X Vs. Y (پست اول تاپیک خوانده شود)

Group XXIV


  • مجموع رای دهنده‌ها
    20
  • نظرسنجی بسته شده است .
وضعیت
گفتگو بسته شده و امکان ارسال پاسخ وجود ندارد.
مهم اینه که ساسکه برد >:) من دست اون شخصی که آخرین لحظه اومد رایش رو به نفع قوم اوچیها به صندوق انداخت رو به گرمی میفشارم :-*

@ علی
مثالت ایراد داره :دی الان اون اعضای بدبخت قوم اوچیها که از هیچی خبر نداشتن و همینطوری قتل عام شدن تکلیفشون چیه ؟! (منظورم اون بی گناه هاییه که اصلا در جریان کودتا نبودن)

@ امیر
اگه خودش اینکار رو نمیکرد یکی دیگه رو میفرستادن و اینبار حتی به برادر کوچیکش هم رحم نمیکردن ! هرچی هم بگی قابل قبول نیست و کونوها در جریان قتل عام قوم اوچیها مقصر اصلیه :دی
 
مهم اینه که ساسکه برد >:) من دست اون شخصی که آخرین لحظه اومد رایش رو به نفع قوم اوچیها به صندوق انداخت رو به گرمی میفشارم :-*

@ علی
مثالت ایراد داره :دی الان اون اعضای بدبخت قوم اوچیها که از هیچی خبر نداشتن و همینطوری قتل عام شدن تکلیفشون چیه ؟! (منظورم اون بی گناه هاییه که اصلا در جریان کودتا نبودن)

@ امیر
اگه خودش اینکار رو نمیکرد یکی دیگه رو میفرستادن و اینبار حتی به برادر کوچیکش هم رحم نمیکردن ! هرچی هم بگی قابل قبول نیست و کونوها در جریان قتل عام قوم اوچیها مقصر اصلیه :دی
نه اتفاقا مثالم کاملا درسته:biggrin1: نمیتونی ایرادی بگیری:biggrin1: اگر نمیتونی به من خورده بگیری بگو از خودت شروع کنم و بیام جلو:biggrin1:>:) بازم میگم علی، به مردم کونوها ربطی نداره. ساسکه خیلی چیزا تو زندگیش میگه و خودشم بهشون اطمینان نداره. اونایی که قتل و عام شدن بی گناه بودن و مقصرا مسئولین دهکده بودن نه مردم کونوها. یه مثال دیگه اونجا زدم و اینجا تکرارش میکنم. تو توی مدرسه کتک میخوردی، میرفتی طرف مقابلت رو میزدی یا میرفتی مدرسه رو روی سر هر کی اونجا بود خراب میکردی؟:biggrin1:
من کم کم دارم به این نتیجه میرسم داری خودتو به اون راه میزنی:biggrin1: البته توی این موقعیت نبودی علی که به کاری که اونا کردن افتخار کنی چون میدونی حتی یه نفر به خوبی زندگی میکنه.

پ.ن: اون دوستی که لحظه آخر زهرشو ریخت لطف کنه حتی الامکان از اینجا دور بشه چون اگر بفهمیم کیه به شیوه مرتضی عمل میکنیم
biggrin1.gif


پ.ن 2:
نوب - اسپمر - با قابلیت فحش خوری ملس + خدمات گیر هم پذیرفته میشود
من که میدونم خودت بودی
biggrin1.gif
به موقعش برای تشویش اذهان عمومی به حسابت میرسیم
biggrin1.gif
 
آخرین ویرایش:
شن های در باد

با اجازتون من یه داستان نوشتم خیلی کوتاهه برای اینکه بخونین و ببینین به چه گلی رأی ندادین :(
نامه ی یک مادر – شنهای در باد

نمی دانم از کجا شروع کنم و چه بگویم فقط اگر هم اکنون در حال خواندن این نامه هستی، پس این بدین معنیست که من دیگر در این دنیا نیستم. من می ترسیدم، از چندین ماه پیش می ترسیدم که تو را از دست بدهم... و حالا همه ی تلاشم را می کنم که تو نجات پیدا کنی، من برای محافظت تو حاضرم هر کاری بکنم. زندگی تو از هرچیزی برای من با ارزش تر است.
چند وقتی بود که در سونا، آزمایشی را برای پیدا کردن فرزند منتخب انجام می دادند. بزرگان به دنبال نوزادی بودند که بتواند هیولای یک دم صحرا را در خود بپذیرد و میزبان آن باشد. حتی پیش از کازه کاگه شدن پدرت این قضیه وجود داشت، بزرگان دهکده ی شن، از تلاش برای پیدا کردن، میزبان مناسب لحظه ای دریغ نمی کردند.

