شد. طبق گفته‌های Barlowe، آن‌ها تنها با هدف روزی نابود کردن آن که بزرگترین خواسته بشریت بود، وظیفه نگه‌داری و محافظت از این مجرا‌ را پذیرفته بودند. ولی این وسط یک نکته فنی نیز وجود داشت: حتی قوی‌ترین نیروهای آ‌ن‌ها در وارد کردن حتی یک خراش به مجرا با شکست مواجه شده بودند. حال اگر صاحب‌منصبان از این مسئله مطلع می‌شدند، مسلما مجرا را پس گرفته و متعاقباً دیگر کار Ecclesia هم تمام می‌شد. بنابراین Barlowe به دنبال قدرتی عظیم‌تر رفته بود – قدرتی که به اندازه‌ای قوی باشد تا بتواند Dracula را سرنگون سازد. جواب این مسئله بسیار واضح بود: با استفاده از آتش با آتش بجنگ. او نمونه‌هایی از بقایای Dracula گرفته و آن‌ها را تبدیل به Dominus کرده بود! Barlowe حتی با چنین سطحی از ژرف‌اندیشی، پیش‌بینی نکرده بود که ممکن است کسانی از میان خودشان در صدد تصاحب یک چنین قدرتی و استفاده از آن در راه تخریب و ویرانگری برآیند. در هر حال، Albus که شاید معتقد است اعمالش در جهت رسیدن به هدفی والاتر هستند، هنوز آخرین تکه Dominus را در اختیار داشت که باید از وی پس گرفته می‌شد.

6p5cox.jpg


Shanoa دوباره مسیر خود را از آخرین مکانی که سر زده بود، از سر گرفته و با گذر از Tristis Pass به Oblivion Ridge می‌رسد. Shanoa در مسیر خود، توانسته بود 11 نفر از روستاییان را نجات دهد و آخرین آ‌ن‌ها را نیز در Tristis Pass نجات می‌دهد. سپس وارد راهرویی می‌شود تا بالاخره بتواند آخرین تکه Dominus که در یک glyph محصور شده بود را بیابد. ناگهان Albus با قصد توضیح اینکه چرا قسمت های دیگر Dominus را به راحتی واگذار کرده بود، در مقابلش ظاهر می‌شود. glyph ،Albus محصور را جذب کرده و متعاقباً انرژی اهریمنی بر او غلبه می‌کند. Shanoa در حالی که شوکه شده بود، ناگهان فریاد می‌زند: «Barlowe گفته بود که تو قادر به حمل Glyph نیستی». Albus که هنوز در تلاش برای کنترل انرژی بود، سوگند می‌خورد که توسط انرژی اهریمنی، بلعیده نشود. او قبل از اینکه به جایی دیگر منتقل شود، سخن از «خواسته‌اش» می‌گوید که تقریبا نزدیک به مرحله نهایی و حصول است. Shanoa به سرعت خود را به Ecclesia رسانده تا Barlowe را از اتفاقات رخ داده، با خبر سازد. مسئله‌ای که Barlowe از آن واهمه داشت، اتفاق افتاده بود. Albus به رغم محدودیت‌هایش توانسته بود راهی را برای جذب و کنترل glyphها پیدا کند که عمدتا از بررسی و تحقیق بر روی نحوه جذب glyphها توسط Shanoa محقق شده بود؛ Albus که حال قابلیت حمل glyphها را داشت، مسلما الان هدف اصلی‌اش بازپس‌گیری دو تکه از Dominus خواهد بود که آن‌ها را واگذار کرده بود. حال دیگر این قضیه حتمی بود که Dominus ذهن او را در کام خود فرو خواهد برد. Barlowe با اندوه بسیار، دستور می‌دهد که Albus از شر بدبختی که دچار آن شده، خلاص شود، چرا که دیگر به هیچ وجه نمی‌توانست در مقابل اراده و خواسته Dracula مقاومت کند. Barlowe جهت قبرستان را به Shanoa نشان می‌دهد. جایی که مسلما Albus به آنجا گریخته است.

vp91t1.jpg


Shanoa با از سر راه برداشتن موانع، به Argila Swamp رسیده و وارد Mystery Manor می‌شود. او در اینجا با صحنه‌ای عجیب از کشتار وحشیانه مواجه می‌شود. او سپس راه خود را تا بخش سرداب ادامه می‌‌دهد، جایی که Albus را در حال انتظار می‌یابد. حال او تنها یک هدف داشت: پس گرفتن تکه های Dominus. Shanoa در شگفت بود که Albus امیدوار است از بلعیده شدن توسط تاریکی، چه چیزی به دست آورد. Albus اما هیچ جوابی نداشت، چرا که کاملا مطیع انرژی اهریمنی شده بود؛ زمانی که او از خود به عنوان «Dracula» یاد می‌کند، دیگر هیچ چاره‌ای به جز نابود کردن وی برای Shanoa باقی نمی‌ماند. دیری نپایید که Albus ماهر و زیرک شکست خورده و آخرین تکه از Dominus را به جای می‌گذارد. ماموریت Shanoa به انجام رسیده بود. او آخرین بخش از Dominus را جذب کرده و حسی عجیب بر وی چیره می‌شود – این حس عجیب، خاطرات Albus بود که به صورت فیلمی در مقابل Shanoa به نمایش درآمده بود؛ Albus در قالب خیال و تصور، در مقابل Shanoa ظاهر می‌شود. رها از مصیبت‌هایی که دچارش شده بود و باری دیگر، همان برادر دوست داشتنی که Shanoa می‌شناخت. اما Albus چه نوع برادری است که نخواهد از Shanoa محافظت نکند؟ گذشته دوباره جلو چشمان Shanoa بود تا بالاخره معنای واقعی حرف‌های Albus را درک کند: Albus می‌دانست که قبول کردن حمل Dominus باعث ایجاد اختلال در حافظه و احساسات شخص حامل خواهد شد، یعنی سرنوشتی ناخوشایند؛ بنابراین او به جای Shanoa داوطلب می‌شود تا حامل Dominus شود. Barlowe نیز با این مسئله موافقت کرده بود، اما تا قبل از فرستادن Albus به یک «ماموریت» (تا به اصطلاح او را از معادله حذف کرده و زیر قول خود بزند). علاوه بر این، Barlowe به Shanoa گفته بود که Albus باعث فراموشی وی شده، نه Dominus.
rtoub5.jpg


Albus تصویری در ذهن Shanoa نبود، بلکه از درون خود Dominus که جذب کرده بود، پدیدار شده بود. به نظر می‌رسد که خون بازماندگان شلاق مقدس، خیلی چیزها را ممکن ساخته است. Albus پس از اینکه توسط Barlowe مورد خیانت قرار گرفت، Dominus را برداشته و پا به فرار می‌گذارد تا با گرفتن جای Shanoa به عنوان حامل، او را از بلا و مصیبت به دور نگه دارد. او به تنهایی شروع به تحقیق بر روی روش‌های کنترل Dominus که خود عینا نیروی Dracula است، می‌نماید. برای تحقق یافتن این هدف، او نیاز به خون خاندان مقدس Belmont داشت، که امیدوار بود بتواند رد بازماندگان این خاندان را بگیرد. Shanoa درست نتیجه گیری کرده بود، «روستاییان». سرنوشت، آن‌ها را به Wygol کشانده بود – تمام 13 روستایی، از دودمان Belmont بودند. اگرچه Albus با تلاش و پشت‌کار تمام بر روی نمونه خون اهالی دهکده مطالعه کرده بود، با این حال، حتی قدرت خون این خاندان مقدس نیز برای مهار کردن Dominus کافی نبوده و در نتیجه Albus توسط قدرت این Glyph بلعیده شده بود. بدنش از بین رفته بود و تنها روحش مانده بود که محبوس و در واقع جذب glyph شده بود. روحش، حال به همراه نیروی Dominus، درون Shanoa اقامت داشت.

پس با این مشاهدات، Dominus باید بر Albus چیره شده باشد و قدرت اراده‌اش را از وی گرفته باشد؛ با این حال، چون که قدرت اهالی دهکده درون Shanoa جریان داشت، Albus در حالتی مهار شده، در مقابل Shanoa قرار گرفته بود – که احتمالا به خاطر جذب glyphهایی که Albus از آن‌ها برای زندانی کردن اهالی دهکده استفاده کرده بود، توسط Shanoa محقق شده بود. Shanoa هنوز نمی‌توانست این قضیه را درک کند که چرا Albus می‌خواست جای وی را به عنوان حامل بگیرد. Albus توضیح می دهد که: «بدون احساسات و خاطرات، بعید می‌دانم متوجه شوی. اما بیا اینطور بگوییم که من می‌دانستم چه چیزی برایم حائز اهمیت است و زمانی که با شروع مراسم، دیگر هیچ راه چاره‌ای نداشتم، این راهی بود که باید طی می‌کردم». اگر Shanoa کاملا متوجه قضیه نمی‌شد، باز هم جای هیچ نگرانی برایش نداشت. با این حال، او Shanoa را مجبور کرد که یک چیز را قول دهد، آن هم این بود که: «مهم نیز چه اتفاقی بیفتد، در هر حال، تو نباید از Dominus استفاده کنی». Albus که از میل باطنی Dominus در تباه کردن زندگی شخص حامل، خبر داشت، از Shanoa می‌خواهد که در این مورد خاص، به او اعتماد کند. Shanoa نیز طبق درخواست او، قول می‌دهد. Albus که دیگر وقتش به سر آمده بود، تصویرش کم کم شروع به محو شدن از مقابل چشمان Shanoa می‌نماید، اگرچه Shanoa هنوز سوالات بسیاری داشت که بپرسد. Shanoa در مواجهه با این حقیقت که هر چه داشت، از وی دزدیده شده بود، بیان می‌کند: «تو زندگی‌ات را به خاطر من فدا کردی و اما من هیچ احساسی نسبت به آن ندارم». تنها یک نفر، جواب ها را می‌دانست.

Shanoa به Ecclesia بازگشته و به Barlowe گزارش می‌دهد که توانسته Dominus را به قیمت جان Albus پس بگیرد. Barlowe با اشاره به اینکه خواسته حقیقی Albus نیز همین بوده است، احساس می‌کرد که تنها یک راه برای گرامی داشتن یاد Albus وجود دارد. آن ها به سرعت، خود را به «forbidden room»، محل نگه داری مجرا می‌رسانند. Barlowe دستور می‌دهد که Shanoa سه تکه Dominus را به خود متصل کرده و افسون Glyph Union را که باعث رهایی یافتن دنیا از شر Dracula خواهد شد، اجرا کند. Shanoa که قول خود به Albus را به یا داشت، با Barlowe مخالفت می‌کند. او می‌دانست که Barlowe به وی دروغ گفته و Albus هیچ ربطی به فراموشی وی ندارد؛ بلکه این Barlowe بوده که از احساسات وی به عنوان یک قربانی برای Dominus استفاده کرده بود. همچنین Albus را دنبال نخود سیاه فرستاده بود تا مراسم را بدون حضور وی برگذار کند – علاوه بر اینکه از گفتن واقعیات و اینکه Dominus سرانجام باعث مرگ Shanoa خواهد شد، خودداری کرده بود. Barlowe تلاش می‌کند تا همه این قضایا را تکذیب کند، اما تن صدایش بیشتر حالت معذرت آمیز به خود می‌گرفت، انگار که سوء تفاهمی پیش آمده باشد. او به عنوان آخرین امید در توجیه Shanoa می‌گوید: «Shanoa، اگر که تا به حال، حتی یک لحظه هم که شده به من اعتماد داشتی، پس حرف هایم را بشنو: بشریت به تو نیاز دارد. به زندگی تو!» Barlowe که می‌بیند با این اوصاف، هیچ کاری از پیش نخواهد برد، آماده مبارزه شده و به طرز جنون واری اعلام می‌کند که جان Shanoa بهترین قربانی برای Count Dracula خواهد بود. حقیقت این بود که Barlowe (که به جای «من» از «ما» استفاده می‌کرد) دیگر هیچ نیازی به Shanoa نداشت؛ نه تنها خودش، بلکه هیچ نیازی به بدنش نیز نداشت، چرا که به قول خودش، بدن او نیز همانند Shanoa قادر به میزبانی glyphها از جمله Dominus است. Barlowe سپس در کمال جنون عهد می‌کند که Dominus را از جسد خونی Shanoa بیرون بکشد! Shanoa آماده مُردن نبود، چرا که هنوز جواب‌های بسیاری طلبکار بود.
2nvpkw.jpg


Shanoa و Barlowe درون forbidden room شروع به مبارزه کرده و Barlowe سرانجام به زانو می‌افتد. او به چشیدن قدرتی که آرزویش را داشت، خیلی نزدیک بود. Shanoa متعجب بود که چرا Barlowe باید آرزوی چنین قدرتی را داشته باشد، در صورتی که می‌دانست سرانجام به قیمت جانش تمام خواهد شد؟ Barlowe توضیح می‌دهد که بدون Dominus هیچ‌گاه نخواهد توانست قفل (به قول خودش، قفل جهنمی) را شکسته و Dracula را وارد این دنیا کند. و ورود Dracula به این دنیا، «تحقق ماموریت Ecclesia و تنها آرزوی کل بشریت است». Shanoa متعجب از حرف‌های Barlowe، قسم می‌خورد که بشر هیچ‌گاه یک چنین خواسته‌ای نداشته است. Barlowe که حال، طرز حرف زدنش کمی به Dracula می‌خورد، بیان می‌کند که بدون شک، قدرت Dracula نشئت گرفته از تاریکی درون قلب‌های انسان‌ها بوده و حضور Dracula خواسته قلبی آن‌ها است؛ اگر نه، چرا باید Dracula بارهای بار، دوباره و دوباره بازگردد؟ مشخص شد که اظهارات Shanoa صحیح بودند و این سخنان، حرف‌های یکی دیگر از قربانیان Dominus بوده است. Barlowe که از خود بی خود شده بود، کم کم نیروی خود را به دست آورده و جذب مجرا می‌شود. Barlowe که آماده قربانی کردن خود برای شکستن قفل بود، با قدم‌های آهسته به سمت مجرا به پیش رفته و به جهت آماده‌سازی بازگشت Count، فریاد می‌زند: «Lord Dracula!» حال، Shanoa که ظهور نیروی جدیدی را داشت احساس می‌کرد، هیچ کاری به جز مشاهده کردن نمی‌توانست انجام دهد، تا اینکه با پراکنده شدن دودی بنفش، مجرا منفجر شده و در جریان این فرآیند Barlowe تبدیل به بخار می‌شود. برخاستن ناگهانی Dracula، اثباتی بود بر موفقیت مراسم. ارباب تاریکی، بدون شک، حال آزاد بود تا در اقامتگاه خود سکنی گزیند. در چشمان Shanoa، همه چیز تباه شده و از دست رفته بود.

ih8xsh.jpg



28tc2nc.jpg


Shanoa، حال هر چه در زندگی‌اش داشت، اعم از گذشته‌، احساسات، برادر و هدفش را از دست داده بود. اما او تنها بازمانده‌ای بود که می‌توانست به ماجرا خاتمه دهد، پس هنوز یک ماموریت داشت که انجام دهد. بدین منظور خود را جمع و جور کرده و راهی Castlevania می‌شود. او به محض رسیدن به قلعه، فریاد می‌زند: بشنو صدایم را ای Dracula!، من خورشید صبحگاه هستم که آمده‌ام تا به این شب ترسناک پایان دهم! سپس با تمام قوا شروع به پیشروی در اقامتگاه عظیم Dracula نموده و سرانجام معمای سربروس (Cerberus – از موجودت افسانه‌ای در اساطیر یونان باستان؛ سگ سه سرى كه پاسدار دروازه جهنم است.) قلعه را با استفاده از ترکیب سه‌گانه‌ای از glyphهایی که در اختیار داشت، رمزگشایی می‌کند. متعاقباً دری که دسترسی به ارتفاعات قلعه را ممکن می‌ساخت، گشوده می‌شود.

2aj2sjp.jpg


او با نفوذ به دژ اصلی قلعه، خود را به اتاق پادشاهی می‌رساند، جایی که Dracula ـی تازه از خواب برخاسته، منتظر بود. بر خلاف میل Dracula که تصور می‌کرد، Shanoa یک پیرو وفادار است و از او درخواست می‌کند که خواسته‌اش را بگوید، Shanoa شفاف‌سازی می‌کند که او به هیچ عنوان از وفاداران به Dracula نیست. Dracula هشدار می‌دهد که مصاحبت با وی، بدون هیچ قیمتی تمام نخواهد شد. Shanoa نیز متعاقباً با حالتی حقارت‌آمیز جواب می‌دهد که: «وقت نابودی‌ات فرا رسیده؛ بمیر، ای اهریمن خبیث!».

2ic5irp.jpg


Shanoa به خوبی مبارزه کرده و Dracula را به چالش می‌کشد، اما او نمی‌توانست Dracula را شکست دهد. اینطور که ارباب تاریکی ادعا می‌کند، قدرت Shanoa به تنهایی برای نابود کردن وی کافی نیست و به نوعی تنها باعث سرگرم شدن Dracula شده بود. اما Shanoa با مجهز کردن خود به هر سه تکه Dominus، قوی‌ترین Glyph Union را آزاد کرده که باعث شگفت‌زدگی Dracula می‌شود. نیرویی آن‌چنان مخرب که شروع به بیرون راندن Dracula از این دنیا می‌کند. Dracula که حال به وخامت اوضاع پی برده و خود را ناتوان می‌یابد، بیان می‌کند: «اما این نیرو... نــــه! امکان ندارد...» Dracula با انفجار نوری درخشان نابود شده و Shanoa بیهوش می‌شود. Shanoa اگرچه پیروز شده بود، اما تنها کاری که حال می‌توانست انجام دهد، این بود که از Albus در خاطر خود به دلیل عمل کردن بر خلاف قولی که به وی داده بود، معذرت خواهی کند.

