راویان چونان روایت کنند که سال ها پیش در سرزمینی دوردست، 3 پادشاهی قدرتمند بر مردمان و قریه ها و احشام و جماد حکومت می راندند... تا اینکه حسودان خدعه کردند و منادیان و جارچیان زمزمه جنگ میانشان سر دادند...
پادشاه یکی از این بلاد به نام زارگا، دستور چنین بداد شبانگاه ، سران قوا و سرداران بلند پایه را از اندرونی و زیر کرسی بیرون کشند و خواب و جماع! بر آنها حرام دارند تا فی المجلس حاضر آیند و به شور نشینند و تدبیر و چاره جویی سرحدّات ولایت کنند..
سرداران خواب در چشم و نیمه جامه بر تن و عریان پیکر ، نزد شهریار گرد آمدند و هر یک اندیشه ای از خود بیرون بدادند !..ولی نتوانستند شاه مرصع تاج را خاطر آسوده دارند...تا اینکه تمامی نگاه ها برآرکزل جادوگر و مشاور اعظم شاه ، که بارها بارها پیروزی را برای سرزمین به غنیمت آورده بود دوخته شد...
آرکزل رمل و اسطرلابی بریخت و در طالع ستارگان نظری افکند، ولی کاربدان سان که می خواست حاصل نشد... به ناچار دست در گریبان برد و لوحک جادوی بیرون کشید واز نقشه هایی که از فراز آسمان توسط کارگزاران شاه گوگولیان فرنگی برگرفته شده بود مراد خویش حاصل نمود...
آرکزل بی درنگ برخواست و آواز سر داد که پادشاها، مصلحت در این باشد که ما مقراض خویش برگیریم و دشمن را قبل از آنکه بر ما بتازند دور زنیم و خار و مادر یکی داریم...برای این امر باید لشکر به کوهستان کشیم و خیمه و خرگاه در آن مکان بپا داریم ....
شاه او را آفرین کرد وبسیار بنواخت و خلعتی نیکو بر او بپوشید...
سپس به یکی از سرداران جوان ، نیک انجام و نیک فرجام ، بریگارد نام ، که به زکاوت و دلیری شهره بود و به دور از چشم همگان در اندرونی با شاه دخت تیک و تاکی همی داشت.. در آن جمع دستور بداد که اوهوی یارو ، جامه رزم از تن درنیار وبه همراه آرکزل از دژبان ، چند سرباز برگیر و بی آنکه سر و صدا کنی همان کن که ما را خشنود سازی..
پادشاه در حال بفرمود که در خزانه بگشادند و دو ماه یارانکانه سربازان پیشاپیش بدادند تا روحیه ای مضاف بر آنان حادث شود و سپس درب را سریع ببستند تا نظر غیر در آن نیافتد .
چون آرکزل و بریگارد با سپاهیان برفتند پادشاه از پس سپاه کاسه آبی بریخت و تا هنوز اثر داروی طبیب من باب قوای مردانه اش از بین نرفته بود سریع به اندرونی و خلوت با زنان بازگشت..
از آن طرف بشنویم از سپاهیان که به مدد مسیریابی آرکزل به کوهستان رسیدند وهنوز دستی به آب نرسانیده بودند و از رنج راه برآسوده نکرده بودند که ناگاه زمین سخت به لرزه در آمد و جهان بر روی دیدگان سربازان تیره و تار گشت..تاریکی همه جا را فرا گرفت ..
ناگاه بانویی برافراشته بال ، مه پیکر و سیمین بدن، چونان قرص قمر بر آنان حادث شد.. سربازان یکایک از ترس بر خود بلرزیدندی و تنی چند از آنان طهارت خویش از دست بدادند..!
زن ماه پیکرکه در میان نوری خیره کننده ایستاده بود به لب به سخن گشود...من والکری هستم ...سربازکی جوان با تعجب گفت : والکیری..!! والکری فریاد سر داد: خاموش باش ای گستاخ ... والکری..وال ..کِ..ری....فهمیدی احمق یا میخواهی سایت بره اونجا که نادر رفت..!!
والکیری ..آخ ببخشید از دهانم در برفت! والکری ادامه داد : ما کلید افتادگان هستیم ، ما در خدمت تداوم وجود آنها فراتر از این جهان هستیم...فی الحال که شما به حالت مِیّت درآمده اید ، آماده بشید بریم اون دنیا عشق و صفا..!
بلیگارد گفت : آیا سهو وخطایی در محاسبات جنابتان پیش نیامده ؟ چگونه است این که ما هنوز مرده نشده ایم و کام دل بر نگرفته ایم...نه اندر کارزاری بودیم و نه از پس آن تیغ بر ما فرو نشسته ...چه گویی ای داف زیبا...!
والکری گفت ..ببین بچه پررو! مثل اینکه موقعیت رو درک نمیکنی ..اِهم..یعنی ...خدایگان مرا آن چنان توانایی بدادند که توانم در کف دستم بینم که چگونه طناب حیاتی که تو را به این دنیا می بندد وقتی به دام افتادی پایان یافت و از هم بگسست...در نور من ورود کنید و با من همراه شوید و مرا یاری کنید ... تقدیر شومتان ، انتخاب دیگری برای شما در طالع نحستان قرار نداده...گرنه در این مکان تاریک با جهل خود تا ابدیت خواهید ماند ..چی کار میکنید؟ کار دارم می خوام برم..
سربازان به فکر فرو رفتند و همینطور که فکر می کردند بی اختیار از نگاه خیره داشتن به زن زیبا نیز اجتناب می داشتند.. دوباره همان سرباز سبک مغز بانگ برآورد : لعنت به طباخ دربار .. به قدری کافور در جیره قوت روزانه ما فرو ریخت که دیگر قدرت جوانی ومردانگی از ما برفت...
بریگارد برخواست و فریاد سر داد: کافیست سبک سران ..! گویا ما را چاره ای جز اعتماد بر بانو نمانده است..باشد که خدایگان زارگا را حفظ کنند ...پس بریگارد چونان خوره ها در نور والکری جهید...
بعد از بریگارد جوانک سرخوش از جا برخاست و نزد والکری برفت و گفت: بانوی زیبا، مسیرتون دقیقا کجا میخوره؟ والکری گفت ... Terragayaسرزمینی میان مردگان و زندگان
و جوانک به سمت نور روان شد نام وی اسکات بود...
خب ، اباطیل فوق، ده دقیقه اول بازی بود ..ده دقیقه اش این بود ببینید بقیه اش چیه.
هیچی دیگه همون قصه همیشگی ...
یک بازی مترویدانیا، ،دو بعدی با گرافیک پیکسلی ،3 کلاس یا شخصیت برای بازی ، سولز لایک و از همه مهم تر.. مــنِ الـــاغ که نمی دونم چرا دوباره همچین خریتی کردم و تاپیک زدم...!!
آخرین ویرایش:
