Miguel حالش از این فکر که زندگیش دست دیگران باشه( و اونا سرنوشت اش رو تعیین کنن)بهم می خورد

. عقیده داشت که فقط انسانهای ضعیف اجازه ی این کار رو به دیگران میدن و کلا تمام تلاشش تو این بود که زندگیش در دست خودش باشه!
والدین Miguel اونو خیلی سخت و محکم بار میارن.از طرفی خود Miguel هم اخلاق و شخصیتی بسیار خشن داشته(یه جورایی میشه گفت که همیشه تشنه ی خون بوده و در یک کلمه دنبال شر میگشته!:discussion

نتیجه اش هم جنگیدن دعوا و کتک کاری با همه ی افراد اطرافش بود.همین باعث شد که همه اونو به عنوان یه یاغی و قلدر محله می شناختند:flexion:.Miguel با پدر و مادرش هم خیلی مشکل داشت . (اعتقادی به اینکه آدم باید به مامان باباش احترام بزاره نداشت!

)اختلافات و ناسازگاری های اونا بحدی زیاد بود که نمی شد شمردشون تا جایی که Miguel تصمیم میگره خونه رو ترک کنه اونم در حالی که فقط 15 سال داشت! بعد از عملی کردن این تصمیم در باری که بیشتر اوقات اونجا بود (بهتره بگم تلپ بود) لنگر میندازه و به این ترتیب خودشو از دست خانوادش خلاص میکنه!
همون طور که همه می دونیم بعضیا تو کل زندگیشون به هیچ کی اعتماد نمیکنن.Miguel هم جزو همین افراده . از میون تمام کسانی که میشناخت فقط و فقط با خواهرش که آدم بسیار خوش قلب و مهربانو عاطفی و... (حیف که وقت ندارم وگرنه این صفات مثبت رو تا فردا ادامه می دادم:laughing

روابط خوبی داشت و بیشتر از هر کس دیگه ای مواظبش بود. خواهر می هم همیشه بیادش بود و مخفیانه بدون اینکه مامان و باباش بفهمن(وای وای وای عجب کار زشتی!) به دیدنش می رفت. این روال تا مدتی ادامه داشت و همه چیز خوب پیش میرفت که آبجی جان خبر می ده که میخواد ازدواج کنه(آخی!چه رمانتیک) ولی Miguel اصلا از این موضوع خوشش نمیاد و غیرتی میشه و خیلی جدی به کشتن نامزد خواهرش فکر میکنه!(هر چی میکشیم از عدم وجود روشنفکری سرچشمه می گیره)البته همون موقع دست بکار نمیشه.خلاصه روز عروسی فرا میرسه و Miguel مراسم رو از بیرون کلیسا نگاه میکرده و (به احتمال زیاد )حرص می خورده:wallbash:.نمی خواسته مامان باباش اونو ببینن ناگهان اتفاقی غیر منتظره و خیلی وحشتناک رخ میده !زیر آسمون آبی و تمیز و وقتی که داشتن دعا می خوندن رشته ای از هواپیماها به کلیسا برخورد میکنه و مراسم رو بهم میزنه...:scare:
بعد از مدت کوتاهی جهنمی سخت و وحشتناک تمام اطرافو دربر میگیره. Miguel در وضعیت بسیار بدی بود و هرچند درد خیلی وحشتناکی داشت و چیزی به غش کردنش نمونده بود خسته و ناامید اطراف کلیسای تخریب و نابود شده رو میگشت تا شاید بتونه خواهر عزیزش رو پیدا کنه(چه غم انگیز

) وقتی که بالاخره پیداش میکنه.می...می...می بینه که (الان می زنم زیر گریه

)
اون مرده و لباس عروسیش غرق در خون... فریادهای می به طرز دردناکی در سراسر اون مکان ویران شده می پیچه.
Miguel بعد از مدتی کشف میکنه که اون هواپیاهای لعنتی توسط میشیما زایباتسو سفارش داده شده بود (وای...:wacko:.فکر کنم همه بدونن که اتفاق بعدی چیه) و می با کینه ای آتشین قسم
Miguel خوره که از رئیس میشیما زایباتسو یعنی جین انتقام بگیره(خدا به داد جین برسه)
منبع:
www.tekkenzaibatsu.com
راستی بنظر میاد که اسپانیاییه
عکسایMiguel :