درست زمانی که Shanoa تصور می‌کرد دیگر هیچ چیزی برایش باقی نمانده، خاطراتی از Albus شروع به نمایان شدن از درون Dominus می‌کنند؛ Shanoa می‌توانست گذشته Albus را ببیند و در مورد اعمال وی قضاوت کند. در آن لحظه بود که Shanoa بالاخره فهمید، چرا Albus جانش را به خاطر وی به خطر انداخته است. Shanoa ناگهان شروع به گریه کردن می‌کند که این برایش همانند یک رویا بود – شاید او بتواند آخرین تصویر از Albus را قبل از مرگش (که ناشی از فدا کردن جانش برای Shanoa بود)، ببیند. ناگهان Albus شروع به سخن گفتن با وی می‌کند: «این خواب نیست، Shanoa. اشک‌هایی که ریختی، اشک‌های خودت هستند». به محض اینکه Albus فهمیده بود او اجازه دارد درون Dominus به حیات خود ادامه دهد، به این فکر فرو رفته بود که Dominus چه چیزهای دیگری جذب کرده است و به نظر می‌رسید که قربانی عزیزش (اشاره به احساسات و خاطرات از دست رفته Shanoa به عنوان قربانی Dominus) دست نخورده باقی مانده بود. Shanoa یکی دیگر از احساسات خود را به دست می‌آورد – احساس وجد و شعف در پی بردن به اینکه Albus نمرده است. Albus در تاریکی درون Dominus سرگردان و به دنبال یافتن موقعیت خاطرات ربوده شده Shanoa بود، و درست پس از اینکه Shanoa از Dominus برای نابودی Dracula استفاده کرد، تاریکی درون Dominus محو شده و نور کم‌سویی را به جای گذاشته بود؛ این در واقع رد نوری بود از قربانی‌های Shanoa. حال نکته اینجاست که: از آنجایی که Dominus هیچ چیز نیاز نداشت به جز روح یک نفر، هیچ دلیلی برای مردن Shanoa وجود نداشت، چرا که Albus می‌توانست علی رغم مخالفت‌های Shanoa، با افتخار جایش را بگیرد.

Albus: «اگر می‌خواهی ادای دین کنی، پس می‌توانی آخرین آرزوی مرا برآورده کنی».

Shanoa به گرمی پاسخ می‌دهد: «هر چیزی که باشد».

Albus درخواست می‌کند: «برایم لبخند بزن. همین کافی خواهد بود».

Shanoa به منظور برآورده کردن آخرین خواسته Albus، تلاش می‌کند تا ریزش اشک‌هایش را متوقف کرده و به آهستگی در حالی که صورتش می‌درخشد، شروع به لبخند زدن می‌کند. این منظره‌ای زیبا برای Albus بود. آخرین نشانه از نقشی که به خوبی تکمیل شده بود. او حال می‌توانست در آرامش از این دنیا برود. Shanoa در حالی که بسیار غم‌زده بود، سخت تلاش می‌کند تا از محو شدن شبح Albus جلوگیری کند، اما اتاق پادشاهی به طرز سهمگینی شروع به فرو ریختن کرده و وقتی برای ماتم گرفتن به جای نمی‌گذارد. Shanoa به سختی از قلعه گریخته و خود را به بیشه‌زار نزدیک قلعه می‌رساند تا شاهد فرو ریختن آن باشد. او سپس از صحنه می‎‌گریزد، در حالی که مقصد بعدیش نامعلوم بوده و باید احساس بعدی خود را به یاد می‌آورد.

شخصیت های درستکار توانستند باری دیگر نیروی شیطانی Dracula را منهدم سازند و این ماجرا بدون اطلاع دیگران و دنیای بیرون باقی خواهد ماند، چرا که تمامی گزارشات Ecclesia درون غبار زمان محو خواهند شد.
 
آخرین ویرایش:

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود
x411kk.jpg


1y5lle.jpg


در سال 1820، Dracula باری دیگر و زودتر از حد معمول، توسط کج رُوان احیا شده بود. امری که دیگر داشت تبدیل به یک هنرنمایی کاملا عادی می‌شد. به عنوان پیامدی از تکرار مکرر تاریخ به یک چنین طرزی، Dracula قادر به رسیدن به قدرت کامل خود نبود؛ بنابراین، او توسط Morris Baldwin و اعضای خانواده Graves شکست خورد. خاندان‌هایی که توسط Belmontها برگزیده شده بودند تا از سلاح‌های اسرارآمیز آن‌ها نگه داری کنند. Morris که نزدیک بود در این جریان کشته شود، توانست به قدرت تقریبا بی‌نهایتی که Count Dracula و نزدیکان وی از آن برخوردار هستند و همچنین اینکه قدرت ترکیب شده‌شان چقدر می‌تواند مهلک باشد، اگر که به حد اعلی خود برسد، پی ببرد. Morris به عنوان شخصی که وظیفه محافظت از شلاق Vampire Killer و sub-weaponهای اسرارآمیز به او محول شده بود، می‌دانست که واگذار کردن سلاح‌ها به خاندانی لایق، از اهمیت بالایی برخوردار است. بدین جهت، او دو جوان را تعلیم داد که یکی پسر خودش، Hugh Baldwin و دیگری Nathan Graves، پسر دوست صمیمی‌اش بود. با ترس از اینکه Count Dracula روزی بازخواهدگشت و شاید این بازگشت، دوباره، زودتر از موعد مقرر باشد و با توجه به سنی که او داشت، دیگر هیچ حریفی برای Count نبود.

rr778n.jpg
Nathan Graves
10fx3sz.jpg
Hugh Baldwin

این دو جوان، در کنار یکدیگر بزرگ شده و دوستانی صمیمی برای یکدیگر شدند. همین‌طور تبدیل به جنگجویانی شدند که Morris پیش‌بینی می‌کرد. اگرچه کاملا مشخص بود که Hugh جنگجوی بامهارت‌تری است، اما Morris بیشتر از Nathan طرفداری می‌کرد و به نوعی بین آن‌ها تبعیض قائل می‌شد؛ Hugh هیچ‌گاه نتوانست بفهمد چرا، و با گذشت زمان، او احساس حسادت و تنفری روزافزون نسبت به Nathan پیدا می‌کرد، تا جایی که دوستان خوب دیروز، تبدیل به دشمنان امروز شده بودند. Hugh با شنیدن تصمیم Morris مبنی بر اینکه Nathan باید شخص بعدی باشد که وظیفه حمل Vampire Killer و سلاح‌های مقدس به وی سپرده شود، حتی خشمگین‌تر نیز می‌شود. Hugh به شدت معتقد بود که او انتخابی منطقی‌تر است، اما Morris هیچ‌گونه تجدید نظری انجام نداده و با گذر زمان، تنها بر خشم و نفرت Hugh افزوده می‌شد. او در ظاهر، اما این احساس خود را بروز نمی‌دهد.
2087gwj.jpg

Camilla

در سال 1830، Camilla از آرامگاه خود بر می‌خیزد و به عنوان یک پیرو حقیقی Dracula و نیاز شدید به یک پیشوای همیشگی، اولین حرکت وی، تدارک دیدن مراسمی با هدف احیای روح ارباب تاریکی بود. با ورود مراسم به فاز اجرا در Castlevania کهن، Morris Baldwin و شاگردانش عدم تعادل در طبیعت را احساس کرده و به کاملا تشخیص می‌دهند که این همان برخاستن Count Dracula ننگین است؛ هر سه آن‌ها با عجله خود را به قلعه رسانده تا از رخ دادن این رویداد نابهنجار جلوگیری کنند. آن‌ها با رسیدن به Ceremonial Room می‌فهمند که دیگر کار از کار گذشته است: مراسم به اتمام رسیده بود و Dracula، اگرچه در قدرت کامل نبود، اما همان‌طور که Morris از ان واهمه داشت، به منظور تهدید بشریت بازگشته بود. Dracula فورا Morris را به عنوان شخصی که 10 سال پیش سد راه وی شده بود، به خاطر می‌آورد و با باز کردن چاله‌ای در وسط Ceremonial Room، یک برتری زودهنگام نسبت به آن سه پیدا می‌کند. در بحبوحه هرج و مرج رخ داده، Nathan و Hugh به درون گودال سقوط کرده و Morris تنها در کنار دو موجود اهریمنی، Camilla و Dracula تنها می‌ماند. حال Dracula به قول خودش یک نقشه بی‌نقص و عالی داشت: او می‌توانست به راحتی قدرت Morris را با گرفتن جان وی تخلیه کرده و از آن برای بازیابی قدرت خود استفاده کند. اما باید تا فرا رسیدن ماه کامل صبر کند.
bdu00h.jpg

Morris Baldwin

در همین هنگام، Nathan و Hugh خوشبختانه به سلامت، به قعر شکاف رسیده بودند. Nathan پیشنهاد می‌دهد که آن دو با همکاری یکدیگر از اعماق گودال که به بخش زیرین قلعه منتهی می‌شد، حرکت کرده و به دنبال استادشان بگردند. اما Hugh که احساس می‌کرد باید خودش را ثابت کند، دوست سابق‌‌اش را با اشاره به اینکه او دست و پا گیر خواهد بود، حقیر شمرده و پیشنهاد وی را رد می‌کند. سپس به تنهایی راهی می‌شود تا پدر خود را نجات دهد. Nathan علی‌رغم نومیدی از Hugh، خود را جمع و جور کرده و با پشتکار بالا، شروع به کاوش درون قلعه ترس و وحشت می‌کند. Nathan در ادامه راه با Necromancer مواجه شده و از او می‌فهمد که قرار است در طی مراسمی، از روح Morris برای رسیدن Dracula به قدرت کاملش استفاده شود. پس از شکست دادن Necromancer، او به سرعت در قلعه به پیش رفته تا بالاخره با Hugh مواجه می‌شود که هنوز هیچ کاری به کار وی نداشت و محلی به وی نمی‌داد. زمانی که برای بار دوم یکدیگر را ملاقات می‌کنند، Hugh باز هم با خشونت رفتار می‌کند، اما این بار سخن از مبارزه با Nathan برای مشخص شدن شخص برتر می‌گفت. چرا که می‌دانست دوست سابقش موجوداتی را در قلعه شکست داده که او هرگز نمی‌توانست. اما در این هنگام اتفاق خاصی بین‌شان رخ نمی‌دهد. Nathan با رسیدن به Underground Waterway با Camilla رو در رو می‌شود. Camilla خود را معرفی کرده و Nathan از هدف او در تباه کردن دنیا و بشریت می‌پرسد. Camilla اظهار می‌کند که این دنیا، خود، جهنمی بوده و مردم نیز غرق در تاریکی هستند و از دل و جان، آرزوی قدرت و آشوب را دارند. همچنین از دید او، مردمان دنیا موجوداتی منفور و خودخواه هستند. سپس مدعی می‌شود که تنها هدف من آشکار کردن این حقایق است! اگر تاریکی را با آغوش باز بپذیری، دنیای جدیدی در مقابل ـت نمایان خواهد شد! در کمال تعجب Camilla ،Nathan بیان می‌کند: شخصی که همراه ـت بود، حداقل نسبت به تو، با خودش رو راست‌تر بود، تا جایی که Dracula نیز او را تایید می‌کرد. Nathan که کاملا متحیّر شده بود، Camilla را متوهّم خوانده و در مبارزه‌ای سخت و دشوار، او را شکست می‌دهد. Camilla پیش از مرگ ادعا می‌کند که موجبات مراسم فراهم شده و فقط ماه کامل مانده است تا Dracula به قدرت کامل خود برسد. سپس با فریادی بلند، این جهان را به مقصد دنیای مردگان ترک می‌گوید. Nathan ماجراجویی خود را ادامه داده و مدتی بعد با نزدیک شدن به ارتفاعات قلعه، وارد دژ اصلی می‌شود که از قضا Hugh نیز آن‌جا منتظر بود؛ در حالی که او آماده بود تا نفس راحتی بکشد و خستگی‌اش رفع شود، Hugh که توسط نفرت کور شده بود، به راحتی تحت نفوذ یکی از افسون‌های Dracula قرار گرفته و نفرتش حتی دوچندان شده بود. او شمشیر خود را برداشته و به Nathan حمله‌ور می‌شود. اینجا بود که Nathan برتری خود را ثابت می‌کند. Hugh که شکست خورده بود، و داشت به کارهایی که انجام داده بود را بررسی می‌کرد، بالاخره درک می‌کند که چرا Nathan به عنوان جانشین، و دریافت‌کننده Vampire Killer و سلاح‌ها انتخاب شده بود. این حقیقت بود که Hugh را از بند تنفر و افسون Dracula آزاد کرده و او نیز تنها کاری که می‌توانست را انجام می‌دهد. یعنی متواضعانه از Nathan درخواست می‌کند که پدرش را به هر قیمتی که شده، نجات دهد.
vxi0yf.jpg

در اتاق بعدی، Nathan چیزی را که Dracula از آن محافظت می‌کرد پیدا می‌کند – کلیدی که درِ اتاقی از Ceremonial Room را باز می‌کرد. Nathan شتابان راهی می‌شود تا با سرنوشت خود رو در رو شود. به محض رسیدن او به اتاق پادشاهی، Dracula به روش مخصوص خود حمله‌ور می‌شود. Nathan از اولین مقابله خود با Dracula پیروز بیرون آمده و Morris را آزاد می‌کند؛ Hugh بالاخره خود را به اتاق پادشاهی رسانده و پدرش را در آغوش می‌گیرد. پدر و پسر، قبل از پناه بردن به مکانی امن، Nathan را تشویق می‌کنند تا وارد نور درخشانی که محیط را احاطه کرده بود، شده و آماده مبارزه نهایی با شکل حقیقی Dracula شود. Nathan به حرف‌های آن دو گوش داده و با اتّکا به اعتماد به نفس، وارد سرزمینی می‌شود که ارباب تاریکی در آنجا منتظر بود. حال، باری دیگر، خوب و بد باید با یکدیگر به مبارزه خواهند پرداخت. با اتمام مبارزه، این Nathan بود که باری دیگر به پیروزی دست یافت.

35k8lqf.jpg


Dracula که شکست خورده بود، مرگ خود را «تلاشی بیهوده» خوانده و سخنان مبهم و پوچی که همیشه می‌گفت را دوباره تکرار می‌کند: «من دوباره احیا خواهم شد». Nathan ادعا می‌کند، همان‌طور که روزی Sonia Belmont گفت، همیشه یک نفر خواهد بود تا در مقابلت ایستادگی کند. با لرزیدن قلعه و شروع به ریزش کردن آن، Nathan به سرعت از صحنه گریخته و Morris و Hugh را بر روی پرتگاهی در کنار قلعه پیدا می‌کند. Morris واقعا افتخار می‌کرد که شاگردانش توانسته بودند مشکلاتشان را با فکر و ذهن خود، نه با مشت هایشان، حل کنند. Hugh نیز بسیار به تلاش‌های ‌دوستش افتخار می‌کرد و هیچ مشکلی با اینکه او باید تمریناتش را دوباره از سر می‌گرفت، نداشت. او احترام بدیع خود را با دعوت کردن Nathan به یک چالش دوستانه، نسبت به او ابراز می‌کند که Nathan نیز با آغوش باز آن را می‌پذیرد.

16kurza.jpg

 
آخرین ویرایش:

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود
2q86pnt.jpg


35n5u05.jpg


14 سال بعد، اقدامات اولیه برای برخاستن Dracula از آرامگاه وی توسط دسته سه نفری Death ،Gilles De Rais و Actrise با هدف قربانی کردن زنی از نژاد انسان برای ارواح هرج و مرج در شرف وقوع بود. در همین ایام، مردی جوان به نام Cornell، پس از تمرین طاقت‌فرسا و زاهدانه‌ای که انجام داده بود، در راه بازگشت به خانه خود بود. زمانی که او به مرز دهکده می‌رسد، با منظره‌ای دلخراش مواجه می‌شود. دهکده توسط نیروهای شیطانی به آتش کشیده شده بود. واقعه ناگهانی‌تر، ربوده شدن خواهرش، Ada، به دست مهاجمی ناشناس بود. Cornell گردنبند Ada را پیدا کرده و با استفاده از نیروهای انسانی-حیوانی (man-beast) خود که او را قادر به تغییر شکل به گرگینه می‌ساخت، آن را استشمام کرده و عازم می‌شود تا خواهرش را از دست کسی یا چیزی که او را ربوده و دهکده را نابود کرده بود، نجات دهد.

2qjkbyt.jpg
Ortega
rkd99l.jpg
Cornell

Cornell با دنبال کردن رد Ada، به عمارت بزرگی که مالک آن خانواده Oldrey است، می‌رسد: J.A. Oldrey یا Master Oldrey که رئیس Villa است، همسرش Mary و پسرشان Henry در این Villa اقامت دارند. Cornell با ورود به Villa مجبور به مبارزه با Master Oldrey شده و سپس با Mary مواجه می‌شود که خود را به عنوان همسر Master Oldrey معرفی می‌کند. Mary اذعان می‌کند که همسرش زمانی مرد بسیار خوب و نجیبی بوده است، اما مردی به نام Gilles de Rais و زنی به اسم Actrise آماده‌اند و او را تبدیل به خون آشام کرده‌اند. Cornell، سپس به درخواست Mary، فرزندش Henry که جایی درون Villa پنهان شده بود را یافته و او را به بیرون از ویلای پیچ در پیچ می‌برد.
25p1shi.jpg

Henry Oldrey

Cornell در جریان سفرش متوجه می‌شود که خواهرش دزیده شده تا به عنوان قربانی و بخشی از مراسم احیای دوباره Count Dracula استفاده شود. چیزی که بیشتر برای Cornell تکان‌دهنده بود، این بوده که همکار و دوست صمیمی‌اش، Ortega که او نیز از نیروهای انسانی-حیوانی بهره‌مند بود، مسبب ویرانی دهکده و ربوده شدن Ada و برده شدن وی به نزد دسته سه نفره بوده است؛ تصدیقی بر اعمال Ortega، این بود که او بارهای متعددی با Cornell در طول سفرش و بیرون قلعه، در افتاده و مزاحمت‌هایی برای وی ایجاد می‌‎کند. در گذشته نه چندان دور بود که Cornell توانسته بود در رقابتی «دوستانه» Ortega را شکست دهد. رقابتی که به جهت مشخص شدن برترین شخص در بین man-beastها انجام شده بود و Cornell با به نمایش گذاشتن قابلیت منحصر به فرد خود توانسته بود در این مسابقه پیروز شود: Cornell تنها عضو گروه بود که می‌توانست هر موقع که می‌خواست بین دو حالت حیوانی و انسانی تغییر شکل دهد. Man-beastها مدت‌ها قبل، این قدرت را به جهت زندگی با آرامش در کنار انسان‌ها، غیرقابل استفاده کرده بودند. Ortega همیشه به توانایی که Cornell داشت حسادت می‌ورزید و شکست خوردن وی در رقابت دوستانه تنها نقش گسترش شعله حسادت وی را بازی کرده بود. به رغم مداخله Ortega در این قضیه، Cornell با بردباری مسیر خود را ادامه داده و تمامی دشمنان را از سر راه خود برمی‌دارد. همین‌طور اشخاصی را نیز نجات می‌دهد (علی‌الخصوص Henry Oldrey که به آن اشاره شد. سرنوشت Henry این است که روزی بزرگ شده و تبدیل به شوالیه‌ای برگزیده و لایق برای کلیسا شود.) و سرانجام، Cornell به ارتفاعات قلعه می‌رسد.