بخاطر دارم زمانیکه خواهرت را باردار بودم، پدرت چندین بار در مورد این مسئله با من صحبت کرد، من اما توجهی نکردم، می دانستم که بزرگان هیولای یک دم صحرا را برای چه چیز می خواستن، آنها به دنبال سلاحی برای قوی تر کردن سونا بودند، من هرگز نمی خواستم یکی از فرزندان من، سلاحی در دستان کثیف قدرت طلبان باشد، پس حرفهایش را نشنیده می گرفتم و نسبت به آنها بی اعتنا بودم. تا اینکه جنگ آغاز شد، یوندامه کازه کاگه بی حوصله تر از همیشه بود، هر شب بر سر میزبان شدن یکی از فرزاندن بحث و جدل داشتیم، او همه ی تلاشش را کرد ولی من قانع نشدم، برای من مرگ بهتر از آن بود که شاهد نابودی بچه هایم آن هم با دستهای خودم باشم. در جنگ شرکت نکردم، آن جنگ من نبود، جنگی بود که بزرگان فرصت طلب سونا برای کسب قدرت و پیشروی در سرزمینهای اطراف راه انداخته بودند، برای همین یوندامه را ترک کردم و چند روزی از روستا خارج شدم.

وقتی که برگشتم در ماه هشتم بودم، چاره ای نداشتم، در حقیقت یوندایمه کازه کاگه مرا مجبور به انجام آزمایش برای مناسب بودن تماری کرد. جواب منفی بود و من خوشحال از اینکه فرزندم را نجات دادم. دو سال گذشت، یوندامه، خوش اخلاق و روابط بین ما نیز، بهتر و صمیمی تر شده بود، خیلی طول کشید تا بفهمم که دلیل این همه نزدیکی و مراقبت او چیست. آنها به دنبال میزبان دیگری بودند...

تنها 10 روز به فارغ شدنم برای کانکورو، فرزند دوم، مانده بود که بار دیگر آزمایش را انجام دادند، من می ترسیدم، می دانستم که اگر جواب مثبت شود چاره ای جز قبول کردن نقشه های آنها را ندارم، اگر از روستا فرار می کردم خودم و فرزندانم کشته می شدیم و من اینها را نمی خواستم. یوندایمه کازه کاگه، همسرم بود، ولی هیچگاه کنارم نایستاد، من از او متنفر شدم.
آزمایش کانکورو منفی شد، بی اندازه شورمند بودم، فرزندم دوم نجات پیدا کرده بود و حالا من مطمئن بودم که اگر صاحب نوزاد دیگری شوم، آزمایش برای او نیز، منفی خواهد شد. پس دیگر نسبت به رفتارهای یوندامه کازه کاگه مخالفت نشان ندادم، در عوض با او مهربان بودم و برای یک سال من احساس می کردم که عشق بین ما جریان پیدا کرده تا اینکه... باردار شدم.
هیچگاه فکرش را هم نمی کردم که نتیجه ی آزمایش برای سومین فرزندم، مثبت شود و بعد از آن هم، پس از آن همه محبت و عشق به پدرت، گمان نمی کردم که با من... با تو... چنین کاری کند...

ملامتم نکن... مادرها هم گاهی خطا می کنند و من... خطا کردم...

