خلاقیت در بازی‌های ویدیویی

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100
خلاقیت در بازی‌های ویدیویی

large.jpg


Heavy Rain

وقتی صحبت از بازی اکشن-ماجراجویی "Heavy Rain" ساخته‌ی "دیوید کیج" با سبک عکس‌العملی می‌شود، اولین چیزی که به ذهن خطور می‌کند داستان واقعی تلخ و همچنین سینماتوگرافی جذاب آن است اما این بازی نوآوری‌هایی داشت که به شدت خلاقانه بودند خصوصأ اینکه بازی Game Over نداشت (به این موضوع اشاره خواهم کرد و این بازی را به خاطر همین ویژگی یک بازی به شدت ناب می‌دانم). در واقع می‌توانم بگویم این بازی کاملأ شبیه یک فیلم سینمایی یا سریال جنایی هست منتها با یک ایده خارق‌العاده! معمولأ در این گونه آثار، یک قاتل روانی! وجود دارد که به هر دلیلی یک اقدام غیرمنظره مثل قتل‌های سریالی و ... انجام می‌دهد. این بازی هم با همین سبک از این قاعده مستثنا نیست. این بازی سبک جنایی-معمایی دارد و در ابتدا ماهیت قاتل مشخص نیست اما خلاقانه‌ترین بخش بازی به ایده‌ی داستانی آن برمی‌گردد یعنی به شیوه‌‌ی قتلی که قاتل سریالی انتخاب کرده بود. همچنین این بازی حالت معمایی دارد و در مورد هویت قاتل هم غافلگیری بزرگی قرار داده شده است. مشابه سریال‌هایی مثل True Detective و Dexter، در این بازی نیز زمینه‌چینی‌هایی برای غافلگیر کردن گیمر صورت گرفته است. گیم‌پلی این بازی عبارت است از فشار دادن یکسری از دکمه‌هایی که بازی به کاربر فرمان می‌دهد (گاهی باید این دکمه‌ها را خیلی سریع و پشت سر هم فشار داد) و دیگر هیچ! (مهمترین نقطه ضعف بازی همین است) شاید بسیار ناامیدکننده به نظر برسد ولی اینگونه نیست و خلاقیت بازی در همین است که آنچنان تنوع رفتارهای کاراکترهایی که کنترلشان به گیمر سپرده می‌شود زیاد است که احساس می‌کنید این خود واقعیت است! یک زندگی کاملأ باورپذیر. به عنوان مثال، گاهی مبارزات تن به تن دارید، گاهی باید جسمی بلند کنید، گاهی باید بپرید روی چیزی، گاهی زیر پایتان آتش گرفته است و باید خودتان را از شر آتش خلاص کنید! گاهی وارد کامپیوتر می‌شوید و باید پسورد را وارد کنید، گاهی زنگ می‌زنید، گاهی سوار وسایل نقلیه همچون موتور می‌شوید و ... در همه‌ی این حالات باید خیلی سریع تصمیم‌گیری کنید و دکمه‌های اعلام شده را به سرعت فشار دهید. این بازی دیالوگ‌های بسیار خوبی دارد و بسیاری از دیالوگ‌ها تأمل‌برانگیز هستند. گاهی حقایقی از زبان کاراکترهای داستان می‌شنوید که شما را به شدت غافلگیر می‌کند. گرافیک بازی طبیعی و باورپذیر است و در زمان خودش این گرافیک عالی بود و از دیگر نقاط قوت این بازی می‌توانم به موسیقی متن شاهکار آن اشاره کنم. کامپوزر موسیقی متن این بازی آقای Normand Corbeil بود (متأسفانه خیلی زود دار فانی را وداع گفت و یکی از بهترین کامپوزرهای تاریخ که به خاطر موسیقی متن همین بازی مهمترین جوایز موسیقی را گرفته بود، را از دست دادیم). یکی از بهترین موسیقی‌های شنیده شده در تاریخ بازی‌ها موسیقی شاهکار Painful Memories است (نابودکننده!)، همچنین موسیقی Ethan Mars' main theme هم از بهترین موسیقی‌های این بازی است. هرچقدر که موسیقی متن این بازی عالی است اما در طرف دیگر صداگذاری بازی بسیار بد است! این بازی یکی از متفاوت‌ترین بازی‌های زمان خود بود به این دلیل که داستان جنایی معرفی شده در این بازی کاملأ نوآورانه بود و تقریبأ همچین ایده و داستانی منحصر به فرد بود. اینکه قاتل سریالی داستان، بچه‌های کوچک را در زیر کانال‌های آب شهر حبس می‌کرد. تا اینجای کار شاید متوجه ایده او نشده باشید اما شیوه‌ی او بسیار مبتکرانه است! وقتی باران شدید می‌بارد، آب درون چاه بالا می‌آید و به بالای سر این بچه‌ها می‌رسد و پس از مدتی به دلیل خفه شدن می‌مُردند. پس از آن نشانه‌هایی از خود روی آنها برجا می‌گذاشت تا خودش را به عنوان یک قاتل سریالی اوریگامی بر همگان بشناساند. این شیوه‌ی اوست! البته این قاتل روانی برای این کارش دلیلی دارد و شبیه این قضیه برای برادر او اتفاق افتاده بود، جایی که پدرِ این قاتل نتوانسته بود برادرش را نجات دهد و او ایده‌ی کشتن اینهمه بچه را از همین حادثه گرفت! حال داستان مربوط به چهار آدم عادی می‌شود که به طور مستقیم یا غیرمستقیم درگیر پرونده قتل‌های این قاتل سریالی می‌شوند. شخصیت‌پردازی این چهار کاراکتر در سطح خوب و قابل قبولی صورت گرفته و هر بار کنترل یکی از آنها به گیمر سپرده می‌شود. ایتن مارس (یکی از پسرانش را در حادثه رانندگی از دست داد و خودش هم به کما رفت و پس از آنکه به زندگی برگشت به تدریج افسرده شد اما حادثه‌ی دیگری رخ داد که زندگی او را زهرمار کرد! پسر دیگرش اسیر قاتل سریالی اوریگامی می‌شود)، مدیسون پیج (خبرنگار و عکاسی شجاع که به طور غیر مستقیم وارد پرونده قاتل اوریگامی می‌شود و به دنبال کشف حقیقت است)، نورمن جیدن (یک پلیس جوان FBI که از وسیله‌ی مخصوصی برای انجام تحقیقات خود استفاده می‌کند) و اسکات شلبی (یک کارآگاه بازنشسته که اکنون به صورت خصوصی کار می‌کند). در مورد هویت قاتل حرف نمی‌زنم که اسپویلی صورت نگیرد فقط در همین حد بگویم که وقتی هویت قاتل را بفهمید قطعأ غافلگیر می‌شوید! داستان بسیار تلخ این بازی فراموش‌نشدنی‌ و ماندگار است و داستان‌سرایی در بازی به خوبی و با تأثیرگذاری بسیار زیاد صورت گرفته است. در واقع این بازی چند داستان دارد و این داستان‌ها به هم پیوند می‌خورند و گیمر در قالب هر یک از این چهار کاراکتر به نقش‌آفرینی می‌پردازد. و اما خلاقانه‌ترین بخش بازی در اینجاست که داستان تنها یک پایان ندارد! و گاهی خط داستانی کاملأ با تصمیمات شما عوض می‌شود. در این بازی کوچکترین تصمیمی که در اول بازی می‌گیرید ممکن است در پایان بازی تأثیرگذار باشد! اینطور نیست که یک روند خطی گذرانده شود و فقط پایانش بر عهده‌ی گیمر باشد نه اینگونه نیست بلکه چندین پایان مختلف می‌تواند داشته باشد آن هم با تصمیماتی که گیمر در بخش‌های مختلف بازی می‌گیرد و حتی بازی Game Over ندارد و اگر یکی از این کاراکترها کشته شود تا پایان بازی مرده است! (دقیقأ مثل زندگی واقعی! اگر یک نفر مرده باشد دیگر زنده نمی‌شود! و چیزی به نام Game Over و شروع از اول نه در زندگی و نه در این بازی وجود ندارد!) به این دلیل است که می‌گویم این بازی به شدت خلاقانه است. وقتی یک کاراکتر اصلی کشته شود سیر تمام اتفاقاتی که قرار بود برای آن کاراکتر در ادامه‌ی داستان رخ دهد و به طور مستقیم یا غیرمستقیم روی حوادث دیگر تأثیرگذار بودند، کاملأ حذف می‌شدند!! حتی گاهی احساسات کاراکترها نیز برعهده‌ی گیمر سپرده می‌شود اینکه بترسید یا عاشق شوید یا ... که همین به تأثیرگذاری بیشتر بازی کمک کرده است. پایان‌بندی بازی و به طور کلی جمع‌بندی داستان مربوط به سرنوشت قاتل سریالی اوریگامی خوب بود ولی آخرین لحظات بازی که یک داستان جدید شروع می‌شود! بسیار عجیب و غریب بود و جالب اینکه دیوید کیج قصد ندارد قسمت دومش را بسازد!

bbbbbbbbbbb.jpg


The Last of Us

هیچ جمله یا کلمه‌ای نمی‌تواند ارزش بازی "The Last of Us" شاهکار ناتی‌داگ و لذتی که از این بازی برده‌ام را توصیف کند. این بازی پر از لحظات تلخ و شیرین است و مفهوم انسانیت و تقابل "بی‌رحمی" و "عشق" را در یک فضای تلخ و تیره به بهترین شکل نشان داده است. این بازی روایت تازه‌ای از داستان‌های ترسناک با موضوعات زامبی و پایان دنیا است. افتتاحیه بازی بسیار طوفانی‌ست و احساسات گیمر را برمی‌انگیزد. یک بازی با گرافیک بسیار بالا و روایت داستانی بسیار عالی که هم به گیمر دلهوره می‌دهد و حالت معمایی و مرموزانه دارد (روایت داستان و آشکار ساختن حقیقت اتفاق افتاده به صورت تدریجی)، هم عواطف گیمر را برمی‌انگیزد به خصوص با تقابل "جول" با شخصیت پرمحتوای "الی" (از بهترین، فهیم‌ترین و دوست داشتنی‌ترین کاراکترهای تاریخ بازی‌های ویدیویی) و رابطه عاطفی و عمیق بین "سارا" و پدرش "جول"، هم بسیاری اوقات به گیمر آرامش می‌دهد و حتی او را می‌خنداند و این یعنی یک درام بدون نقص. پایان‌ بازی هم بسیار خلاقانه و شاهکار است که در انتها به آن پرداخته خواهد شد. این بازی اکشن-ماجراجویی در سبک ترس و بقا (تلاش برای زنده ماندن) ساخته شده است و نشان می‌دهد که انسان‌ها برای زنده ماندن دست به هر کاری می‌زنند. داستان بازی "آخرین ما" بسیار منسجم، جذاب و بسیار مفهومی است. بازی "آخرین ما" سرشار از سرنخ‌های مختلف است به عنوان مثال در همان ابتدای بازی متوجه می‌شویم که پدرِ سارا (جول) خانه نیست و نوشته‌ای روی یخچال برای سارا برجا گذاشته است و به طور کلی داستان به صورت تدریجی و نمایش سرنخ‌های دیگر ادامه می‌یابد. روابط عاطفی عمیق بین سارا و جول در سکانس‌های ابتدایی بازی نمایش داده می‌شود. جالب آنکه این بازی دقیقأ مثل یک فیلم سینمایی دارای جزئیات بسیار زیاد و طراحی صحنه‌ی بسیار خوبی است حتی شاید فراتر از یک فیلم سینمایی در حدی که شما با این بازی انگار دارید زندگی می‌کنید! گرافیک بازی فوق‌العاده است و بازی نماها و قاب‌های بسیار خوبی دارد و زاویه دوربین در سکانس‌های مختلف بسیار مناسب است. نمی‌توانم بگویم شخصیت‌پردازی تمام کاراکترها بی‌نقص بوده است و تمام حوادث داستان بی‌نقص بوده‌اند اما به جرأت می‌توانم بگویم که داستان منسجم بوده و شخصیت‌پردازی کاراکتر "الی" بسیار خوب صورت گرفته است (روی هوش مصنوعی کاراکتر "الی" نیز به طرز خارق‌‌العاده‌ای خوب کار شده است و جالب اینکه این کاراکتر به محوری‌ترین شخصیت بازی تبدیل می‌شود! الی برخلاف سنش خشونت و فهم بالایی دارد)، دختری که کلید کشف راه نجات آنهاست. نکته قوت بسیار خلاقانه بازی این است که گیمر باید احساسات و حالات روحی مختلف "جول" و "سارا" که کنترل آنها به دست گیمر سپرده می‌شود را کنترل کند و کاراکتر "الی" هم اکثر اوقات توسط هوش مصنوعی خود بازی کنترل می‌شود هرچند گاهی کنترل او نیز به دست گیمر سپرده می‌شود هم در اواسط بازی و هم اندکی در پایان بازی. به عنوان مثال در مورد کنترل کاراکتر سارا (که مدت کمی در بازی حضور دارد!) بد نیست اشاره کنم که گاهی سارا گیج است (مثلأ در اوایل بازی که تازه از خواب بلند شده است)، گاهی نگران است، گاهی خشن است، گاهی احساساتی می‌شود، گاهی ترس وجودش را فرا می‌گیرد و ... همه‌ی این حالات روحی به گیمر نیز منتقل می‌شود و گیمر باید کنترل خودش را حفظ کند! می‌خواهم این را بگویم که با این بازی قطعأ زندگی می‌کنید و به مفهوم واقعی "عشق" و نقطه مقابلش "بی‌رحمی" بیش از گذشته پی می‌برید! افتتاحیه بازی بسیار باشکوه است زیرا به شیوه‌ی منسجم و مناسبی از آرامش به طوفان می‌رسد و همینطور پایان بازی شاهکار است! آن آرامش ابتدای بازی و خواب سارا به ترس و صداهای انفجار، آتش‌سوزی مبدل می‌شود. سینماتوگرافی بازی نیز بسیار عالیست و روی همه چیز در حد یک فیلم سینمایی عالی خوب کار شده است. دیالوگ‌های بازی نیز گاهی بسیار تأثیرگذار هستند و از نقاط قوت این بازی محسوب می‌شود. می‌توانم بگویم این بازی نمایش مدرن‌تر و بسیار قدرتمندتری از آن چیزی‌ست که باز‌ی‌هایی از قبیل سری رزیدنت اویل (با موضوع پایان دنیا و به وجود آمدن زامبی‌ها) در معرض نمایش قرار داده بودند. بازی آخرین ما هیچکدام از ضعف‌های آنها را ندارد و صد البته ترسی که به بیننده منتقل می‌کند کاذب نیست و همه‌چیز در بازی "آخرین ما" به اندازه است. بیشتر بازی در درگیری با دشمنان (با تیراندازی و پرتاب بمب دست ساز، سلاح‌های سرد و گرم و ...)، چرخیدن در محیط و سپری کردن موانع مختلف می‌گذرد و البته گاهی به دلیل انجام برخی اعمال تکراری مثل پیدا کردن تخته‌ چوبی برای رد کردن الی از آب، روند بازی خسته‌کننده می‌شود و بخش ماجراجویانه بازی همراه با افت و خیز است. جالب اینکه سلاح‌های بازی قابلیت ارتقای کیفی هم دارند. این بازی برنده جوایز بسیار زیادی بوده است و موفقیت‌های چشمگیری کسب کرده است. موسیقی این بازی که کامپوزر آن "گوستاوو سانتائولالا" بوده است، بسیار سوزناک و تأثیرگذار است و امان نمی‌دهد! به خصوص موسیقی All gone که جزو روانی‌کننده‌ترین و سوزناک‌ترین موسیقی‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی‌ست، عجیب اینکه این موسیقی سوزناک به طرز حیرت‌آوری با تک‌نوازی گیتار! نواخته شده است و این هنر گوستاوو را نشان می‌دهد، تم اصلی بازی (Main Theme) که فضای خارق‌العاده و منحصر به فردی دارد و موسیقی The Path که دلنشین‌ترین موسیقی بازی "آخرین ما" است. این بازی در چند فصل مختلف روایت می‌شود و آنچه بازی "آخرین ما" را از بازی‌های دیگر متمایز می‌سازد پلان‌های بسیار تأثیرگذار آن است که گاهی آنچنان احساسات پنهان کاراکترهای درون بازی و به خصوص "الی" را بیرون می‌ریزد که بغض گیمر را هم می‌شکند و گاهی آنچنان حس خوبی به گیمر هدیه می‌دهد که برای همیشه در ذهنش ماندگار شود. نماها و قاب تصاویر بازی درست مثل یک فیلم سینمایی و به بهترین شکل قرار گرفته‌اند. از افتتاحیه‌ی زیبای بازی گفتم، حال سعی میکنم بدون اسپویل از مفهوم پایان خارق‌العاده‌اش بگویم. همانطور که اشاره کردم گیمر در این بازی باید کنترل حالات مختلف کاراکترها را در دست بگیرد و حال بازی به جایی می‌رسد که کاراکترهایی که راهشان از یکدیگر جدا بود، دشمنی را کنار گذاشته و قدم به قدم در کنار یکدیگر حرکت کنند تا جایی که این احساس به گیمر منتقل می‌شود که دارد همزمان دو کاراکتر را کنترل می‌کند و انگار راه این دو کاراکتر یکی شده است. این درحالی‌ست که تمام این عواطف قبلأ جوری زمینه‌چینی شده بودند که گیمر بتواند سکانس پایانی را درک کند و عظمت بازی به همین زمینه‌چینی‌هایش است. بی‌رحمی و عشق در تضاد یکدیگر هستند اما این بازی می‌خواهد همین تضاد را به چالش بکشد و نشان دهد که انسان‌ها برای زنده ماندن و بقا دست به هر عملی می‌زنند. باید منتظر The Last of Us Part II و ادامه‌ی داستان باشیم اما اینبار کاراکتر اصلی "الی" خواهد بود.