2cmltw7.jpg

Chemira

در نوک برج اصلی قلعه، Ortega از راه می‌رسد تا نقش یک چالش را برای Corenll ایفا کند. او حال با کمک جادوی سیاه Dracula، می‌توانست قفل را بشکند. پس تبدیل به یک کیمرا (در اسطوره يونان آمده که کیمرا هيولايي است كه سر شير دارد، بدن بز و دم افعي، و از دهانش آتش مي‌بارد) شده و با تمام قوا حمله‌ور می‌شود. با این حال، قدرت Ortega به قدری نبود که بتواند منبع اراده Cornell را سد کند و به همین دلیل، شکست وی نزدیک بود. Ortega بالاخره شکست می‌خورد، اما او به عنوان یک حریف حذف شده، نمی‌توانست به خاطر کارهایی که انجام داده بود، معذرت خواهی کند؛ او تنها قادر به پذیرفتن اعمالی بود که انجام داده بود، پذیرفتن کسی که قبلا بود، و در عوض، احترام بدیع خود را نسبت به دوست سابقش ابراز می‌کند. Cornell اگرچه با واقعه‌ای متاثرکننده مواجه شده بود، اما هنوز ماموریتش به اتمام نرسیده بود: او حال می‌دانست که هدف از این نقشه شوم چیست و تنها مقصدش، دژ اصلی قلعه بود.

او وارد اتاق پادشاهی قلعه شده و Count Dracula را در حال انتظار، می‌یابد. این دو در دوئلی گریزناپذیر وارد با یکدیگر درمی‌افتند. هنگامی که Dracula امتحان کردن محدودیت‌های نیروی Cornell را تمام می‌کند و او را حریفی قدر می‌یابد، تلاش می‌کند تا با به کارگیری شگرد بی‌حرکت کردن حریف، با سخنانی طعنه‌آمیز، به ذهن و روان Cornell حمله کند. مخصوصا اینکه Dracula از رازی که Cornell سالیان سال بود که تلاش می‌کرد مخفی‌اش نگه دارد، خبر داشت – اینکه Ada خواهر خونی‌اش نبود، بلکه او هنگامی که به عنوان بازمانده‌ای از جنگ بین انسان‌ها و Man-beastها پیدا شده بود، به عنوان خواهر وی به فرزند خواندگی پذیرفته شده بود.

Cornell از کور شدن به وسیله نفرت و تحمل بار حقیقت نیمه‌درست امتناع ورزیده و مبارزه با شکل حقیقی و قدرتمندتر Dracula که تنها راه چاره‌اش بود را انتخاب می‌کند. سرانجام نیز با تلاشی مستمر در این راه موفق می‌شود. پس از شکست خوردن ارباب تاریکی، Ada درون یک کریستال گرفتار شده، در حالی که Cornell هیچ چاره‌ای به جز تماشا کردن نداشت. Dracula کریستال را با هدف کشاندن آن به همراه خود درون دنیای مردگان به وسیله جسم دوم و مخفی‌اش می‌رباید. از نظر Cornell تنها یک راه چاره وجود داشت: او با متمرکز کردن تمام قوای خود، به حالت گرگینه درمی‌آید. سپس حالت گرگینه Cornell از وی جدا شده تا کریستال را شکسته و خواهرش را نجات دهد. بدین منظور، حالت گرگینه به عنوان یک جایگزین، جای خواهر Cornell را گرفته و او آزاد می‌شود. Cornell در حالی که خواهرش را در آغوش گرفته شتابان از قلعه می‌گریزد و اگرچه پیروز شده بود، اما او دیگر هیچ‌گاه Cornell سابق نخواهد شد.
2mcgbxi.jpg

Ada

آن شب، Cornell ،Ada و Henry Oldrey در کنار آتشی خود را گرم کرده و Cornell شروع به تفکر در مورد آزمون‌های دشواری که گذرانده بود، می‌کند، در حالی که سخنان Count، پیوسته در ذهنش طنین‌انداز شده بود. Ada باید حقیقت را می‌دانست. اما Cornell تا می‌خواهد سخن بگوید، کلمات را فراموش می‌کند! سپس این اتفاق می‌افتد: با طلوع دوباره خورشید در دل تاریکی و به محض اینکه Cornell شروع به صحبت کردن می‌کند، Ada وسط حرفش پریده و اذعان می‌کند: «مهم نیست که ما نسبت خانوادگی داشته باشیم یا نه، ما با هم می‌توانیم از پس هر کاری بر بیاییم!» Cornell می‌پرسد که: «تو از کجا می‌دانستی؟» اگرچه Ada هیچ توضیحی نمی‌دهد، اما چهره‌ای که به خود گرفته بود و خود حرف‌هایش برای Cornell کافی بودند تا در این مورد سکوت اختیار کند.

nzwva.jpg
Death
258atl2.jpg
Actrise

اما نکته‌ای بود که Cornell از آن مطلع نبود: پس از نابودی Death ،Dracula و Actrise قادر به بیرون کشیدن کریستالی که حاوی حالت گرگینه Cornell بود از دنیای مردگان شده بودند. حال با استفاده از حالت گرگینه Cornell، که قدرتی عظیم‌تر از آنچه که در فهم بگنجد، داشت، آن‌ها قادر به استفاده از آن به عنوان یک قربانی راستین برای ارواح بودند. و این کار به جهت حصول اطمینان از این بود که Dracula در پیکری جدید، باری دیگر متولد خواهد شد و این بار با استعدادی سرشار در نوازندگی ویولن! خلاصه، Cornell تنها قادر به خرید چندین سال وقت برای قهرمانان آینده، قبل از احیای حقیقی و قریب‌الوقوع Count شده بود. او اما ندانسته تمام مدت داشت به تحقق یافتن نقشه Dracula و دسته سه نفره کمک می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود
خدا قوت مسعود!:d
زود کاملش کن که میخوایم رو صفحه اول ببینیمش!:d

والا این مقاله، واسه من پرونده اش همیشه بازه!:d جدا از بخش داستانی، برنامه‌های دیگه‌ای هم واسش دارم!:d
اما سعی می‌کنم Storyline رو زودتر تموم کنم که بره رو صفحه اصلی.
 

mkh-n71

کاربر سایت
Jul 16, 2009
483
نام
محمد
احسنت داداش تاپیک عالیه ممنون میشم همینطوری ادامه بدید.
واقعا سری از لحاظ بار داستانی خیلی غنی هست!
با تشکر
 

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود
120t1xh.jpg


5x3fxf.jpg


در سال 1852، زمانی که صلح و آرامش در ایالت Wallachia برقرار بوده و مردم شکرگزار وفور نعمت بودند، هیچ‌کس پیش بینی بازگشت ترس و وحشت‌های کهن را نمی‎کرد. اما افسانه‌های قدیمی حقیقت داشته و این سرزمین قرار بود به زودی در تاریکی فرو رود.

وردخوانی دسته سه نفره به درستی برگزار شده و Dracula بی‌شک، در این دنیا حیاتی تازه یافته بود. او در کنار مردم رشد کرده و در بین‌شان زندگی می‌کرد. مردمی که حتی یک سرنخ نیز از حضور خبیث‌ترین اهریمنان در کنار خود نداشتند. با حضور این اهریمن در دنیا، قدرت وی روز به روز افزایش یافته و دیری نپایید که مردم شروع به بازگشت به مسیر شرارت و تبهکاری کردند. تاریک‌دلان و بی‌دینان با این باور که ارباب تاریکی سرانجام از خواب خود برخاسته و آنان را به سمت پیروزی رهبری خواهد کرد، دور هم گرد آمدند. Death و Actrise نیز کشیدن نقشه برای بازگشت Count را از سر گرفتند.

68adqg.jpg

Carrie Fernandez
2me4n5t.jpg

Reinhardt Schneider

در همین هنگام، جایی در Wallachia، جوانی به نام Reinhardt Schneider به تازگی به سن بزرگسالی رسیده بود. Reinhardt پسر Michael Gelhardt Schneider، بزرگ خاندان Schneider بود که نسبت خانوادگی با خاندان Belmont داشتند و پس از اینکه Nathan Graves نقش خود را به خوبی در بیرون راندن Count Dracula از این دنیا ایفا کرده بود، وظیفه حمل Vampire Killer و سلاح‌های اسرارآمیز به آن‌ها محول شده بود. این در حالی بود که مردم هنوز منتظر بازگشت Belmontها بودند. از این رو، Reinhardt، جانشین خاندان افسانه‌ای Belmont با معضلی مواجه بود: از آن جایی که اثبات وجود یک چنین نسبت‌هایی با خاندان معروف Belmont، به دلیل دیده نشدن آن‌ها به مدت سالیان دراز، بسیار دشوار بود، Reinhardt همیشه احساس می‌کرد که باید به خود و مردم Wallachia ثابت کند که او قادر به ادامه دادن راه نیاکانش و زنده کردن میراث آن‌ها است. او که توسط پدرش تعلیم دیده بود تا جنگجویی مهارنشدنی و مرد خدا باشد، شلاق Vampire Killer و سلاح‌های اسرارآمیز را برداشته و سوگند می‌خورد که نیروهای اهریمنی را شکار کند. او در این راه تنها نبود: Carrie Fernandez، زنی با موهبت استفاده از جادو، که از نوادگان خاندان Belnades بود نیز او را همراهی و به مسائل جانبی سفر رسیدگی خواهد کرد.

f9gr41.jpg


Reinhardt ردی را از درون Forest of Silence دنبال کرده که او را به Castlevania کهن می‌رساند. او قسمت بیرونی دیوار قلعه را به دنبال جواب، کاملا جستجو کرده و در طول راه نیز با دوستانی ملاقات می‌کند: ابتدا، Charlie Vincent، یک استاد شکار خون‌آشام که اصرار داشت سرنوشتش این است که Count Dracula را نابود سازد؛ شکارچی یک‌دنده هیچ تعللی در ماموریت خود در زودتر رسیدن به ارباب تاریکی نکرده و به سرعت راهی می‌شود. Reinhardt مدتی بعد با Renon ملاقات می‌کند. Renon، یک فروشنده اهریمنی از جهنم بود که به رغم مقصود نامعلومش، ثابت می‌کند که از هم‌پیمانان دشمن نیست. Reinhardt سپس با Malus رمزآلود آشنا می‌شود. پسربچه‌ای که خانواده‌اش احتمالا در سال‌های گذشته توسط Dracula کشته شده بودند. Reinhardt پسرک را از بخش Villa قلعه که خانه هیولاها بود، نجات می‌دهد؛ پسرک اگرچه قدردان این کار Reinhardt بود، اما همیشه در خفا پنهان شده و کارهایش به تدریج مشکوک و مشکوک‌تر می‌شدند.

dq6n0l.jpg

Malus

سرانجام او با زنی زیباروی به نام Rosa در باغچه رز Villa ملاقات می‌کند. چیزی که دستگیر Reinhardt می‌شود این است که تمام کسانی که در باغچه رز زندگی کرده‌اند، همگی‌شان دچار نفرین Dracula شده‌اند، علی‌الخصوص Rosa. او با این وجود که عمیقا در کام نفرینی که او را در معرض تبدیل شدن به یک برده همیشگی برای Dracula قرار می‌داد، فرو رفته بود، هنوز کاملا مغلوب این نفرین نشده بود. او با وجود کشمکشی گریزناپذیر که درونش وجود داشت، هنوز هم علاقه‌ای نسبی به Reinhardt در دل داشته و تمام تلاشش را می‌کند تا فاصله‌اش را با او حفظ کند. اگرچه Reinhardt دو پای خود را در یک کفش کرده بود که او را از سرنوشتی نامیرا نجات دهد، Rosa بارهای بار هشدار می‌دهد که هیچ امیدی به نجات روح او نیست. Reinhardt مدتی مدید را در دل قلعه به گشت و گذار پرداخته و دوباره با Rosa مواجه می‌شود که این بار، درد وی در حدی گوشت را به استخوان رسانده بود که او تصمیم می‌گیرد با قرارگرفتن در معرض پرتویی از نور خورشید، خود را نابود سازد؛ Reinhardt جلوی Rosa را با وجود ترس و نومیدی‌اش گرفته و خطاب به او می‌گوید: «خدا خودکشی را ممنوع اعلام کرده است» اما تلاش‌های وی بی‌ارزش جلوه می‌کنند، هنگامی که Death وارد صحنه می‌شود تا این دو را به جان یکدیگر بیندازد؛ Rosa نمی‌توانست بیش از این، در برابر خواسته‌ها و امیال خون‌آشامی تاب بیاورد، بنابراین همان‌طور که Carrie مجبور شده بود یکی از خویشاوندان خود به نام Camilla Fernandez (که ناخواسته و به دست Actrise خون‌آشام شده بود) را نابود سازد، Reinhardt نیز با اندوه بسیار مجبور به آزاد کردن خشم خود می‌شود. Reinhardt، علی‌رغم اینکه Rosa از درد و عذاب رهایی یافته بود، عهد می‌کند که انتقام او را با سرنگون کردن Dracula و پیروانش بگیرد. اما Death پس از اتمام مبارزه بیان می‌کند که در مبارزه بعدی Reinhardt را خواهد دید و سپس به همراه Rosa ناپدید می‌شود.

qzm6nk.jpg

Rosa
Reinhardt با ادامه دادن مسیر خود، به نوک برج ساعت می‌رسد. پیش از آن‌که او حتی بفهمد کجاست و باید در ادامه چه کند، Death تلاش می‌‎کند تا حمله‌ای غافلگیرانه انجام دهد. داس مخصوص او، به سرعت به سمت Reinhardt که قادر به هیچ‌گونه دفاعی نبود، پرتاب می‌شود. ناگهان Rosa ظاهر شده و خود را به جلوی Reinhardt پرتاب می‌کند تا سپر بلا شده و به جای او، این ضربه مهلک به Rosa اصابت می‌کند. با افتادن Rosa در آغوش Reinhardt، او در شگفت بود که پس از جریانات رخ داده، چرا Rosa باید برای محافظت از او از راه برسد. Rosa معترف می‌شود: «چون که تو بی‌ریا و صاف و ساده هستی و همین‌طور قدرت نابودی Dracula را در خود داری». زمانی که Rosa اعتراف می‌کند که از این می‌ترسد که روحش بخشوده نشود، Reinhardt سعی می‌کند درد او را با مذهب تسکین دهد، بدین‌گونه که صلیبی در دستان او گذاشته و به او اطمینان می‌دهد که خدا همه را می‌بخشد. Reinhardt به خشم آمده، با محو شدن Rosa، بلند می‌شود تا با شکنجه‌گر وی مقابله کند. Reinhardt بر سر Death که کاملا خشنود شده بود، فریاد می‌زند: «هیچ‌گاه تو را نخواهم بخشید!». سپس نبردی سهمناک بین‌شان در می‌گیرد.


jka8ef.jpg

Camilla Fernandez

Reinhardt و Carrie پس از پیچیدن به پر و بال Death بر فراز Room of Clocks و فرستادن وی به جایی که از آن آمده، به سراغ Actrise می‌روند. ساحره سنگدل بیان می‌کند که او حتی تنها فرزند خویش را به قیمت زندگی جاودان فدا کرده است. Carrie با یاد دخترعمویش (Camilla Fernandez) در ذهن، که برایش همانند مادری بود که هیچ‌گاه نداشته، ساحره خبیث را مورد سرزنش قرار می‌دهد. Actrise نیز که می‌بیند این گونه هیچ کاری از پیش نخواهد برد، ادعا می‌کند که قلب Carrie را از سینه بیرون آورده و به اربابش هدیه خواهد داد! سپس با درگرفتن مبارزه‌ای نه چندان دشوار برای Carrie، مرگ ساحره خبیث فرا رسیده و با نمایان شدن چهره واقعی‌اش برای همیشه از روی زمین محو می‌شود.

hsw96t.jpg
104ksnt.jpg

مقصد بعدی جایی نبود به جز، دژ اصلی قلعه. Reinhardt تابوت خالی Dracula را پیدا کرده و شروع به وارسی آن می‌کند، بدون اطلاع از اینکه Dracula از پشت پدیدار شده تا با شگرد همیشگی خود، دست به حمله بزند. خون‌آشام بیم‌آفرین، در مدتی کوتاه، با حملات بی‌امان Reinhardt بر زمین می‌خورد؛ Reinhardt گمان می‌کرد که این مبارزه و شکست Dracula «بسیار سهل و آسان» بوده است. با این حال، هیچ وقتی برای تعمق و اندیشیدن نبود: قلعه شروع به لرزیدن و فرو ریختن کرده و Reinhardt تلاش می‌کند تا از آن‌جا بگریزد. او خود را به بالای یکی از برج‌های قلعه که ثابت و بی‌تکان مانده بود، می‌رساند. جایی که با تعجب تمام با Malus، در حالی که سوار بر یک اسب تک‌شاخ است، مواجه می‌شود. در کمال ناباوری Reinhardt، پسرکِ به نظر معصوم بازگشته بود و ادعا می‌کرد که او جسم انسانی (حلول روح در بدنی دیگر؛ تناسخ) Vlad Tepes Dracula است. همچنین با تفاخر تمام مدعی بود، «Dracula» ـی که Reinhardt نابود کرده، تنها خدمت‌کار وی بوده است. این ادعاها به نظر حقیقت می‌آیند زمانی که Malus شکل حقیقی‌اش را با تبدیل شدن به Count Dracula با چهره‌ای نسبتا جوان نمایان می‌سازد.

2412ur8.jpg


این دو بر فراز برج با یکدیگر به مبارزه برخاسته تا باری دیگر، سرنوشت بین خوب و بد قضاوت کند. سرانجام، Reinhardt با استفاده از قدرت خشم خود Dracula را به زانو در می‌آورد. Dracula متعاقبا تبدیل به بخار شده و یک‌مرتبه Malus از درون مه ظاهر می‌شود. آن‌گونه که Reinhardt تصور می‌کرد، Malus، حال، «رها از تصاحب Dracula» بود. Malus می‌پرسد: «آیا ماجرا تمام شده؟ Dracula مرده است؟». Reinhardt به سمت پسرک رفته تا او را دلداری دهد، اما ناگهان شیشه کوچکی از آب مقدس در مقابلش ترکیده و سراسر وجود Malus را احاطه می‌کند. Charlie Vincent از راه رسیده و مدعی می‌شود: «احمق نشو. آن پسر، Dracula است». نقشه Dracula باری دیگر خنثی می‌شود، اما او با استفاده از قدرت باقی‌مانده‌اش و جادو، خود و Reinhardt را به سرزمینی لم‌یزرع منتقل کرده و خود تبدیل به اژدهایی عظیم‌الجثه می‌شود! اگرچه مبارزه‌ای که بین‌شان در می‌گیرد، بسیار سهمگین و طاقت‌فرسا بوده و Dracula نیز در یکی از نیرومندترین حالت‌های خود است، اما او نمی‌تواند از دست بی‌رحم سرنوشت بگریزد؛ او باری دیگر نابود می‌شود و نقشه‌اش در فریب دادن تمامی مردم Wallachia به سرانجام نمی‌رسد.