در همان ماه اول بارداری، آنها آزمایش را روی من انجام دادند. شش هفته. تنها در شش هفته وقتی که تو فقط توده ای از سلولهای تجمع یافته در رحم من بودی. در 6 هفته، که قلب کوچک تو، تازه شروع به طپیدن کرده بود. وقتی که از یک اینچ هم کوچکتر بودی. می توانی باور کنی ؟ تو از یک اینچ هم کوچکتر بودی که آنها چنین آزمایش وحشتناکی را روی ما انجام دادند و تو برای شوکاکوی صحرا... مثبت شدی... و من ترسیدم، وحشت کردم و در آن روز... در آن ساعت... در آن لحظه... من نابود شدم. در همان روز، آن شیطان را در بدن تازه جوانه زده ی تو مبحوس کردند و آن اهریمن تا 9 ماه بعد با گوشت و خون تو در آمیخت و به سرنوشت تو گره خورد.
از همان روز بود که فهمیدم، زندگی من پایان یافته است.

می توانی بفهمی؟ پدرت نمی توانست... او تا 8 ماه مدام به من می گفت که نخواهم مرد، او می گفت که نیازی به قربانی شدن نیست و من هیچگاه نفهمیدم که او چه کسی را گول می زد ؟ فکر می کنم که تا مدتها فقط خودش را احمق فرض می کرد. می دانست که اشتباه کرده و حالا شرمنده بود... من با او حرف نمی زدم، غذا نمی خوردم و تا ساعتها از پنجره بیرون را نگاه می کردم و سعی می کردم از تماری و کانکورو دور باشم... هنوز هم می ترسیدم... نه برای خودم... زندگیِ من دیگر اهمیت نداشت، من از آینده ی تو می ترسیدم.

من می دانستم، نپرس که چطور. قبلا هیچ زنی در شرایط من نبوده، هیچ زنی نبود که یک اهریمن در بند را کودک هنوز متولد نشده اش داشته باشد ولی با این همه من مرگ را در سلولهایم، در تک تک بافتهای بدنم، احساس می کردم. با گذر روزها و ماهها، من می دانستم که میزبان شوکاکو به خون و چاکرای یک قربانی نیازمند خواهد بود، من آن قربانی بودم. قربانی که شاید لحظه ای رنج را می کشید و بعد جانش را به فرشته ی مرگ تقدیم می کرد ولی تو آن قربانی بودی که... تا مدتها رنج خواهی کشید و این مرا بیش از پیش رنجور و افسرده می کرد.

در تمام این مدت داییت، یاشامارو کنارم بود و من از او خواستم تا همیشه کنار تو بماند...

کوچولوی من، تو خیلی کوچکی. شاید این به دلیل آن اهریمن در بند وجودت باشد که من 2 ماه زودتر تو را به این دنیا آوردم. می بینی، تو آنقدر کوچکی که در کف دستهای من جا می شوی. تو حتی از یک عروسک هم کوچکتر و دوست داشتنی تری ولی هنوز من طپش زندگی را زیر پوست سفید و نرمت حس می کنم. من اسم تو را " گارا " می گذارم. عجیبه، نه ؟ می دانم فقط در یک لحظه این اسم به خاطرم رسید، قطعا همه می دانند که من در انتخاب اسامی سلیقه ی عجیب و غریبی دارم. مطمئن باش، پدرت جرئت نمی کند که آن را تغییر دهد، حتی پس از مرگم. او آدم خرافی نیست ولی احتمالا داستانهای مردان نفرین شده توسط همسران مردشان را شنیده، پس نترس، او جرئت ندارد اسم زیبای تو را عوض کند.

نام تو " گارا" ست، چون زندگی تو سخت خواهد بود. شاید خوشی محدودی را داشته باشی شاید هم... اصلا رنگ خوشی را نبینی. تو روزها و شبها را بیدار خواهی ماند و به دنیای بی رحمی می نگری که بر تو تحمیل شده و تو از آن فرار خواهی بود. تو به حمایت و عشق و محبت نیازمند میشوی و من فقط آرزو می کردم که ای کاش در کنارت بودم و این حمایت و عشق را به تو می بخشیدم.

کوچولویِ من، کسی اینها را به تو نخواهد گفت. کسی به تو نمی گوید که وقتی پا به این دنیا گذاشتی چقدر کوچک و ضعیف بودی. به تو نمی گویند که بی آنکه حتی گریه کنی و اشک بریزی متولد شدی. کسی به تو نمی گوید که من چرا و چطور این نام را روی تو گذاشتم، کسی نمی گوید که من همیشه می خواستم که حامی تو باشم و کسی به تو نخواهد گفت زمانیکه در کنارت می میرم، لبخند به لب دارم.