u.jpg


Uncharted 4: A Thief's End

سری آنچارتد را می‌توان نسخه‌ی مذکر سری لارا کرافت (یا همان توم ریدر) و ادامه‌ی سری قدیمی ایندیانا جونز دانست. یکی از بهترین قسمت‌های سری آنچارتد، بازی "Uncharted 4: A Thief's End" است که این بازی را می‌توان بهترین ماجراجویی تاریخ بازی‌های ویدیویی خطاب کرد. یک بازی چشم‌نوار و داستان‌محور با روایت سینمایی. خلاقیت این بازی در ترکیب ویژگی‌های مثبت مختلف همچون گرافیک عالی، سینماتوگرافی عالی، گیم‌پلی نفس‌گیر، موسیقی و صداگذاری جذاب، داستان و روایت داستان مناسب، دیالوگ‌های تأثیرگذار و ... است که از آن یک معجون شگفت‌انگیز ساخته است. در واقع می‌خواهم بگویم مجموعه‌ای از نقاط قوت مختلف باعث شده‌اند آنچارتد 4 یک بازی ماندگار شود و این درحالی‌ست که تقریبأ هیچ بازی دیگری نتوانسته است با این کیفیت بسیار بالا در تمام جنبه‌های مختلف موفق ظاهر شود. استودیوی سازنده ناتی‌داگ است که به شاهکار دیگر این استودیو (آخرین ما) نیز در همین پست اشاره خواهم کرد، استودیویی که قدرتمندانه راه خود را ادامه داده است. مهمترین نکته در مورد گیم‌پلی این سری، سکانس‌های اکشن فوق‌العاده و نفس‌گیر آن هست که در قسمت "سرانجام یک دزد" به اوج خودش رسیده است. گیم‌پلی بازی آنچارتد 4 بسیار روان و نفس‌گیر است تا حدی که گیمر محدودیت را احساس نمی‌کند. البته در مرحله اول بازی تقریبأ هیچ گونه آیتمی در اختیار گیمر قرار داده نمی‌شود و در مرحله اول خبری از تفنگ و ... نیست. در این بازی انواح سلاح‌ها، تفنگ، آر پی جی، بمب، نبرد تن به تن (به خصوص مرحله آخر بازی و نبرد تن به تن با یکی از آنتاگونیست‌های اصلی بازی یعنی ریف ادلر)، تاب خوردن با طناب قلاب‌دار همچون تارزان!، غواصی و کنترل وسایل نقلیه‌ای همچون ماشین جیپ (جیپ‌سواری در مرحله‌ی The Twelve Towers و به خصوص آن تعقیب‌ و‌ گریز بزرگ در مرحله Hidden in Plain Sight شاهکار بود! بدون شک بهترین تعقیب و گریز تاریخ بازی‌های ویدیویی را در آنچارتد شاهد بودیم. جیپ‌سواری فوق‌العاده روان و انعطاف‌پذیر بود... شاهکار به تمام معنا)، راندن قایق و ... در اختیار گیمر قرار داده شده است. بخش پلتفورمینگ بازی (مثلأ پرش‌های نیتن از سکویی به سکوی دیگر و دست و پا زدن برای نیفتادن از ارتفاع) به خصوص با اضافه شدن طناب قلاب‌دار به این قسمت گیمر را شگفت‌زده می‌کند. البته نمی‌توان انکار کرد که سازندگان الهاماتی از چنگک توم ریدر داشته‌اند در هر صورت این آیتم به هیجان بازی افزوده است. موفقیت آنچارتد 4 مدیون مجموعه‌ای از عوامل مختلف همچون گرافیک بسیار عالی، نورپردازی و رنگ‌آمیزی مناسب، خلق چشم‌انداز‌های چشم‌نواز، موسیقی بسیار جذاب، گیم‌پلی روان هم در بخش اکشن و شوتر هم در بخش پلتفورمینگ و هم در بخش‌های دیگر همچون ماشین‌سواری (جیپ)، روایت داستان به صورت سینمایی، شخصیت‌پردازی‌های مناسب، سینماتوگرافی عالی و بسیاری عوامل مثبت دیگر. اما اینگونه نیست که بازی کاملأ بی‌نقص باشد به خصوص اینکه مقدمه‌ی بازی کش‌دار و طولانی‌ست که ریتم بازی تا مرحله‌ی هفت نسبتأ کند پیش می‌رود (مدت زمان گیم‌پلی این بازی در حدود 15 ساعت است اما این مدت زمان بالا الزامأ یک حسن محسوب نمی‌شود به خصوص اگر به قیمت کند پیش رفتن داستان تمام شود) و گاهی رابطه‌ی نیتن و النا وارد داستان‌های فرعی و حاشیه‌های نه چندان جذابی می‌شود که قسمت 2 این سری (Uncharted 2: Among Thieves) این عیب را نداشت و یکی از برتری‌های بازی آنچارتد 2 در روایت مناسب داستانِ عشق نیتن و النا بود. این در حالی‌ست که رابطه نیتن و النا در قسمت 4 (Uncharted 4: A Thief's End) در کمال خود شکل نگرفته است و گاهی دعوای بین نیتن و النا به شدت بی‌معنی می‌شود. اما در مجموع بازی آنچارتد 4 در شخصیت‌پردازی کاراکترها و به خصوص شخصیت‌پردازی ضدقهرمان‌هایی مثل "نیدین" بسیار خوب عمل کرده است. آنچارتد 4 با فلش فوروارد به آینده (همانند قسمت دوم بازی) شروع می‌شود. در ابتدای بازی آنچارتد 4 شاهد هستیم که "نیتن دریک" (شخصیت اصلی داستان) بعد از قسمت سوم بازی دیگر با دنیای دزدهای دریایی و تصاحب گنج‌های معروف خداحافظی کرده و با همسرش النا زندگی می‌کند. النا یک روزنامه نگار مستقل هست که حالا زندگی عادی او برگشته و نشانی از روزهای پر مخاطره‌ای که گذرانده دیده نمی‌شود و آن زندگی پرمخاطره تبدیل به یک زندگی روزمره شده است. نیتن دریک میزنشین شده است و کارش شده مهر کردن و امضا کردن یکسری کاغذ. اما همه‌ی اینها آرامش قبل از طوفان است! بعد از وارد شدن سم (برادرِ نیتن)، این آرامش بهم می‌خورد و اینبار شاهد آخرین ماجراجویی "نیتن دریک" شخصیت خاکستری داستان هستیم! آن هم تصاحب گنج گمشده‌ی بزرگترین دزد دریایی دوران، در واقع آخرِ خط همینجاست! و می‌توانم بگویم که سرانجام این دزد به بهترین شکل ممکن روایت می‌شود. توجه کنید که این بازی قهرمان‌پروری نمی‌کند (اما شخصیت‌های ضدقهرمان همانند نیدین دارد) و شخصیت اصلی داستان در آنِ واحد هم می‌تواند آدم خوب و فداکاری باشد هم طمع‌کار و قاتل. گرافیک آنچارتد 4 عالی است و از چشم‌نوارترین و خیره‌کننده‌ترین بازی‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی است. همچنین طراحی چهره‌ها بسیار عالی صورت گرفته است به طوری که گیمر به راحتی می‌تواند با شخصیت‌های داستان ارتباط برقرار کند. مثلأ نگرانی النا (همسرِ نیتن) در صورتش به خوبی به گیمر انتقال داده می‌شود. آنچارتد 4 مرز بین فیلم‌های پرخرج هالیوودی و بازی‌های ویدیویی است. یکی از مهمترین نقاط قوت بازی آنچارتد 4 داستان‌سرایی و نحوه روایت داستان است که به خوبی صورت گرفته است. ارتباط مناسب شخصیت‌های داستان (از جمله دوستی دو برادر یعنی سم و نیتن و فداکاری‌های آنها) و همینطور دیالوگ‌های جذاب در تأثیرگذاری این بازی نقش مهمی داشتند. جالب آنکه گاهی انتخاب دیالوگ به گیمر سپرده می‌شود و باید از بین دیالوگ‌هایی که بر روی صفحه نمایش داده می‌شوند یکی را انتخاب کنند اما متأسفانه ضعف کوچکی در همینجا دیده می‌شود و آن هم اینکه انتخاب هر کدام از این دیالوگ‌ها هیچ تاثیری بر روی سرنوشت بازی ندارد (ولی بازی Heavy Rain در این زمینه شاهکار عمل کرده است که در همین پست به آن اشاره کرده‌ام). این بازی را نمی‌توان یک بازی اپن‌ورلد دانست اما این بازی به شدت گسترده است و مدت زمان گیم‌پلی این قسمت هم نسبتأ طولانی‌ست. از دیگر نقاط قوت آنچارتد 4 می‌توانم به تخریب‌پذیری فوق العاده محیط اشاره کنم. همچنین در این قسمت امکان مخفی‌کاری و بی‌سر و صدا کشتن دشمنان خیلی بیشتر شده است و می‌توانید خودتان شیوه‌ی بازی و تکنیکتان را تعیین کنید. در این مسیر همراهانتان (هوش‌های مصنوعی بازی) نیز کمکتان می‌کنند. گیمر می‌تواند راه مستقیم و پر سر و صدا را انتخاب کند و به قلب جبهه دشمن بزند و یا با مخفی‌کاری دشمن را از بین ببرد. همراهان شما دقیقأ تکنیک خود را به سبکی که شما برای حمله یا مخفی‌کاری انتخاب کرده‌اید، تغییر می‌دهند. بازی "آنچارتد 4: سرانجام یک دزد" ترکیبی از طمع، دوست داشتن، خیانت، فداکاری و وفاداری است.


jpg.jpg


Grand Theft Auto

سری "Grand Theft Auto" یا به اختصار GTA بهترین سری اپن‌ورلد/Open World در تاریخ بازی‌های ویدیویی و بزرگترین دستاورد صنعت بازی‌های ویدیویی محسوب می‌شود. سری "جی تی ای" تحول بزرگ و عظیمی در بازی‌های سبک اپن‌ورلد به وجود آورد. تأثیری که این سری بازی بر روی بازی‌های بعد از خودش گذاشت حیرت‌آور و غیر قابل انکار است. واقعأ این سری بازی معنای حقیقی خلاقیت است. ایده‌ی خارق‌العاده بازی کنار زدن تمام محدودیت‌ها و شبیه‌سازی یک جهان گسترده و عظیم در قالب یک بازی ویدیویی بوده است. تقریبأ هر کاری که در زندگی واقعی می‌توانید انجام بدید، در این سری هم می‌توانید انجام بدهید و حتی گاهی می‌توانید به آرزوهایی دست پیدا کنید که شاید در زندگی واقعی امکان دستیابی به آنها را نداشته باشید. گیم‌پلی این سری بازی به طرز دیوانه‌واری گسترده و شاهکار است. دوست دارید بدوید یا قدم‌زنی کنید و ول بچرخید؟ خسته شده‌اید و میخواهید در اقامتگاه خود بخوابید؟ میخواهید در خانه‌تان لباستان را عوض کنید و کلاهی بر سر بگذارید؟ یا گرسنه‌اید و میخواهید در رستوران غذا سفارش بدهید؟ هوس سفر به سرتان زده است و میخواهید بروید در شهری دیگر برای خود خانه‌ای بخرید؟ اما پول آن را ندارید و مجبورید یکسری مأموریت مثل تاکسی‌رانی، ترور! و ... انجام دهید تا پول خریدنش را به دست آورید؟ دوست دارید با مشت و لگد به جان مردم بیافتید؟ یا اسلحه‌های مختلف (از کُلت گرفته تا آر پی جی، بمب‌، اسلحه‌های خاص مثل اسنایپر و ... تنوع این اسلحه‌ها خیلی زیاد هست ولی در نسخه‌های مختلف این سری تنوع و تعدادشان کمی متفاوت است که در ادامه به آن خواهم پرداخت) داشته باشید و مردم و پلیس‌ها را تار و مار کنید؟ البته که دوست ندارید، دوست دارید سوار انواع ماشین‌ها یا وسیله‌ی نقلیه‌ دیگری مثل قایق، کشتی، هلی کوپتر، هواپیما، جت، تانک، موتور و ... شوید؟ یا آنها را منفجر کنید؟! پلیس هویت شما را فهمیده و مجبورید رنگ ماشین خود را جهت عدم شناسایی عوض کنید؟ یا باید ماشینی را برای ترور کسی بمب‌گذاری کنید؟ هوس کنترل ماشین کوکی یا هواپیمای کنترلی به سرتان زده است؟؟ دنبال یک ماشین فراری یا مسابقه‌ای هستید ولی نمی‌دانید کجا آن را بیابید؟ دوست دارید چتربازی کنید؟ دوست دارید وقتی سوار ماشینی شدید رادیو را روشن کنید و آهنگ بشنوید؟ اگر هم خوشتان نیامد کانال رادیو را عوض کنید؟ دوست دارید با موتور ته‌چرخ بزنید؟ دوست دارید با ماشین‌های دیگر کورس برگزار کنید و در مسابقات مختلف شرکت کنید؟ دوست دارید شرط‌بندی کنید؟ دوست دارید دختر (فاح...) سوار ماشینتان کنید؟ واقعأ که! دوست دارید وارد خانه‌ها و یا مغازه‌ها شوید و اسلحه‌های مختلف بخرید؟ دوست دارید بسیاری از ورزش‌ها مثل گُلف، اسکیت برد و ... را تجربه کنید؟ اگر انجام بسیاری از این کارها برایتان لذت‌بخش است پس این سری بازی مختص شماست. البته نسخه‌ها و قسمت‌های مختلف این سری بازی ویژگی‌های خاص خود را دارند و قابلیت‌ها، امکانات و جزئیات آنها تفاوت‌هایی دارد. همه‌ی این قابلیت‌ها به کنار، به جرأت می‌گویم کدهای تقلب این سری بازی نیز خاطرات و تجربه‌‌های وصف‌ناپذیری به گیمر انتقال می‌دهند! به این موضوع در ادامه خواهم پرداخت چون اکنون میخواهم به ترتیب قسمت‌هایی که از این سری تجربه کرده‌ام را برایتان آنالیز و بررسی کنم. از بازی قدیمی "GTA 1997" شروع می‌کنم. فوق‌العاده نوستالژیک، نزدیک است اشک شوق در چشم‌هایم جمع شود! در این بازی زاویه دوربین از بالا بود و طبق تماس‌هایی که در باجه تلفن صورت می‌گرفت، گیمر می‌باییست مأموریت‌های مختلفی همچون دزدیدن خودروها و تغییر رنگ آنها جهت جلوگیری از شناسایی شدن توسط پلیس، کشتن یکسری افراد با اسلحه یا زیر کردن آنها یا با مشت و لگد و ...، تاکسی‌رانی، اتوبوس‌رانی، راندن آمبولانس و ...، راندن ماشین آتش‌نشانی و خاموش کردن محل‌های آتش گرفته، فرار از دست پلیس‌ها (و چقدر تلخ بود موقع دستگیر شدن توسط پلیس به اتهام تصادف، قتل و زیر کردن مردم بیچاره و پخش کردنشان روی زمین و ... و مشاهده‌ی آن کلمه‌ی !BUSTED و شروع مرحله دوباره از اول) و ... همه‌ی اینها اکثرأ در یک تایم مشخص باید انجام می‌شدند و در صورت موفقیت‌آمیز بودن مأموریت، مقداری پول کسب می‌کردید. در زمان خودش بازی بسیار فان و سرگرم‌کننده‌ای بود. ضمن اینکه تجربه‌ی یک بازی اپن‌ورلد با اینهمه ویژگی و امکانات در آن زمان بسیار لذت‌بخش بود. بازی "GTA II" بجز اندکی بهبود گرافیک بازی و کار کردن بیشتر روی جنبه دوبعدی بازی، تغییر آنچنانی دیگری انجام نشده بود و شاهد همان مأموریت‌های مشابه با قسمت اول بودیم. اما سری جی تی ای آنجا غوغا کرد و بر سر زبان‌ها افتاد که بازی سه‌بعدی "GTA III" منتشر شد. انقلابی در عرصه‌ی بازی‌های Open World که همگان را شگفت‌زده کرد! این بازی نه تنها در زمان خود شاهکار بود بلکه هنوز هم تجربه‌ی آن لذت‌بخش است. به عبارت دیگر، اگر بخواهم خلاقانه‌ترین و نوآورترین بازی اپن‌ورلد تاریخ را نام ببرم آن قطعأ جی تی ای 3 خواهد بود. به این دلیل که این بازی چند نوآوری شگفت‌انگیز داشت یکی اینکه زاویه دید بازی از حالت دوبعدی دو قسمت قبل آن به حالت سه‌بعدی ارتقا یافته بود و دیگری اینکه این بازی در زمان خودش نمونه‌ی بارز و کامل یک بازی Open World دارای جزئیات باورنکردنی و نقشه‌‌ای بسیار گسترده و عظیم بود. گیمر می‌توانست مراحل و مأموریت‌های بازی را رها کند و هرجا دلش می‌خواست و هر کاری که امکانش وجود داشت و اراده می‌کرد را انجام می‌داد. خلاصه اینکه انقلاب اصلی سری بازی‌های جی تی ای از GTA 3 شروع شد اما این بازی محدودیت‌هایی هم داشت، تعداد مغازه‌ها و تنوع آنها و خانه‌هایی که گیمر می‌توانست وارد آنها شوند محدود بود اما در قسمت‌های بعدی این سری محدودیت‌ها کمتر و کمتر شد و تنوع مغازه‌ها نیز بسیار بیشتر شد. بازی GTA 3 کدهای تقلب خاطره‌انگیز زیادی هم دارد به عنوان مثال کدهای تقلب ظاهر شدن وسایل نقلیه خاص مثل تانک (چقدر تانک‌سواری و شلیک توپ تانک و منفجر کردن ماشین‌ها لذت‌بخش بود به خصوص منفجر کردن ماشین‌های پلیس! حس شاخ بودن به گیمر دست می‌داد!)، کدهای تقلب مربوط به ارتقا ویژگی‌ها و امکانات خود همچون جان بینهایت! (هرگز نمی‌مردید مگر اینکه در دریا غرق می‌شدید یا پلیس شما را دستگیر می‌کرد)، خشاب بینهایت اسلحه، پول (پول زیادی که اصلأ تمام‌ بشو نبود و هر خانه گران قیمتی که امکان خریدش وجود داشت را راحت می‌توانستید بخرید)، ماهيچه! (می‌توانستید برای مدت نامحدود بدوید بدون اینکه خسته شوید)، پلیس 5 ستاره (که اگر دنبالتان می‌افتادند به سرعت دخلتان را می‌آورند منتها اگر کد تقلب جان بینهایت را هم همزمان می‌زدید این شما می‌بودید که دخل تک تکشان را می‌آوردید!) و ... اما همه‌ی این کدها به کنار... فکر میکنم حتمأ کد تقلب BANGBANGBANG در GTA 3 (و کد BIGBANG در GTA: Vice City) را تجربه کرده‌اید! باور کنید حس خوبی می‌داد! با نوشتن این کد... بوووم! هر وسیله‌ی نقلیه‌ای که در اطرافتان بود منفجر می‌شد. این بازی خلاقیت‌ها و جزئیات بسیار زیادی داشت مثلأ وقتی سوار ماشینی می‌شدید در حین رانندگی، رادیو پخش می‌شد و می‌توانستید کانال آن را عوض کنید. در هنگام رانندگی و تعقیب و گریز یا تیراندازی و بسیاری از اعمال دیگر، هوش مصنوعی بالای آدم‌ها، ماشین‌های اطراف و پلیس‌ها احساس می‌شد. ویژگی تخریب‌پذیری قابل لمس بود. در این بازی وسایل نقلیه‌ای همچون قایق موتوری، ماشین کوکی، هواپیمای کوچک کنترلی، هواپیمای Dodo و ... نیز وجود داشتند اما به تعداد بسیار محدود و پیدا کردن آنها بسیار سخت بود و استفاده از بعضی از آنها مثل هواپیمای کنترلی فقط با طی مراحل بازی امکان‌پذیر بود. خلاصه جی تی ای 3 تحول بزرگی در بازی‌های اپن‌ورلد بعد از خودش به وجود آورد. به طوری که در "GTA: Vice City" بازی از جنبه‌های مختلف بهبود پیدا کرد و جزئیات و امکانات آن به مراتب بیشتر شد هرچند GTA: Vice City تحول یا انقلاب بزرگی در این سری محسوب نمی‌شود. دلیلش هم این است که این قسمت راه همان GTA 3 را ادامه داده بود و خوشبختانه روند رو به رشدی داشت اما ایده‌ی بزرگی نداشت. نقشه‌ی بازی GTA: Vice City به مراتب وسیع‌تر و دارای جزئیات بسیار بیشتری نسبت به GTA 3 بود. اینبار وسایل نقلیه‌ بسیار متنوع‌تر از قسمت قبل بودند، انواع قایق‌ها، هواپیماها و تانک جنگی و ... به بازی اضافه شده بودند. حتی کدهای تقلب بازی هم به مراتب بیشتر از قسمت قبل بودند. مراحل و مأموریت‌های بازی بیشتر و جذاب‌تر شده بودند. بیشترین تحول بازی در تنوع و تعداد مغازه‌ها (اسلحه فروشی، تعمیرکاری و ...) بود و همینطور مأموریت‌های متنوع بازی (از جمله ترور، جا به جا کردن محموله‌ها یا افراد خاص و ...) و ارتباطی که کاراکتر اصلی با اشخاص و گروه‌های مافیایی برقرار می‌کرد، بیش از پیش به جذابیت بازی افزوده بود. در واقع این قسمت در زمینه‌ی شخصیت‌پردازی هم موفق بود. اما سری جی تی ای واقعأ آنجا از حد و مرزها گذر کرد که راک‌استار از بازی "GTA: San Andreas" رونمایی کرد. یک جهان آزاد به تمام معنا. در این بازی تنوع امکانات بازی تا حدی زیاد شده بود که سلاح‌های جنگی خاص و وسایل نقلیه‌ای مانند تانک، هواپیما، جت و ... که در قسمت‌های قبلی این سری نایاب یا کم‌یاب بودند حال در GTA: San Andreas از هر کدام انواع مختلف این وسیله‌های نقلیه با ویژگی‌ها و قدرت‌های متفاوت یافت می‌شد. تنوع مغازه‌ها و امکان دسترسی به آنها تا حدی زیاد شده بود که گیمر احساس محدودیت نمی‌کرد هرچند انتظارات گیمرها روز به روز در حال بالا رفتن است و دنیای بازی‌های ویدیویی به سمت حذف محدودیت‌ها و نزدیک کردن این بازی‌ها به سمت زندگی واقعی پیش می‌رود. نمی‌خواهم تکرار مکررات کنم فقط تا همین حد بگویم که وسعت بازی GTA: San Andreas تا حدی بالاست که گیمر می‌تواند با این بازی برای همیشه زندگی کند یعنی اینگونه نیست که پس از اتمام همه‌ی مراحل، این بازی تمام شود نه! در واقع مدت زمان گیم‌پلی این بازی تقریبأ نامحدود است و خیلی طول می‌کشد تا بتوانید تمام مراحل اصلی و جانبی آن را تکمیل کنید. طراحی خودرو ها، موتورها و دیگر وسایل نقلیه بیش از قسمت‌های قبلی به واقعیت نزدیک شده بود و تفاوت‌های فنی آنها از منظر سرعت و خراب شدن قابل تحسین بود. یکی از مهمترین برتری‌های بازی GTA: San Andreas بر قسمت‌های قبلی سری جی تی ای، گرافیک بالای بازی بود. از طرف دیگر، گیم‌پلی به مراتب روان‌تر و متنوع‌تر شده بود. به عنوان مثال کاراکتر اصلی می‌توانست ماهیچه‌اش را تقویت کند (مثلأ به دلیل ورزش در باشگاه‌های بدنسازی و ورزشی) و قابلیت‌های ارتقایی دیگر در شنا و ... گیمر می‌توانست در رستوران غذا سفارش دهد و گرسنگی‌اش را رفع کند! کدهای تقلب این قسمت صدها برابر بیشتر از قسمت‌های قبلی بود! که از جمله محبوب‌ترین‌های آنها می‌توانم به جت (JUMPJET) و کوله جت (ROCKETMAN) و ... اشاره کنم. طراحی مراحل بسیار متنوع صورت گرفته بود و این یکی دیگر از برتری‌های این قسمت به قسمت‌های قبلی بود. اگر GTA 3 فقط می‌توانستید سوار قطار شهری شوید و در جاهای مشخص پیاده شوید باید بدانید که در GTA: San Andreas قطار در دستان شماست و این شمایید که آن را هدایت می‌کنید. اگر در قسمت‌های قبلی این سری هواپیمای کنترلی یا هواپیماهای کوچک را کنترل می‌کردید باید بدانید که در GTA: San Andreas می‌توانید سوار انواع هلی کوپترها، هواپیماها، جت‌ها و ... شوید، از ارتفاع بپرید! و چتر نجات خود را باز کنید. اینها اندکی از قابلیت‌هایی بودند که این قسمت را بسیار محبوب و لذت‌بخش کرده بود. بازی "GTA: Liberty City Stories" یک عقب‌گرد کامل بود! و نه تنها هیچ برتری به GTA: San Andreas نداشت بلکه از نظر گرافیک و حتی وسعت بسیار ضعیف‌تر از آن بود. متأسفانه بنده هیچگاه بازی "GTA IV" که در زمان منتشر شدنش با بازخوردهای بسیار خوبی روبرو شد را تجربه نکردم ولی موفق به تجربه‌ی بهترین قسمت سری جی تی ای یعنی "GTA V" نسخه PC شدم و اکنون می‌خواهم از این تجربه‌ی لذت‌بخش و شگفت‌انگیز بگویم. خوشبختانه راک‌استار سنگ تمام گذاشته است و روی گرافیک نسخه PC عالی کار شده است. در واقع همچین گرافیکی برای یک بازی Open World با این وسعتِ حیرت‌انگیز، بسیار بالا است و روی نورپردازی بازی هم عالی کار شده است. گیم‌پلی بازی نیز بسیار حرفه‌ای تر و واقع‌گرایانه‌تر از قسمت‌های پیشین این سری شده است. یکی از مهمترین نقاط قوت بازی GTA V جزئیات و ریزه‌کاری‌های بسیار بالای آن است و عمق تصویر بسیار بالاست (نماهای دوردست به راحتی قابل مشاهده هستند) تا حدی که با یک کُلت ساده می‌توانید راننده‌ی هلی کوپتر را هدف بگیرید! امکانات فان و جالبی هم در این قسمت اضافه شده مثلأ در GTA V قابلیت این وجود دارد که گالن بنزین را نزدیک ماشینتان یا هر وسیله‌ی دیگری خالی کنید و سپس یا یکی دو شلیک ساده آن را شعله‌ور کرده و منفجر کنید! همچنین به این بازی همانند بازی‌های دیگر راک‌استار قابلیت انجام مخفی‌کاری برای طی بسیاری از مراحل افزوده شده است (مثلأ در بوته‌ها می‌توانید مخفی شوید) و بهتر است برای طی این مراحل از سلاح‌های مجهز به صداخفه‌کن استفاده کنید. خوبی این بازی این هست که هم سوم‌شخص دارد و هم می‌توانید زاویه دوربین را به اول‌شخص تغییر دهید. کلأ سری جی تی ای هم شوتر محسوب می‌شود هم ورزشی، هم ریسینگ، هم اکشن، هم داستانی و هم یک شبیه‌سازی واقعی! و این ویژگی‌ها در GTA V به اوج خود رسیده است. یادتان هست در بازی Commandos می‌توانستید بین چند شخصیت مختلف هر زمانی که برایتان امکانش بود سوئیچ کنید؟ حال این ایده خلاقانه به GTA V راه یافته است. البته شما نمی‌توانید در هنگام انجام دادن ماموریت با هر فرد، اقدام به عوض کردن شخصیت کنید. بنابراین خلاقیت و نوآوری اصلی بازی GTA V در این است که در این بازی امکان سوئیچ بین سه شخصیت مختلف وجود دارد: فرانکلین، مایکل و تِرِوِر. هر کدام از این سه شخصیت ویژگی‌های اخلاقی بسیار متفاوتی دارند و این بازی در معرفی خصوصیات و ویژگی‌های این سه شخصیت بسیار خوب عمل کرده‌ است. به خصوص اینکه شخصیت‌پردازی شخصیت "تِرِوِر" (یک روانی تمام عیار) نیز بسیار عالی صورت گرفته است. از طرفی دیالوگ‌های بازی بسیار خوب نوشته شده‌اند و به خصوص شوخی‌های تِرِوِر بسیار سرگرم‌کننده است. هر کدام از سه شخصیت اصلی بازی، مهارت‌های خاص و متفاوتی دارند. فرانکلین در اتومبیل‌رانی مهارت دارد و می‌تواند در حین رانندگی زمان را به مدت کوتاهی آهسته کند (راک‌استار برخی از ویژگی‌های بازی دیگرش یعنی مکس‌پین 3 همچون سکانس‌های آهسته را به GTA V وارد کرده است)، مایکل در تیراندازی مهارت دارد و تِرِوِر هم در هواپیما رانی مهارت دارد و دارای مود دیوانگی‌ است که با استفاده از آن میزان قدرت ضرباتش بر روی دشمنان دو برابر می‌شود. گیمر باید از مهارت‌های آنها به طرز مناسبی برای انجام مراحلی همچون سرقت از بانک و ... استفاده کند و به عبارت دیگر این شما هستید که استراتژی استفاده از مهارت‌های آنها را طرح‌ریزی می‌کنید. در این بازی اینقدر روی جزئیات خوب کار شده که حتی از بسیاری از بازی‌های شوتر و یا ریسینگ که فقط در یک زمینه تمرکز می‌کنند بهتر عمل کرده است. به عنوان مثال در هنگام رانندگی علاوه بر شنیدن آهنگ‌های بسیار لذت‌بخش رادیو، زمانی که زاویه دوربین را به درون ماشین (اول‌شخص) تغییر می‌دهید اگر شما تصادف کنید ممکن است شیشه ماشین بشکند و می‌بینید گاهی مثلأ شخصیت تِرِوِر (که حالت روانی دارد) مُشتش را بر روی فرمان می‌کوبد! و لعنت می‌فرستد! به عبارت دیگر در مقابل تصادف از خود واکنش نشان می‌دهد. اگر کمی به ریزه‌کاری‌های بازی دقت کنید متوجه نکات خلاقانه بسیار زیادی در بازی می‌شوید مثلأ هنگام رانندگی دید دوربین را روی اول شخص بگذارید و سرعت ماشین را کم و زیاد کنید و ببینید چگونه و با چه ظرافتی عقربه سرعت نیز پایین و بالا می‌رود. می‌خواهم بگویم که سازندگان روی جزئیات به صورت دقیق تمرکز کرده‌اند. یکی از امکانات جالب بازی قابلیت کار با گوشی تلفن همراه هست، شما علاوه بر زنگ زدن می‌توانید کارهای دیگری انجام دهید. مثلأ می‌توانید با گوشی‌تان وارد اینترنت شوید و وب‌گردی کنید. به عنوان مثال، قیمت ماشین‌های درون بازی را از اینترنت بخوانید و سپس در صورت داشتن پول کافی اقدام به خرید آنها کنید. گیم‌پلی این بازی نسبت به قسمت‌های پیشین برتری‌های زیادی دارد از جمله تنوع مکان‌ها و امکانات آن همچون شهربازی، تله کابین، شکار حیوانات، ورزش‌های مختلف مثل یوگا، تنیس و ... یکی از تجربه‌های ناب و هیجان‌انگیز بازی هم وقتی هست که سوار تِرَن بشوید و دوربین را در حالت اول‌شخص قرار بدید. یکی دیگر از تجربه‌های ناب بازی بالون‌سواری هست (بالون ATOMIC) و صد البته منظورم پریدن از بالون و باز کردن چتر نجات است (حتمأ این سقوط آزاد را تجربه کنید!). اسلحه‌ها و ماشین‌های بازی نیز بسیار متنوع هستند و در صورت داشتن پول کافی می‌توانید انواع مختلف آنها را تهیه کنید. مثل در اسلحه فروشی ویترینی از انواع مختلف اسلحه‌ها و امکانات جانبی دیگر همچون چتر نجات و ... را مشاهده می‌کنید. بازی صداگذاری خوب و موسیقی جذابی دارد به خصوص آژیر ماشین‌های پلیس هیجان زیادی به گیمر منتقل می‌کند و همچنین صداگذاری شخصیت‌ها به خصوص صداپیشه‌ی شخصیت تِرِوِر خیلی خوب صورت گرفته بود. گیم‌پلی بازی هم در بخش شوتر و هم در بخش ریسینگ روان و واقع‌گرایانه است. روی انیمیشن‌های بازی هم خوب کار شده است و روایت داستان به صورت سینمایی صورت گرفته است. در این قسمت روی تخریب‌پذیری محیط و هوش مصنوعی مردم و پلیس‌ها نیز خیلی خوب کار شده است. خلاصه نسخه PC تجربه‌ی فراموش‌نشدنی برای من رقم زد. در واقع به نظرم GTA V ضمن حفظ المان‌های قسمت‌های قبلی این سری، آنها را از نظر کیفی بسیار بهبود داده و نوآوری‌های جدیدی همچون امکان سوئیچ بین سه شخصیت مختلف به آنها افزوده است.