10g9oqb.jpg


Reinhardt از سرزمین بیابانی گریخته و از دریاکنار، سقوط قلعه به درون اقیانوس را تماشا می‌کند. او در حالی که خسته و وامانده است، به آسمان‌ها می‌نگرد؛ ناگهان یک شاخه گل رز از آسمان فرود می‌آید که او معنی‌اش را نمی‌دانست. در کمال تعجب Reinhardt، این ارتباط الهی نشانه‌ای بود از تجسم یافتن ناگهانی Rosa، که روحش با نابودی Dracula نجات یافته بود و همین‌طور آرزوی بخشوده شدن وی نیز برآورده شده بود؛ سرانجام، از نفرینی که گرفتارش شده بود، رهایی یافته بود. Reinhardt و Rosa با در آغوش گرفتن یکدیگر، شروع به تامل درباره اتفاقات رخ داده می‌کنند. آن دو می‌دانستند که این مبارزه، مبارزه‌ای همیشگی است و Dracula همچنان به این دنیا بازخواهدگشت. Rosa در نظر داشت که: «این سرنوشت بشر است». Reinhardt نیز مثل همیشه، ایمان خود به مردم را اعلام می‌کند: «تا زمانی که امید داشته باشیم، نیروهای اهریمنی هیچ‌گاه نخواهد توانست ما را شکست دهند!».
 
آخرین ویرایش:

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود
2uo1d1v.jpg


2wdzns3.jpg


بیش از نیم قرن بعد، Dracula بی‌گمان باز‌گشته بود. هنوز اما هیچ اثری از Belmontها نبود. در کمال تعجب همگان که تصور می‌کردند جدایی آنان از Vampire Killer تنها مدت زمانی 100 ساله خواهد بود، حال دیگر بیش از 100 سال گذشته بود و به دلیل حضور نداشتن آنان، شلاق Vampire Killer و sub-weaponهای اسرارآمیز از خاندان Schneider به Morrisها رسیده بود که آنان نیز نسبتی خونی با خاندان Belmont داشتند. سلطنت زودهنگام Dracula این بار به دست Quincy Morris خاتمه یافته بود. کسی که تکه چوبی را در قلب وی فرو کرده بود و او را به آرامگاهش فرستاده بود. Quincy لحظاتی پس از شکست Dracula و ظاهرا به دلیل درد و جراحات وخیمی که به وی وارد شده بود، جان خود را از دست می‌دهد. بدون اطلاع Quincy از این قضیه، دو جوان که یکی پسرش، John Morris و دیگری Eric Lecarde، دوست John بود، از درون سایه‌ها داشتند مقابله او با Dracula را با کنجکاوی تمام مشاهده می‌کردند و شاهد اقدام شجاعانه وی بودند. این واقعه، تاثیری شگرفت بر روی زندگی‌شان گذاشته و سرنوشت آن‌ها را دست‌خوش تغییر قرار می‌دهد. به نحوی که آن‌دو با رسیدن به سن بزرگ‌سالی، قسم می‌خورند که یاد او را گرامی داشته و دنیا را از شر موجودات اهریمنی و شرور دنیای مردگان رهایی بخشند.

2z4x1s5.jpg

Drolta Tzuentes

20 سال بعد، در خرابه‌های Castlevania، جادوگری به نام Drolta Tzuentes (برگرفته از شخصیتی واقعی به نام Dorottya Szentes که یکی از خدمتکاران Elizabeth Bathory بوده است) که یکی از زیردستان Elizabeth Bartley بوده است، در حال ور رفتن با جادویی سرّی بوده که افسونی را اجرا کرده و باعث احیای Bartley می‌شود. Elizabeth Bartley یک کنتس سلطنتی و در واقع برادرزاده Count Dracula بود. او در سال 1421 در حالی که زانو زده بود در کنار مردی پیدا می‌شود که بر روی گردنش دو جای نیش به چشم می‎خورد؛ Elizabeth این کار را بدین جهت که از خون‌آشام بودن خسته شده بود، انجام داده و پس از انجام آن نیز فورا اعدام شده بود. حال، او به لطف جادوی Drolta، نامیرا شده بود و قصد شومی که داشت، گرفتن انتقام از بشریت با احیای عموی مرده‌اش بود. عمویش نیز بی‌شک متمایل به سهیم شدن در این خوشگذرانی بود. Elizabeth نقشه می‌کشد که جسد عمویش را از قبر بیرون آورده و آن را به انگلستان منتقل کند. جایی که او قادر بود برای بازگشت وی تدارک ببیند. قبل از انجام این عمل، او می‌بایست به سرتاسر دنیا سفر کرده و از نیروهای شرور و شیطانی درخواست کمک و پشتیبانی کند؛ با برخورداری از یک چنین حجم عظیمی از حامیان و طرفداران، او می‌توانست در جای جای کره خاکی جلب‌توجه‌هایی ایجاد کند که در نظر داشت این مهم را با برپایی دوباره Castlevania آغاز کند. Castlevania بی‌شک، هر قهرمانی را وسوسه می‌کرد تا به منظور خنثی‌سازی نقشه پلیدشان هم که شده وارد این قلعه شود. اما حرکت اول او پس از به دست آوردن پشتیبانی مورد نیاز، چه خواهد بود؟

296bznn.jpg

Elizabeth Bartley

در ظاهر، اروپا پس از تبعید Count Dracula به عالم اموات، در صلح و آرامش به سر می‌برد. این وضعیت، اما در سال 1914 در شهر سارایوو (Sarajevo) با ترور ولیعهد اتریش (آرشیدوک فرانتس فردیناند) تغییر می‌کند؛ گفته می‌شد که زنی زیباروی به صورت مخفیانه، مسئول این کار بوده است. این زن کسی نبود جز Bartley. او با انجام این کار، اذهان بسیاری را منحرف کرده و باعث رخ دادن رویدادهایی پی در پی می‌شود که همگی به عنوان جرقه‌ای در شروع چیزی که بعدها به عنوان جنگ جهانی اول شناخته شد، عمل می‌کنند. Bartley با گرفتن روح میلیون‌ها نفر از قربانیان جنگ، بالاخره قادر بود تا خواسته حقیقی‌اش را که برپا کردن دوباره Castlevania بود، تحقق بخشد. حال وقت آن رسیده بود که فاز بعدی عملیات وارد مرحله اجرا شود: احیای Dracula.

1q64co.jpg
John Morris
28auiy8.jpg
Eric Lecarde


نقشه Bartley در ابتدا خطاناپذیر، و حدس‌هایش همگی درست بودند: John Morris و Eric Lecarde که حال برای خود از عزت و احترامی برخوردار بوده و تبدیل به جنگجویان ماهری شده بودند، به قلعه کشیده می‌شوند. چرا که می‌دانستند بازگشت Dracula احتمالا قریب‌الوقوع است؛ آن دو با علم به این مسئله، بسیار مشتاق بودند که سد راه Bartley شوند. John شلاق Vampire Killer و سلاح‌های معروف را برداشته و تصمیم می‌گیرد ماموریت خود را آغاز کند که Eric با یک پیشنهاد از راه می‌رسد: او داوطلب می‌شود که مسئولیت John را به دلیل گرفتاری بزرگی که در جریان اتفاقات روی داده، دچارش شده بود، بر عهده بگیرد. (Bartley، معشوقه او، Gwendolyn را تبدیل به خون‌آشام کرده بود که ظاهرا Eric وادار به کشتن وی شده بود) John با این درخواست مخالف می‌کند اما قول می‌دهد که با یاد او، در قلب و ذهن خود، بجنگد. Eric که راضی از این قول دوستش بود، موافقت می‌کند که به کنار نشسته و برای وی آرزوی موفقیت کند. او تنها خواسته‌اش این بود که John بتواند نقشه شوم Bartley را نقش بر آب کند.

4t96c4.jpg


Bartley با فراهم نمودن تمامی تدارکات لازمه، تشریفات نامقدسی که باعث تجدید حیات جسد پوسیده Count می‌شد را آغاز می‌کند. موجودات پلید و شرور متعددی که در سرتاسر دنیا مستقر بودند، علی‌الخصوص شوالیه ماشینی Drota که کنترل خرابه‌های Castlevania را به دست گرفته بود، نقش خود را در جلب کردن توجه John به خود و کُند کردن وی به خوبی ایفا می‌کنند. John پس از سرنگونی شوالیه و خاتمه دادن به درگیری Drota در این ماجرا، رد Bartley و همراهانش را گرفته و با گذر از یونان، ایتالیا، آلمان و فرانسه، سرانجام به انگلستان و Castle Proserpina می‌رسد، جایی که مراسم احیای Dracula در دست انجام بود. Death ،Medusa و دیگر چهره‌های آشنا، تمام تلاش خود را در محافظت از مراسم انجام می‌دهند و سپس آخرین مانع نیز، کسی نبود به جز خود Bartley که نقش خود را در خرید زمان بیشتر، با کمال ظرافت انجام می‌دهد. هنگامی که John کار کنتس انتقام جو را تمام می‌کند، دیگر دیر شده بود: Dracula بازگشته بود، در حالی که تمام نیرویش بازیابی شده بود. آخرین پلکان، John را به اتاق پادشاهی می‌رساند، جایی که شاهزاده تاریکی کاملا مشتاق بود تا باری دیگر با یکی از اعضای خاندانی‌ که از آنان تنفّر شدیدی داشت، درگیر شود.

4slk7c.jpg


مبارزه‌ای حماسی و بی‌همتا بین‌شان رخ می‌دهد که مانند آن تا به حال دیده نشده بود. اما این دودمان هنوز قوی بود – John در رسیدن به هدف خود که بیرون راندن Dracula از این دنیا بود، به موفقیت دست یافته و از جانب دوستش نیز انتقام می‌گیرد. پس از آن، او از قلعه گریخته تا بر روی سخره‌ای از کوهستان نزدیک دریا، نظاره‌گر سقوط قلعه به قعر فراموشی باشد.
 
آخرین ویرایش:

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود
2co0ih2.jpg


21j0ehs.jpg


اگر تاریخ محکوم به تکرار خود بود، پس به واقع مدت اندکی را در تمرین به هدر داده بود. در سال‌های پیش رو، دنیا باری دیگر در هرج و مرج فرو می‌رود، چرا که ملل مختلف شروع به شرکت در جنگی فاجعه‌بار نموده که بعدها به عنوان جنگ جهانی دوم شناخته می‌شود. در سال 1994، بحرانی‌ترین زمان جنگ، جای جایِ کره خاکی در ترس و وحشت فرو رفته بود و بیم و نفرت داشت در قلب همگان لانه می‌کرد؛ بیش از 70 میلیون نفر، در تاریک‌ترین ساعات بشریت قربانی این فاجعه خونین شده بودند. درد، عذاب و تنفر به جای مانده در جان‌های از دست گرفته، باعث احضار Castlevania از درون عالم اموات می‌شود. قلعه هراسناک شرورترین اهریمنان، با گذشت زمان و در طول تاریخ، به نوع خاص ترس و وحشت خود رسیده بود.

2a0lqtl.jpg

Brauner

برای یک عده، جنگ حکم جهنم را دارد. اما، عده‌ای دیگر نیز هستند که در تاریکی پنهان می‌شوند، برای آنان اما، جنگ یک موقعیت طلایی است تا کمال استفاده را از موقعیت پیش آمده و زجر کشیدن دیگران ببرند. یکی از این دست افراد، Brauner خون‌آشام است، که در حال کشیدن نقشه‌ای برای گرفتن انتقام مرگ دخترانش از انسان‌ها بود که در سال 1914 و در جریان وقایع جنگ جهانی اول کشته شده بودند. این Brauner بود که با الهام گرفتن از اقدامات گسترده و شنیع Elizabeth Bartley، با قدرت‌های محدودی که در آن زمان داشت، اقدام به جمع‌آوری روح طعمه‌ها و قربانیان جنگ جهانی دوم و نفرت آن‌ها کرده تا مستقیما از آن برای احیای Castlevania استفاده کند که برپایی آن، نیروهای این خون‌آشام را کاملا بر می‌گرداند. Brauner این عمل را با یک هدف در ذهن انجام می‌دهد: نابود کردن تمامی انسان‌هایی که دوباره جنگ را شروع کرده بودند.

1534qhk.jpg


در همین هنگام، Jonathan Morris هجده ساله، پسر John Morris، کم‌ کم داشت به سن جوانی می‌رسید. با نشانی از خوداستواری و همچنین بی‌اعتنایی و درون‌گرایی، به نحوی که انگار زندگی را زیاد جدی نمی‌گرفت. او ابداً شناخت درستی از پدر خود نداشت، کسی که زمانی که او بسیار کم سن و سال بوده، جان خود را از دست داده بود. نه تنها این، بلکه در کمال تعجب همگان، او حتی پدر و مادر خود را نیز به هیچ‌گونه عزت و احترامی نرسانده بود. تندخو و پرانرژی، Jonathan به عنوان فردی شناخته می‌شد که هیچ‌گاه قبل از تصمیم گرفتن، در مورد مسائل فکر کافی و دقت‌ نظر نمی‌کرد، اما دوست داشت که خصلت‌های وقار و متانت را در خود پیدا کرده و به جامعه نشان دهد. این بی‌فکری و شوخ‌طبعی بی‌حای وی بود که او را تبدیل به بهترین وجه تقابل برای دوست دوران بچگی‌اش، Charlotte Aulin (از نوادگان خاندان‌های Fernandez و Belnades) کرده بود. Charlotte جوان زیرک و کتاب‌خوانی بود که از قدرت جادویی قابل‌توجهی برخوردار بود. او با منطق و بدون به خرج دادن احساسات با هر گونه مشکلی رو به رو می‌شد. او که خود تلاش‌گر، همین‌طور مداخله‌گر در اکثر امور، و گاهی نیز بیش از حد به خود مطمئن بود، بدون‌شک مکمل خوبی برای Jonathan بود.
2wbvqk0.jpg

Vincent Dorin

بنابراین، قهرمانان داستان، Jonathan Morris (وارث شلاق مشهور Vampire Killer) و Charlotte Aulin (او به عنوان آخرین سلاح بالقوه علیه Dracula شناخته می‌شد) بودند که با مطلع شدن کلیسا از برخاستن Castlevania و وقایع مرموز پیرامون آن، برای دست به عمل شدن فراخوانده می‌شوند. به درخواست کلیسا، آن دو به منطقه‌ای در حوالی قلعه سفر می‌کنند تا با کشیشی محلی به نام Vincent Dorin ملاقات کنند. کشیش با ملاقات آن‌ها، فورا چیزی که به طور حتم Vampire Killer بود را تشخیص می‌دهد؛ در هر حال او با شنیدن این حرف از زبان Jonathan که او قادر به استفاده از شلاق نیست و این شلاق مستقیما در خانواده‌اش دست به دست نشده، گیج شده بود. Morrisها نسبتی خونی با خاندان Belmont داشتند، Vincent این را می‌دانست، اما Jonathan اصرار داشت که آن‌ها جانشینان «حقیقی» نبوده‌اند. هنوز هم، بدون شلاق، Jonathan در میدان نبرد، هیچ‌گاه کم نیاورده بود و Charlotte را که مسلما یک برگ برنده بود، در کنار خود داشت. Vincent که کسی نبود که با شجاعت شناخته شود، با ارائه معجون‌های مختلف و اشیاء جادویی می‌توانست به آن دو کمک کند... البته نه رایگان، بلکه به یک قیمتی – مسأله‌‌ای اقتصادی که مسلما کلیسا با آن بیگانه نبود.

اگرچه که Lord Dracula دیده نشده بود، اما Charlotte هیچ شکی نداشت که قلعه مسلما منزلگاه اوست و قلب تپنده آن به وسیله جادوی سیاه تامین می‎شود. Charlotte و Jonathan به سرعت خود را به درون قلعه می‌رسانند. پس از دوام آوردن در مقابل خطرات اولیه، این دو در قسمت ورودی فوقانی قلعه، با شبحی اسرارآمیز مواجه می‌شوند. انسانی که به نحوی پس از مرگ، دوباره هشیاری خود را به دست آورده بود. Jonathan که این شبح را مشکوک می‌دید، آماده بود تا با آن به مبارزه برخیزد؛ و سخنان این شبح، «آیا واقعا می‌توانی با شلاقی که حتی نحوه استفاده از آن را بلد نیستی، مرا نابود سازی؟» تنها باعث تشدید خشم Jonathan می‌شوند. Charlotte، سخنگوی منطق، دانش و شناخت شبح از Vampire Killer را مورد سوال قرار داده و از سوی دیگر، حس می‌کند که این شبح تحت کنترل قلعه نیست. شبح که تحت تاثیر هوش و زیرکی Charlotte قرار گرفته بود، افشا می‌کند که قبل از مرگ خود، افسون دیواره جادویی را بر روی خود اجرا کرده که باعث شده، روحش به نوعی به قلعه متصل شود؛ بدین معنا که او تحت کنترل قلعه نبود، اما بهای این کارش این بود که درون دیوارهای قلعه محصور شود. Charlotte که شک داشت یک موجود غیرطبیعی توانسته باشد در مقابل قدرت قلعه مقاومت کند، در شگفت بود که این شخص، که می‌تواند باشد. «مرا Wind صدا بزنید». اسمی که به دلیل یک نسیم گذرا بودن انتخاب شده است.

i2lglc.jpg


Wind نمی‌توانست به آرامش برسد، مگر اینکه ارباب قلعه منهدم شود. پس او نیز مسلما کسانی که قصد نابودی ارباب این قلعه را داشتند، یاری می‌نمود. Jonathan که نه هنوز تحت تاثیر قرار گرفته بود و نه با مسأله کنار می‌آمد، شروع می‌کند به بحث و جدل با Charlotte در این باره. Charlotte تلاش می‌کند تا با پیش کشیدن این مسأله که در این راه، احتمال مرگ نیز وجود دارد، همان‌طور که پدر Jonathan به این سرنوشت دچار شده بود، تندخویی Jonathan را مهار کند. اما برعکس این راهکار باعث ناراحتی Jonathan می‌شود: «پدرم مرده است. او را فراموش کن». Jonathan لحظاتی قبل از اینکه معذرت‌خواهی کند، به حرف‌هایی که زده بود، فکر کرده و به این نتیجه می‌رسد که واکنش او بیش از حد اغراق‌آمیز بوده ‌است. او حال پیشنهاد Wind را با نگاه دوباره به مسأله، قبول می‌کند؛ Wind به آن دو وظایفی محول می‌کند که با خاتمه یافتن‌شان مختصر و مفید بودن این آموزش‌ها ثابت می‌شود. پس از اتمام اولین مأموریت، Wind آن دو را با ابزاری به جهت آمادگی بیشتر برای مأموریت‌های بعدی مجهز می‌کند که این روند با اتمام هر مأموریت ادامه می‌یابد. علاوه بر این، او اطلاعات بیشتری نیز داشت: او فاش می‌کند که مرگش به دست Brauner که هویتش سال‌های سال است که ناشناخته باقی‌مانده، رقم خورده است. Wind از رو به رو شدن با Brauner فهمیده بود که این خون‌آشام هنرمند قادر به آمیختن جادوی خود با تابلوهای نقاشی است و او بدین طریق، قدرت خود را افزایش می‌دهد – Charlotte این گونه برداشت می‌کند که Brauner حتما این کار را برای متمرکز کردن نیروی قلعه و از آنِ خود کردن آن استفاده می‌کند.
1178nmg.jpg

Loretta

در فاصله نزدیکی از این مکان، آن دو نقاشی مرموزی را پیدا می‌کنند. این پدیده فوق‌الطبیعه با نیروی شگفت‌انگیزی که داشت، نقش کنترل انرژی‌های تاریک قلعه را عهده‌دار بود؛ Charlotte در این باره مطالبی خوانده بود و می‌دانست که پاره کردن نقاشی کاملا بیهوده خواهد بود و با انجام این کار، تابلوی نقاشی دوباره بازسازی شده و غیرقابل نفوذ می‌شود. به همین دلیل تنها راهکار این بود که او جادوی خود را با جادوی نقاشی هم‌تراز کرده تا دسترسی آن‌ها به درون نقاشی فراهم شده و به وسیله آن، بتوانند به نوعی جادوی قلعه را دور بزنند. آن دو وارد تابلو نقاشی می‌شوند، تابلویی که در واقع ناحیه‌ای جداشده‌ از قلعه، و طراحی شده به سبک هنری Brauner بود. پس از شکست‌دادن نگهبان نقاشی که باعث کاهش نفوذ Brauner بر روی قلعه می‌شود، آن‌ها با Loretta، دختر خون‌آشام شده Brauner مواجه می‌شوند؛ او افشا می‌کند که این تنها نقاشی پدرش نبوده و نقاشی‌های مشابه دیگری نیز در سرتاسر قلعه در حال کار هستند. زمانی که Jonathan تلاش می‌کند تا به Loretta حمله‌ور شود، نیروی قدرتمندی او را به متوقف می‌سازد. Loretta به فرمان پدرش که متذکر شده بود در این هنگام مبارزه نکند، ناپدید می‌شود. هنگامی که Charlotte از Jonathan دلیل ناتوانی‌اش در حمله را می‌پرسد، Jonathan ابتدا تصور می‌کرد که این باید مرتبط با شلاق باشد، اما به سرعت تجدید نظر کرده و از این مسأله چشم‌پوشی می‌کند.