من از آینده بی خبرم، اما می توانم افکارم را در موردش بگویم. آنها به تو می گویند که تو با گرفتن خونِ مادرت به دنیا آمدی، هر چند حقیقت دارد ولی هیچگاه تو مقصر نبودی، به تو خواهند گفت که تو یک اسلحه متولد شدی، به تو می گویند که انسانیت در تو سایه نیافکنده و تو یک هیولا متولد شدی. هر چند اینها دروغ است و کسانی که تو را به این روز در آورده اند، خودشان از شیطان هم پست ترند.

نمی دانم از من چه به تو خواهند گفت. هرچند نمی خواهم بدانم که از من به تو چه می گویند ولی این را به خوبی می دانم که با گذر زمان، نقش من از ذهنها پاک می شود. من گم میشوم و کسی حتی خاطره ای را از من به یاد نخواهد آورد. کسی به یاد نمی آورد که من که بودم و چه کردم، من تنها یک قربانی بودم... درست مثل همه ی کسانی که فراموش شدند. من مادری بودم که فرزندانش را برای هم آغوش شدنِ با مرگ تنها گذاشت. کسی اهمیت نمی دهد که چرا و چطور، آنها تنها حکم صادر می کنند.
شاید تنها شانسی که برای نجات داشتم، این بود که از آنها بخواهم شخص دیگری را به جای من برگزینند. ولی، من هم مثل پدرت نسبت به این کار بی میل بودم، شاید هم باز می ترسیدم، می ترسیدم از اینکه کسی جای مرا بگیرد، می ترسیدم از بلایی که ممکن است سر زن و کودک دیگری به جای ما بیاید. گارا، تو سختی مشاهده ی مرگ کسی که برایت مهم است را می فهمی ؟ می فهمی که چقدر ترسناک است که کسی به جای تو و در جای تو بمیرد و تو فقط بنشینی و نگاه کنی ؟ نه ؟ فکر می کنم گذر زمان اینها را به تو خواهد آموخت.
نمی دانم که در سالهای در پیش، تو دلایل منطقی و کافی برای دوست داشتن من پیدا خواهی کرد یا نه. مطمئن نیستم که چه احساسی نسبت به این خواهم داشت. چه فایده ای دارد که یک مرده دوست داشته شود؟ هیچ فایده ای ندارد و چرا من باید از تو بخواهم که مرا دوست داشته باشی ؟ من چه ارزشی برای تو خواهم داشت؟ به زودی... همه ی این سوالات نیز بی اهمیت خواهد شد.

خواهر و برادرت را دوست داشته باش. برادرت سرزنده و خواهرت زیباست، هر دو مهربانند و اگر به مهربانی با آنها رفتار شود، چند برابر محبت را به تو بر می گردانند. داییت را دوست داشته باش. او به عشق تو نیازمند است. از پدرت متنفر نباش. او، هر دوی ما را مجبور کرد... ولی نفرت از او فایده ای جز آسیب به خودت نخواهد داشت.
و در آخر، اگر تنها یک چیز برای گفتن داشته باشم، کوچولویِ من، پیش از آنکه تو متولد شوی، همیشه عاشقت بودم با اینکه قربانی شدم، با اینکه از یاد خواهم رفت، من این عشق نسبت به تو را دوست دارم. از مادرت متفاوت باش، قوی باش و سعی کن هیچگاه... قربانی نشوی.

مادرت- کارورا
 
آخرین ویرایش:
پ.ن: اون دوستی که لحظه آخر زهرشو ریخت لطف کنه حتی الامکان از اینجا دور بشه چون اگر بفهمیم کیه به شیوه مرتضی عمل میکنیم:biggrin1:

پ.ن 2:

من که میدونم خودت بودی:biggrin1: به موقعش برای تشویش اذهان عمومی به حسابت میرسیم:biggrin1:
اون شخصی که بش مضنونید بچه خیلی خوبیه ! حالا درسته نوبه :(
17-03 که میشه 6 روز پیش رای داده ، بـــــــهله ;;)
 
با اجازتون من یه داستان نوشتم خیلی کوتاهه برای اینکه بخونین و ببینین به چه گلی رأی ندادین :(
نامه ی یک مادر – شنهای در باد