n.jpg


The Legend of Zelda: Ocarina of Time

باور دارم بعد از بازی‌های The Neverhood و Super Mario Bros (که در پست‌های بعدی به آنها پرداخته خواهد شد)، بازی "The Legend of Zelda: Ocarina of Time" خلاقانه‌ترین بازی تاریخ بوده است. این بازی حجم بسیار کمی دارد و همین حالا هم می‌توانید با شبیه‌ساز نینتندو روی اندروید آن را تجربه کنید. توجه کنید که اولین قسمت سری زلدا به عنوان دومین بازی اپن‌ورلد تاریخ و اولین بازی جدی در سبک اپن‌ورلد به حساب می‌آید. پس سری زلدا تاریخ‌ساز بوده است و الگوی بسیاری از بازی‌های بعد از خودش بوده است اما بهترین قسمت این سری Ocarina of Time بوده است که این بازی گنجینه‌ای از خلاقیت‌هاست و در سال 1998 تمام منتقدان را شگفت‌زده کرد. یکی از ایراداتی که به این بازی می‌گیرند مدت زمان بسیار زیاد گیم‌پلی آن است. ایراد؟ بله. چون با وجود اینکه نقشه‌ی بازی و محل‌های بازی زیاد نبودند اما هزار تا اتفاق در همین مکان‌ها رخ می‌داد و گیمر بارها باید به مکان‌های قبلی برگردد تا ببیند اتفاق تازه‌ای افتاده است یا نه. برای همین از این بازی به عنوان یکی از گیج‌کننده‌ترین بازی‌های تاریخ یاد می‌شود. خیلی اذیت می‌کرد! بازی حالت ماجراجویی-معمایی داشت و به خاطر پیچیدگی آن گیمر باید فسفر زیادی می‌سوزاند! مشکل اصلی آنجا بود که نمی‌دانستی باید به کجا بروی! این بازی تنها بازی در تاریخ است که متای 99 درصد گرفته است! ولی به راستی چرا؟ اول از همه باید به داستان ابرشاهکار بازی و پایان بسیار زیبایش اشاره کنم که بدون شک از بهترین داستان‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی است و نظیر آن در هیچکدام از قسمت‌های دیگر این سری دیده نشده است. دوم به دلیل گیم‌پلی شاهکار و صد البته خلاقانه آن است که بسیار مورد توجه قرار گرفته است. امکانات گیم‌پلی این بازی را در نظر بگیرید: شمشیر، زره، فلوت، انواع بمب‌ها، تیر و کمان، دو شاخه!، ماهی گیری، اسب سواری، شنا، پرواز با مرغ! (شاید بگویید مرغ که نمی‌تواند پرواز کند! اما وقتی این بازی خلاقانه را تجربه کنید می‌فهمید گاهی مرغ هم می‌تواند پرواز کند. آنجاست که به هنر واقعی پی می‌برید) و ... از نظر گرافیک هم بازی اکارینای زمان در زمان منتشر شدنش بهترین گرافیک را در کنسول نینتندو داشته است. تصاویر رنگارنگ فوق‌العاده دوست‌داشتنی که البته بعدأ نسخه ریمیک بازی نیز ساخته شد و بازی از نظر گرافیک بهبود پیدا کرد (بنده فقط همان نسخه اصلی را بازی کرده‌ام). یکی از اصلی‌ترین دلایلی که این بازی را باید تحسین کرد موسیقی ابرشاهکار این بازی هست و به جرأت می‌گویم از بهترین موسیقی‌های متن تاریخ بازی‌هاست. تا حدی که موسیقی تیراژ پایانی دوم (End Credits 2) بهترین موسیقی هست که بنده در تمام عمرم شنیدم. موسیقی Gerudo Valley نیز در این قسمت شنیده می‌شود و شاید بهترین موسیقی باشد که کوجی کوندو این کامپوزر افسانه‌ای تا به حال ساخته است (تقریبأ در تمام نظرسنجی‌ها از او به عنوان بهترین و تأثیرگذارترین کامپوزر موسیقی متن بازی‌های ویدیویی در تاریخ نام برده شده است). اینها در حالی‌ست که موسیقی‌های منحصر به فرد Song of Storms و Song of Time در این بازی شنیده می‌شوند. یکی از ویژگی‌های بسیار جالب این بازی، تحول تدریجی آن است، بازی هرچه جلوتر می‌رود زیباتر می‌شود. این بازی بخش‌های بسیار خاطره‌انگیزی دارد مثل بخش ماهیگیری آن که واقعأ بی‌نظیر بود یا جایی که "لینک" (شخصیت اصلی داستان) باید به صورت مخفیانه وارد قصر شود تا پرنسس زلدا را نجات دهد اما نگهبان‌های قصر نباید متوجه حضور او شوند (سبک مخفی‌کاری). خلاقیت بازی دارد موج می‌زند. یا آنجاهایی که یک مرغ را می‌گرفتید و از ارتفاع خیلی زیاد می‌پریدید مثل این بود که از یک هلی‌کوپتر بپرید پایین و چتر نجاتتان را باز کنید. "افسانه زلدا - اوکارینای زمان" واقعأ بازی ارزشمندی بود که البته بعدها قدرش را هم دانستند. یکی از ویژگی‌های مثبت این بازی این است که در بسیاری از مواقع حس خیلی خوب و لذت فراموش‌نشدنی به گیمر انتقال می‌دهد.


nnn.jpg


Shadow of the Colossus

یکی از خلاقانه‌ترین بازی‌های ویدیویی در تمام ادوار بازی "Shadow of the Colossus" است. بازی شادو آو کلوسوس به گیم‌پلی شاهکار و اپن‌ورلد/Open World بودنش شهرت دارد. این بازی اولین بار برای PS2 منتشر شد و همگان را با جادوی خودش مسحور کرد. به جرأت می‌توان گفت نه تنها در زمان منتشر شدن خودش بلکه اکنون هم گیمرها را غرق گرافیک خیره‌کننده، مناظر بسیار زیبا، عظیم و رؤیایی و جهان گسترده خود می‌کند. اما خلاقیت این بازی در گیم‌پلی شاهکار آن است که کاملأ منحصر به فرد بوده است و شاید هنوز هم هیچ بازی نتوانسته است از آن پیشی بگیرد! اما چرا؟ گیم‌پلی بازی حیرت‌انگیز است، تصور کنید که یک کلوسی/Colossi‌ (غول) بسیار بزرگ که عظمتش در صفحه نمایش نمی‌گنجد! در مقابل شما ایستاده باشد. خلاقیت این بازی و چیزی که این بازی را از سایر بازی‌های غول‌کشی متمایز می‌سازد در نحوه کشتن و بالا رفتن از این غول‌هاست. لذت غول‌کشی در شادو آو کلوسوس به مراتب بیشتر از بازی‌های دیگر است. شاید نزدیک به نیم ساعت طول بکشد تا بتوانید به بالاترین نقطه یک غول برسید. بازی شادو آو کلوسوس در عین گستردگی جهانش، محدودیت‌هایی دارد که آن را خلاقانه‌تر ساخته است! گیمر در بازی آیتم‌های محدودی همچون تیر و کمان و شمشیر دارد اما با همین آیتم‌های محدود کارهایی می‌توان انجام داد که غیرقابل تصور است! البته بازی امکاناتی همچون سوار شدن بر اسب، سوت زدن (برای صدا زدن و فراخواندن اسب)، تاکتیک‌های جنگی و رزمی مختلف و ... در اختیار گیمر قرار داده است. شاید این بازی انسجام داستانی نداشته باشد ولی نکته مثبت این است که گیمر می‌تواند هر مکانی که اراده کرد برود و با هر غولی که اراده کرد بجنگد. در واقع این بازی یک مثال بسیار واضح برای سبک Open World به شمار می‌رود. این بازی بهترین بازی PS2 در تاریخ از نظر بسیاری از منتقدان، نظرسنجی‌ها و سایت‌های مختلف، حائز بالاترین امتیاز بازی‌های پلی استیشن 2 در سایت IGN با نمره شاهکار 9.7، نسخه PS4 جزو بهترین ریمیک‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی و بسیاری عناوین و افتخارات دیگر است. سازنده این بازی Fumito Ueda است که قبل از آن، با ساخت بازی ICO مشهور شده بود و پس از ساخت بازی Shadow of the Colossus و کسب افتخارات بیشتر، چندین سال صرف ساخت بازی The Last Guardian کرد که اینبار به خاطر ایجاد حاشیه‌های بسیار به اندازه قبل موفق نبود. تعداد غول‌های بازی شادو آو کلوسوس 16 تاست اما کشتن آنها بسیار دشوار است. اول از همه، پیدا کردن و کشف محل این غول‌ها به راحتی امکان پذیر نیست (مگر اینکه نقشته/MAP تکمیل شده‌ی بازی را داشته باشید که در آن صورت باز هم پیدا کردن محل غول‌ها چندان آسان نیست!). دوم اینکه کشتن هر کدام از این غول‌ها، استراتژی خاص و متفاوتی را می‌طلبد و گیمر باید نقطه ضعف این غول‌ها را پیدا کند. پس از پیدا کردن نقطه ضعف این غول‌ها، باید نحوه و راه کشتن این غول‌ها را کشف کند. اما این تازه آغاز راه است زیرا کشتن این غول‌ها به راحتی امکان‌پذیر نیست (بسیار سخت است!) و باید دلاورانه با آنها بجنگید حتی اگر بارها و بارها زمین‌گیر شوید. اما مهمترین نقطه ضعف این بازی در داستان آن است و داستان روند خطی ندارد هرچند پایان این بازی بسیار عالی و احساسات برانگیز بود. هرچند روند غیرخطی داستان شاید خسته‌کننده باشد اما به قدری نبرد با غول‌ها جذاب است که خستگی را به طور کامل از تن گیمر بیرون می‌کند. از طرف دیگر، موسیقی‌های متن این بازی که توسط کامپوزر مشهوری به نام Kow Otani ساخته شده‌‌اند، بسیار حماسی و شگفت‌انگیز هستند کافیست موسیقی‌‌های شاهکار The Sunlit Earth (از بهترین و شگفت‌انگیزترین موسیقی‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی) و Sign of the Colossus را به یاد آورید.


ادامه دارد...
 