1zlg2n4.jpg


با رسیدن به Great Stairway، آن‌ها با Death مواجه می‌شوند. Jonathan برایش سوال بود که او چرا باید اینجا باشد، در حالی که Dracula دیگر ارباب قلعه نیست؟ Death اعلام می‌کند که این خیالی بیهوده است، چرا که هیچکس دیگر، امکان ندارد بتواند فرمانروای قلعه شود. Charlotte این طور نتیجه‌گیری کرده بود که Death و Brauner باید دست‌شان در یک کاسه باشد. اما Death اگرچه شم بسیار تیزی داشت، شاید به دلیل خواب طولانی، هیچ بویی از وجود شخصی به نام Brauner نبرده بود. Death که پافشاری بیش از حد Jonathan بر اینکه او و Brauner در جریان احیای Dracula با هم همدست شده‌اند، باعث عصبانیتش شده بود، از یک ورق آشنا برای خشمگین کردن و تحقیر Jonathan استفاده می‌کند: «پدرت خیلی قوی‌تر از تو بود. و حال، او مرده است!». پس از اینکه Death، آن دو را آشفته‌خاطر رها می‌کند، Jonathan شروع به صحبت درباره زبانه آتشی می‌کند که درونش شعله‌ور شده بود: Jonathan به شدت احساس می‌کرد که به دلیل نداشتن تمرین کافی، و تنها، گذراندن تمرینات پایه، از آمادگی کافی برخوردار نیست و او پدرش را به بدین منظور و کوتاهی در انجام وظیفه‌اش که آموزش دادن وی بوده است، مقصر می‌دانست و از او دلخور بود. پدرش با خود را به کشتن دادن و رها کردن Jonathan به عنوان وارث یک شلاق بی‌مصرف، تنها باعث تقویت این احساسات شده بود. Charlotte با اشاره به اینکه حتما حکمتی در این باره وجود دارد، او را دلداری می‌دهد.
5juyw4.jpg

Stella

آن دو هجوم بردن به نقاشی‌ها را ادامه داده تا بالاخره درون یکی از این تابلو‌های بخصوص، به نام Sandy Grave با Brauner به همراه Loretta و دختر دیگرش، Stella که اصلا از رفتار غیرمحترمانه Jonathan خوشش نیامده بود، رو به رو می‌شوند. حدس آنان، همدست بودن Death با Brauner صحت نداشت: Brauner هیچ قصدی برای احیای Dracula نداشت. او می‌پرسد، وقتی که ارباب تاریکی بارهای متعددی در تلاش برای کنترل بشریت ناکام مانده، چرا باید انجام یک چنین کاری برایم اهمیت داشته باشد؟ او تنها به خاطر دخترانش، در نظر داشت انسان‌هایی که باعث به بار آمدن ویرانی و از بین رفتن زیبایی‌ها هستند را از روی زمین محو کرده و اقدامی که شاهزاده تاریکی در انجام آن ناموفق بود را خود انجام دهد. Brauner اقرار می‌کند که Dracula بی‌شک قدرتمند است، اما او تنها به قلعه نیاز داشت. چراکه قلعه به قول خودش، قدرت ریشه‌کن کردن انسان‌ها و همین‌طور تجدید حیات (شوم) دنیا را برایش فراهم می‌نمود. Brauner راز جدا کردن Dracula از جادویش را کشف کرده بود که آن هم، همان تابلو‌های نقاشی بودند و البته نقاشی‌ها تا زمانی فعال هستند که صاحب‌شان زنده است. با این وجود که دخترانش می‌‎خواستند نقاشی‌ها را پاره کنند، اما Brauner آرامش خود را حفظ کرده و آن‌ها را از انجام این کار منع کرده بود؛ با این همه، دردسری جدی‌تر در رابطه با خدمتکار وفادار Dracula وجود داشت که ممکن بود به مرور زمان، نقشه‌هایشان را به خطر بیندازد.

Stella که از صبر کردن خسته شده بود، در Tower of Death منتظر مانده و با رسیدن Jonathan و Charlotte به آنجا، او نیز به آرزویش که ترتیب دادن مبارزه‌ای با آن‌ها بود، می‌رسد. اما او به تنهایی هیچ حریفی در مقابل آن دو نبوده و به راحتی شکست می‌خورَد. قبل از اینکه Jonathan کار او را تمام کند، خواهرش Loretta از راه رسیده تا ناجی وی شده و او را به خاطر سرپیچی از دستورات پدر سرزنش کند. با این حال، Loretta قبل از ترک کردن قهرمانان، هشداری برای آنان داشت: اگر آن دو به دشمنی با پدر ادامه دهند، مسلما با مرگ بی‌رحمانه‌ای مواجه خواهند شد. سپس دو خواهر دوقلو ناپدید شده و پشت سر خود شیئ‌ای را از روی فراموشی به جای می‌گذارند؛ این شی، گردنبندی بود که عکسی از گروهی سه نفره در خود داشت. Wind به همراه Stella و Loretta که قیافه‌ای بیشتر شبیه انسان‌ها داشتند! معنای این عکس، برای Jonathan و Charlotte نامفهوم بود. به همین دلیل، آن‌ها با عجله خود را به ورودی قلعه می‌رسانند تا سوالاتی که در ذهن داشتند را از Wind بپرسند. Wind با دیدن گردنبند، عاجز از به زبان آوردن حتی یک کلمه شده بود، اما دیگر نمی‌توانست از دادن توضیحات طفره رود. او کسی نبود به جز Eric Lecrade، دوست و هم‌پیمان John Morris؛ او پس از ورود به قلعه به منظور پی بردن به دلیل پدیدار شدن آن، توسط Brauner کشته شده بود. دختران درون تصویر، دخترهای او بودند نه Brauner. دختران واقعی Brauner در جریان جنگ جهانی اول کشته شده بودند. در آن روز سرنوشت ساز، دخترها با دنبال کردن پدر خود وارد قلعه می‌شوند و با پیدا کردن وی در حالی که کشته شده بود، بسیار گرفته و ناراحت می‌شوند. Brauner که معتقد بود Stella و Loretta تجسّد دوباره دختران خودش هستند، با استفاده از نیروهایش آن دو را تبدیل به خون‌آشام کرده و وظیفه بزرگ کردن‌‌شان را بر عهده گرفته بود. دلیل اینکه Vampire Killer از حمله علیه یکی از دختران، خودداری کرده بود، نیز همین بود. Jonathan درست حدس زده بود، شلاق، خون خاندان Lecarde را حس کرده بود!

2i6cbci.jpg


Eric می‌دانست که راز رسیدن شلاق به قدرت واقعی‌اش، به دست خاندان Lecarde است، اما او به دلیل حالت شبح‌واری که داشت، خود، قادر به هیچ کمکی نبود و دخترانش نیز تبدیل به خون‌آشام شده بودند. Jonathan با اخم بیان می‌کند: «این شلاق، بی‌مصرف است. حدس می‌زنم، وارث بودن من نسبت به این شلاق، از پوچ‌ترین و بی‌معنی‌ترین لقب‌ها باشد». اگرچه فاش کردن یک چنین اطلاعاتی ممنوع بود، Eric دیگر نمی‌توانست مانع آن شود و بگذارد Jonathan و Charlotte در این باور اشتباه خود باقی بمانند که John به موجب زخم‌های مهلکی که از مبارزه با Dracula دیده بود، جان باخته است. خیر – John به این خاطر جان خود را از دست داده که به طور مستقیم، عضوی از خاندان Belmont نبود. قدرت حقیقی شلاق تنها در صورتی آزاد می‌شود که دارنده آن آماده باشد تا بخشی از زندگی‌اش را به خاطر آن فدا کند. خانواده Lecarde به عنوان یک کلید عمل می‌کند، بدین‌گونه که تنها زمانی از آن استفاده خواهد شد که ضروری باشد. متاسفانه، John بیش از حد از شلاق استفاده کرده بود که به قیمت جانش تمام شده بود. این دلیلی است بر آن‌که John هیچ‌گاه نتوانست آموزش دادن پسرش را به اتمام برساند؛ رها کردن یک چنین سلاحی در دستان پسرش بسیار خطرناک بود و او ترجیح می‌داد که Jonathan با ارتقا دادن و اتکا به نیروی جسمانی خود با خطرات مقابله کرده و از شلاق استفاده نکند. طبق گفته‌های بهترین دوست John، در آخر، او تنها به دنبال یافتن پسرش بوده است. Jonathan که بسیار رنجیده‌خاطر شده بود در شگفت بود که Belmontها چرا دردسر استفاده از شلاق را به خاندان Morris واگذار کرده‌اند. آن‌گونه که Eric شنیده بود، جواب این است: Belmontها نمی‌توانستند تا فرا رسیدن سال 1999، که تاریخ پیش‌بینی شده و چرخه مقرّر شده تجدید حیات Dracula بود، باری دیگر، شلاق را به دست گیرند. اما این چرخه مقرّر شده، کج‌روان را از تلاش برای احیای زودهنگام ارباب تاریکی باز‌نمی‌داشت. در این اثنا، یک نفر می‌بایست با یک چنین تهدیدی مقابله می‌کرد. امید هنوز رنگ نباخته بود؛ Jonathan می‌توانست به نحوی شلاق را به دست بگیرد و از قدرت آن استفاده کند. اما چگونه؟ Charlotte مسلما نقشه‌ای داشت: اگر او می‌توانست از جادوی خود برای شکستن نفرین دو خواهر استفاده کند، آن‌ها ملزومات رسیدن شلاق به قدرت واقعی‌اش را به دست می‌آوردند.

Charlotte پس از یادگیری افسون پاکسازی نفرین، با Eric که امیدوار بود هنوز دیر نشده، مشورت می‌کند. Eric یک درخواست داشت: اگر آن‌ها در شکستن نفرین موفق شدند، او نمی‌خواست که دخترانش از حضور او به صورت شبح وار، خبردار شوند. او در واقعیت، مرده بود، خاطره‌ای که آن‌ها نیاز به تجدید آن نداشتند. و تنها دیدن دخترها از فاصله‌ای دور و برای آخرین بار، برایش کافی بود.
با ادامه راه و رسیدن به ارتفاعات قلعه، این دو با Death درگیر می‌شوند که برخلاف Brauner، بسیار مشتاق بازگشت Count بود. Death که بیش از حد به خود مطمئن بود، به Jonathan حمله‌ور می‌شود، اما در کمال تعجب، در به دست آوردن آن‌چه که تصور می‌کرد یک پیروزی حتمی است، ناکام می‌مانَد. او که در جای خود میخکوب شده بود، در تعجب بود که Jonathan چگونه توانسته به یک چنین قدرتی دست یابد که حتی نیازی به قدرت اصلی شلاق نیز نداشته باشد. Death که هنوز تحت تاثیر قرار نگرفته بود، هشدار می‌دهد: «حد و حدود خود را بشناسید، هنوز وظایفی دارید که انجام دهید». آن دو دوباره با لفاظی‌های مبهم و تصنّعی Death گیج و سردرگم می‌شوند. اما Jonathan، برخلاف Charlotte و در کمال تعجب وی، مصمم‌تر از همیشه می‌شود.

Charlotte و Jonathan به سمت دژ اصلی قلعه حرکت می‌کنند که توسط یک دیواره جادویی محافظت می‌شد. این دیواره (نامرئی) از لحاظ فرازمانی دو قسمت را از هم تفکیک کرده بود، بدین معنا که Brauner توانسته بود با موفقیت بین Dracula و نیروهایش جدایی بیندازد. Jonathan تصور می‌کرد که شاید Eric با آموزش دادن مهارتی جدید به آن‌ها بتواند در این باره کمکی کند؛ و همچنین او سوالی در ذهن خود داشت: آیا پدرش می‌دانسته که استفاده بیش از حد از Vampire Killer به قیمت جانش تمام خواهد شد. Eric پاسخ را با آن‌ها در میان می‌گذارد که نه، او نمی‌دانست. آن‌ها زمانی پی به این مساله برده بودند که چندین بار استفاده از جادوی شفادهنده هیچ نتیجه‌ای نداده و John بهبود نیافته است. Jonathan از روی بدگمانی برایش سوال بود که: آیا پدربزرگش، Quincy Morris که قبل از تولد وی مرده بود، از این ویژگی عجیب مطلع بوده و شلاق را به پدرش داده، یا خیر؟ Eric پاسخ می‌دهد که «نگران نباش، پدربزرگت بسیار قوی بوده و در عین حال قلبی مهربان و رئوف داشته است». اگرچه این پاسخ، کنجکاوی Jonathan در این مبحث را کاملا فرو نمی‌نشاند، اما جواب خوب و بسنده‌ای بود. مسأله اضطراری‌تر در آن هنگام این بود که کشیشی که به آن‌دو کمک‌رسانی می‌کرد، یعنی Vincent، توسط یک خون‌آشام گاز گرفته شده بود و در حال طی کردن مراحل اولیه تبدیل شدن به خون‌آشام بود. Charlotte فورا با استفاده از افسون جدید خود، دست به عمل شده که خوشبختانه جواب می‌دهد – Vincent از سرنوشتی ناخواسته رهایی می‌یابد. خبر مهم‌تر و بهتر این بود که افسون به درستی عمل کرده بود، بنابراین ممکن است برای دختران Eric نیز امیدی وجود داشته باشد. Jonathan و Charlotte می‌دانستند که حال مقصد بعدی‌شان کجاست: Master's Keep، جایی که دختران Eric منتظر بودند.

fl9282.jpg


آن‌ها وارد اتاق دو خواهر شده تا آن‌ها را از حقیقت مطلع سازند. اینکه Brauner آن‌ها را فریب داده بود و وادارشان کرده بوی به نحوی زندگی کنند که خودش دوست دارد. دو خواهر که اصلا تحت تاثیر این حرف‌ها قرار نگرفته بودند، نیروی خود را متمرکز کرده و دو نفری به Jonathan و Charlotte هجوم می‌برند. اما آن‌ها قصد هیچ‌گونه حمله متقابلی نداشتند بلکه در عوض Jonathan حواس دو خواهر را پرت می‌کند تا Charlotte بتواند وردخوانی را کامل کرده و در بهترین حالت، نفرین برداشته شود. افسون کامل شده بود و خوشبختانه نفرین خون آشامیت شروع به محو شدن می‌کند؛ دو خواهر کاملا بی‌رمق و ضعیف شده، اما یقیناً مداوا شده بودند. آن‌ها سر عقل آمده و بالاخره می‌توانستند نظاره‌گر حقیقت باشند. آن‌ها Jonathan را به عنوان وارث Vampire Killer شناخته و انگار که داشتند از یک دید دیگر او را می‌دیدند. خواهران دوقلو از صمیم قلب به دلیل دردسرهایی که به بار آورده بودند، متاسف بودند. همین‌طور از Charlotte به خاطر قطع امید نکردن از آن‌ها و آزاد کردنشان بی‌نهایت سپاس‌گذار بودند. اگرچه اندوهگین، اما دو خواهر باید در عوض کاری را انجام می‌دادند: آن دو می‌توانستند در شکست دادن Brauner کمک کنند، که در آن هنگام داشت بر روی یک نقاشی عظیم برای نابودی کل دنیا کار می‌کرد! دو خواهر توضیح می‌دهند که اگر دو قهرمان وارد چهار نقاشی نهایی شده و آن‌ها را پاکسازی کنند، قادر خواهند بود که قفل را شکسته و به آخرین نقاشی دسترسی یابند: «کارگاه نقاشی Charlotte .«Brauner تصور می‌کرد اگرچه به Eric قول داده‌اند این مسأله را محرمانه نگه دارند، اما وقتش رسیده که دو خواهر، حقیقت را راجع به پدرشان بدانند. اما مسائل ضروری‌تری وجود داشت که از اهمیت بالاتری برخوردار بود و Stella درخواست می‌کند که تا اتمام ماجرا و رسیدگی به مسائل حیاتی‌تر، هیچ حرفی از پدرشان به زبان نیاورند.