نمی دانم از کجا شروع کنم و چه بگویم فقط اگر هم اکنون در حال خواندن این نامه هستی، پس این بدین معنیست که من دیگر در این دنیا نیستم. من می ترسیدم، از چندین ماه پیش می ترسیدم که تو را از دست بدهم... و حالا همه ی تلاشم را می کنم که تو نجات پیدا کنی، من برای محافظت تو حاضرم هر کاری بکنم. زندگی تو از هرچیزی برای من با ارزش تر است.
چند وقتی بود که در سونا، آزمایشی را برای پیدا کردن فرزند منتخب انجام می دادند. بزرگان به دنبال نوزادی بودند که بتواند هیولای یک دم صحرا را در خود بپذیرد و میزبان آن باشد. حتی پیش از کازه کاگه شدن پدرت این قضیه وجود داشت، بزرگان دهکده ی شن، از تلاش برای پیدا کردن، میزبان مناسب لحظه ای دریغ نمی کردند.

بخاطر دارم زمانیکه خواهرت را باردار بودم، پدرت چندین بار در مورد این مسئله با من صحبت کرد، من اما توجهی نکردم، می دانستم که بزرگان هیولای یک دم صحرا را برای چه چیز می خواستن، آنها به دنبال سلاحی برای قوی تر کردن سونا بودند، من هرگز نمی خواستم یکی از فرزندان من، سلاحی در دستان کثیف قدرت طلبان باشد، پس حرفهایش را نشنیده می گرفتم و نسبت به آنها بی اعتنا بودم. تا اینکه جنگ آغاز شد، یوندامه کازه کاگه بی حوصله تر از همیشه بود، هر شب بر سر میزبان شدن یکی از فرزاندن بحث و جدل داشتیم، او همه ی تلاشش را کرد ولی من قانع نشدم، برای من مرگ بهتر از آن بود که شاهد نابودی بچه هایم آن هم با دستهای خودم باشم. در جنگ شرکت نکردم، آن جنگ من نبود، جنگی بود که بزرگان فرصت طلب سونا برای کسب قدرت و پیشروی در سرزمینهای اطراف راه انداخته بودند، برای همین یوندامه را ترک کردم و چند روزی از روستا خارج شدم.

وقتی که برگشتم در ماه هشتم بودم، چاره ای نداشتم، در حقیقت یوندایمه کازه کاگه مرا مجبور به انجام آزمایش برای مناسب بودن تماری کرد. جواب منفی بود و من خوشحال از اینکه فرزندم را نجات دادم. دو سال گذشت، یوندامه، خوش اخلاق و روابط بین ما نیز، بهتر و صمیمی تر شده بود، خیلی طول کشید تا بفهمم که دلیل این همه نزدیکی و مراقبت او چیست. آنها به دنبال میزبان دیگری بودند...

تنها 10 روز به فارغ شدنم برای کانکورو، فرزند دوم، مانده بود که بار دیگر آزمایش را انجام دادند، من می ترسیدم، می دانستم که اگر جواب مثبت شود چاره ای جز قبول کردن نقشه های آنها را ندارم، اگر از روستا فرار می کردم خودم و فرزندانم کشته می شدیم و من اینها را نمی خواستم. یوندایمه کازه کاگه، همسرم بود، ولی هیچگاه کنارم نایستاد، من از او متنفر شدم.
آزمایش کانکورو منفی شد، بی اندازه شورمند بودم، فرزندم دوم نجات پیدا کرده بود و حالا من مطمئن بودم که اگر صاحب نوزاد دیگری شوم، آزمایش برای او نیز، منفی خواهد شد. پس دیگر نسبت به رفتارهای یوندامه کازه کاگه مخالفت نشان ندادم، در عوض با او مهربان بودم و برای یک سال من احساس می کردم که عشق بین ما جریان پیدا کرده تا اینکه... باردار شدم.
هیچگاه فکرش را هم نمی کردم که نتیجه ی آزمایش برای سومین فرزندم، مثبت شود و بعد از آن هم، پس از آن همه محبت و عشق به پدرت، گمان نمی کردم که با من... با تو... چنین کاری کند...

ملامتم نکن... مادرها هم گاهی خطا می کنند و من... خطا کردم...