آخرین ویرایش:

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100

maxresdefault_2_750x430.jpg


The Neverhood

به سراغ یک بازی بسیار مهم و با ارزش می‌رویم که به نظر من به دلیل خلق معماهای بسیار جالبش، خلاقانه‌ترین، دست‌کم‌گرفته‌شده‌ترین!، یکی از نوستالژیک‌ترین و به یادماندنی‌ترین بازی‌های تاریخ است و منبع الهام و پایه‌گذار خیل عظیمی از بازی‌های معروف بعد از خود بوده است و آن بازی "The Neverhood" نام دارد که اولین بار نسخه PC این بازی معمایی در سال 1996 و با سبک اشاره و کلیک برای ویندوز 95 ساخته شد! ولی هنوز به جرأت می‌توان گفت بازی ماجراجویانه تأثیرگذارتر و خلاقانه‌تر از این بازی تا به حال نیامده است. این بازی با خمیر ساخته شده است! تمام دنیای نورهود با دست ساخته شده و پس از آن فیلمبرداری شده است، فقط حرکات فیک (جلوه رایانه‌ای) هستند. سعی کنید با دقت به داستان فکر کنید و مصداق‌های آن را به گونه‌ای دیگر بیابید! خلاصه داستان بازی نورهود از این قرار هست که شخصی به نام "هوبورگ" دنیای پر از عجایب نورهود را خلق می‌کند تا بتواند در آن تا ابد زندگی کند. او این دنیا را برای شادی خودش آفرید اما چون تنها بود غمگین شد. در این حال تصمیم می‌گیرد تا دوستی برای خودش بیافریند تا او را خوشحال کند. به همین منظور دانه‌ای را بر روی خاک انداخت و "کلاگ" آفریده شد. هوبورگ به او گفت که: من پادشاه نورهود هستم، هرچه در دنیای نورهود می‌بینی برای توست! تا شاد باشی و از زندگی لذت ببری فقط به تاج من کاری نداشته باش! (ماجرای حضرت آدم و گندم/میوه ممنوعه برایتان تداعی نشد؟). هوبورگ به قلعه‌اش بازگشت تا دوستان بیشتری برای خود خلق کند. دانه‌ای در دست داشت، همین که داشت فکر می‌کرد چه کسی را خلق کند به یکباره می‌بیند که کلاگ تاج را برداشته و بر سر خود قرار می‌دهد، خود را پادشاه معرفی می‌کند و به شیطان تبدیل می‌شود! هوبورگ بدون تاج بر روی تختش بی‌هوش می‌شود و همچنان آن دانه در دستش باقی مانده بود. "ویلی" آن دانه را برمی‌دارد و به اتاق صورتی رنگ می‌برد. آن دانه تبدیل به "کلیمن" می‌شود، کسی که قرار است این فرمانروایی را از چنگال شیطان رهایی بخشد و تاج را به هوبورگ برگرداند. این از خلاصه داستان... اما این فقط ظاهر و پوسته داستان بود و داستان این بازی فراتر از این حرف‌هاست و باطن تأمل‌برانگیزی هم دارد. می‌توانید داستان (کتاب 8 جلدی!) بازی نورهود را در نوشته‌های روی دیوار یکی از خانه‌های بازی بخوانید! بهترین بازی که کمپانی DreamWorks ساخته (کمپانی دریم ورکس یکی از بزرگترین شرکت‌های انمیشن‌سازی هست)، بازی‌ که زیر نظر استیون اسپیلبرگ ساخته شده است! استیون اسپیلبرگ در مورد این بازی چنین گفته است: "نورهود یک بازی ماجراجویی شگفت‌انگیز است اما نیاز به ریسک و جسارت نیز داشت، [و به همین منظور] از طنز و شیرین‌کاری پر شده است، فقط می‌توانم بگویم که آن اثری بزرگ است."
بازی که مایکروسافت و بیل گیتس در ساخت آن سهیم هستند! بازی که در دو مراسم معتبر بهترین بازی ماجراجویانه در سالی که رلیز شد لقب گرفت، بازی که بی‌شک یکی از بهترین موسیقی‌های متن تاریخ بازی‌های ویدیویی را دارد. آلبوم Imaginarium: Songs from the Neverhood شامل 43 آهنگ بود که در سال 2004 آلبوم بازسازی شد و 34 آهنگ دیگر به آلبوم اضافه شد! این در حالی‌ست که جایزه ی Best Game Music of the Year را هم از آن خودش کرد (آن موقع یعنی سال 1996 مانند الآن بهترین‌های سال مشخص نمی‌شدند و مجله‌ی GMR بهترین‌ها را معرفی می‌کرد) مجله‌ی GMR به آهنگ "The Lil' Bonus Room" از این آلبوم عنوان "باحال‌ترین آوا و نوای نوشته شده برای یک بازی ویدیویی" را داد، Bill Brown که سازنده‌ی بازی Tom Clancy هست در مورد موسیقی‌های متن بازی The Neverhood گفته است که موزیک‌های این بازی تنها موزیک‌هایی هستند که واقعأ از صمیم قلب دوست دارد! و اما خالق این آلبوم یکی از خلاق‌ترین‌های عرصه‌ی موسیقی و خوانندگی بود جدأ خلاق! Terry S. Taylor که وکالیست گروه راک Daniel Amos هم بوده در هر سه زمینه‌ی موسیقی، خوانندگی و نویسندگی متن آهنگ‌ها یکی از نوآورترین‌های عرصه‌ی موسیقی به شمار می‌رود. جالب اینجاست که برای موسیقی‌های این بازی انواع ابتکارها را بکار گرفت، چه شیشه‌ها که شکست و چه جان‌فشانی‌ها که صورت گرفت...! معماهای این بازی به قدری خلاقانه بودند که هنوز پس از گذشت سالها برای گیمر جذابیت دارند و کهنه نمی‌شوند، بخش‌هایی که کلیمن شربت‌های رنگی را میخورد و کوچک می‌شد و کارهایی که نمی‌توانست قبلأ با بدن بزرگ انجام دهد را هنگام کوچک شدن انجام می‌داد، در زمان خود کاملأ نوآورانه بود و بعدها بازی‌های بسیاری از این ایده تقلید کردند. خلاقیت دیگر اینجاست که کل دنیای نورهود با خمیر دست‌ساز ساخته شده است و این بازی اوج هنر و عشق بازی‌سازی را نشان می‌دهد. خلاقیت دیگر وجود رگه‌های طنز و ایده‌های غیرمتعارف در یک بازی معمایی است که بازی را پرنشاط‌تر و جذاب‌تر کرده است! مثلأ کلیمن کبریت را با کف پایش روشن می‌کند و این یک ایده نامتعارف باحال بود. خلاقیت دیگر در این است که داستان هم به صورت غیرخطی روایت می‌شود. در ابتدا داستان به شدت گنگ به نظر می‌رسد ولی بازی به تدریج با یکسری دیسک (نوار فیلم) حقیقت داستان را افشا می‌کند. نکته جالب و خلاقانه دیگر اینجاست که در پایان بازی اختیار انتخاب راه به گیمر سپرده می‌شود و گیمر حق انتخاب دارد. گیمر در انتها می‌تواند تاج را بر روی سر خودش (کلیمن) بگذارد، پادشاه بدی باشد (همانند کلاگ به شیطان تبدیل شود) و به مردم ستم کند! و می‌تواند پادشاه حقیقی (هوبورگ) را نجات دهد و تاج را به او برگراند و بر روی سر او بگذارد. این اولین بازی در تاریخ بازی‌های ویدیویی بود که حق انتخاب تغییر پایان بازی را به گیمر واگذار می‌کرد.



133218

Limbo

در بین بازی‌های ایندی، بازی‌هایی بوده‌اند که در زمینه هوش مصنوعی نوآوری داشتند که نمونه‌‌ی بارز آن بازی "برزخ/Limbo" است. این بازی از همان ابتدا اتمسفر عجیب و غریبی دارد، سایه‌‌ و روشن و همچنین رنگ‌آمیزی سیاه و سفید به همراه فضای ساکت و عجیب آن که در انتقال حس ترس به گیمر نقش پررنگی دارد به واقع حال و هوای برزخ را تداعی می‌کند! تصاویر پس‌زمینه و طراحی‌های کاراکترها (همچون خود کاراکتر اصلی، عنکبوت غول پیکر و ...) و اجسام (چرخ‌دنده‌ها، جعبه‌ها، لامپ‌ها، قایق و ...) این بازی به شدت خیره‌کننده هستند. داستان و فضای خشونت‌بار این بازی در برزخِ یک کودک روایت می‌شود. ابتدای بازی مشاهده می‌کنیم پسرکی بی‌هوش بر روی زمین افتاده است. کم‌ کم و به سختی چشمانش را باز می‌کند و خود را در جنگلی بزرگ، ساکت و ترسناک می‌یابد. او به دنبال خواهرش است و اتفاقات تلخ و ترسناک بسیاری را تحمل می‌کند تا خواهرش را پیدا کند اما... در انتهای بازی مشاهده می‌کنیم که پسرک دوباره بی‌هوش بر روی زمین افتاده و به سختی چشمان خود را باز می‌کند و بلند می‌شود. نکته جالب این بازی در همین انتهای آن است که پسرک به جای اول خود باز می‌گردد! پسرک به همان خانه‌ی درختی ابتدای بازی می‌رسد و خواهرش را می‌بیند که دارد بر سر جنازه‌ی او گریه می کند! آری پسرک خیلی وقت است که مرده است و این برزخ اوست! (هم پسرک و هم خواهرش مرده‌ بودند و می‌توان برداشت‌های متفاوتی از داستان داشت). در واقع این بازی موضوع تلاش برای بقا را به چالش می‌کشد. یک ویژگی جالب بازی این است که در جای جای بازی پیش‌زمینه‌هایی برای اتفاقاتی که قرار است در آینده بیفتد به گیمر نشان داده می‌شود. مثلأ قبل از اینکه با آن عنکبوت غول پیکر روبرو شوید با آثاری که آن قبلأ از خود برجای گذاشته است (مثل تارهای عنکبوت) روبرو خواهید شد.

ezgif_com_resize_1_.gif
ezgif_com_resize_2_.gif


می‌خواهم دید شما را نسبت به داستان این بازی کاملأ متحول کنم! اگر عمیق‌تر به وقایع بازی دقت کنید متوجه می‌شوید بسیاری از وقایع این بازی ریشه در گذشته این پسرک دارند و پسرک در برزخ خود با وقایع و خاطراتی روبرو می‌شود که از آنها در گذشته می‌ترسیده است همچون غم از دست دادن خواهرش، وجود آن عنکبوت غول پیکر و ... گیم‌پلی بازی نیز خلاقانه‌ست، توجه کنید که تنها چند دکمه محدود همچون چپ و راست، بالا و پایین و یک دکمه هم که برای برقراری ارتباط با محیط حکم تأیید را دارد (همچون فعال کردن حالت دفع جاذبه و ...) در اختیار گیمر قرار داده شده است. موسیقی در این بازی یعنی سکوت! که این تنهایی و سکوت همراه با صداگذاری حرکات، اجسام و محیط (همچون صدای خش خش برگ‌ها، صدای باد، صدای مهیب غلتیدن سنگ روی کوه و ...) حس ترس را القا می‌کند. در مجموع بازی لیمبو/برزخ در زمینه هوش مصنوعی (عکس‌العمل عنکبوت غول پیکر را به یاد بیاورید) و گیم‌پلی، نوآوری داشته است و داستان بسیار تأمل برانگیزی دارد.


16_1_.jpg


Super Mario Bros

بگذارید با یکی از تاریخ‌سازترین و نوستالژیک‌ترین بازی‌های تاریخ در سبک سکوبازی خاطره‌بازی کنیم... بله سوپر ماریو یا همان قارچ‌خور! بازی "Super Mario Bros" اولین بار برای کنسول نینتندو (NES) منتشر شد سپس برای انواع آتاری و اِلی آخر. اما چه باعث شد که این بازی همه‌گیر شود و کل دنیا را مجذوب خودش کند؟ قطعأ این بازی در زمان منتشر شدنش نوآوری‌هایی داشته و خلاقیت‌هایی در ساختش وجود داشته است که بسیار مورد توجه قرار گرفت و به نوستالژیک‌ترین بازی‌های تاریخ پیوست. 33 سال از تولد ماریو میگذرد! (بیشتر از سن بسیاری از ما) و تمامی عناوین ماریو روی هم به عنوان پرفروش‌ترین سری بازی تاریخ شناخته می‌شود. توجه کنید که عمومأ سری بازی‌های دو بعدی ماریو از چپ به راست جریان دارند (دقت کرده‌اید که نود درصد بازی‌های سرعتی از چپ به راست جریان دارند؟ این موضوع کاملأ جنبه روانشناسی دارد). بعدها نسخه‌های سه‌بعدی بسیاری برای این سری ساخته شد (از جمله "Super Mario 64" که اولین بازی سه‌بعدی ماریو بود) که آنها نیز موفقیت‌های بسیاری کسب کردند.

mario1.gif
mario2.gif


یکی از دلایل اعتیادآور بودن سری بازی‌های ماریو این است که هر کدام یک بازی پرشی، سرعتی و عکس‌العملی محسوب می‌شوند (سبک سکوبازی) البته در این بین بازی "Mario + Rabbids: Kingdom Battle" بیشتر یک بازی تاکتیکی محسوب می‌شود که در آن شاهد ادغام خرگوش‌های یوبی‌سافت و ماریو بودیم که بازی چندان موفقی برای سری ماریو نبود گرچه خلاقانه بود. در بازی .Super Mario Bros، ماریو باید در انتهای هر مرحله شاهزاده خانم (پرنسس) را از قلمرو شخصیت منفی بازی ماریو یعنی لاکپشت بدجنس نجات دهد. از طرف دیگر، آیتم‌های خلاقانه‌ی بسیاری در بازی ماریو گنجانده شده است. به عنوان مثال، خوردن نوعی قارچ باعث می‌شود که کاراکتر ماریو بزرگتر شود (که حکم 2 جان را دارد)، یا خوردن یک قارچ دیگر به او توانایی تیراندازی می‌دهد و قارچ‌ها درون تعدادی از آجرها یا اجزای دیگر مخفی شده‌اند. مرد پرشی قصه ما یک لوله‌کش است که باید راه خود را به قصری که پرنسس در آن زندانی شده است پیدا کند و چه بسا مجبور شود راهش را از درون بعضی لوله‌ها پیدا کند گرچه درون بسیاری از لوله‌ها گیاه‌های آدم‌خوار وجود دارند. خلاقیت‌های بسیار زیادی در این بازی به خرج رفته بود که سری "برادران سوپر ماریو/.Super Mario Bros" را تبدیل به ماندگارترین بازی این سری کرده است. پس از بازی .Super Mario Bros، ایده ساخت بسیاری از بازی‌های سرعتی و عکس‌العملی در سبک سکوبازی مثل سری "Sonic the Hedgehog"، سری "Rayman" و ... شکل گرفت.


wic3.jpg


The Witcher 3: Wild Hunt

داستان‌های با کاراکترهای خاکستری برای من جذابیت خاصی دارند و در بین بازی‌های نقش‌آفرینی "The Witcher 3: Wild Hunt" عنوانی است که خیر و شر مطلق در آن مطرح نیست و از هر شخصیتی درون داستان آن ممکن است اعمال شیطانی یا انسانی سربزند. در این بازی علاوه بر داستان اصلی (سه خط داستانی مختلف دارد)، یکسری کوئست که حکم داستان فرعی را دارند هم بعد از داستان اصلی قابل دسترس هستند. شخصیت اصلی داستان یعنی "گرالت" کیمیاگر و شکارچی وحشی و بی‌رحمی‌ست که شخصیت‌پرازی آن عالی صورت گرفته است و چهره‌ی او نیز بسیار زنده و پویا طراحی شده است. روایت داستان بازی ویچر 3 بسیار عالی صورت گرفته است. گرافیک بازی شاهکار است و طراحی کاراکترها نیز به قدری عالی هست که به خوبی احساسات کاراکترها به گیمر منتقل می‌شود. جزئیات گرافیکی بازی بسیار قابل توجه و چشم‌اندازهای بازی بی‌نظیر هستند. خصوصأ غروب‌ خورشید در بازی بسیار دل‌انگیز است و شما ساعت‌ها نظاره‌گر چشم‌اندازهای شگفت‌انگیز این بازی خواهید بود. در بازی ویچر 3، جادوهای مختلفی در اختیار گیمر قرار داده شده است. مثلأ یک جادو سرعت را کم می‌کند، یک جادو دور شما یک حلقه محافظ می‌سازد، یک جادو آتش هست، یک جادو دشمن را گیج می‌کند و ذهنش را درگیر می‌کند و یک جادو هم یک موج ایجاد می‌کند. هر کدام از این جادوها بهتر است بر اساس تکنیک مشخصی استفاده شوند. برای کشتن هر کسی می‌توانید از جادو استفاده کنید اما بهتر است مثلأ برای کشتن آدم‌ها، خرس‌ها و ... از جادوی آتش استفاده کنید، یا مثلأ برای کشتن روح‌های سرگردان بهتر است از جادویی که سرعت آنها را کم می‌کند استفاده کنید. همچنین برای کشتن دراکولا، ومپایر و ... از جادوهای مخصوص به آنها باید استفاده کنید. البته در قسمت آموزش/Tutorial بازی هم اگر بروید مشاهده می‌کنید که برای کشتن هر موجودی بهتر است از چه جادویی استفاده کنید چون بعضی از جادوها ممکن است روی آن موجود خاص اصلأ اثری نداشته باشد! نکته قابل توجه این هست که گرفتن برخی از بطری‌های کیمیاگری (در بازی با نام روغن/Oil مطرح هستند) می‌تواند مثلأ به میزان 10 درصد، 25 درصد یا بیشتر به قدرت اتک/حمله (Attack Power) شما اضافه کند و شما در طول بازی باید این Oilها که بسیار متنوع هم هستند را آپگرید کنید. مثلأ برای کشتن ومپایر اگر Oil مخصوص آن را بزنیم خیلی راحت‌تر می‌توانید به آن Damage بزنید و آن را بکشید تا اینکه بخواهید بدون استفاده از Oil آن را بکشید. با کشتن هر فرد یا موجودی هم می‌توانید اسلحه، آیتم خاص یا داروی کیمیاگری/Alchemist که صاحب‌اش بوده را بردارید. با کشتن موجودات و انسان‌ها و به دست آوردن آیتم‌های مختلف سطح قدرت (Power Level) اصلی شما هم به مرور تغییر می‌کند. با استفاده از بعضی از آیتم‌ها می‌توانید پول خود را افزایش دهید، همه‌ی آیتم‌ها را بردارید! و اگر هم خیلی سنگین شدید و خواستید سریعتر حرکت کنید می‌توانید با اسب حرکت کنید! اصلأ هم جوگیر نشوید که تا پول خوبی به دست آوردید سریع بروید فلان شمشیر را بخرید! (چون خود بازی دائم در طول بازی به شما انواع شمشیرها را می‌دهد). لباس هم می‌توانید خودتان بسازید یا بخرید. در بازی مکان‌هایی برای خرید و فروش اسلحه وجود دارد. یعنی شما می‌توانید اسلحه‌های خود را هم بفروشید و به جای آن پول به دست آورید. جالب اینکه هر کدام از مغازه‌ها قیمت‌های متفاوتی دارند و بعضی اسلحه‌های خیلی جالب‌تری دارند. نقشه/Map بازی بسیار زیبا و عالی طراحی شده است. موسیقی بازی گاهی بسیار آرام و آرامش‌بخش است و گاهی ریتم تند و حماسی به خود می‌گیرد. فیلمبرداری و زاویه دوربین بازی ویچر 3 هرچند بی‌نقص نیست اما تجربه منحصر به فردی را رقم می‌زند به طوری که درست مثل یک فیلم سینمایی به موقع دوربین دور می‌شود و به موقع نزدیک. به عنوان مثال در هنگام نبرد با دشمنان زاویه دوربین ممکن است تغییر کند و حتی دوربین دورتر شود. البته فیلمبرداری بیشتر بستگی به مکانی که در آنجا نبرد می‌کنید دارد. هر موجودی درجه‌ای از قدرت دارد. مثلأ شما می‌توانید آدم‌ها را راحت بکشید ولی هیولاها ممکن است خودشان سحر و جادو داشته باشند و ناگهانی به شما حمله‌ور شوند. گیم‌پلی بازی هم بسیار لذت‌بخش است شما انواع تبرها (خیلی زیاد هستند!)، انواع زره‌ها، انواع تیر و کمان، انواع جادوها (که به آنها اشاره کردم) و ... را می‌توانید استفاده کنید. اسب‌سواری، قایق‌سواری و شنا کردن در بازی بسیار لذت‌بخش هست. شاهد کشتی‌های دزدان دریایی در دریا خواهید بود. یکی از لذت‌بخش‌ترین سکانس‌های بازی در جایی‌ست که پریسیلا شروع به آواز خواندن می‌کند و همزمان گیتار می‌نوازد و این نشان می‌دهد تا چه حد صداپیشه‌های خوبی برای این بازی انتخاب شده است. بدون شک ویچر 3 بهترین بازی نقش‌آفرینی تاریخ بازی‌های ویدیویی است. جهان این بازی بسیار عظیم است و می‌تواند گیمر را صدها ساعت محو جادوی خودش کند.