Stella و Loretta، راه را باز کرده و مراسمی برگزار می‌کنند تا قدرت واقعی Vampire Killer فعال شود؛ اگرچه به دلیل عواقب این کار، دو خواهر در این مورد تردید داشتند، Jonathan بیان می‌کند که او از ریسک و خطرات این کار، آگاه است. به جهت تدوین و تدارک مراسم، Loretta می‌بایست آخرین حافظه از Belmontها که درون شلاق وجود داشت را تجسم دهد. Jonathan نیز می‌بایست با این حافظه مبارزه کرده و آن را شکست دهد تا شلاق او را به عنوان صاحب واقعی خود بشناسد و متعاقباً قدرت واقعی آن آزاد شود. این حافظه، بازتابی بود از Richter Belmont که به راستی همانند Belmontها با درنده‌خویی و به طرز سهمگینی مبارزه می‌کرد. اگرچه این چالش، سخت‌تر از هر چالشی بود که قبلا با آن مواجه شده بود، بهرحال دیگر وقت، وقت Jonathan بود و حافظه شلاق نیز با حریف خود رو در رو شده و مغلوب آن می‌شود. Jonathan در بازگشت به نزد خواهران دوقلو، و در جواب به چگونگی مبارزه، به شوخی بیان می‌کند: «اصلا مشکلی نبود». جوابی که او معمولا برای تمامی مسائل و مشکلات استفاده می‌کرد. حال Vampire Killer از آنِ او بود تا آن را در هوا تکان داده و به اهتزاز در بیاورد. او با مورد ملاحظه قرار دادن نگرانی دو خواهر، قول می‌دهد که بیش از حد، از شلاق استفاده نکند. Eric با مطلع شدن از نجات یافتن فرزندانش از نفرینی سهمگین، بسیار خوشحال می‌شود، اما همانند آن‌ها نگران Jonathan بوده و از عواقبی که ممکن است پیش آید واهمه داشت؛ آن‌ها توافق می‌کنند که زمان کنار گذاشتن شلاق، پس از اتمام مبارزه نهایی باشد.

دو قهرمان به سمت چهار نقاشی آخر هجوم برده و نگهبانان خبیثی را شکست می‌دهند. حال، تنها یک نقاشی باقی مانده بود و آن دو قرار نبود در پاک‌سازی آن تنهایی کار کنند. با ورود به این نقاشی، قهرمانان داستان، Stella و Loretta را نیز درون اتاق مشاهده می‌کنند که ظاهرا حضورشان باعث یأس و ناامیدی پدر قبلی‌شان شده بود. چیزی که بیشتر باعث عصبانیت او شده بود، اطلاع از درمان شدن دو خواهر بود و اینکه دیگر هیچ دختری نداشت. اگر بحث، بحث پدر بودن بود که Jonathan حال شناخت بهتری نسبت به این قضیه داشت. او به Brauner می‌گوید که یک پدر هیچ‌گاه از حقه‌زدن و تقلب به عنوان ابزاری برای پدری‌کردن استفاده نخواهد کرد. Brauner با ابراز خشم خود به دلیل از دست دادن دوباره دخترانش، ادعا می‌کند که ضرر و زیان واقعی را به آن‌دو نشان خواهد داد! او در واقع به واسطه نیروی نقاشی جدیدش می‌خواست این عمل را انجام دهد. تنها به خاطر نجات دنیا هم که شده، Jonathan طوفان احساسات را مهار کرده و Brauner را که از قدرت قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود، مغلوب می‌سازد. چیزی که قرار بود خبر خوبی باشد، به لطف حضور یافتن Death، که تلاش‌های Jonathan را مورد تحسین قرار داده و با آخرین ضربه، کار Brauner را تمام می‌کند، به زودی زود تبدیل به بدترین خبر می‌شود. Death مدعی می‌شود که: «بالاخره از شرّ مداخله‌گر (نخود هر آش) راحت شدیم! کارگاه نقاشی باعث جدا شدن تخت پادشاهی که برای احیای Lord Dracula نیاز بود، شده بود». Death فورا از صحنه خارج شده و تنها یک حقیقت مهیب را پشت سر باقی می‌‎گذارد. Charlotte با حس کردن جادوی به شدت قدرتمندی که مستقیما از بالای سرش در حال حرکت بود، هیچ شکی نداشت که نیروی قلعه کاملا بازیابی شده و یقیناً این جادو داشت از طریق تالارهای شبح‌زده قلعه به سمت ارباب افسانه‌ای اش بازمی‌گشت، همان‌طور که Death نیز در جریان بود. حال، قهرمانان داستان، باید خود را برای آخرین مصاف آماده می‌کردند.

2a4zoxx.jpg


Eric تعجب کرده بود که حتی موانع Brauner نیز در مقابل قدرت Dracula به راحتی منهدم شده بودند. اما Charlotte تصور می‌کرد که شاید Dracula هنوز کاملا احیا نشده باشد! که در غیر این صورت آن‌ها هیچ چاره‌ای به جز نابودی وی نخواهند داشت. آنان به سرعت خود را به دژ اصلی قلعه می‌رسانند، جایی که Dracula صبورانه منتظر بود و با ورود قهرمانان، آن‌ها را نایدیده می‌گیرد. قدرت وی بسیار عظیم و بی حد و حصر بود و Charlotte فورا متوجه می‌شود که چرا لقب «ارباب تاریکی» را به او داده‌اند. Dracula، خسته از تلاش‌های Jonathan برای خودنمایی و دعوت به مبارزه، لیوان شراب خود را جلوی آن‌ها پرتاب کرده و بیان می‌کند: «کافی است این نمایش‌های فرعی و کم‌اهمیت. چرا ما قدرت ترکیب شده‌مان را نشان‌‌ ـش ندهیم؟» این کلمات در چشم Death که در مقابله با تیم قهرمانان به Dracula پیوسته بود، ایده بسیار خوبی می‌آیند. Death و Dracula با هم؟ Charlotte هیچ کتابی در این زمینه نخوانده بود! مبارزه شروع به درگرفتن می‌کند. دو تن از شرورترین شیاطین در برابر تنها امید بشریت. در جریان مبارزه، Death بالاخره به زمین خورده و به عنوان آخرین اقدام، قدرت‌هایش را قربانی کرده و با عجله از Dracula درخواست می‌کند که آن‌ها را جذب کند. فرمانروای تاریکی نیز با خشنودی تمام و با قابلیت ربایش روح (soul-stealing) خود این کار را انجام می‌دهد. Dracula، روح فرشته سقوط کرده را به عنوان ابزاری برای تغییر شکل به Dracula حقیقی، حریفی بسیار هولناک‌تر، جذب می‌کند. Count در هر شکلی که بود، قدرتش برای غلبه کردن بر دو تن از سرسخت‌ترین قهرمانان کافی نبود؛ او شکست می‌خورَد، باز هم شکستی دیگر در صف طولانی شکست‌ها. Jonathan با حالتی از خود راضی بیان می‌کند: «خیلی بد شد رفیق، [اما بدان] تا زمانی که ما با هم هستیم، تو دیگر احیا نخواهی شد». پس از گذشت قرن‌های متوالی، Dracula باز هم قانع نشده بود و مثل همیشه سوگند می‌خورَد که دوباره باز خواهد گشت. او ادعا می‌کند که روزی، بالاخره خواهیم دید، چه کسی آخرین لبخند خود را خواهد زد و سپس با تابش پرتویی از نور خورشید تبدیل به خاکستر می‌شود.

2qur7v5.jpg


قهرمانان داستان با اطلاع از روال عادی، طبق معمول از قلعه گریخته و از دوردست‌ها، فرو ریختن قلعه را تماشا می‌کنند. دو خواهر به همراه معذرت‌خواهی به آنان خوش آمدگویی گفته و بر سر پذیرفتن سرزنش به خاطر اعمال‌شان، شروع به رقابت با یکدیگر می‌کنند. تنها حضور یافتن ناگهانی Eric بود که باعث شکستن تنش و فشار روحی به وجود آمده در آن لحظه می‌شود. با تشخیص Stella به عنوان خواهر بزرگتر، که در این قضیه بیشتر از همه دلواپس و نگران شده بود، Eric زخم‌های احساسی او را با درخواستی مبنی بر اینکه در ایفای نقش خود به عنوان خواهر بزرگ‌تر افراط و زیادی‌روی نکند، تسکین می‌دهد. Loretta اما همچنان در سکوتی خویشتن‌دارانه بود. Eric از آن‌ها می‌خواهد که: «زندگی کنید، زندگی که سزاوار آن هستید». او سپس قدردانی خود را نسبت به Jonathan و Charlotte ابراز کرده و به سرعت محو می‌شود. دو خواهر با صدای بلند، فریاد می‌زنند: «نــرو!» اما دیگر دیر شده بود؛ Eric قطعا از این دنیا رفته بود. Stella شروع می‌کند به هق هق گریه کردن، اما در همان هنگام، Loretta که احساساتش را سرکوب کرده بود، بلند شده و قول می‌دهد که قوی‌تر شود تا خواهر بزرگترش دیگر هیچ وقت مجبور نباشد که نگران و دلواپس او باشد. Jonathan به جهت روحیه دادن به دو خواهر، تاکید می‌کند که این دقیقا همان چیزی بوده که Eric می‌خواسته. زمانی که Charlotte و Jonathan شروع به بگو مگو درباره مسائل جزئی می‌کنند، Stella جلو آمده و دوباره از بابت دردسری که برای همه درست کرده بود، معذرت‌خواهی می‌کند. مسلما عذرخواهی وی پذیرفته و او بخشوده می‌شود. اما آن‌ها در عجب بودند که چه بلایی سر Vincent آمده است؟ آیا او توانسته بگریزد؟ همگی به توافق می‌رسند که به دنبال او بگردند. کسی که پس از خروج آن‌ها از قلعه، تنها کاری که می‌توانست را انجام داده بود، یعنی دنبال کردن قهرمانان در وضعیتی آشفته‌وار و همانند یک ترسوی واقعی.
 
آخرین ویرایش:

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود
efqiok.jpg


970ksn.jpg


در سال 1999، دنیا برای استقبال از ورق خوردن به صفحه‌ای جدید از دفتر قرن، در حال آماده شدن به منظور برگزاری جشنی بود – بشر با پیشرفتی که کرده بود، توانسته بود نشان قرن را شکسته و در شگفتی و حیرت تمام فرو رود. آنان که قلب‌ و وجودی شیطانی داشتند نیز قرار بود جشن خاص خود را برگزار کنند. جشنی به مناسبت پیشگویی Nostradamus و به جهت جامه عمل پوشاندن به آن. به درستی و همان‌طور که در بخش اول از این پیش‌گویی آمده بود، Dracula باری دیگر به این دنیا بازگشته و در مدتی کوتاه نابود می‌شود. این پیش‌گویی دارای شرایط قابل قبولی بود. چرا که خاندان Belmont نیز که پس از ماجراهای Richter در سال 1719 هیچ خبری ازشان نبود، باید بازمی‌گشتند تا دوباره Vampire Killer را بدست بگیرند. این‌گونه بود که گروهی از شکارچیان خون‌آشام، به رهبری Julius Belmont توانستند سد راه Dracula شده و با کمک کشیش‌های معبد Hakuba، سرانجام به چرخه احیای وی خاتمه دهند. همچنین توانستند سمبل نیروهای شیطانی وی، یعنی قلعه را درون خورشیدگرفتگی محصور سازند که عمدتا از مطالعه و بررسی فتنه Brauner به فرمول این استراتژی دست یافته بودند. در جریان حدود 30 سال پس از این ماجرا، کلیسای کاتولیک تمام تلاش خود را می‌کند تا تمامی مدارک و شواهد پیرامون این واقعه و وجود Dracula و خاندان Belmont را از بین ببرد. بدین طریق، تنها آن‌هایی که در خفا زندگی می‌کردند، باقی پیش‌گویی را نزد خود زنده نگه داشته بودند: «در سال 2035، ارباب جدیدی به قلعه خواهد آمد و تمامی قدرت‌های Dracula را به ارث خواهد برد».

2dtat01.jpg

Soma Cruz

ژاپن، سال 2035، تماشاگران بسیاری دور هم جمع شده و منتظر اولین خورشیدگرفتگی قرن بیست و یکم بودند. Soma Cruz (یک دانش آموز مبادله‌ای دبیرستانی که در ژاپن مشغول به تحصیل است) به همراه دوست دوران بچگی‌اش، Mina که بهترین دوست او و همین‌طور تنها دختر صاحب معبد Hakuba بود، در راه معبد بودند تا دید بهتری نسبت به این رویداد آسمانی داشته باشند. آن دو در حال بالا رفتن از معبد بودند که احساس می‌کنند راه پله، طولانی‌تر از حد معمول شده است، انگار که نیرویی ناشناس داشت از رسیدن آن‌ها به مقصدشان جلوگیری می‌کرد. به محض رسیدن به دروازه معبد، Soma و Mina به دلیل تاریکی مشوّشی که مجاور خورشید سیاه‌فام به وجود آمده بود، بی‌هوش می‌شوند. Soma هنگامی که به هوش می‌آید، خود را در محدوده یک قلعه می‌یابد؛ در آن هنگام، Mina به هوش آمده بود و متعجب می‌شود از دیدن Genya Arikado، شخصی آشنا برای او، که بیشتر به عنوان یک مامور سرد و بی‌احساس سازمان اطلاعات که اغلب به معبد Hakuba سر می‌زد، شناخته می‌شد. Genya توضیح می‌دهد که آن‌ها در واقع درون کسوف هستند، جایی که قلعه Dracula محصور شده است، نه جایی که قلعه معمولا پدیدار می‌شود، یعنی اروپا.
2j65s9f.jpg

Genya Arikado

پیش از آن‌که Genya بتواند توضیح بیشتری دهد، ناگهان گروهی از دشمنان اسکلتی وارد اتاق می‌شوند؛ Soma به طور غریزی و غیرارادی حالت تهاجمی به خود گرفته و با نابود کردن سردسته گروه که اسکلتی بال‌دار بود، حسی عجیب بر وی غلبه می‌کند. همان‌طور که Genya پیش‌بینی کرده بود، Soma روح اسکلت را جذب می‌کند؛ با انجام این کار، Genya اطمینان حاصل می‌کند که Soma، نمونه ارزشمندی است که او به دنبالش می‌گشت – نمونه‌ای با برخورداری از «نیروی اهریمنی». لذا او به Soma دستوری می‌دهد: «برو به Master's Chamber» پس از مدتی بحث و مشاجره و پی بردن به اینکه مقاومت بی‌فایده است، Soma با تضمین محافظت از Mina توسط Genya (اما هویت واقعی Genya چیست؟) با به کار بردن دیواره‌ای جادویی، بالاخره موافقت می‌کند که Mina را در بخش امنی از قلعه رها کرده و به بخش داخلی قلعه شبح‌زده وارد شود. با اطلاع از این حقیقت که سپری کردن مدتی طولانی در این قلعه، در اکثر موارد باعث مرگ خواهد شد.
2lj2jko.jpg

Graham Jones

Soma سرتاسر قلعه را جستجو کرده و برای پی بردن به اینکه واقعاً اوضاع از چه قرار است و همین طور رهایی یافتن از قلعه ماجراجویی خود را آغاز می‌کند. نیروهای او به مرور زمان، قوی و قوی‌تر می‌شوند: در کنار یادگیری مهارت‌های جدید، او در زمینه جذب روح نیز خبره می‌شود؛ Soma با شجاعت، تمام موجودات شرور و عظیم‌الجثه سر راهش را به هلاکت رسانده و روحشان را جذب می‌کند تا در قالب قدرت‌های جدید و سلاح‌های مخرب از آن‌ها استفاده کند. او با ملاقات سایر ساکنان قلعه، به جواب برخی از سوالاتش می‌رسد: مبلّغی مذهبی به نام Graham Jones، افسانه شکارچیان خون‌آشام و تبعید شدن Dracula توسط آن‌ها در سال 1999 را بازگو می‌کند. Soma سپس با عضوی از کلیسا به نام Yoko Belnades آشنا می‌شود. Yoko او را مطلع می‌سازد که «قدرت اهریمنی» و ذاتی وی که امکان فرمانروایی بر موجودات اهریمنی و دستور دادن به آن‌ها را برایش فراهم نموده، لزوما او را به شخصی «اهریمنی» تبدل نمی‌کند. همچنین با اشاره به اینکه تصمیم استفاده از آن در چه راه و روشی بر عهده دارنده آن است، باعث آسودگی خاطر Soma می‌شود. او علاوه بر این، به Soma هشدار می‌دهد، Graham Jones ممکن است همان شخصی باشد که «قدرت‌های Dracula را به ارث خواهد برد». Soma سپس با Hammer آشنا می‌شود، سربازی که از طرف ارتش برای بررسی وضعیت، به معبد فرستاده شده بود و ناگهان خود را گرفتار درون قلعه یافته و با دیدن اشخاصی عجیب، تصمیم به برپایی فروشگاهی گرفته بود؛ پس از نجات یافتن Hammer از چنگال Great Armor به دست Soma، او با ارایه سلاح‌های با کیفیت‌تر، به Soma کمک می‌کند، البته نه رایگان. سرانجام Soma با مردی به نام J ملاقات می‌کند که از سال 1999 تاکنون از فراموشی رنج می‌برده است؛ J به دلیل کنجکاوی نسبت به پیش‌گویی و بدین امید که شاید بتواند حافظه‌اش را دوباره بدست آورد، به قلعه آمده بود. او نیز به محض ملاقات با Soma، به قدرت اهریمنی وی پی می‌بَرَد.

wjuzyb.jpg

J

دومین ملاقات با Graham ثابت می‌کند که حرف‌های Yoko صحت داشتند: Soma از وی می‌پرسد که آیا او همان کسی است که وارث نیروهای Dracula خواهد شد؟ Graham مدعی می‌شود که کلمه «وارث» درست نیست و اصرار می‌ورزد که او درست مصادف با فنای Dracula و در همان روز متولد شده است و این امر اتفاقی نیست، پس او همان تجسّد ارباب تاریکی است! برای کوچک شمردن تلاش‌های Soma هم که شده، Graham دوباره ادعا می‌کند که در ملاقات قبلی‌شان به او هیچ آسیبی نزده، چرا که هیچ ترسی نه از او و نه از قدرت اهریمنی‌اش نداشته است. سپس با اخم و تخم بیان می‌کند که هرگز نخواهد گذاشت Soma فرمانروایی کند و در حالی که تا اندازه‌ای به او حسادت می‌ورزید، Soma را به مقصد اتاق پادشاهی ترک می‌کند. Soma خود را به نزد Yoko رسانده تا او را از این ملاقات مطلع سازد. Yoko حال مطمئن بود که Graham، نیرویش به سرعت در حال افزایش بوده و ثبات خود را از دست داده است. بنابراین هم‌اکنون بهترین زمان برای به دام انداختن اوست؛ زمانی که Graham از حضور Yoko در قلعه مطلع می‌شود، سرانجام در اعماق قلعه و بخش Underground Reservoir، به سراغ او رفته و تلاش می‌کند تا او را به قتل برساند. اما Soma درست به موقع از راه رسیده و با ترساندن Graham، مانع از رسیدن آسیب بیشتر به Yoko می‌شود. Genya نیز از سر رسیده و با Yoko موافقت می‌کند که Graham نیروی جادویی قلعه را جذب کرده و این می‌تواند یکی از دلایل عدم تعادل روحی وی باشد. Genya رو به سمت Soma کرده و باری دیگر از او می‌خواهد که فورا خود را به اتاق پادشاهی رسانده و تضمین می‌کند که از Yoko نیز همانند Mina مراقبت خواهد شد. Soma که طرز رفتار Genya را به هیچ عنوان، مناسب نمی‌دانست، از او قول می‌گیرد که اگر توانستند از قلعه بگریزند، Genya همه چیز را برایش توضیح دهد و با پذیرفتن Genya، او پشتکار و اراده خود را بیشتر کرده و از غارهای طویل زیرزمینی به سمت بیرون راهی می‌شود.
10fp43n.jpg