در همان ماه اول بارداری، آنها آزمایش را روی من انجام دادند. شش هفته. تنها در شش هفته وقتی که تو فقط توده ای از سلولهای تجمع یافته در رحم من بودی. در 6 هفته، که قلب کوچک تو، تازه شروع به طپیدن کرده بود. وقتی که از یک اینچ هم کوچکتر بودی. می توانی باور کنی ؟ تو از یک اینچ هم کوچکتر بودی که آنها چنین آزمایش وحشتناکی را روی ما انجام دادند و تو برای شوکاکوی صحرا... مثبت شدی... و من ترسیدم، وحشت کردم و در آن روز... در آن ساعت... در آن لحظه... من نابود شدم. در همان روز، آن شیطان را در بدن تازه جوانه زده ی تو مبحوس کردند و آن اهریمن تا 9 ماه بعد با گوشت و خون تو در آمیخت و به سرنوشت تو گره خورد.
از همان روز بود که فهمیدم، زندگی من پایان یافته است.

می توانی بفهمی؟ پدرت نمی توانست... او تا 8 ماه مدام به من می گفت که نخواهم مرد، او می گفت که نیازی به قربانی شدن نیست و من هیچگاه نفهمیدم که او چه کسی را گول می زد ؟ فکر می کنم که تا مدتها فقط خودش را احمق فرض می کرد. می دانست که اشتباه کرده و حالا شرمنده بود... من با او حرف نمی زدم، غذا نمی خوردم و تا ساعتها از پنجره بیرون را نگاه می کردم و سعی می کردم از تماری و کانکورو دور باشم... هنوز هم می ترسیدم... نه برای خودم... زندگیِ من دیگر اهمیت نداشت، من از آینده ی تو می ترسیدم.

من می دانستم، نپرس که چطور. قبلا هیچ زنی در شرایط من نبوده، هیچ زنی نبود که یک اهریمن در بند را کودک هنوز متولد نشده اش داشته باشد ولی با این همه من مرگ را در سلولهایم، در تک تک بافتهای بدنم، احساس می کردم. با گذر روزها و ماهها، من می دانستم که میزبان شوکاکو به خون و چاکرای یک قربانی نیازمند خواهد بود، من آن قربانی بودم. قربانی که شاید لحظه ای رنج را می کشید و بعد جانش را به فرشته ی مرگ تقدیم می کرد ولی تو آن قربانی بودی که... تا مدتها رنج خواهی کشید و این مرا بیش از پیش رنجور و افسرده می کرد.

در تمام این مدت داییت، یاشامارو کنارم بود و من از او خواستم تا همیشه کنار تو بماند...

کوچولوی من، تو خیلی کوچکی. شاید این به دلیل آن اهریمن در بند وجودت باشد که من 2 ماه زودتر تو را به این دنیا آوردم. می بینی، تو آنقدر کوچکی که در کف دستهای من جا می شوی. تو حتی از یک عروسک هم کوچکتر و دوست داشتنی تری ولی هنوز من طپش زندگی را زیر پوست سفید و نرمت حس می کنم. من اسم تو را " گارا " می گذارم. عجیبه، نه ؟ می دانم فقط در یک لحظه این اسم به خاطرم رسید، قطعا همه می دانند که من در انتخاب اسامی سلیقه ی عجیب و غریبی دارم. مطمئن باش، پدرت جرئت نمی کند که آن را تغییر دهد، حتی پس از مرگم. او آدم خرافی نیست ولی احتمالا داستانهای مردان نفرین شده توسط همسران مردشان را شنیده، پس نترس، او جرئت ندارد اسم زیبای تو را عوض کند.

نام تو " گارا" ست، چون زندگی تو سخت خواهد بود. شاید خوشی محدودی را داشته باشی شاید هم... اصلا رنگ خوشی را نبینی. تو روزها و شبها را بیدار خواهی ماند و به دنیای بی رحمی می نگری که بر تو تحمیل شده و تو از آن فرار خواهی بود. تو به حمایت و عشق و محبت نیازمند میشوی و من فقط آرزو می کردم که ای کاش در کنارت بودم و این حمایت و عشق را به تو می بخشیدم.