133217

Commandos

بدون شک کامل‌ترین و غنی‌ترین بازی سبک "استراتژی تاکتیکی/مخفی‌کاری هم‌زمان" در تاریخ بازی‌های ویدیویی سری "Commandos" است. این بازی به شدت نوستالژیک هست و اگر اشک در چشمانم جاری شود بدانید تقصیر شماست! البته بی‌دلیل هم نیست که این بازی برای من شدیدأ خاطره‌انگیز هست چون من تمام نسخه‌های این بازی را تجربه کردم و خوب می‌دانم چه شاهکاری‌ست! در سری کماندوز کنترل چند شخصیت مختلف بر عهده گیمر قرار داده می‌شود و هر کدام از این شخصیت‌ها قابلیت‌ها، مهارت‌ها و ویژگی‌های متفاوتی دارند که گیمر باید در زمان مناسب بین این کاراکترها سوئیچ کند. این شخصیت‌ها شامل تک‌تیرانداز (در استفاده از اسنایپر برای زدن دیده‌بان‌ها تبحر دارد و آمپول درمان‌گری هم به همراه خودش دارد)، جاسوس (رییس گروه که می‌تواند دشمنان را بدون سر و صدا بکشد، لباس آنها را بپوشد و به داخل سیستم امنیتی دشمن نفوذ کند) ، غواص (در قایق‌رانی تبحر دارد و همچنین قسمت‌هایی که باید زیر آب بدون جلب توجه شنا کنید به کمک او نیاز دارید)، راننده (انواع وسایل نقلیه از جمله تانک را می‌راند، مسلسل‌چی هم هست)، کلاه‌سبز (یک کماندو تکاور که توانایی کار با انواع اسلحه‌ها و توانایی منهدم کردن ادوات دشمن از جمله تانک را دارد. همچنین قادر به جابجایی اجساد، برداشتن و هل دادن اجسام سنگین نیز هست) و تخریب‌چی (توانایی خنثی کردن مین، قیچی کردن سیم‌های خاردار و ... را داراست) بودند و در بعضی از نسخه‌ها شاهد شخصیت‌های دزد و اغواگر نیز بودیم. به عبارت دیگر عناصر یک جنگ مدرن و واقعی درون این بازی دیده می‌شوند. وقتی هر یک از کماندوها را انتخاب می‌کنید، در کوله‌پشتی‌ هر کدام از آنها قابلیت‌های خاص آنها را می‌توانید مشاهده کنید. مثلا برای شخصیت "گرین برت" یا همون کاراکتر کلاه‌سبز، آیکون‌های موجود در کوله‌پشتی شامل خنجر، مُشت، دستگاه تولید صدا (برای جلب توجه دشمن به سمت منطقه مورد نظر و فریب دادن او. البته به شیوه‌های دیگری هم می‌توان سربازهای دشمن را فریب داد مثلأ با انداختن بسته سیگار در محدوده دید سرباز دشمن و جذب شدن نگاه سرباز دشمن به طرف آن) و ... هست ولی مثلا کوله‌پشتی راننده شامل آیکون‌هایی مثل باتوم، مسلسل و ... هست. این امکاناتی که نام بردم در تمام نسخه‌های ابتدایی بازی هم وجود داشتند! نسخه‌های بعدی قابلیت‌های عجیب و غریب زیادی نیز داشتند (مثلأ فیل‌سواری!) و جزئیات این سری بازی به طرز شگفت‌انگیزی نامتناهی است. اگر موقعیت شما در بازی لو برود آژیر خطر (آلارم خطر) به صدا در می‌آید و سریعأ چند سرباز دشمن به سمت شما حمله‌ور می‌شوند و به سمت شما شلیک خواهند کرد.
قابلیت تخریب‌پذیری محیط در کل این سری بازی در سطح بسیار خوبی قرار دارد مثلأ با شلیک به سمت بشکه‌های شامل مواد منفجره، شاهد منفجر شدن و آتش گرفتن آنها خواهید بود. در مجموع طراحی‌های کاراکترها در سطح قابل قبولی قرار دارد و همچنین رنگ‌آمیزی و طراحی صحنه نیز در سطح خوبی قرار دارد. این سری بازی موسیقی خوبی دارد اما صداگذاری شخصیت‌ها برخلاف رقیب او یعنی سری بازی دسپرادوس (که صداگذاری شاهکاری داشت) در این بازی تقریبأ افتضاح صورت گرفته است! نکته قابل تحسین سری بازی کماندوز این بود که راه‌های مختلفی برای به اتمام رساندن هر مرحله وجود داشت به عنوان مثال گیمر می‌توانست توسط هر نوع اسلحه‌ای (بمب، آر پی جی، تفنگ و ...) یک فرد مهم از نیروی دشمن را بکشد یا یک جسم خاص (مثل تانک) را منفجر کند و مرحله را به اتمام برساند. قابلیت هوش مصنوعی هم در سری بازی کماندوز دیده می‌شود. مثلأ اگر پشت سر یک فرد از نیروی دشمن باشید او متوجه حضور شما نخواهد شد اما اگر در جلوی او ظاهر شوید بالافاصله عکس‌العمل نشان خواهد داد و به سمت شما شلیک خواهد کرد. اگر واژه خلاقیت تعریفی داشته باشد، این سری بازی تعریف حقیقی خلاقیت است. اگر از من بپرسند خلاقیت این سری بازی در چیست؟ بدون تعلل می‌گویم جزئیات بسیار زیاد و قابلیت‌های بسیار زیاد گیم‌پلی این سری بازی. چیزی که سازندگان این بازی داشتند و سازندگان بازی‌های دیگر نداشتند به نظرم "عشق به بازی‌سازی" بود و نه عشق به پول و کسب درآمد از بازی. به همین دلیل است که کل این سری شاهکار است و قابلیت‌های بی‌انتهایی در این سری بازی دیده می‌شود! هیچ انتهایی برای گیم‌پلی بازی نمی‌توانم تصور کنم. اگر یک روز تمام هم در مورد امکانات و جهان بازی حرف بزنیم به طور قطع و یقین حق مطلب ادا نمی‌شود. آخرین نسخه از این بازی از سبک استراتژیک فاصله گرفت و به صورت سه بعدی ساخته شد اما همچنان سبک تاکتیکی خود را حفظ کرده بود و بازی نسبتأ خوب و لذت‌بخشی از آب درآمد اما بهترین و کم‌نقص‌ترین نسخه این سری بازی Commandos 2: Men of Courage بود که امکانات و قابلیت‌های بسیار زیادی داشت و یک قدم رو به جلو بود. هرچند بازی "دسپرادوس: زنده یا مرده" از نظر داستان به سری "کماندوز" برتری داشت (کماندوز تقریبأ هیچ داستانی داشت!) ولی در تمام جنبه‌های دیگر در زیر سایه "کماندوز" قرار گرفت. به عبارت دیگر بازی "کماندوز" علاوه بر داشتن تمام قابلیت‌های بازی "دسپرادوس"، برتری‌های بیشمار دیگری نیز بر این بازی داشت و پیشرفت چشمگیری در سبک استراتژی تاکتیکی به وجود آورد.
 

Attachments

  • large.jpg
    large.jpg
    60 KB · مشاهده: 3

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100

Portal_2.jpg


Portal 2

یکی از بازی‌های اول‌شخص‌ شوتر که در نگاه اول نیز می‌توانید به خلاقیت آن پی ببرید بازی "Portal 2" است. کلأ این بازی را به همین خلاقیتش می‌شناسند و در بسیاری از سایت‌ها به عنوان خلاقانه‌ترین بازی نسل 7 شناخته شده است. داستان آن در بسیاری از سایت‌ها جزو 10 داستان برتر تاریخ بازی‌ها شناخته شده است و پایان آن نیز جزو بهترین پایان تاریخ بازی‌ها. بگذریم از این عنوان‌ها... بیایید از چیزهایی حرف بزنیم که هر گیمری پس از تجربه‌ی این بازی به آن اذعان دارد. یکی از آن موارد، صداگذاری خارق‌العاده این بازی است. به جرأت می‌توان گفت معنی صدای سه‌بعدی را با این بازی درک می‌کنید! موسیقی این بازی هم زیبا بود و ترانه‌های زیبایی همچون Want You Gone (در پورتال 2) و Still Alive (در پورتال 1) که توسط Jonathan Coulton و Ellen McLain خوانده شده‌اند در آن شنیده می‌شود. هرچند که معماهای این بازی متفاوت بودند ولی ساختار یکسانی داشتند. به همین خاطر بخشی از بازی تا حدی خسته‌کننده می‌شد اما بازی در نقاط اوج داستان بسیار هیجان‌انگیز می‌شد. سبک بازی اول شخص شوتر است و حالت معمایی و پازل‌گونه دارد. در بازی پورتال 2 گاهی معماها بسیار سخت و پیچیده می‌شوند و این بازی دارای جزئیات و خلاقیت‌های علمی بسیاری‌ست. به عبارت دیگر این بازی در عین سادگی (در ساخت)، بسیار پیچیده است! این بازی در پس پرده‌ی خود آینده‌ی تکنولوژی و پیشرفت ربات‌ها را در معرض نمایش قرار داده است. داستان حس شوخ‌طبعی خاصی دارد و شخصیت‌ها و ربات‌های بامزه‌ای هم همچون "ویتلی" که بسیار پرحرف است و لهجه خاصی هم دارد! در بازی وجود دارند. این بازی داستان بسیار جالب و پایان شاهکاری داشت! گیمر در پایان این بازی حس می‌کند قیامت برپا شده است!
سوال: خلاقیت این بازی در چیست؟ به نظرم استفاده‌ی خلاقانه و علمی از محدودیت‌های موجود! به عبارت دیگر، گیم‌پلی بازی به نحوی معمایی بود که انگار گیمر با یک مسئله‌ی ریاضی و یا سنجش هوش مواجه شده است! گیمر باید با توجه به محدودیت‌های موجود (گیمر با اسلحه خود قادر است تنها دو عمل خاص انجام دهد: ساخت دریچه نارنجی و ساخت دریچه آبی) و به کارگرفتن ذهن و هوش! معماهای دروازه‌های رنگی را حل کند و مراحل را به اتمام برساند.
کدام بازی شوتری را سراغ دارید که چنین محدودیت عجیبی داشته باشد؟ نه خبری از کلاشنیکف است نه شاتگان نه اسنایپر نه بمب نه نارنجک و نه ... هیچکدام. در واقع سلاح اصلی این بازی هوش و ذکاوت شماست! به این می‌گویند خلاقیت!



2.jpg


Cave Story

در یک غار تاریک از خواب بیدار می‌شوی، نمیدانی چرا اینجا هستی و هیچی را به یاد نمی‌آوری. حتی اسمت را فراموش کرده‌ای. آری در مورد "داستانِ غار/Cave Story" حرف می‌زنم. دهکده‌ی "میمیگا" ها را پیدا می‌کنی (Mimigaها موجوداتی کمیاب از نژاد خرگوش هستند)، در بین موجودات این دهکده خرگوشی را پیدا می‌کنی که با بقیه‌ی خرگوش‌ها فرق دارد! که بعدأ معلوم می‌شود یک دختر (انسان) بوده که طلسم شده و به شکل خرگوش ها درآمده است (اسم این دختر "سو ساکاموتو" هست). این دهکده توسط یک دکتر بی رحم و دیوانه! کنترل می‌شود که به میمیگاها اذیت و آزار می‌رساند. او به دنبال دختری به نام "سو ساکاموتو" هست. همان دختری که تبدیل به یک خرگوش شده بود. ولی اشتباهأ خرگوش دیگری به نام Toroko را به جای او دستگیر می‌کنند. جزیره‌ی میمیگاها شناور هست. این جزیره در حال سقوط هست! و دنیای میمیگاها دارد به نابودی کشیده می‌شود و ساکنان این جزیره باید به این امید زنده باشند که وقتی جزیره سقوط می‌کند و منفجر می‌شود راه نجاتی برای فرار داشته باشند. آری یک اژدهای پرنده! که چند تا از تخم‌هایش را در سرتاسر بازی می‌توانید مشاهده کنید. و اما دکتر به دنبال چیست؟ داستان از این قرار هست که اگر میمیگاها گل‌های قرمز را می‌خوردند، تبدیل به میمیگاهای غول‌پیکر و خطرناکی می‌شدند. حال دکتر داستان ما به دنبال ایجاد یک ارتش بزرگ در سرتاسر جهان هست! و ... بعضی از بازی‌ها به شدت داستان محور هستند و پتانسیل تبدیل شدن به یک انیمه، فیلم یا سریال را دارند و فکر می‌کنم این قضیه برای داستان بازی Cave Story کاملأ صادق هست، چون این بازی همه‌ی فاکتورهای تبدیل شدن به یک انیمه یا سریال را دارد، هم درام تأثیرگذاری دارد هم کمدی دلچسبی دارد هم کاراکترهای جذاب و متنوعی دارد و هم داستان به شدت منسجم و زیبایی دارد. در مورد گیم پلی این بازی هم باید بگویم که بسیار هوشمند است! و یک بازی مستقل ماجراجویانه، اکشن، سرعتی و عکس‌العملی محسوب می‌شود. ضمن اینکه تنوع امکانات و سلاح‌های بازی (از جمله انواع تفنگ‌ها، انواع بمب‌ها و ...) نیز بسیار زیاد است و همچنین بسیاری از امکانات بازی قابلیت ارتقا یافتن دارند. تعداد کاراکترهای بازی بسیار زیاد است و هر کدام از این کاراکترها به بهترین شکل ممکن پرداخته شده‌اند. بعدها یک نسخه سه بعدی از این بازی نیز منتشر شد. اما چه چیزی این بازی رو از اکثر بازی های ایندی مجزا می‌کند؟ انتخاب پایان بازی، این بازی می‌تواند با انتخاب نادرست شما جوری تمام شود که فرار را بر قرار ترجیح داده، با اژدها پرواز کرده و از جزیره‌ی میمیگاها دور شده و نابود شدن تمام آنها را شاهد باشید!! جالب اینجاست که اگر اشتباه انتخاب کنید بخش عمده‌ای از بازی را از دست می‌دهید. مدت زمان گیم‌پلی این بازی برخلاف حجم کمِ آن بسیار زیاد است. بازی های خیلی کمی هستن که قابلیت انتخاب در پایان بازی را به گیمر واگذار می‌کنند، بازی هایی مثل هوی رین، نورهود و Cave Story. بازی "داستان غار" اولین بار برای PC ساخته شد و سپس برای نینتندو دی اس و ... بی‌خود نیست که ساخت این بازی توسط کمپانی Pixel به مدت 5 سال طول کشیده است. کلأ بازی هایی که ایده‌های جدیدی دارند مدت ساختشان به یکی دو سال محدود نبوده و این بازی نشان می‌دهد که ژاپنی‌ها هم دستی دارند در بازی‌سازی! به نظر من ویژگی اصلی هر بازی ایندی باید خلاقیت و نوآوری آن باشد و ماهیت این سبک بازی‌ها با خلاقیت آمیخته شده است.


Journey_official_artwork.jpg


Journey

یکی از جالب‌ترین بازی‌های ایندی که در همان نگاه اول می‌توان به منحصر به فرد بودن، جادو و خلاقیت آن پی برد بازی عرفانی و شاعرانه "Journey" است. این بازی ویژگی‌های منحصر به فرد زیادی دارد به جرأت می‌توان گفت هیچ بازی دیگری مشابه این بازی نیست و سازندگان این بازی مفاهیم عرفان شرقی را در این بازی پیاده‌سازی کرده‌اند. توجه کنید که با کاراکتری بی نام و نشان روبرو هستیم که حتی چهره‌اش معلوم نیست، کاراکتری شبیه انسان‌ با ردایی قرمزرنگ که به سمت نور درخشانی حرکت می‌کند و در انتها با آن نور یکی می‌شود! در عرفان شرقی این همان مفهوم یکی شدن خالق و مخلوق است و این نور که کاراکتر داستان ما به سمت آن حرکت می‌کند نماد خالق است. توجه کنید که نور بسیار لطیف است و هرچه انسان لطیف‌تر شود و از خود بی‌نشان شود بیشتر به خالق نزدیک می‌شود. بنابراین نباید به صورت سطحی به این بازی نگریست و باید توجه داشت که مفاهیم وحدت وجود که در عرفان شرقی وجود دارد در این بازی پیاده‌سازی شده است. بدون شک عرفان در خلوت و تنهایی به اوج می‌رسد و در این بازی این تنهایی در جهت بینش و تفکر عمیق‌تر و خلق احساسات انسانی به خدمت گرفته شده است. توجه کنید که کاراکتر داستان ما ابتدا در کویری خشک و بی‌کران قرار دارد و به سمت روشنایی خیره شده است. در ماسه‌های داغ کویر تنها و تنها قبرهایی می‌بینیم که آنها نیز نام و نشانی ندارند! انگار این کویر نیز همانند ساکنان این قبرها مرده است اما روزگاری در چنین بیابان بی‌آب‌و‌علفی هم زندگی جریان داشته است. پس از گذشتن از کویر، کاراکتر داستان ما به سرما و یخبندان برمی‌خورد اما هدف تغییری نکرده است و او به هر دلیلی قصد دارد به سمت روشنایی نور حرکت کند. گیمر باید در این بازی خود را به سمت این نور معنوی و درخشان رها کند و با کاراکتر بی‌نام و نشان این بازی همسفر شود و به کمک شال خود به سمت روشنایی پرواز کند. موسیقی این بازی توسط کامپوزری به نام Austin Wintory ساخته شده و معروف‌ترین ترانه بازی هم I was Born for This نام دارد که اگر اشتباه نکنم آستین وینتوری با این آلبوم موسیقی متن جادویی خود نامزد Grammy هم شده بود. حالت Co-op بازی هم تجربه بسیار جالبی‌ست چون در این حالت با همکاری نفرات دیگر که آنها نیز نام و نشانی ندارند به سمت نور بالای کوه حرکت می‌کنید. بین شما و گیمرهای دیگر هیچ راه ارتباطی بجز تولید یک آوای خاص وجود نخواهد داشت، نه قابلیت چت و نه تایپ فراهم شده است زیرا اینها با فضا و اتمسفر بازی در تضاد هستند. همچنین در کنار هم روبان پشت سرتان شارژ شده و در نتیجه می‌توانید در کنار همدیگر مدت زمان بیشتری پرواز کنید. این بازی گیم‌آور ندارد و در سرتاسر بازی فضای معنوی خاصی حاکم است و بازی بیشتر در آرامش سپری می‌شود. گیم‌پلی بازی مکانیسم‌های ساده‌ای همچون راه رفتن، پریدن، پرواز کردن و گفتن آوایی برای برقراری ارتباط با محیط دارد اما این گیم‌پلی ساده در کنار عناصر مختلف دیگر همچون اتمسفر بازی، زیبایی‌های بصری و چشم‌اندازهای هنری بی‌نظیر و همچنین موسیقی زیبای آن یک اثر فراموش‌نشدنی را رقم زده است.


3.jpg


Machinarium

قطعأ اگر به دنبال بازی‌های خلاقانه سبک ماجراجویانه-معمایی باشیم نمی‌توانیم از عنوان "Machinarium" که یک بازی فِلَش/Flash محسوب می‌شود! چشم‌پوشی کنیم (این بازی برای پلتفرم Flash طراحی شده است و طولانی‌ترین بازی فلش محسوب می‌شود). بازی که مجموعه‌ای از سبک‌های مختلف کمدی، ماجراجویانه، درام، فانتزی، پازل/معمایی و ... است. شخصیت اصلی بازی (جوزف) که از قضا پروتوگانیست داستان نیز هست یک ربات فرسوده و بامزه است که به راحتی قطعاتش متلاشی می‌شوند ولی او دوباره قطعاتش را سر هم می‌کند. او می‌خواهد دوستش "بِرتا" که توسط روبات‌هایی که "کلاه‌ سیاه" نام دارند ربوده شده و او را مجبور کرده‌اند که در یک آشپزخانه مشغول کار شود را پیدا کند. این بازی در دسته بازی‌های کلیکی (Point and Click) قرار می‌گیرد و مانند بسیاری از بازی‌های این دسته، خصوصیت Hint را به منظور راهنمایی گیمر داراست (گیمر می‌تواند از دو راهنمایی برای رد کردن هر مرحله استفاده کند که راهنمایی اول بسیار مبهم و راهنمایی دوم بسیار مؤثرتر است اما گیمر برای استفاده از راهنمایی دوم هر دفعه مجبور است یک مینی‌گیم را پشت سر بگذارد و این موضوع بسیار آزاردهنده است تا جایی که ممکن است بی‌خیال هرگونه راهنمایی بشوید). اما چرا این بازی خلاقانه است؟ کافیست به طراحی‌های محیط و اتمسفر بازی دقت کنید. به ظرافت خلق کاراکترها و محیط بازی دقت کنید. بدون شک این طراحی‌ها و معماری بازی یک اثر هنری شگفت‌انگیز را خلق کرده است. طراحی پازل‌ها نیز بسیار خلاقانه و هوشمندانه صورت گرفته است و حل بسیاری از معماهای بازی کار دشواری‌ست هرچند بسیار لذت‌بخش است. گاهی شاید مجبور شوید ساعت‌ها به دنبال یک شی‌ء کوچک بگردید و خلاصه کلافه شوید. همچنین موسیقی این بازی که توسط کامپوزری به نام Tomas Dvorak که بند آن با نام Floex نیز شناخته می‌شود، شاهکار است و نقاط اوج فراوانی دارد. کافیست که موسیقی The Glasshouse with Butterfly در همین بازی ماشیناریوم و یا معروف‌ترین موسیقی او یعنی موسیقی ابرشاهکار Veronika's Dream را شنیده باشید تا به نبوغ او پی ببرید (یک بار موسیقی Veronika's Dream را بشنوید و در حال و هوای این موسیقی قرار بگیرید. ترجیح می‌دهم در برابر عظمت این آهنگ سکوت کنم). جالب اینکه در اواخر بازی مشاهده می‌کنیم به بازی نورهود ارجاعات واضحی داده می‌شود اما فکر می‌کنم جزو معدود کسانی باشم که آن را درک کردم! اکثر بازی‌های خوب دسته پازل و معمایی وامدار بازی نورهود هستند و الهامات بسیاری از این بازی داشته‌اند. بازی ماشیناریوم چیزی نیست جز خلاقیت! از طراحی‌ها و معماری هنری آن گرفته تا داستان بی‌نظیرش که هر گیمری را شیفته خود می‌کند. واقعأ فکر کردید می‌توان با یک نگاه سطحی از این بازی رد شد؟ مسلمأ خیر. بگذارید یکم موشکافانه به داستان بازی نگاه بیاندازیم. این بازی گریزی تأمل‌برانگیز به مدرنیته و گرایش به سمت ماشینی‌شدن دارد و از اینکه گرایش به سمت ماشینی‌شدن تا چه حد می‌تواند آینده‌ی بشریت را به خطر بیاندازد و تا حد از آن می‌تواند سوءاستفاده شود را به نقد می‌کشد. توجه کنید که در شروع بازی کاراکتر اصلی (جوزف) به شهر اشغال‌ها دور انداخته می‌شود و به عبارت دیگر همان ابتدای بازی به شما تلقین می‌شود که نقش یک ربات فرسوده به درد نخور و آشغال را ایفا می‌کنید! اما نکته دقیقأ همینجاست که همین اشیاء که فکر می‌کنیم به درد نخور هستند، آنها را دور می‌اندازیم و نمی‌دانیم از آنها چه کارهای مفیدی برمی‌آید، از ترکیب این اشیاء به ظاهر ساده کارهای بزرگ بسیاری می‌تواند صورت بگیرد و مشکلات بسیاری حل شود، کافیست از پتانسیل این اشیاء درست استفاده کنیم و آنها را به مانند یک موجود زنده ببینیم و استعداد آنها را کشف کنیم! همانگونه که می‌بینیم ربات داستان ما انگار روح و جان دارد، انگار فهم و شعور دارد! و این مطلب بیانگر عمق مفاهیم داستان این بازی است.