Mina Hakuba

Soma به سراغ Mina رفته تا از او درباره تاریخچه معابد Hakuba بپرسد. Mina داستان معبد Amanoiwado را پیش می‌کشد. طبق گفته او، در این داستان آمده که Tensho Daijin خود را در این معبد (که قبلا یک غار به همین نام بوده است) پنهان می‌کرده تا Susano-wo (در اساطیر ژاپن، خدای دریا و توفان) را آرام کند. Tensho Daijin در واقع همان خورشید است و عمل مخفی شدن، نماد خورشید‌گرفتگی است. او با پنهان کردن خود، توانسته بود خشم Susano-wo را مهار کند. بدین دلیل، تصور می‌شود که خورشید گرفتگی‌ها، خشم و مقاصد شیطانی را درون خود محصور می‌سازند. قرن‌هاست که مردم ژاپن برای وقوع خورشیدگرفتگی دعا می‌کنند و دلیل بنای Hakuba Shrine نیز همین بوده، یعنی دعا کردن برای خورشیدگرفتگی. Mina سپس اذعان می‌کند که امیدوار است حال Yoko به زودی بهبود یابد، چرا که Yoko برای او در بچگی همانند یک خواهر بزرگ‌تر بوده است.

zk5yyw.jpg

Yoko Belnades

آخرین ملاقات او، ملاقاتی دیگر با J بود که هم‌اکنون به اندازه‌ای از حافظه‌اش بازیابی شده بود که فهمیده بود نامش Julius Belmont است. همان شخصی که Dracula را در سال 1999 سرکوب کرده بود و ظاهرا این سرنوشت Julius است که اگر Dracula باری دیگر احیا شد، با او به مقابله بپردازد. Soma او را از این مسأله مطلع می‌سازد که Graham مسلما باید تجسّد Count Dracula باشد؛ با این حال، Julius حدس می‌زد که Graham این شخص نیست. او با بدیمنی می‌گوید: «دعا کن که حدسم درست نباشد». او سپس یک چیز دیگر را به یاد می‌آورد: «پیدا کردن شلاق Vampire Killer» که تبدیل به هدف جدیدش می‌شود. او شلاق را در آن زمان و جایی درون قلعه مخفی کرده بود، تا به عنوان سمبلی برای تضعیف روح Dracula و نیروهای جادویی‌اش عمل کند.

2cr7bbl.jpg


Soma سرانجام به Master's Chamber که همان اتاق پادشاهی درون قلعه باشد، می‌رسد. اما ظاهرا دیر رسیده بود: نیروهای Dracula کاملا در چنگال Graham بودند. Soma عاجزانه از Graham درخواست می‌کند که نیروهایش را به کار گرفته و اجازه دهد او، Mina و دوستانش از قلعه خارج شوند، با اشاره با اینکه اگر می‌توانست تمام روح‌هایی که جذب کرده بود را به او می‌داد. اما Graham به هیچ‌وجه، چنین قصدی نداشته و در عوض می‌خواست از قدرت‌هایش برای نابودی Soma استفاده کند. چرا که او معتقد بود Soma با دزدیدن روح موجودات اهریمنی وی، مرتکب جنایتی نابخشودنی و بزرگ شده است. بنابراین، مبارزه‌ای بین‌شان در گرفته و در پایان، Graham نمی‌تواند بر حریف خود غلبه کند. او که شدیدا مایوس شده بود، قبل از سر به نیست شدن بیان می‌کند: «امکان ندارد! این یعنی من Dracula نیستم؟!» Soma که حال حتی قدرت‌های Graham را نیز در اختیار داشت، بالاخره به حقیقت تلخ پی می‌برد: Dracula در واقع کسی نبود به جز خود Soma! یا خیر؟ Genya دوباره وارد صحنه می‌شود تا شفاف‌سازی کند: او اظهار می‌کند که Soma را به این قلعه آورده، چرا که نیروهای او و Dracula همانند هم هستند. بنابراین، با استفاده از Soma به عنوان میزبان، Genya قادر بود تا به این جوان، نحوه استفاده از قدرت‌های ذاتی‌اش در جذب ارواح را آموزش داده، به این امید که Soma به عنوان یک «ارباب تاریکی» بتواند به مکانی مسدود شده که «تنها Dracula قادر به قدم گذاشتن بود»، وارد شود. در قسمت ورودی، موجی از هرج و مرج و آشوب جریان داشت و همین‌طور منبعی بود که قدرت Count از آن‌جا به بیرون درز می‌کرد (به دلیل نیاز شدید به یک میزبان). Genya از Soma می‌خواست که به این مکان مسدود شده، نفوذ کرده و با نابودی نیروهای هرج و مرج، ارتباط‌شان را با قلعه قطع کند. نقشه Genya، اگرچه پرمخاطره، وابسته به Soma بود که با نفوذ به شکاف، نیروهای هرج و مرج را نابود ساخته و پیش از اینکه خود، کاملا قدرت Dracula را جذب کرده و در کام آن فرو رود، سرچشمه شکاف را با تمام قوا دوباره مسدود سازد، که در غیر این صورت او واقعاً تبدیل به تجسّد ارباب تاریکی می‌شد. Arikado اذعان می‌کند: «تا زمانی که نیروهای من بر روی این قلعه اثر می‌کنند، جریان و سرعت هرج و مرج و ارواح شیطانی کندتر خواهد شد، پس عجله کن!» Soma که روحیه‌اش در حال سست شدن بود، به سرعت عازم قلمرو هرج و مرج (مکان مسدود شده) می‌شود.

راه ورودی طبق برنامه باز می‌شود. به نظر هیچ مانعی در این مسیر وجود نداشت، تا اینکه Julius Belmont با شلاق Vampire Killer در دست، از راه می‌رسد؛ به این خاطر که او حال اطمینان داشت، Soma «ارباب تاریکی» است. همان که سرنوشت مقدّر شده‌اش، محو شدن از روی کره خاکی بود. او از گوش فرا دادن به حرف‌های Soma امتناع ورزیده و با قدرت‌های افسانه‌ای خود حمله‌ور می‌شود؛ با این حال، این قدرت‌ها به اندازه‌ای نبودند که بتوانند Soma مصمم را متوقف سازند. Soma می‌دانست که Julius در مبارزه به او سخت نگرفته و با قدرت واقعی یک Belmont با او نجنگیده؛ Julius حدس او را تایید کرده و اظهار می‌کند که این کار را بدین جهت که Soma واقعی را درون او، احساس کرده، انجام داده است. Soma قبل از راهی شدن برای تکمیل مأموریت خود، از Julius درخواست می‌کند که لطفی در حقش انجام دهد: او از این استاد پیر و ماهر در شکار خون‌آشام درخواست می‌کند که اگر او در مبارزه نهایی خود شکست خورده و در نتیجه به تجسّد ارباب تاریکی بدل شد، Julius کار او را تمام کند. Julius با امید به اینکه این اتفاق نیفتد، تقاضای Soma را می‌پذیرد.

288p6wy.jpg


Soma به قلمرو آشوبناک (Chaotic Realm - بنا بر گفته عده‌ای، بخش بیرونی دنیایی معنوی که Dracula آن را خانه می‌نامد) سفر کرده و مسیر خود را تا رسیدن به نقطه سرچشمه پاکسازی می‌کند. Soma در این مورد کمی شک داشت، چرا که با این همه، چندین بار قربانی دروغ‌های دیگران شده بود و نمی‌توانست حقیقت را از خیال و وهم تشخیص دهد. Mina و بقیه با حس کردن تضعیف اعتماد به نفس Soma و به جهت اعلام پشتیبانی خود، نیروهای خود را ترکیب کرده تا به صورت ماورای طبیعی با او ارتباط برقرار کرده و مشوق و ترغیب کننده وی باشند؛ این تشویق و دلگرمی دقیقا چیزی بود که Soma نیاز داشت. او با سرکوب تمامی شک و تردیدهای خود، وارد سرچشمه شکاف شده و برای نجات زندگی خود و دیگر دوستانش وارد نبردی سرنوشت‌ساز می‌شود: Soma با نابود ساختن Chaos، تمامی ارواح جذب‌شده را رها کرده و آن‌ها را می‌فرستد به جایی که از آن آمده‌اند تا ارتباط‌شان با قلعه قطع شود. متعاقبا، قلعه دوباره در تاریکی خورشیدگرفتگی محصور شده، Soma نیز از شرّ این نیروی بی حد و حصر رهایی یافته و او و دوستانش به منطقه‌ای امن در معبد Hakuba منتقل می‌شوند. در بالای معبد، Soma که بی‌هوش شده بود، در آغوش Mina به هوش می‌آید. مسأله‌ای بود که Soma می‌خواست Mina از آن مطلع شود: اگرچه مبارزه خاتمه یافته بود، Soma می‌دانست که جایی در اعماق درونش، روح Dracula خفته است و هیچ‌گاه نمی‌تواند این حقیقت را تغییر دهد. Mina به منظور دلداری Soma، اظهار می‌کند که او همیشه در کنارش خواهد ماند و اگر دوباره اتفاق ناگواری رخ دهد، پشتیبانی خود را از او دریغ نخواهد کرد.

آن دو دوست، سپس نگاه خود را به آسمان دوخته و خاتمه یافتن کسوف را رصد می‌کنند.
 
آخرین ویرایش:

Celebrimbor

Vae Victus
کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,411
نام
مسعود
k1t3s0.jpg


25g5sbd.jpg


حدود یک سال از خورشیدگرفتگی سال 2035 و وقایع پیرامون آن گذشته است، اما زندگی Soma Cruz هرگز به حالت سابق خود بازنگشته و دردسرهایش کمتر نشده است. Soma طی سالی که گذشت واقعاً داشت بدین باور می‌رسید که او روزی تبدیل به تولد دوباره Count Dracula خواهد شد و نیرویی که درونش بود، بالاخره خود را در قالب یک ارباب تاریکی جدید بروز خواهد داد. اما او از پشتیبانی عاطفی دوست نزدیکش، Mina برخوردار بود. کسی که در حال حاضر داشت از یک قدم زدن عادی به همراهش در خیابان‌های زادگاهش در اروپا لذت می‌برد. وقتی که بحث «قدرت تسلط» Soma بر ارواح پیش می‌آید، قدرت‌هایی که او مدتی طولانی آن‌ها را کنار گذاشته بود، صحبت‌شان با حضور ناگهانی Celia Fortner قطع می‌شود. او یک کشیش سایه و بنیان‌گذار فرقه‌ای نوظهور و مرموز بود که از نیروهای جادویی برخوردار بود؛ این کشیش سیه‌سرشت، به سرعت موجوداتی را احضار کرده و آن‌ها را به جان Soma می‌اندازد. Genya Arikado که در حال تحقیق و بررسی در مورد این فرقه بود، با اطلاع از نقشه‌ای که آن‌ها برای کشتن Soma کشیده بودند، از راه می‌رسد تا با این تهدید مقابله کند؛ با این حال، Celia که کاملا آماده و مجهز آمده بود، یک دیواره جادویی ایجاد می‌کند تا Soma را از دوستانش جدا کند. Genya تلاش می‌کند تا چاقویی به سمت Soma پرتاب کند که Soma نیز با استفاده از آن موفق می‌شود کار موجودات خبیث را تمام کرده و روح‌شان را جذب کند که متعاقبا باعث می‌شود او دوباره قدرت‌های قدیمی خود را بازیابی کند. سپس، Celia با خنده‌ای شیطانی ناپدید می‌شود. Genya خطاب به Soma اظهار می‌کند که: «قدرت تو بازنگشته است، بلکه همیشه همراهت بوده است». علاوه بر این هشداری برای Soma داشت: او باید تحقیقات خود در رابطه با این فرقه را کامل می‌کرد و Soma می‌بایست به دلیل خطراتی که برایش داشت، پای خود را از ماجرا بیرون می‌کشید.

vsc3te.jpg


Soma، اما کسی نبود که دست روی دست بگذارد. لذا به کمک اطلاعات گردآوری شده توسط Hammer (که حال از ارتش آمریکا خارج شده بود) خود را به مخفیگاه فرقه مرموز می‌رساند. قلعه‌ای عظیم در وسط کوهستانی پوشیده از برف. Hammer با ورودی ناگهانی Soma را غافلگیر می‌کند، اما با خوش‌آمدگویی مناسبی رو به رو نمی‌شود. Hammer تصور می‌کرد که با تعقیب Soma خواهد توانست به Yoko Belnades برسد که علاقه‌ای مخفیانه نسبت به او داشت. Hammer که از غیاب Yoko مایوس شده بود، اصرار می‌ورزد که دور و اطراف را بررسی کرده تا جای مناسبی برای برپایی فروشگاه خود پیدا کند و بدین ترتیب دوست جوانش را یاری دهد. اما قصدش بیشتر این بود که از Soma به عنوان واسطه‌ای برای رسیدن به Yoko استفاده کند. با راهی شدن Soma ،Hammer با عجله خود را به قلعه رسانده و در قسمت ورودی، در کمال تعجب، با Yoko Belnades و Julius Belmont مواجه می‌شود که ظاهرا به دلیل قول و قراری که با کلیسا داشتند، به یکدیگر پیوسته بودند و با گرفتن رد Arikado به اینجا رسیده بودند؛ آن‌ها نیز در حال تحقیق درباره فرقه مرموز بوده و از Soma درخواست می‌کنند که قلعه را ترک کند. چرا که معتقد بودند، نیروی اهریمنی که درون Soma است او را به اینجا کشانده و (اگر این نیرو بر Soma غلبه کرد) ممکن است مجبور شوند او را نابود سازند. با این همه، Soma از جای خود جم نمی‌خورد، چرا که بهرحال او به چشمان خود دیده بود که فرقه ناشناس، سعی کرده بود به Mina آسیب برساند. کسی که همه چیزش بود. Julius احساسات Soma را درک کرده، اما Yoko نمی‌تواند سماجت او را درک کند.

6eooir.jpg
Julius Belmont
2i1f90k.jpg
Yoko Belnades


در هر حال، زمانی که Julius، بی‌خبر صحنه را ترک می‌کند تا به درون قلعه نفوذ کند، Yoko هیچ چاره‌ای نداشت به جز اینکه از Soma بخواهد او را تا مکانی امن در دهکده نزدیک، همراهی کرده تا او نیز بتواند در آن‌جا فروشگاهی برپا کند و همچنین نقش رابط Julius را داشته باشد. او در میان راه نحوه استفاده از نشان‌های جادویی (Magic Seal – نشان‌های جادویی حکم کلید را در باز کردن دروازه‌های اهریمنی دارند) را به Soma آموزش داده و همین‎‌طور او را مطلع می‌سازد که سردسته فرقه ناشناس قادر است دروازه‌هایی به دنیای اهریمنی (محتملا عالم اموات) ایجاد کرده که علاوه بر جذب نیرو، احضار موجوداتی اهریمنی از آن سو را نیز ممکن می‌سازد. گفته می‌شود هیولاهایی که توسط این نیرو و از درون تاریکی ایجاد می‌شوند، شکست‌ناپذیر هستند، پس به همین دلیل، Soma به نشان‌های جادویی برای دسترسی به این دروازه‌ها نیاز داشت. دیدار بعدی Soma با Yoko در محلی است که او برای برپایی فروشگاه خود انتخاب کرده بود. Yoko اگرچه از حضور Hammer در آن‌جا، که او را «شخصی زمخت و خشن» می‌خواند، ترسیده بود، می‌بایست آنجا مانده و با ارایه سلاح‌های جادویی که از ترکیب ارواح جمع‌آوری شده توسط Soma با سلاح‌های معمولی و جادوی او حاصل شده بود، مبارزات Soma را آسان‌تر می‌ساخت.

bdnons.jpg
Celia Fortner
ayodxv.jpg
Dimitrii Binov
2uro9ap.jpg
Dario Bossi


Soma در قلعه به پیش رفته تا در بخش Wizardry Lab با گروه سه نفره Celia و کاندیدهای (تبدیل شدن به) ارباب تاریکی، Dario Bossi و Dmitrii Binov رو به رو می‌شود که ظاهرا منتظر وی بودند. Dario که با دیدن Soma حتی ذره ای نیز از وی خوشش نیامده بود، آماده حمله‌ور شدن به وی بود، اما در مقابل، Dimitrii قرار داشت که بسیار محتاط‌تر عمل کرده و همدست خود را به خاطر قضاوت از روی قیافه، مورد سرزنش قرار می‌دهد. اگرچه هم‌قطار شدن با Soma کار آسانی نبود، اما هدفی در این حربه آن‌ها نهفته بود: بازی کردن با ترس‌های Soma – اینکه او برای دیگران خطرناک است. آن‌ها افشا می‌کنند که بله، قصدشان زنده کردن ارباب تاریکی است، اما نه برای اهداف شیطانی. بلکه Celia معتقد بود که «برای اینکه خدا، کامل و بی‌نقص باشد، باید نقطه مقابل آن، یعنی موجودی از تاریکی‎ مطلق نیز وجود داشته باشد». از آن‌جایی که نیروی شیطانی که نزدشان از اهمیت بالایی برخوردار بود، رو به زوال بود، آن‌ها شدیداً نیاز به یک ارباب تاریکی داشتند. Celia اذعان می‌کند که فعلا دو کاندید Soma را به حال خود رها کرده و مدتی بعد در قالب یک آزمون، هر کدام به طور جداگانه با وی رو در رو شده و تلاش خود را در نابودی او انجام دهند. سپس در جواب به Soma بیان می‌کند که Dimitrii و Dario همزمان با فنای Dracula هستی یافته‌اند و قدرت‌های او را به ارث برده‌اند. Soma (با توجه به ماجرای Graham) بیان می‌کند که هیچ تضمینی نیست که یکی از آن دو تبدیل به تجسّد ارباب تاریکی شود. اما Celia ادعا می‌کند که یکی از کاندیدها با متلاشی کردن روح Dracula (نابود کردن Soma) تبدیل به تولد دوباره ارباب تاریکی خواهد شد.