کوچولویِ من، کسی اینها را به تو نخواهد گفت. کسی به تو نمی گوید که وقتی پا به این دنیا گذاشتی چقدر کوچک و ضعیف بودی. به تو نمی گویند که بی آنکه حتی گریه کنی و اشک بریزی متولد شدی. کسی به تو نمی گوید که من چرا و چطور این نام را روی تو گذاشتم، کسی نمی گوید که من همیشه می خواستم که حامی تو باشم و کسی به تو نخواهد گفت زمانیکه در کنارت می میرم، لبخند به لب دارم.

من از آینده بی خبرم، اما می توانم افکارم را در موردش بگویم. آنها به تو می گویند که تو با گرفتن خونِ مادرت به دنیا آمدی، هر چند حقیقت دارد ولی هیچگاه تو مقصر نبودی، به تو خواهند گفت که تو یک اسلحه متولد شدی، به تو می گویند که انسانیت در تو سایه نیافکنده و تو یک هیولا متولد شدی. هر چند اینها دروغ است و کسانی که تو را به این روز در آورده اند، خودشان از شیطان هم پست ترند.

نمی دانم از من چه به تو خواهند گفت. هرچند نمی خواهم بدانم که از من به تو چه می گویند ولی این را به خوبی می دانم که با گذر زمان، نقش من از ذهنها پاک می شود. من گم میشوم و کسی حتی خاطره ای را از من به یاد نخواهد آورد. کسی به یاد نمی آورد که من که بودم و چه کردم، من تنها یک قربانی بودم... درست مثل همه ی کسانی که فراموش شدند. من مادری بودم که فرزندانش را برای هم آغوش شدنِ با مرگ تنها گذاشت. کسی اهمیت نمی دهد که چرا و چطور، آنها تنها حکم صادر می کنند.
شاید تنها شانسی که برای نجات داشتم، این بود که از آنها بخواهم شخص دیگری را به جای من برگزینند. ولی، من هم مثل پدرت نسبت به این کار بی میل بودم، شاید هم باز می ترسیدم، می ترسیدم از اینکه کسی جای مرا بگیرد، می ترسیدم از بلایی که ممکن است سر زن و کودک دیگری به جای ما بیاید. گارا، تو سختی مشاهده ی مرگ کسی که برایت مهم است را می فهمی ؟ می فهمی که چقدر ترسناک است که کسی به جای تو و در جای تو بمیرد و تو فقط بنشینی و نگاه کنی ؟ نه ؟ فکر می کنم گذر زمان اینها را به تو خواهد آموخت.
نمی دانم که در سالهای در پیش، تو دلایل منطقی و کافی برای دوست داشتن من پیدا خواهی کرد یا نه. مطمئن نیستم که چه احساسی نسبت به این خواهم داشت. چه فایده ای دارد که یک مرده دوست داشته شود؟ هیچ فایده ای ندارد و چرا من باید از تو بخواهم که مرا دوست داشته باشی ؟ من چه ارزشی برای تو خواهم داشت؟ به زودی... همه ی این سوالات نیز بی اهمیت خواهد شد.

خواهر و برادرت را دوست داشته باش. برادرت سرزنده و خواهرت زیباست، هر دو مهربانند و اگر به مهربانی با آنها رفتار شود، چند برابر محبت را به تو بر می گردانند. داییت را دوست داشته باش. او به عشق تو نیازمند است. از پدرت متنفر نباش. او، هر دوی ما را مجبور کرد... ولی نفرت از او فایده ای جز آسیب به خودت نخواهد داشت.
و در آخر، اگر تنها یک چیز برای گفتن داشته باشم، کوچولویِ من، پیش از آنکه تو متولد شوی، همیشه عاشقت بودم با اینکه قربانی شدم، با اینکه از یاد خواهم رفت، من این عشق نسبت به تو را دوست دارم. از مادرت متفاوت باش، قوی باش و سعی کن هیچگاه... قربانی نشوی.