4.jpg


Desperados

از جذاب‌ترین، قدرندانسته‌ترین و بهترین بازی‌های استراتژی تاکتیکی (RTT) و سبک استراتژی مخفی‌کاری می‌توان به سری "Desperados" خصوصأ نسخه Wanted Dead or Alive اشاره کرد (به نسخه دوم بازی حالت سه‌بعدی نیز اضافه شد اما بازی ضعیف‌تری نسبت به نسخه اول بود). این عنوان در زمان خود نوآوری‌های زیادی داشت و در کنار سری بازی "کماندوز" پایه‌گذار اصلی سبک "استراتژی تاکتیکی هم‌زمان" در زمان خودش بود (اولین نبود اما تأثیرگذارترین بود). این بازی عناصر مخفی‌کاری و تیراندازی را به بهترین شکل ممکن در بازی پیاده‌سازی کرده بود. از جمله اینکه داستان بازی کاملأ شبیه داستان یک فیلم سینمایی بود و به همان اندازه برای گیمر جذاب بود. نوآوری دیگر اینکه سبک RTT امکانات بسیار خاص و برتری‌های زیادی نسبت به بازی‌های استراتژی معمول داشت و این سری بازی در کنار سری بازی Commandos از پیشگامان سبک استراتژی تاکتیکی و مخفی‌کاری بود. به جرأت می‌گویم اولین بازی‌های کامپیوتری که تجربه کردم (بازی نورهود و بازی دسپرادوس) بهترین انتخاب‌های ممکن بودند و تبدیل به خاطره‌انگیزترین بازی‌های عمرم شدند. قبل از هر چیز باید به این نکته اشاره کنم که بنده هم نسخه زبان انگلیسی و هم نسخه دوبله فارسی بازی Desperados: Wanted Dead or Alive را بازی کردم و باید بگویم که نسخه دوبله فارسی شاهکار است! صداپیشه‌های بسیار خوبی برای نسخه دوبله فارسی انتخاب شده بودند و به دلیل سبک داستان‌محور بازی لذت دوچندانی به گیمر منتقل می‌شد. داستان بازی بر پایه سبک وسترن (غرب وحشی) روایت می‌شود و شامل شخصیت‌های با ویژگی‌های مختلف است. اما نوآوری بسیار بزرگی که این بازی داشت قابلیت سوئیچ بین چند شخصیت مختلف بود و این بازی شامل 6 شخصیت جذاب (جان کوپر، سَم، دکتر، کِیت، سانچز، یامی) با ویژگی‌ها و قابلیت‌های مختلف بود. این 6 شخصیت دارای امکانات و سلاح‌های متفاوتی هستند که کار کردن با هر یک از آنها استراتژی متفاوتی را می‌طلبد. دیالوگ‌های بازی شاهکار هستند. نیمی از لذت بازی در شنیدن دیالوگ‌های بامزه و جذاب بازی است و بسیاری از راهبردهای بازی توسط دیالوگ‌ها به گیمر فهمانده می‌شود. صداگذاری بازی شاهکار است چه نسخه انگلیسی چه نسخه دوبله فارسی و یقینأ بهترین دوبله فارسی تاریخ بازی‌های ویدیویی را در این بازی شاهد هستیم! حتی دوبله فارسی بازی استراتژیک قلعه/استرانگ‌هولد هم به گرد پای دوبله فارسی این بازی نمی‌رسد. توجه کنید که داستان این بازی سبک وسترن-ماجراجویی-معمایی دارد و باید به خوبی از هوش خود استفاده نمایید و گاهی ممکن است ساعت‌ها درگیر تفکر روی بازی باشید! شخصیت اصلی داستان یک هفت تیرکش ماهر است که در مسیر سفر خود با اشخاص دیگری روبرو می‌شود که آنها نیز هر کدام در زمینه خاصی تبحر خاصی دارند و آنها را به گروه خود ملحق می‌کند تا به صورت تیمی به مقابله با دزدان و خلافکاران بیگانه بپردازند. گیم‌پلی این بازی بسیار جذاب است، گیمر اختیار دارد به درون هر خانه‌ای که اراده می‌کند وارد شود و طراحی درون خانه‌ها نیز به خوبی صورت گرفته است. در بازی‌های استراتژی تاکتیکی هم‌زمان نکته مهم ایجاد هماهنگی مناسب بین کاراکترهای مختلفی‌ست که کنترل آنها در اختیار گیمر قرار داده می‌شود و باید در لحظه مناسب بین آنها سوئیچ کنید و با امکاناتی که آن کاراکتر خاص دارد (مثلأ تبحر در تیراندازی، استفاده از یک اسلحه خاص و میزان بالای بُرد تفنگ و ...، تبحر در بمب‌گذاری، تبحر در درمان و پزشکی، تبحر در گول زدن دشمنان! مثلأ خانم کِیت تبحر خاصی در فریب دشمنان دارد که از گفتنش شرم دارم! و ... یکسری از مهارت‌ها را هم تمام کاراکترها دارند مثل مهارت اسب‌سواری)، تاکتیک خاصی را پیاده کنید.


g.jpg


Crysis 2

بازی "Crysis 2" یکی دیگر از بازی‌های اول‌شخص شوتر است که خلاقیت‌های زیادی در ساخت آن به کار رفته است. این بازی انقلاب بزرگی در زمینه گرافیک به وجود آورد! (گرافیک آن روی قدرت نامحدود PC می‌تواند به مراتب بیشتر از گرافیک آن روی سخت افزار محدود کنسول‌های مختلف باشد) این بازی بسیار دشوار است و فضای آخرالزمانی دارد. بازی کرایسیس 2 با استفاده از موتور گرافیکی 3 Cry Engine توسط شرکتی به نام کرای‌تک (Crytek) ساخته شده است. شاید این بازی شما را هم یاد مرد آهنی بیاندازد! به دلیل اینکه کاراکتر اصلی و بسیاری از کاراکترهای دیگر این بازی زره‌های آهنی که حتی صورت آنها را نیز پوشانده است، به تن کرده‌اند. شروع بازی کرایسیس 2 بسیار شگفت‌انگیز است و داستان خوب شروع می‌شود اما در ادامه داستان افت کرده و تا حدی بدون داستان پیش می‌رود! در واقع بزرگترین مشکل این بازی روایت نامناسب داستان آن است. جلوه‌های بصری بازی فوق‌العاده زیبا و رؤیایی هستند و سینماتوگرافی این بازی خارق‌العاده است. سازندگان در این بازی روی جزئیات گرافیکی تمرکز زیادی کرده بوده‌اند. در نورپردازی این بازی از چندین منبع نور در هر لوکیشن استفاده شده است و تصاویر عمق زیادی دارند. تخریب‌پذیری محیط در حد نسبتأ مناسبی‌ست و سرعت بازی بسیار بالاست به خصوص سرعت حرکت کاراکتری که گیمر کنترل می‌کند. بازی کرایسیس 2 ویژگی‌ها و قابلیت‌هایی دارد که در آثار مشابه آن کمتر دیده شده است. در این بازی شما می‌توانید تا حد مشخصی نامرئی شوید. آیتم‌های مختلفی در بازی وجود دارند و قابلیت‌های نانوسوییت قابل ارتقا هستند. امکان خرید و استفاده از قابلیت‌های فرعی نانوسویت برای گیمر مهیا است. گیم‌پلی بازی بسیار جذاب است. امکانات بسیاری همچون ادوات انفجاری مثل نارنجک، انواع سلاح‌های سبک و سنگین، قابلیت نامرئی شدن و ... در بازی مهیا است و کنترل وسایل نقلیه موجود در بازی نیز بسیار نرم و لذت‌بخش است. موسیقی متن این بازی بسیار اتمسفری و شگفت انگیز است و بسیاری از قطعات توسط کامپوزرهای معروفی همچون هانس زیمر و لورن بالفه ساخته شده‌اند. از بهترین موسیقی‌های اتمسفری متن بازی می‌توان به Aftermath و Epilogue و Crynet Systems اشاره کرد.


ادامه دارد...
 

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100

%D8%A7.jpg
8_1024_65.jpg
1.jpg
b.jpg


بازی‌های شوتر اول‌شخص

یکی از بازی‌های مهم و تأثیرگذار در تاریخ بازی‌ها که تحول بزرگی در صنعت بازی‌سازی به وجود آورد، بازی "Doom 1993" است که از پیشگامان بازی‌های شوتر اول‌شخص سه‌بعدی به حساب می‌آید. در واقع نوآوری این بازی به حدی بود که هم بازی‌های تیراندازی اول شخص را متحول کرد و هم جزو اولین بازی‌های سه‌بعدی تاریخ در سبک ترسناک و علمی‌-تخیلی بود. البته سازنده این بازی قبل از بازی Doom، بازی "Wolfenstein 3D" را با گرافیک پیکسلی ساخته بود (اولین بازی سه‌بعدی تاریخ) که از نظر گرافیکی به مراتب پایین‌تر از گرافیک پیکسلی Doom بود و بازی Doom جدی‌ترین تحول در ساخت بازی‌های سه‌بعدی محسوب می‌شود و به قولی از اینجا بود که شروع شد... Doom 1993 به خاطر این نوآوری در صنعت گیم جزو تأثیرگذارترین بازی‌های تاریخ و یکی از پایه‌گذاران اصلی سبک تیراندازی محسوب می‌شود. سری Doom افت و خیزهای بسیاری داشتند اما بدون شک یکی از آخرین بازی‌های منتشر شده از این سری یعنی "DOOM 2016" علاوه بر حفظ برخی از ویژگی‌های اصلی این سری همچون کشت و کشتار و خشونت همراه با سرعت و وجود شیاطین و هیولاهای مختلف، گیم پلی فوق‌العاده‌ای داشته است و تنوع اسلحه‌های موجود در بازی نیز بسیار زیاد است (خصوصأ شاتگان اسلحه اصلی این سری بازی محسوب می‌شود که دشمنان را تیکه پاره می‌کند) هرچند داستان ضعف اساسی دارد و انگار داستان خاصی وجود ندارد! همان حس ترس سابق به گیمر منتقل می‌شود و اکشن بازی در سطح بسیار خوبی قرار دارد. فضای سری بازی Doom تاریک و استرس‌زا است.
پس از بازی Doom، سبک شوتر تحولات بسیاری پیدا کرد تا جایی که در سال 1998 بازی "Half-Life" که یک شوتر اول شخص داستان‌محور بود، معرفی شد و گامی بلندتر در جهت نزدیک‌ کردن بازی‌ها به واقعیت برداشته شد. به عبارتی این ایده خلاقانه شکل گرفت که شبیه‌سازی بازی‌ها در جهت نزدیک کردن آنها به واقعیت صورت بگیرد تا جایی که بعدها نسخه‌های مختلف و خلاقانه‌ای از آن ساخته شدن که از جمله آن می‌توان به "Counter-Strike" و "Half-Life 2" اشاره کرد که با موفقیت‌های چشمگیری روبرو شدند خصوصأ از "Half-Life 2" به عنوان یکی از بهترین بازی‌های تاریخ یاد می‌شود و در زمان خود گرافیک بسیار بالایی داشت. ضمن اینکه نوآوری‌های بسیاری همچون مودهای مختلف از جمله مود مولتی پلیر (اکثر این بازی‌ها از جمله همین سری "Counter-Strike"، سری "Battlefield"، سری "Star Wars Battlefront" و سری "Call of Duty" و ... این قابلیت را دارند. در مود مولتی پلیر تعدادی از گیمرها از طریق سیستم‌های متفاوت به یک سرور وصل می‌شوند حالا چه از طریق اینترنت چه به صورت شبکه)، مود Co-op (بسیاری از بازی‌ها همچون "Portal 2" و "Watch Dogs" و "Tom Clancy's Splinter Cell: Conviction" این قابلیت Co-op را دارند، این قابلیت به گونه‌ای هست که دو یا چند نفر با سیستم های جداگانه به طور همزمان یک مرحله را بازی می‌کنند یعنی با همکاری همدیگر مراحل بازی را انجام می‌دهند) و ... برای بسیاری از این بازی‌ها معرفی شد.
حرف زدن در مورد بازی مثل "Counter-Strike" برای خیلی‌ها شاید خاطره‌‌ی دوران جهالتشان را زنده کند (شما هم جزو دسته‌ای بوده‌اید که از دبیرستان جیم می‌زدید و با دوستانتان کانتر استریک، کال آو دیوتی، داته یا ورلد آو وارکرافت می‌زدید؟ راستش را بگویید چند بار در کانتر استریک یا کال آو دیوتی چاقو شدید؟! چند بار اسنایپر دخلتان را آورده؟ قطعأ شمار آن از دستتان خارج شده است!). یکی از بهترین بازی‌هایی که از بعد از بازی کانتر استریک منتشر شد بازی Global است (این بازی را با بازی معروف Counter-Strike: Global Offensive اشتباه نگیرید) که مشابه نسخه‌های مختلف سری بازی کانتر استریک شامل مأموریت‌های گروهی مختلف همچون دزدیدن اشیاء ارزشمندی از دشمن و برگشتن به پایگاه خود، آزاد کردن اسیران خودی و گروگان‌ها و پس از آن فرار از دست دشمن و ... بود و گرافیک بسیار بالاتری نسبت به سری کانتر استریک داشت اما این بازی در ایران کمتر مورد توجه قرار گرفت. در بازی "گلوبال" هر کدام از افراد گروه وظیفه‌ی جداگانه‌ای بر عهده دارند و هر کدام که وظیفه‌اش را به درستی انجام ندهد باعث باخت گروه می‌شود. باید در عملیاتی که هم‌گروهی‌های خودمان انجام میدهند به آنها کمک کنیم تا عملیات موفقیت‌آمیز باشد. به عبارت دیگر، در بازی "گلوبال" وظایف تقسیم شده بود و این ویژگی در سری بازی کانتر استریک، سری بازی کال آو دیوتی و سایر بازی‌های مشابه نیز دیده می‌شود. اما خلاقیت اصلی سری بازی کانتر استریک در تنوع آیتم‌ها، کدهای مختلف، نقشه‌ها (Map) و سبک‌های جنگی مختلف و روبرو کردن گیمر با تجربه‌ای جدید از سبک بازی‌های گروهی بوده است. امکانات مختلفی همچون انواع مختلف اسلحه‌ها، زره‌، بمب‌ها و نارنجک‌های دستی آتش‌زا، دودکننده و ...، کدهای مختلف برای دسترسی سریعتر به آیتم‌ها و ... در سری کانتر استریک وجود دارد.
اما بازی‌های شوتر اول شخصی مثل سری "Call of Duty" باعث شدند بسیاری از بازی‌های قدیمی ژانر شوتر در سایه‌ی آنها قرار بگیرند و از بازی‌های قدیمی مثل "Medal of Honor" فقط پریدن از هواپیما و باز کردن چتر نجات و از سری بازی "IGI" فقط شلیک آرپی‌جی و منفجر کردن تانک‌ها در خاطرتان بماند! (صرف مزاح! وگرنه Medal of Honor: Airborne و 1 IGI بسیار خاطره‌انگیز هستند). بازی COD 4: Modern Warfare تحول بزرگی در سبک تیراندازی و نزدیک کردن جنگ به واقعیت به وجود آورد. در مورد سری کال آو دیوتی باید بگویم اکثر سکانس‌های پایانی هر کدام از قسمت‌های این سری از نظر داستانی عالی روایت می‌شدند. تیر خوردن، آن حس ترس از مرگ! و سکانس‌هایی که از خاطره بیرون نمی‌روند همچون کشیدن چاقو از سینه خود و پرتاب چاقو در پیشانی شپرد در انتهای بازی COD: Modern Warfare 2 (مدرن وارفار 2 بهترین شوتری هست که تا به حال بازی کردم و گرافیک شاهکاری داشت. مرحله Scuba Diving که اوایل آن باید غواصی کنیم از بهترین مراحل این بازی است) که جزو بهترین سکانس‌های پایانی بازی‌ها در تاریخ محسوب می‌شود، همگی در حافظه‌ی گیمرها می‌ماند. سری COD: Black Ops نیز از نظر روایت داستان جزو برترین بازی‌های تاریخ محسوب می‌شود. خصوصأ Black Ops 1 داستان بسیار عالی و مراحل جذابی همچون مرحله‌ی رولت روسی داشت. سکانس پایانی COD: Modern Warfare 3 هم که با دار زدن همراه بود قطعأ فراموش‌نشدنی‌ست آن هم چه دار زدنی، آویزان از سقف شیشه‌ای و با چه خلاقیتی! فقط می‌توان گفت سکانسی دیوانه‌کننده بود. اینکه این سکانس ها از بازی در ذهن گیمر می‌ماند حاکی از این است که "سیر داستانی مناسب" قابلیت ماندگاری را در ذهن افزایش می‌دهد. به طور کلی در مجموعه بازی‌های کال آو دیوتی سری Black Ops از نظر داستانی و سری Modern Warfare از نظر گرافیک قوی‌تر بودند. نسخه ریبوت Modern Warfare نیز منتشر شده است. هرچند شرکت بازی‌سازی اکتیویژن در آمریکا بسیار منفور است اما در ساخت سری بازی‌های کال آو دیوتی از هزاران نفر عوامل سازنده و همکار بهره برده است. این سری بازی جنبه‌های سیاسی زیادی هم دارند. خلاقیت سری بازی کال آو دیوتی در خلق سینماتوگرافی‌های خارق‌العاده، گرافیک بسیار بالا و نزدیک به واقعیت، اکشن عالی و همچنین سبک مخفی‌کاری آن است خصوصأ اینکه این سری تجربه‌ی جدید و شگفت‌انگیزی در نبردهای تن به تن و گروهی، تاکتیک‌های مختلف جنگی و عملیات‌های مخفیانه، انتحاری و پاکسازی به گیمرها هدیه داده است. سری کال آو دیوتی موفق‌ترین سری بازی در سبک شوتر محسوب می‌شود و این سری در روایت صحنه‌های سینمایی حماسی و نزدیک به واقعیت و شخصیت پردازی عالی عمل کرده بود و از بازیگرانی همانند کوین اسپیسی و گری اولدمن و همچنین کامپوزر معروف هانس زیمر برای صداگذاری و موسیقی بازی استفاده کرده بود. اینها تنها موارد اندکی از برتری‌هایی بودند که سری کال آو دیوتی نسبت به رقیبانش همچون رقیب اصلی‌اش یعنی سری "Battlefield" داشت.
سری Battlefield بیشتر به خاطر سبک آنلاین و مولتی پلیر قسمت‌های 1 و 2 (Bad Company) و گرافیک عالی قسمت‌های 3 و 4 معروف است. در واقع می‌توان گفت بتلفیلد 3 در زمینه گرافیک انقلاب کرد و از نظر نورپردازی هم عالی بود. یکی از نکات مثبت بازی‌های بتلفیلد 3 و 4 ویژگی تخریب‌پذیری فوق‌العاده محیط و سربازان است. گاهی در حین بازی‌های بتلفیلد 3 و 4 احساس می‌کنید قیامت برپا شده است! انفجار! نورپردازی جلوه می‌کند... انگار زلزله شده است! نقش بر زمین می‌شوید. کامپیوتر جیبی خود را بیرون آورده، محل مورد نظر را مشخص کرده و سپس فرمان بمباران هوایی را صادر می‌کنید. اما مشکل اصلی قسمت 3 این بود که پر از باگ بود! بزرگترین عیب بازی بتلفیلد 3 نشانه‌گیری ضعیف و دشوار اسلحه‌های آن و بزرگترین حسن آن هم گرافیک عالی آن بود. هرچند که بازی در مرحله سوار شدن در جت و پرتاب بمب قصد داشت گیمر را سورپرایز کند اما بسیار مرحله‌ی مزحکی از کار درآمد! اما قسمت 3 چند عیب بزرگ دیگر هم داشت. از جمله اینکه این سری داستان خاصی نداشت! دیگر اینکه اصلأ حالت Open World که توی قسمت‌های 1 و 2 (Bad Company) شاهد بودیم را نداشت و قسمت‌ 3 کاملأ خطی روایت می‌شد. این عیب در بتلفیلد 4 تا حدودی کمتر شد ولی باز هم حالت اپن ورلد آن در حد قسمت‌های Bad Company نبود و بیشتر خطی روایت می‌شد. در هر صورت سری بتلفیلد همواره تحت شعاع رقیب اصلی‌اش یعنی سری کال آو دیوتی بوده است.