Soma رد Dimitrii را گرفته و به Dark Chapel می‌رسد. او به محض ورود با صحنه مبارزه و سرانجام پیروزی Dimitrii مقابل [موجودی به نام] Malachi و در معرض نمایش گذاشتن مهارت ویژه خود – قابلیت تقلید و کپی کردن نیروهای دیگران – مواجه می‌شود. Dimitrii با اعتماد به Soma، بیان می‌کند که مقصود واقعی او مشارکت با نقشه های Celia نیست و تنها می‎‌خواهد که از مفهوم حقیقی مهارت هایش مطلع شود. او قصد داشت با تبدیل شدن به ارباب تاریکی و ارتقای نیروهایش، جواب سوالاتش را بیابد. به رغم پافشاری‌های Dimitrii ،Soma درخواست او را نپذیرفته و مبارزه‌ای بین‌شان در می‌گیرد که Soma پیروز می‌شود اما لحظه آخر، ترحم نشان می‌دهد؛ Dimitrii به زانو افتاده بود. اگرچه Soma کار Dimitrii را تمام نمی‌کند اما او ناگهان نقش بر زمین شده و نوری که شبیه به یک روح بود از بدنش جذب Soma می‌شود که متعاقبا حسی عجیب بر او چیره می‌شود. نکته قابل توجه اینکه Soma با جذب این روح، هیچ نیروی جدیدی بدست نیاورده بود. آیا Soma روح یک انسان را جذب کرده بود؟ او در این باره مطمئن نبود.
Soma به سرعت خود را به Garden of Madness رسانده و Dario را در آن جا می‌یابد که هیچ احساس دلسوزی و ترحمی برای دوست از پای درآمده‌اش از خود نشان نمی‌دهد. Dario: «چه کسی برایش مهم است که او مرده؟» آیا او مقصود واقعی‌اش کشتن Soma بود؟ نه – Dario به دلیل تکبر و غرور می‌خواست تبدیل به ارباب تاریکی شود. همین خود بزرگ‌بینی نیز باعث در گرفتن مبارزه‌ای بین او و Soma می‌شود. با نزدیک شدن مبارزه به آخرین لحظات خود و همین‌طور شکست حتمی Dario، در حالی که او هنوز قصد متوقف شدن را نداشت، Celia از راه رسیده و از Dario می‌خواهد که صبر به خرج دهد، چرا که او نمی‌خواست تنها کاندید خود را از دست بدهد. Celia قبل از ترک صحنه بیان می‌کند که Soma را دست کم گرفته، اما هنوز همه چیز تمام نشده و با درخواست از وی برای رسیدن به آخرین طبقه قلعه، او را به یک چالش دعوت می‌کند.
2w20pae.jpg

Genya Arikado

Soma با رسیدن به Demon Guest House در کمال تعجب با Arikado مواجه می‌شود که قرار بود از Mina محافظت کند. Arikado دوباره و این بار با عصبانیت، نارضایتی خود را از مداخله Soma در این جریانات، ابراز می‌کند؛ Soma می‌بایست همیشه تحت نظر باشد و رها کردن وی به حال خود، می‌توانست بسیار خطرناک باشد. Arikado بدین منظور که حضور Soma دیگر کاری بود که شده و نقطه بازگشتی نیز وجود نداشت، به او آزادی عمل می‌دهد. بهرحال، به هر قیمتی که شده، باید جلوی این فرقه مرموز را می‌گرفتند. مهم تر از آن، Arikado نامه و طلسمی (در این‌جا به این معناست: تکه کاغذ یا قطعه فلزی که جادوگران یا فال‌بینان در روی آن خط‌ها یا جدول‌هایی می‌کشند یا حروف و کلماتی می‌نویسند و معتقدند که برای محافظت کسی یا چیزی و دفع بدی و آزار از انسان مؤثر است؛ Mina در واقع طلسم را از معبد Hakuba تهیه کرده بود.) از طرف Mina برای Soma به همراه داشت؛ Mina در نامه نوشته بود که «Soma عزیز، می‌دانم که به دنبال تحقیق درباره فرقه‌ای ناشناس رفته‌ای و نمی‌خواهم که بازگردی، چون می‎دانم که بسیار مصمم و یک دنده هستی. اما هر اتفاقی که افتاد، قول بده که با اتمام جریانات، به سلامت بازگردی و این طلسم را از طرف من قبول کن و آن را به گردنت بینداز. چرا که از تو در مقابل تاریکی‌ها محافظت خواهد کرد و امیدوارم که مفید واقع شود. همیشه برایت دعا خواهم کرد؛ Mina» سپس Arikado ،Soma را از اطلاعاتی که تاکنون دستگیرش شده بود، مطلع ساخته و آن دو از هم جدا می‌شوند: Arikado راهی یافتن Dario شده و Soma نیز می‌بایست خود را به طبقه آخر قلعه ملعون می‌رساند. Soma به محض رسیدن به Condemned Tower با Julius که در حال بررسی یک دیواره جادویی قدرتمند بود، مواجه می‌شود. Julius اظهار می‌کند که با قدرت‌های افسانه‌ای که دارد، ممکن است بتواند تنها شکاف کوچکی در این دیواره ایجاد کند و به همین دلیل، پس از تبادل اطلاعات با Soma، تصمیم می‌گیرد به Yoko و Arikado ملحق شود. Soma نیز در نفوذ به این دیواره ناموفق می‌ماند. در هر حال، ملاقات‌های بعدی Soma با Celia و دوستان دور او، تنها باعث افزایش عزم و اراده او در رسیدن به بالاترین نقطه قلعه می‌شود.

قبل از رسیدن به طبقه آخر قلعه، Soma در بخش Silenced Ruins، با صحنه‌ای عجیب مواجه می‌شود. او Julius را می‌بیند در حالی که پس از حمله به Dario، به زانو افتاده است. شاید کمی عجیب به نظر برسد که این Belmont با قدرت‌های افسانه‌ای اش، به راحتی مغلوب Dario شده بود، اما Soma با پرسیدن از او، متوجه می‌شود که Julius قادر به استفاده از نشان‌های جادویی نیست و مسلما بدون آن‌ها، شکست دادن اعضا و موجودات تحت سلطه این فرقه عملا غیرممکن خواهد بود.

و Soma سرانجام به ارتفاعات قلعه می‌رسد، جایی که نبردی سرنوشت ساز با Dario پاداش وی بود. Soma بسیار مصمم بود که به این گمراه ثابت کند که او «ارباب تاریکی» نیست و هیچ‌گاه هم نخواهد شد. او اظهار می‌کند: «قدرت هیچ ارزشی ندارد، اگر نحوه استفاده از آن را ندانی. من هرگز به نادانی مثل تو که توسط قدرت خودش کور و مغلوب شده، نخواهم باخت». Dario با این عکس‌العمل پاسخ می‌دهد: «حتی آن Belmont نیز نتوانست مرا شکست دهد، حال، ورگردی مثل تو می‌خواهد مرا شکست دهد؟ نکند شوخی‌ات گرفته؟ دلیل داشتن این قدرت چیست، وقتی که از آن استفاده نکنی؟ اینطور وانمود نکن که دلیلش را می‌دانی. داشتن یک چنین قدرتی تنها به این دلیل است: بقای قوی‌ترین‌ها» در طول مکالمه، Soma متوجه چیز عجیبی شده بود – اینکه با خیره شدن به آینه بزرگی که پشت سر Dario قرار داشت، او قادر به دیدن بازتاب Dario نبود، بلکه اهریمنی شبح‌وار و شعله‌ور در آتش را می‌دید. او با یکی از نیروهایش، وارد دنیای آینه می‌شود و این اهریمن را که Aguni نام داشت و با روح Dario ترکیب شده بود، نابود می‌سازد. با بازگشت به دنیای واقعی، او Dario را در حالی که به زانو افتاده و کاملا بی‌رمق است، مشاهده می‌کند. Dario متوجه می‌شود که نیروهایش همگی از بین رفته و دیگر هیچ کدام عمل نمی‌کنند، لذا او هیچ چاره‌ای به جز گریختن نداشت. ناگهان، Celia وارد می‌شود. مایوس از واقعه حادث شده، او ادعا می‌کند که راه دیگری برای بیدار کردن ارباب تاریکی در نظر دارد و بازی هنوز تمام نشده. سپس از Soma دعوت می‌کند که در دل قلعه حضور یابد، جایی که قصد داشت دوباره نمایشی برپا کند که باید آن را می‌دید.

2ahe1hl.jpg


Soma مسیر مربوطه را دنبال کرده و به مرکز قلعه می‌رسد، جایی که Mina را در حالی که به یک درخت بسته شده، می‌یابد. پیش از آنکه او بتواند عکس العمل نشان دهد، Celia اشعه‌ای جادویی به سمت Mina پرتاب کرده که ظاهرا باعث مرگ او می‌شود. عملی عمدی که به جهت به خشم آوردن Soma ترتیب داده شده بود. Soma کنترل خود را به دلیل خشم و نفرت از دست داده بود و کاملا تسلیم نیروهای هرج و مرج شده بود. لذا این نیروها در انتظار تولد دوباره ارباب تاریکی گرد هم می‌آیند. Soma هیچ اهمیتی به عواقب و نتیجه کار نمی‌داد و فقط به فکر گرفتن انتقام بود. ناگهان فردی ناشناس فریاد می‌زند: «احمق نشو Soma، او Mina اصلی نیست، بلکه همزاد است!» این شخص کسی نبود جز Genya Arikado. به لطف طلسم Mina که Soma به گردن انداخته بود، هنوز دیر نشده بود و نیروهای هرج و مرج، قبل از اینکه تغییر شکل به Dracula انجام پذیرد، متوقف می‌شوند. با بهره‌گیری از موقعیت پیش آمده، این Dimitrii بود که بازگشتی غیرمنتظره انجام می‌دهد؛ Dimitrii قبلا و آن‌طور که تصور می‌شد، به دنیای مردگان سفر نکرده بود؛ او در عوض، کنترل Soma را با تقلید از «نیروی تسلط» وی به دست گرفته بود و در خفا مانده بود. او با تغییر احساسات Soma، قادر شده بود از درون او بگریزد و حال، Dimitrii خود، تمام ملزومات مورد نیاز برای به دست آوردن جایگاه ش به عنوان ارباب تاریکی را به دست آورده بود. او تایید می‌کند که: «تنها همین نیرو نیاز بود» Celia که کاملا از این حرکت غیرمنتظره خشنود شده بود، به همراه Dimitrii، جمع را ترک می‌کند تا Dimitrii بتواند با گرفتن روح هیولاهایی قوی‌تر، قدرت خود را افزایش دهد. Arikado با حس کردن جادوی ماوراءالطبیعه و اهریمنی از بخش زیرزمین قلعه، احتمال می‌داد که آن‌ها به آن‌جا گریخته باشند. او دوباره از Soma که از همه بیشتر در معرض خطر بود، درخواست می‌کند که کنار ایستاده تا بقیه راه را او و Julius طی کنند. Soma نیز طبق معمول هیچ قصدی برای پیروی از حرف‌های Arikado نداشت.

بدین ترتیب، Arikado ،Soma را تا Condemned Tower دنبال کرده و آنجا او را به همراه Julius در تلاش برای شکستن دیواره سیاهی می‌یابد که قبلا Julius در شکستن آن ناکام مانده بود. اما این بار، Julius با تمام قدرت خود و آگاهی از عواقب دردناک آن، جلو آمده و با شکافتن دیواره، راه را باز می‌کند. سپس Arikado به سرعت راهی شده و Soma را به همراه Juluis تنها می‌گذارد. Julius در حالی که خسته و وامانده است، بیان می‌کند: «سالخوردگی واقعا چیز بدی است» سپس از Soma درخواست می‌کند که راه خود را ادامه داده و او را ناامید نسازد. Soma وارد پرتالی می‎شود که او را به بخش Abyss منتقل می‌سازد. در آخر راه، او Arikado را در حالی که زانو زده بود، می‌یابد. دیگر دیر شده بود: Dimitrii توانسته بود بر اهریمنی غضبناک، و همین طور نیروهای اهریمنی Arikado چیره شود. Arikado نتوانسته بود بر نیرویی که Dimitrii از قربانی خود به دست آورده بود، غلبه کند. اما این قربانی چه کسی بود؟ در کمال تعجب Soma، این قربانی کسی نبود به جز Celia! کسی که هیچ‌گاه پی به نیت واقعی Dimitrii نبرده بود. Dimitrii به کنایه بیان می‌کند: «بهرحال او دوست داشت که ارباب تاریکی را ببیند». اما شادمانی زودهنگام Dimitrii، ناگهان با از دست دادن کنترل، از بین رفته و او در رسیدن به حقیقتی ناشناخته ناکام می‌ماند: اینکه مهار کردن «قدرت تسلط» و نگه داشتن آن آسان نبوده و برخلاف روح Soma، روح او نمی‌توانست در مقابل یک چنین قدرت عظیمی دوام بیاورد. لحظاتی بیش نمی‌گذرد که او سر فرود آورده و یک مرتبه بدنش به دلیل فوران و خروج ناگهانی روح‌هایی که بدست آورده بود، منفجر می‌شود!

با از پای در آمدن Dimitrii، تمامی روح‌هایی که به چنگ آورده بود، آزاد می‌شوند؛ حال که روح‌ها، هیچ میزبانی نداشتند، به اجبار، با یکدیگر ترکیب شده و اهریمنی به نام Menace غول پیکر را شکل می‌دهند! Arikado توسط Dimitrii به بیرون پرتاب شده بود و حال Soma برای مقابله با این کابوس، تنها بود. Soma به مبارزه پرداخته و پس از نبردی سهمگین و خسته کننده، Menace، مغلوب و متعاقباً متلاشی می‌شود. سپس با بیرون آمدن نیروهای هرج و مرج از Menace و آماده شدن برای عزیمت به عالم اموات، Soma از فرصت استفاده کرده تا روح‌های جذب شده خود را نیز با ارواح هرج و مرج ترکیب کرده و باری دیگر از شرّشان راحت شود. مقیاس عظیم این رویداد باعث به لرزه در آوردن قلعه و فرو ریختن خشت‌های آن می‌شود. Soma و Arikado نیز به سرعت از قلعه گریخته و با رساندن خود به دریا کنار، فرو ریختن نهایی قلعه را تماشا می‌کنند.
303jo1k.jpg


اگرچه پیروز اما کنجکاوی‌های Soma همچنان به قوت خود باقی بودند. آیا او ارباب تاریکی واقعی بوده است؟ اگر ارباب تاریکی، نقطه تضاد و مقابل خداست، پس وارث ]نیروهای[ او باید لزوما شخصی شرور باشد؟ Arikado، تصور می‌کرد که شاید روزی دلیلی برای حضور یک ارباب تاریکی وجود داشته باشد، اما این بدان معنا نیست که این شخص باید حتما Soma باشد. چنانکه آن دو شروع به تأمل درباره وقایع و ماجراهای رخ داده می‌کنند، گروهی از دوستان نیز سر می‌رسند. Yoko، Hammer، Julius و حتی Mina به پیشواز آن‌ها آمده تا این موفقیت بزرگ را تبریک بگویند. Soma متعجب از حضور Mina، به سمت او دویده تا مورد اعتمادترین دوستش را در آغوش بگیرد. گروه شروع به صحبت و شوخی در مورد رابطه در حال افزایش بین Mina و Soma کرده و اما Arikado تنها در گوشه‌ای ایستاده بود. کسی که Soma هیچ‌گاه پی به هویت واقعی‌اش نبرد. او که می‌تواند باشد، به جز همان فرزند گمگشته Dracula. بله، این Alucard بود که تمام مدت داشت به Soma کمک می‌کرد و تنها کسانی که از هویت واقعی‌اش مطلع بودند، Yoko و Julius بودند. Alucard فکری متاثر کننده در ذهن داشت: «اگر دنیا به یک Dark Lord نیاز داشته باشد، یکی پدیدار خواهد شد، حتی اگر آن Soma نباشد».

حال، تنها سوالی که باقی می‌ماند این است که: «آیا Dracula باری دیگر احیا خواهد شد؟»



29m2879.jpg
Epilogue
166b128.jpg


و این بود داستان پر فراز و نشیب Castlevania تاکنون. اگرچه داستان حاوی تناقض‌ها و بخش‌های نادقیقی است، اما شالوده اصلی داستان که «خوب علیه بد» باشد و دارای جهان‌های موازی و عمیقی است، دست نخورده باقی خواهد ماند؛ داستان ادامه خواهد داشت، در این مورد هیچ شکی نیست و تا جایی که بتواند به سلطنت خود ادامه خواهد داد. در حال حاضر، تقریبا به ناچار، فرنچایز وارد آینده شده است و به رغم ترس‌ها و نگرانی‌های موجود در این زمینه، فرنچایز توانسته با تغییر ندادن ظاهر داستان به شکلی آینده مانند، ابهت و رمزآلود بودن خود را همچنان حفظ کند. هنوز اما سوالاتی بی‌جواب مانده‌اند: آیا فرنچایز به این زودی‌ها به پایان خود رسیده و به حضور 18 ساله خود در صنعت گیمینگ خاتمه خواهد داد؟ آیا Dawn of Sorrow واقعاً آخرین قسمت از داستان بود؟ شاید... مقصد بعدی Castlevania کجا خواهد بود؟ نسل جدید آغاز شده و Koji Igarashi قول داده که Castlevania مسلما در آن حضور خواهد داشت. آیا عنوان بعدی، 3 بعدی خواهد بود، و یا نسل بعد، باعث بازگشت فرمول‌های کلاسیک فرنچایز خواهد شد؟ تنها گروه بعدی Belmontها جواب را می‌دانند.

بنابراین، تاکنون می دانیم که سرچشمه حقیقی داستان با Leon شروع شده و شاید بنا بر سال وقوع Dawn of Sorrow، این عنوان آخرین قطعه پازل باشد. عنوان بعدی در سری، در چه دوره زمانی رخ خواهد داد؟ آیا دوباره شاهد ورود عنوانی دیگر به فرنچایز شاید بین سال های 1400 تا 2000 میلادی باشیم و سازنده ها دوباره با داستانی عجیب و غریب و نامتعارف، آن را توجیه کنند؟ یا اینکه به آینده بازخواهیم گشت؟ و آیا عناوین 2 بعدی، تنها عناوینی هستند که در فرنچایز خواهیم دید؟ موفقیت اقتصادی عناوین کنسولی مسلما تصمیم گیرنده سرنوشت خواهد بود. تا آن زمان، سیر خود را مهیا کنید، کمی نیز آب مقدس بخرید و یک صلیب را همیشه کنار خود نگه دارید، چرا که هرگز نمی‌توان گفت چه زمانی سر و کله Count شرور و مزاحم پیدا خواهد شد! (با اقتباس از Gremlins)
 
آخرین ویرایش:

کاربرانی که این قسمت را مشاهده می‌کنند

تبلیغات متنی

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
or ثبت‌نام سریع از طریق سرویس‌های زیر