مادرت- کارورا

154fs232528.gif


من به شخصه هیچ وقت اون 42 نفر رو نخواهم بخشید...
هی... گارا ساما هیچکس تورو درک نکرد
sigh.gif


154fs232528.gif
 
هم اینک به ما خبر رسیده که قبلاً نیز ساسکه به خدمت گارا رسیده که ;))
25673379426466096989.jpg


پ.ن: اگه غلطه یکی بیاد بگه این عکس هم من گوگل کردم پیدا کردم هویجوری گذاشتم ;)
 
هم اینک به ما خبر رسیده که قبلاً نیز ساسکه به خدمت گارا رسیده که ;))
25673379426466096989.jpg


پ.ن: اگه غلطه یکی بیاد بگه این عکس هم من گوگل کردم پیدا کردم هویجوری گذاشتم ;)

کلهم اینا دو بار با هم رو به رو شدن تو انیمه دفه اول که گارا کنترل خودش رو از دست داد و در حال تقسیم کردن ساسکه به هزار قسمت مساوی بود :دی البته این تصویر اول مسابقشونه جلوتر دیدنی تر هم میشه اگر ناروتو دخالت نکرده بود الان ساسکه ای وجود نداشت که جلو گارا بخواد خودی نشون بوده :دی

دفه ی دوم هم گارا دیگه کازه کاگه شده بود، عاقل و اینا که می خواست متمدنانه با ساسکه صحبت کنه از اونجا که ساسکه تمدن و ایناش کلن تعطیله یه تابوت شنی زد که ساسکه فنگو بست و فرار کرد :دی

پس در هیچ حالتی ساسکه به خدمت گارا نرسیده :دی
 
هم اینک به ما خبر رسیده که قبلاً نیز ساسکه به خدمت گارا رسیده که ;))
25673379426466096989.jpg


پ.ن: اگه غلطه یکی بیاد بگه این عکس هم من گوگل کردم پیدا کردم هویجوری گذاشتم ;)
این عکس حقیقت داره! ولی نتیجه ـش خیر! :d ساسکه از گارا شکست خورد و در حال مرگ بود که ناروتو از راه رسید! بعد از مبارزه ی گارا و ناروتو، گارا به راه راست هدایت شد، از اونطرف ساسکه فهمید به شدت داغونه،برای همین رفت طرف تاریکی! :d :-"

@علی
همچنان بر سر بحث قدرت ها! اون مثال هایی که چند صفحه پیش زدی باز یک دنیا فرق داره! اینجا من حرفم اینه که ساسکه هیچکدوم از قدرت هاش رو به خاطر توانایی خودش کسب نکرده! :| همش بهش داده شده! (اونم به زور:-" ) بعد با این قدرت هایی که هیچ تلاشی برای کسبشون نکرده،خیلی احساس خفنیت میکنه:-" :d
 
دوستان با دیدن نظر سنجی بشدت افسرده شدم:|
بنده همین الان سه روز عزای عمومی اعلام میکنم:|
...:|
باشد که آن 42 نفر رستگار شوند...
 
واقعا دلتون امد به کارا رای ندین؟:-o اخه کسی که همه ی دوستاشو فراموش میکنه حتی به کشتن عشقشم(منظورم ساکورا هست)راضی میشه ازش چه انتظاری دارین؟
ولی هرکسی یه نظری داره دیگه:d
 
بنده از روز اول عاقبت اين نظر سنجي رو ميدونستم.بالاخره سنگيني رايي كه داده بودم كفه رو به نفع ساسكه برده بود پايين:d:>


قدرت گارا رو بيشتر از ساسكه ميدونيد؟؟:-o
 
نظرسنجی رو به رسمیت نمی شناسیم:d
باید یه بار دیگه تحت نظارت بین الملل بر گذار شه:dتقلب شده نخواستن مردم چهره ی واقعی ساسکه رو ببینن:d
دور دوم باید برگذار کنیم(جدی:|)
 
خیلی خب بچه ها حقیقت تلخه ولی باید قبولش کرد
4.gif

بریم برای بعدی که پیشنهاد من نظر سنجی سادیسمیا هست
4.gif
جک خوش تیپ در برابر واس
4.gif
4.gif

کاملا با هم جفت و جور هستن
4.gif

هر چی پیشنهاد میدین سعی کنین چیزی بگین که با هم جفت و جور باشن و بشه از همه لحاظ با هم مقایسه شون کرد.
 
وضعیت
گفتگو بسته شده و امکان ارسال پاسخ وجود ندارد.

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or