42_t12.jpeg
333745_residentevil3_3gr.jpg
nkcq4gfhg8lh4teemegf.jpg
111.jpg


بازی‌های شوتر سوم‌شخص

سری بازی "Max Payne" از بزرگان تاریخ بازی‌ها و پدر سبک شوتر سوم‌شخص محسوب می‌شود. بازی Max Payne 1 داستان گیرا و واقع‌گرایانه‌ای داشت. مکس پین در این بازی نقش یک پلیس را دارد که در صدد انتقام از قاتلان همسر و دخترش است. در این بین ماجراهای زیادی اتفاق می‌افتد و داستان به خوبی روایت می‌شود. مکس پین 1 در زمان خودش داستان درگیرکننده‌ای داشت ولی اکنون این موضوع تا حدی کلیشه‌ای شده است. در واقع داستان مکس پین، گیم‌پلی و حتی گرافیک آن در زمان خودش نوآورانه بود. تا آن زمان کسی بازی دیگری با جزئیات بسیار بالا مثل مکس پین 1 ندیده بود. شباهت بازی مکس پین با سری فیلم ماتریکس غیر قابل انکار است و بدون شک از آن الهام گرفته بوده است تا حدی که بسیاری از اسلوموشن‌های بازی (مثل صحنه‌های آهسته تیراندازی و ...) به اسلوموشن‌های سری فیلم ماتریکس شباهت زیادی داشتند. بازی Max Payne 2 از نظر گیم‌پلی و به خصوص از نظر گرافیک به طور چشمگیر بهبود پیدا کرده بود (در مکس پین 2 نیز شیرجه‌های دیدنی مکس پین، تیراندازی با دو اسلحه به طور همزمان و اسلوموشن‌ها همچنان به قوت خود باقی هستند). داستان مکس پین توسط "سم لیک" نوشته شده بود و او بابت نویسندگی آن شهرت زیادی پیدا کرد. یکی از نوآوری‌های مکس پین 2 این بود که روایت داستان بازی در ابتدای هر مرحله به صورت کامیک بوده است و همین به جذابیت بازی کمک کرده است. Max Payne 3 با وجودی که شیوه‌ی روایت داستان آن مناسب بود، جزئیات بسیار زیاد و گرافیک بسیار بالایی داشت و حتی گیم‌پلی آن جذاب بود (مراحل واقع در نیوجرسی بسیار خاطره‌انگیز است) اما کمی از فضای نوستالژیک مکس پین 1 و 2 فاصله گرفته بود. مکس پین 3 مشکلات زیادی برای گیمرها در زمینه اجرای بازی به وجود آورده بود و شرکت راک‌استار به همین دلیل کمی منفور شده بود. یکی از ویژگی‌های بسیار مثبت سری بازی مکس پین به خصوص قسمت‌ 2 موسیقی‌های متن بسیار عالی آن است. تِم اصلی بازی مکس پین 2 و ترانه زیبای Late Goodbye از بند معروف Poets of the Fall (گروه محبوب سام لیک خالق مکس پین و آلن ویک) در بازی مکس پین 2 بسیار شنیدنی و گوش‌نواز هستند.
سری بازی "Resident Evil" نیز از معروف‌ترین بازی‌های شوتر سوم‌شخص ترسناک-تخیلی (سبک ترس و بقا) است که توسط شرکت کپ‌کام ساخته شده‌اند. داستان اصلی این بازی از این قرار هست که یک ویروس خطرناک به نام "ویروس تی" پخش شده و شخصیت‌های اصلی داستان در صدد از بین بردن این ویروس هستند غافل از اینکه جهنمی برپا خواهد شد! موفق‌ترین بازی‌های این سری Resident Evil 3 و Resident Evil 4 هستند. در رزیدنت ایول 3 پس‌زمینه‌ها به صورت دوبعدی و ثابت طراحی شده بودند و فضای بازی خوفناک است. سری بازی رزیدنت ایول نوآوری‌های زیادی داشت از جمله اینکه سبک ترس و بقا را تعریف کرد! فضای خوفناک، سرزمین مردگان و ... در انتقال حس ترس و تلاش برای زنده ماندن، فرار و کشتار در انتقال حس بقا نقش مؤثری داشتند. در بازی رزیدنت ایول 3 گیمر گاهی حق انتخاب دارد و انتخاب او در روند خط بازی تأثیرگذار است. اسلحه‌های بازی بسیار متنوع هستند و معماهای بسیار زیادی در رزیدنت ایول 3 وجود دارد. اما بازی رزیدنت ایول 4 ضمن تغییراتی نسبت به قسمت‌های قبل از خود و اضافه کردن ویژگی‌های جدید، تحول بزرگی در سبک ترس و بقا به وجود آورد و حتی از نظر کنترل گیم‌پلی و زاویه دید دوربین نسبت به قسمت‌های قبل بهبود چشمگیری داشت. در رزیدنت ایول 4 داستان از جایی ادامه پیدا می‌کند که اشلی گراهام که دختر رئیس جمهور آمریکا است دزدیده می‌شود و لئون برای پیدا کردن آن به روستایی سفر می‌کند که اهالی آن روستا رفتارهای خشنی از خود نشان می‌دهند و او در بد مخمصه‌ای گیر می‌کند. یکی از نوآوری‌های این بازی در نمایش یک سیستم تیراندازی جدید بود. در بازی رزیدنت ایول 4 باید حواس گیمر همزمان به دو چیز باشد: دشمنان و اشلی! از یک طرف باید با دشمنان مختلف و باس‌های مختلف بجنگید و از یک طرف باید حواستان به اشلی باشد که دوباره توسط دشمنان دزدیده نشود و تمام زحماتتان هدر نرود. بازی رزیدنت ایول 4 در زمان خود (اوایلی که برای پلی‌استیشن 2 منشر شده بود) گیم‌پلی و گرافیک بسیار خوبی را ارائه داد و ضمن پایبند ماندن به اصول سری‌های قبلی، یک تحول عظیم در سری رزیدنت ایول به وجود آورد. آنچنان تحول سری بازی‌های مکس پین و رزیدنت ایول عظیم بود که حتی بعدها فیلم‌های سینمایی از روی این بازی‌ها ساخته شد. همچنین پس از این دو بازی، بازی‌های سوم‌شخص شوتر دیگری همچون سری "Gears of War" ساخته شدند که برخی از قسمت‌های این سری گرافیک به مراتب بالاتری از خود نشان دادند و Gears Of War 2 را می‌توان جزو برترین بازی‌های شوتر سوم‌شخص به حساب آورد اما نوآوری اصلی از آن دو بازی مکس پین و رزیدنت ایول بوده است. در سبک ترس و بقا، سری بازی رزیدنت ایول در کنار سری بازی "Silent Hill" (به خصوص سایلنت هیل 2) جزو برترین‌های این دسته قرار می‌گیرد.



jjj.jpg
intro_1522678777.jpg
mmmm.jpg
vvv.jpg


بازی‌های اکشن-ماجراجویی

سری "Tomb Raider" از لذت‌بخش‌ترین و نوستالژیک‌ترین بازی‌های هر گیمری می‌توانند باشند که سبک ماجراجویانه را به خوبی تعریف می‌کنند. سری‌های قدیمی مخصوص PC از نظر حالت Open World به سری‌های جدید برتری داشتند! خصوصأ بازی‌های قدیمی Tomb Raider 1996 و Tomb Raider II و Tomb Raider III حالت صد در صد اپن‌ورلد داشتند، المان‌ها و قابلیت‌های بسیار زیادی داشتند (از جمله شنا کردن، تیراندازی، راندن وسایل نقلیه و ...) و از نظر گرافیکی بسیار خوش آب و رنگ بودند. سری‌های جدید از جمله Tomb Raider 2013 و Rise of the Tomb Raider گرافیک بسیار عالی و مناسبی داشتند و در آنها از ترکیب رنگ‌های مختلف مناظر رؤیایی بسیاری خلق شده است. ضمن اینکه سازندگان همواره این بازی را خوش آب و رنگ ساخته‌اند و سری‌های جدید نیز از این امر مستثنا نیستند. گرافیک، داستان و گیم‌پلی بازی‌های Tomb Raider 2013 و Rise of the Tomb Raider پیشرفت چشمگیری نسبت به بازی‌های قدیمی این سری داشته است. از جمله بهبود چشمگیر سینماتوگرافی بازی، خلق مناظر بسیار چشم‌نواز و رؤیایی، روایت داستان خطی در کنار مراحل جانبی، بیشتر شدن حالت فکری و معماگونه، ارتقا قابلیت‌ها در Base Camp و اضافه شدن امکاناتی مثل تیر و کمان، طناب و چنگک مخصوص صخره نوردی و ... در این دو بازی به چشم می‌آید اما متأسفانه حالت اپن‌ورلد این دو بازی نسبت به سری‌های قدیمی بسیار کمتر شده است! (گیمر آنجاهایی که به انجام شکار آهو می‌پردازد می‌تواند به جاهای دیگر هم برود و کارهای دیگری نیز انجام دهد، یا گاهی اوقات پس از گذشت چندی از بازی مراحل جانبی در بازی نمایان می‌شوند که حالت اپن ورلد دارند و گیمر به دلخواه می‌تواند آنها را انجام دهد. یعنی بازی حالت سندباکس/sandbox پیدا کرده و حالت اپن‌ورلد/Open World آن کمتر شده است). یکی از نقاط ضعف بازی Tomb Raider 2013 وجود باگ در بخش اسلوموشن‌های هنگام حمله گرگ بود که گیمرهای بسیاری را کلافه کرده بود! نکته قابل توجه در دو بازی Tomb Raider 2013 و Rise of the Tomb Raider این است که برخلاف سری‌های قدیمی، شخصیت‌پردازی لارا کرافت عالی است و گیمر با این دختر دوست داشتنی به راحتی همذات‌پنداری می‌کند.
سری "God of War" بهترین بازی‌ اکشن-ماجراجویی در سبک هک اند اسلش محسوب می‌شود. سری گاد آو وار با خشونت بی‌انتها، قدرت و ش.هوت، بی‌رحمی، انتقام‌جویی، شکوه و عظمت خدایان یونان، موسیقی باشکوه، سکانس‌ها و نبردهای حماسی و باس‌های عظیمش شهرت دارد. بازی که به راحتی از سردمداران این سبک همچون دویل می کرای پیشی گرفت. یکی از بهترین قسمت‌های این سری بازی God of War 2 است که یک شاهکار تمام عیار بود گرچه God of War 1 نیز خارق‌العاده است و از نظر گرافیک و گیم‌پلی یک انقلاب در صنعت بازی‌های ویدیویی بود. متأسفانه هنوز بازی‌های God of War 3 و God of War 2018 را تجربه نکردم اما قطعأ در آینده سراغ این بازی‌ها خواهم رفت. سری بازی خدای جنگ نسخه‌ی سانسورشده و زیرنویس فارسی دارند و داستان حماسی فوق العاده‌ای هم دارند. داستان این بازی در مورد شخصیتی به نام "کریتوس" هست که روحش را به زئوس (یکی از خدایان یونان باستان) می‌فروشد و تبدیل به یک قاتل خونخوار می‌شود. داستان از اینجا شروع می‌شود و شاهد مبارزات، مناقشات و جنگ‌های بسیار بین کریتوس و خدایان دیگر هستیم. این سری بازی از منظر شخصیت‌پردازی تمام کاراکترها از جمله کاراکتر اصلی "کریتوس" عالی عمل کرده است و بازی تِم اسطوره‌ای و قهرمان‌پرورانه‌ای دارد. موسیقی و صداگذاری سری بازی‌های گاد آو وار بسیار عالی و درگیرکننده است. این سری بازی، گیمر را با اکشن و مبارزات حماسی بسیاری درگیر می‌کنند و قابلیت‌ها و المان‌های انتخاب بسیاری در بازی گنجانده شده است و همچنین قدرت و قابلیت‌های کریتوس قابل ارتقا هستند. حتی این بازی که پر از صحنه‌های اکشن و خشونت‌بار هست و بسیار بازی دشواری هم هست!، گاهی اوقات پیچیده و معمایی می‌شود و از ذهن کار می‌کشد! در بسیاری از مواقع اکشن بازی همراه با سینماتوگرافی‌ شگفت‌انگیز است و بسیاری از باس‌های این بازی عظیم طراحی شده‌اند به طوری که در بسیاری از مواقع کل صفحه نمایش را می‌گیرند. برای کشتن بسیاری از هیولاها و باس‌های این سری بازی باید از فشار دادن دکمه‌های مختلف پشت سر هم استفاده کرد و گیمر شاهد مبارزات دلهوره‌آور و حماسی، رجز خوانی، خشونت، خون و خونریزی، اژدها سواری و ... خواهد بود. فیلمبرداری و طراحی خدایان همچون کاراکترهای کرونوس (رهبر تایتان‌ها)، پوزئیدون (خدای آب‌ها)، هایدرا (هیولای مار مانند)، زئوس (خدای رعد و برق) و ...، گیم پلی، گرافیک و هر چیزی که از این سری بازی به ذهن گیمر خطور میکند در سطح اعلا و شاهکاری قرار دارد.
سری بازی "Batman" به خصوص Batman: Arkham City جزو بهترین بازی‌های کامیک بوکی تاریخ هستند و پا به دنیای دی سی گذاشته‌اند. داستان قسمت Arkham City بسیار جذاب است، داستان سرایی و دیالوگ‌های این قسمت نیز بسیار خوب است و بتمن می‌خواهد یکبار برای همیشه جوکر را از صفحه روزگار محو کند هرچند که روایت داستان بازی کمی گنگ صورت گرفته است. این بازی قابلیت‌های بتمن و کاراکترهای فرعی را به طور بسیار مناسبی تعیین کرده است و شخصیت‌پردازی کاراکترهای اصلی داستان از جمله بتمن و هویت مخفی پشت نقاب این کاراکتر (بروس وین) و به خصوص جوکر به خوبی هرچه تمام‌تر و بسیار بی‌نقص صورت گرفته است. همچنین در قسمت Arkham City گیمر کنترل دو کاراکتر را بر عهده دارد یکی بتمن و دیگری زن گربه‌ای (که سرعت بالاتری نسبت به بتمن دارد) که البته اکثر مدت بازی در کنترل کردن کاراکتر بتمن جریان دارد. گیم‌پلی بازی بسیار جذاب است. این کاراکترها از سلاح‌ها و وسایل مختلفی برای گیج کردن دشمنان، کور کردن نقاط دید دشمن توسط بمب‌های دودزا، ایجاد انفجار برای کشتن دشمنان یا تخریب دیوارها، هک کردن سیستم درهای اوتوماتیک، کشیدن اجسام به سوی خود، شوک وارد کردن به دشمنان، فریز کردن و یخ‌زدن دشمنان و بالا رفتن از دیوار استفاده می‌کنند و بازی علاوه بر اینها امکانات دیگری همچون "دیتکتیو مود" برای پیدا کردن و تشخیص راحت‌تر دشمنان و اشیاء با ارزش در اختیار گیمر قرار داده است. ضمن اینکه گرافیک این بازی بسیار بالاست و سینماتوگرافی این بازی در سطح بالایی قرار دارد. این بازی مراحل جانبی و مأموریت‌های بسیار زیادی دارد و المان‌های سندباکس و سبک بزن بکش در آن پیاده‌سازی شده است. هوش مصنوعی دشمنان عادی و همنطور هوش مصنوعی هنگام مخفی‌کاری در بازی تا حدودی ضعیف است اما هوش مصنوعی باس‌ها به مراتب بیشتر از دشمنان عادی است. به طور کلی بازی بتمن قسمت Arkham City یک بازی چالش‌برانگیز با داستان سرایی عالی است.
سری بازی‌ اکشن-ماجراجویی وسترن "Red Dead Redemption" (قسمت‌های 1 و 2) از بازی‌های بسیار خلاقانه و متحول‌کننده‌ی سبک شوتر سوم‌شخص بود. این بازی سیستم خلاقانه جدیدی را معرفی کرد و بسیاری از بازی‌های بعد از خودش مثل اساسینز کرید 3 از این سیستم بهره بردند. رد دد ریدپشن بسیار واقعی و باورپذیر بود (مثلأ حرکات حیوانات کاملأ بر اساس واقعیت و مکانیزم طبیعت شبیه‌سازی شده بود) و المان‌های اپن‌ورلد زیادی داشت. گیم‌پلی بازی بسیار عالی بود تا حدی که گیمر می‌توانست سوار انواع وسایل نقلیه، انواع کالسکه‌ها، گاری‌ها و همچنین سوار انواع اسب‌ها شود. به عبارت دیگر رد دد ریدپشن به منزله‌ی جی تی ای بود اما با سبک وسترن و واقع در غرب وحشی! روایت داستان بازی به نحوی بسیار جذاب انجام شده بود و به خصوص قسمت اول این سری پایان شاهکاری داشت و قسمت دوم آن نیز 4 نوع پایان‌بندی متفاوت می‌توانست داشته باشد و انتخاب آنها برعهده گیمر بود. جزئیات بازی بسیار خیره‌کننده است و روی همه‌چیز به طور دقیق تمرکز شده است. موسیقی متن این بازی هم بسیار عالی بود.


