alcatrez
کاربر سایت
آخرین ویرایش:

:d
برو بمیر باو!:dيكي اين دوتا رو به ما معرفي كنه:d بينم علي اين ميت بوي چرا عين خودت بدتركيبه:dبچه كرمونه؟:dهم محلي؟:dهم سن؟:d


یکی بود یکی نبود. یه مامانه بود با پسر کوچولوش که با هم شاد و خرم بودن. پسره همش با اسباب بازیهاش بازی میکرد. مامانه هم همش از طریق تلویزیون شبکه ی مسیحیهارو نگاه میکرد. یه روز یه صدا از آسمون به مامانه ندا میده که پسرت خیلی شیطون شده, حالشو بگیر. مامانه هم میگه چشم و اسباب بازیهای پسره رو میگیره. بعد از مدتی دوباره صداهه ندا میده به مامانه که پسرت گناهکاره, حالشو بگیر, مامانه هم پسررو توی اتاقش زندونی میکنه. ولی کار به اینجا ختم نمیشه و دوباره صداهه میگه که این کارا فایده نداره, باید پسرتو برام قربونی کنی. مادره هم بی چون و چرا قبول میکنه و با یه چاقو میره سمت اتاقه پسره. پسره که از شکاف درب موضوع رو میبینه, هی خودشو به این ور و اون ور میکوبه تا راه فراری پیدا کنه و ناگهان دربی چوبی زیر کفه اتاقش پیدا میکنه و میپره توش. ناغافل از اینکه وارد شهر غولها و آدمخورا شده و ...
تاپیک خلوت شده...
سابقه نداشت این تاپیک بیافته رده ی سوم چهارم...
-------------------
مجبورم برم هرچه سریعتر این Meat Boy و Issac رو بازی کنم بیام یه ذره شیطنت و کل کل...
![]()