ffffffffff.jpg
643x0w.jpg
far_cry_3_glider.jpg
maxresdefault.jpg


سری بازی "Watch Dogs" به خصوص همان واچ داگز 1 نوآوری‌ جدیدی در سبک بازی‌های اکشن-ماجراجویی ارائه داد. قابلیت هک بسیاری از وسایل همچون هک دوربین‌های مدار بسته، هک و تغییر رنگ چراغ‌های راهنمایی و رانندگی و ... که بسیار خلاقانه بود. از جمله نقاط قوت بازی می‌توان به ارائه‌ی ایده‌ی نوآورانه هک کردن، هوش مصنوعی بسیار خوب دشمنان و افراد عادی، گیم‌پلی نوآورانه، داستان خوب و ... اشاره کرد البته این بازی نقاط ضعف بسیاری هم داشت از جمله کنترل بسیار ضعیف رانندگی، عدم امکان تیراندازی حین رانندگی که حتی در بازی‌های قدیمی مثل مافیا 1 این امکان وجود داشت!، تکراری و خسته‌کننده‌شدن پس از گذشت مدتی از بازی و کمی هم مشکلات گرافیکی.
یکی از موفق‌ترین بازی‌های شرکت یوبی‌سافت سری بازی اکشن-ماجراجویی "Assassin's Creed" است که یک بازی قرون وسطایی اپن‌ورلد حماسی در سبک‌های مخفی‌کاری و اکشن محسوب می‌شود و داستان آن به دوره جنگ‌های صلیبی برمی‌گردد. داستان در مورد یک عضو از فرقه قاتلین حشاشی است که دست به قتل و ترور می‌زند و به مرور شخصیت‌های دیگری به داستان اضافه می‌شوند و در بعضی قسمت‌ها گاهی کنترل کاراکترهای دیگر به دست گیمر سپرده می‌شود. سلاح‌های اصلی بازی سلاح‌های سرد همچون چاقو و شمشیر هستند اما به تدریج کنترل تفنگ و سلاح‌های دیگر نیز به گیمر سپرده می‌شود. گیم‌پلی بازی اساسینز کرید بسیار خلاقانه است، پریدن از ارتفاع‌های زیاد و افتادن داخل کاه، بالا رفتن از ساختمان‌ها و ...، استفاده از چاقو، شمشیر، بمب‌های دودزا و ...، پرش‌های بلند، حرکت از روی پشت‌بام خانه‌ها، تاکتیک‌های جنگی مختلف، تعقیب و گریز، اسب سواری، شنا کردن، وجود مراحل جانبی، انجام فعالیت‌های گروهی، عوض کردن لباس، سوار شدن در قایق، مخفی‌کاری و دزدی و ... که بسیار نوآورانه بود. گرافیک و ترکیب رنگ‌های این سری بازی نیز در سطح بسیار خوبی قرار دارد. در ادامه به قسمت‌های 1 و 2 و Brotherhood و 3 که بنده تجربه بازی کردن آنها را داشته‌ام و خاطرات زیادی با آنها دارم، پرداخته خواهد شد. بازی اساسینز کرید 1 (2007 Assassin's Creed) آغازی بسیار خوب برای سری اساسینز کرید بود. این بازی یک انقلاب بزرگ بود. در واقع اساسینز کرید برای من از این قسمت‌ شروع می‌شود و قسمت‌های قدیمی قبل از این را اصلأ بازی نکردم و نمی‌توانم حسی در موردشان داشته باشم. اساسینز کرید 2 (Assassin's Creed II) یک شروع طوفانی و بینهایت عالی داشت که هر گیمری را درگیر خودش می‌کرد. این شروع با یک موسیقی حماسی بی‌نظیری هم همراه بود. شروع این بازی یکی از حماسی‌ترین اپنینگ‌های تاریخ بازی‌هاست. بدون شک اساسینز کرید 2 بهترین قسمت از سری اساسینز کرید بود. اما در مورد قسمت Brotherhood اولین چیزی که به ذهن هر گیمری که این بازی را انجام داده است خطور می‌کند این است: کاراکتر پردازی بسیار خوب. شخصیت‌هایی که در این قسمت‌ اضافه شدند خیلی خوب طراحی شده بودند و جذابیت داشتند ضمن اینکه فضای بازی و رنگ قرمز لباس‌ها از ذهن گیمر بیرون نمی‌رود. در مجموع قسمت برادرهود نیز در روایت مناسب استان و شخصیت‌پردازی موفق بوده است. اساسینز کرید 3 (Assassin's Creed III) مدت زمان گیم‌پلی بسیار زیادی داشت و این مهمترین نقطه قوت آن بود. عجیب اینکه قسمت 3 امتیازاتی درخور لیاقتش کسب نکرد! وقتی که لحظه‌هایی که در تئاتر نشسته‌ایم، آرام بلند می‌شویم و از کنار تماشاچیان تئاتر رد می‌شویم را به یاد می‌آورم یا وقتی بخش‌هایی که در کشتی هستیم در ذهنم تداعی می‌شود، همه‌ی ضعف‌های بازی برایم بی‌اهمیت می‌شوند. اساسینز کرید 3 بی‌ایراد نبود اتفاقأ خیلی زیاد هم باگ داشت اما لذت تجربه‌ی آن غیرقابل توصیف است.
سری بازی "Far Cry" از بازی‌های محبوب اکشن-ماجراجویانه محسوب می‌شوند که دو قسمت آخر آن به صورت سندباکس ساخته شده‌اند. به عبارت دیگر، پس از گذراندن سیر خطی بازی Far Cry 3 و رسیدن به جنگل اصلی، المان‌های سندباکس بازی‌ آشکار می‌شوند و گیمر می‌تواند مراحل جانبی بسیاری را نیز انجام دهد. Far Cry 4 نیز به صورت اپن‌ورلد ساخته شده است. محبوب‌ترین و موفق‌ترین قسمت این سری، بازی فار کرای 3 می‌باشد که برنده جوایز مختلفی نیز بوده است. اما چه ویژگی‌هایی باعث شد فار کرای 3 به یک بازی اکشن-ماجراجویی محبوب تبدیل شود؟ اول از همه گرافیک بسیار بالای این قسمت، دوم گیم‌پلی ارتقایی و تکاملی آن (داشتن آپگریدهای مختلف) و سوم المان‌های سندباکس باعث محبوبیت این قسمت شده‌اند. فارکرای 3 برخلاف دو قسمت قبلی این سری، شخصیت‌پردازی و داستان بسیار خوبی داشته است. فار کرای 3 شبیه‌ترین بازی به بازی قدیمی Serious Sam 2 هست که در ایران با نام "سام ماجراجو 2" شناخته می‌شد خصوصأ از منظر فضاسازی محیط، تنوع سلاح‌ها، حس ماجراجویی، حالت اپن‌ورلد (البته بازی Far Cry 3 بیشتر المان‌های سندباکس دارد و بازی Serious Sam 2 بیشتر المان‌های اپن‌ورلد دارد) و ... شباهت بسیار زیادی دارند.
سری "Mafia" از نوستالژیک و تأثیرگذارترین بازی‌های اکشن-ماجراجویی با روایت سینمایی است (شبیه فیلم‌های مافیایی مثل سری فیلم پدرخوانده). شخصیت‌پردازی قسمت‌های 1 و 2 بسیار عالی صورت گرفته بود. گیمر به راحتی می‌تواند با کاراکترهای داستان به خصوص "تامی انجلو" در مافیا 1، "ویتو" در مافیا 2 و "لینکلن" یتیم در مافیا 3 همذات‌پنداری کند. در بازی مافیا 1 روایت داستان خانواده مافیایی دون سالیاری و مأموریت‌های مختلف به بهترین شکل صورت گرفته بود. این بازی بسیاری از ویژگی‌های جی تی ای را درون خودش داشت. از جمله اینکه وقتی سوار ماشین شوید موسیقی (بیشتر موسیقی کلاسیک) پخش می‌شود. مافیا 1 تمام خصوصیات و حال و هوای یک داستان مافیایی را دارد (از جمله ترور کردن، دعوا و خلافکاری، مخفی‌کاری، پول‌شویی و ...) و بدون شک اسم بازی مافیا 1 با محتوای آن تطابق کامل دارد اما بازی مافیا 2 از آن حس و حال مافیایی قسمت‌ 1 کمی فاصله گرفته بود. هر سه قسمت‌ بازی گرافیک بسیار بالایی داشتند اما گیم‌پلی قسمت‌های 1 و 2 انقلابی در عرصه بازی‌های ویدیویی بود (تیراندازی با انواع سلاح‌های با خصوصیات متفاوت، چماق‌زنی، مبارزه‌های تن به تن، ماشین سواری و ... در مافیا 1 و همه‌ی اینها به علاوه مکانیزم‌های جدید غذاخوری، بهبود هوش مصنوعی پلیس‌ها و ... در مافیا 2). خصوصأ گیم پلی این دو قسمت‌ از بازی در بخش ماشین سواری عالی بود و ماشین ها حالت تخریب‌پذیری بالایی داشتند به عنوان مثال، با چماق می‌توانید شیشه ماشین را بشکنید، هنگام تصادف ماشین خراب می‌شود، اگر با سرعت غیرمجاز حرکت کنید پلیس شما را جریمه می‌کند و اگر فرار کنید شما را دستگیر می‌کند (که به شدت نوآورانه بود)، تیراندازی از داخل ماشین امکان پذیر است و ... اما قسمت‌های 1 و 2 این بازی یک مشکل اساسی داشتند که آنها را تحت شعاع بازی‌هایی مثل سری جی تی ای قرار می‌دهد و آن هم اینکه گیمر در قسمت‌های 1 و 2 قادر نیست مثل اغلب بازی‌های اپن‌ورلد کنونی آزادانه هر ماشینی که دوست دارد سوار شود یعنی گشت و گذار آزادانه پس از اتمام مراحل بازی ممکن نبود و محدودیت‌هایی در این دو قسمت‌ وجود داشت (البته قرار نیست این سری بازی با سری جی تی ای مقایسه شود چون هر کدام خصوصیات منحصر به فرد خود را دارند). البته بازی نوآوری‌های بسیار زیادی هم داشت از جمله ویژگی تخریب‌پذیری محیط (مثلأ وقتی به یک بشکه حاوی مواد منفجره شلیک می‌کنید، بشکه منفجر می‌شود) و جزئیات بسیار بالای بازی. مافیا 3 بازی لذت‌بخشی‌ست و داستان بسیار خوبی دارد خصوصأ از نظر داستانی شروع بسیار خوبی داشت و با قتل عام خانواده لینکلن شروع می‌شود! گرافیک مافیا 3 خوب است اما جزئیات و عمق تصاویر به شدت افتضاح است. خاصیت تخریب‌پذیری ماشین‌ها کافی نیست. هوش مصنوعی مردم (پیاده‌ها) و یا عکس‌العمل راننده‌ها به هیچ عنوان قابل مقایسه با سری بازی جی تی ای نیست. بازی مافیا 3 پر شده از تقلید از بازی‌های واچ داگز و جی تی ای و این درحالی‌ست که نوآوری جدیدی معرفی نمی‌کند. اما بازی مافیا 3 نقاط قوت بسیاری هم دارد از جمله اینکه تنوع سلاح‌ها بسیار زیاد است و کنترل سلاح‌ها و نشانه‌گیری هم بسیار روان است. تخریب‌پذیری گلوله‌ها و عکس‌العمل افراد گلوله‌خورده بسیار طبیعی است و بسته به محل اصابت واکنش آنها متفاوت است. در مجموع می‌توان اذعان داشت که مافیا 3 به هیچ عنوان یک بازی تاریخ‌ساز محسوب نمی‌شود و این درحالی‌ست که بازی‌ مافیا 1 در زمان خود انقلاب به راه انداخت.



ادامه دارد...
 
آخرین ویرایش:

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100
دوستان در مورد خلاقیت در بازی‌های نقش‌آفرینی (RPG) بنویسم (مثل دارک سولز، اسکایریم و ...)؟
البته نمیدونم اینایی که مینویسم رو اصلأ میخونید و براتون جذاب و خاطره‌انگیز هست یا نه.
خوشحال میشم در مورد نوشته‌هام بحث شکل بگیره. شما چه بازی‌هایی رو خلاقانه میدونید؟ اگر دوست داشتین نظر خودتون رو بگین.
 

residen

کاربر سایت
Apr 28, 2014
467
سلام ، کارای خودتون هست ؟
بله همه نوشته‌ها از خودم هست. خوشحال میشم در مورد این بازی‌ها و بازی‌هایی که در آینده در تاپیک معرفی خواهد شد بحث کنیم.
خب پس اگر اینطوره نظرم و میگم ، به خاطر اینکه تاپیک شما زیاد شلوغ نشه در همین پست مینویسم .
دوستان در مورد خلاقیت در بازی‌های نقش‌آفرینی (RPG) بنویسم (مثل دارک سولز، اسکایریم و ...)؟
البته نمیدونم اینایی که مینویسم رو اصلأ میخونید و براتون جذاب و خاطره‌انگیز هست یا نه.
خوشحال میشم در مورد نوشته‌هام بحث شکل بگیره. شما چه بازی‌هایی رو خلاقانه میدونید؟ اگر دوست داشتین نظر خودتون رو بگین.
در باره جمله اول نظری ندارم چون از سبک های مورد علاقه ام نیست .
اما راحت بهتون میگم ، خوندن این مطالب خیلی وقت میبره و از حوصله من که خارج هست پس پیشنهاد میکنم خلاصه تر بنویسید و فصل بندی کنید و هر فصل رو در SPOILER قرار بدید .
اگر میتونید درباره هر بازی به صورت تکی کار کنید .
اگر قسمت شد به زودی نظرم و درباره بازی های خلاقانه مینویسم و سعی میکنم توی بحثها شرکت کنم .
 
آخرین ویرایش:
  • Like
Reactions: peyman_eun

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100
سلام ، کارای خودتون هست ؟
سلام. بله همه نوشته‌ها از خودم هست. خوشحال میشم در مورد این بازی‌ها و بازی‌هایی که در آینده در تاپیک معرفی خواهد شد بحث کنیم.
 
آخرین ویرایش:

residen

کاربر سایت
Apr 28, 2014
467
تاثیرات خلاقیت در بازی های دیجیتالی :

خلاقیت در ساختن هر چیزی حرف اول و میزنه ، شما بدون خلاقیت حتی نمیتونید زندگی عادی هم داشته باشید چه برسه به زندگی عالی !
وقتی صحبت از خلاقیت در بازی های دیجیتالی میشه خب این موضوع هم ابعاد خیلی زیادی پیدا میکنه ..
مثلا وقتی بازی های دوران SEGA GENESIS و نگاه میکنیم ، عواملی چون داستان ، طراحی شخصیت ها ، موسقی و طراحی محیط بازی با خلاقیت هرچه بیشتر انجام میشدن
ولی امروزه در خیلی از بازی ها با وجود جلوه های ویژه صوتی و بصری زیاد و زیبا ، از خلاقیت کمی برخوردار هستن !
بازیهای زیادی ساخته میشن که با وجود داشتن بهترین بودجه ها و متخصصان ، نمیتونن اثر خوبی ارائه بدن ، چرا ؟
چون خلاقیت در خود پول و خود تجهیزات وجود نداره بلکه باید دید گسترده ای داشت تا بهترین زاویه رو پیدا کرد ، حالا با زاویه جدید میشه چیزای جدید کشف کرد و ساخت ..

بازیهای داینو کرایسیس و رزیدنت اویل و سایلنت هیل و دلاست آف آس همگی بر یک مدار میچرخند ولی با زاویه های مختلف ...
این میشه که تبدیل میشن به یکی از بهترین ها و هیچ کدام جای اون یکی و نمیگیره !
بازیهای رزیدنت اویل دو و رزیدنت اویل سه ، مثال دقیقتری از این دست هست : هر دو از یک بازی ، در یک شهر ، در یک سال و یک ماه و یک هفته هستن ولی چرا تبدیل به بهترین شدن ؟!
چون خلاقیت تیم سازنده در ریشه های این دو بازی نهفته شده بود و اجازه میداد بتونن از تمامش بهره ببرن

با تشکر از آقا پیمان
 
  • Love
Reactions: peyman_eun

Z-fan

▲‌ Triforce of Wisdom ▲
کاربر فعال
Jul 10, 2013
9,369
نام
سید محمد حسین
سلام. بله همه نوشته‌ها از خودم هست. خوشحال میشم در مورد این بازی‌ها و بازی‌هایی که در آینده در تاپیک معرفی خواهد شد بحث کنیم.

من جدا حتی بخش هایی که میخواستم بخونم هم نتونستم
نه به خاطر این که نوشتارت بد باشه ها.... من کی باشم نوشتار بقیه رو نقد کنم :D

بخاطر ساختار بد "بند بندی" اته
متن ات خیلی شلوغ تر از چیزیه که باید به نظر می رسه، روزنامه که نیست، هر سه چهار خط، یه دو تا اینتر بزن، یه استراحت به خواننده مطلب هم بده :D
 

soltanmasoud

کاربر سایت
Aug 23, 2010
1,482
نام
Masoud
دمت گرم ، من که حال کردم.
از اونجایی که یه چند وقتیه دارم دوباره بازی های قدیمی (نسل 7و6) میرم بازی هایی که تو پستات هستن رو یهو یادم میوفته و تو یه سکتس مینویسم.
 
  • Like
Reactions: peyman_eun

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100
Braid.jpg
643x0w_1_.jpg


Braid

Braid
شاید جزو اولین بازی‌های حرفه‌ای با تعداد عوامل سازنده بسیار کم و از طرف دیگر سود و فروش زیاد باشد که زمینه را برای بازی‌‌سازان مستقل آینده مهیا کرد و این نشان می‌دهد با بودجه اندک هم می‌توان آثار خلاقانه‌ای خلق کرد که سود زیادی به سازندگان آنها برگرداند. سازندگان Limbo، سازندگان Machinarium و سازندگان Bastion همگی از تأثیر این بازی در جهت امید به ساخت بازی‌های مستقل سخن گفته‌اند و می‌توان از بازی Braid به عنوان یک بازی تاریخ‌ساز در بین بازی‌های مستقل یاد کرد. مهمترین نقطه ضعف بازی Braid داستان و شیوه روایت نامناسب آن است اما گرافیک این بازی بسیار خیره‌کننده و رنگارنگ است. به طوری که محال است چنین گرافیکی را در هیچ بازی آرکید مستقل دیگری بیابید!

خلاقیت بازی Braid در گیم‌پلی آن است: 1- ویژگی بازی با زمان و بازگشت زمان به عقب که از این ویژگی در نهایت کمال در این بازی استفاده شده است 2- در این بازی هیچگاه شما نمی‌میرید! می‌توانید در زمان به عقب برگردید و اشتباهاتتان را اصلاح کنید.


braid2.gif


رنگ‌آمیزی پس‌زمینه‌ها و کاراکترهای بازی به بهترین شکل ممکن صورت گرفته است و این بازی را بسیار چشم‌نواز کرده است به طوری که هر تصویر از بازی یک والپیپیر بسیار با کیفیت است. پازل‌هاو معماهای بازی گاهی اینقدر سخت می‌شوند که گیمر را از ادامه راه منصرف می‌کنند و بسیاری از گیمرها از همان ابتدای بازی قید آن را می‌زنند! اما سخت‌ترین بخش بازی انتهای آن است! کشف مرحله مخفی Epilogue که درب آن تنها با جمع کرن هفت ستاره مخفی در طول بازی باز می‌شود که قطعأ نود درصد گیمرها بی‌خیال پایان بازی می‌شوند!! اما باید عرض کنم که مهمترین بخش بازی که داستان بازی را با جزئیات کامل شرح می‌دهد در همین مرحله پایانی قرار دارد!

پ.ن: بنا بر درخواست دوستان از این به بعد در هر پست تنها یک بازی نقد خواهد شد.

 
آخرین ویرایش:

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100
download_1_.jpg


Doki Doki Literature Club

بازی‌های سبک ویژوال ناول معمولأ کمتر مورد توجه قرار می‌گیرند و همه‌پسند نیستند اما در این میان بازی خلاقانه‌ای به نام "Doki Doki Literature Club" بر سر زبان‌ها افتاد. این بازی نه گرافیک آنچنانی دارد و نه گیم‌پلی جذابی! ظاهر بازی رمانتیک، دخترانه و کمدی به نظر می‌رسد اما در واقع یک بازی روانشناختی و ترسناک است. نه تنها بازی دخترانه نیست بلکه اصلأ برای دختران ساخته نشده است و گیمر باید پسر باشد تا عشق بین شما و مونیکا شکل بگیرد! این بازی ویژوال ناول مانند یک انیمه گیمر را به خود جذب می‌کند و به شدت انسجام داستانی دارد. ویژگی اصلی این بازی این است که پر از وقایع غافلگیرکننده است و هر دفعه سورپرایز جدیدی در انتظار شما خواهد بود. اما به نظر من خلاقیت اصلی بازی در سناریو از پیش تعریف‌شده‌ی آن است، حقیقتی که باید با آن روبرو شوید! گیم‌پلی بازی به شدت ساده و حتی حوصله سر بر هست (بازی بیشتر با دیالوگ جلو می‌رود و پیش‌نیاز بازی تسلط کافی بر روی زبان انگلیسی است) اما اگر کمی حوصله به خرج بدهید شاید به سازندگان بازی حق دهید که چنین شیوه‌ای را برای روایت داستان انتخاب کرده‌اند. داستان از اینجا شروع میشه که گیمر (شما) به دعوت دختری به نام سایوری وارد کلوب ادبیات می‌شود. سه دختر دیگر به نام‌های مونیکا، یوری و ناتسوکی هم در این کلاب شرکت حضور دارند. هر کدام از این کاراکترها خصوصیات متفاوتی دارند و گیمر عشق خود را از بین این چهار دختر جستجو می‌کند اما غافل از اینکه چه سناریویی برای او چیده شده است!

کار گیمر در ابتدا دیدن یکسری دیالوگ حوصله سر بر برای آشنایی با شخصیت و خصوصیات این چهار دختر هست که ساعاتی از وقت گرانبهای شما را خواهد گرفت! اما گیم‌پلی به تدریج تعاملی‌تر میشه و گیمر هم تأثیر خودش را روی ادامه‌ی مسیر داستان پیاده خواهد کرد. مثلأ در بخش‌های مختلف بازی گیمر باید برای ساخت یک شعر کلماتی را از روی تعدادی از کلمات پیشنهادی انتخاب کند. جالب اینجاست که هر کدام از این کلمات به خصوصیات یوری، ناتسوکی یا سایوری شبیه است (مونیکا را فاکتور گرفتم!). از طرفی این چهار دختر باید در مورد شعر ما (کلماتی که انتخاب کرده‌ایم) داوری کنند و شعر ما هرچه تعداد کلماتش به علاقه‌ها یا خصوصیات یکی از این چهار دختر نزدیک باشد، آن شعر به مذاق آن دختر بیشتر خوش می‌آید. توجه کنید که شما در حقیقت دارید علایق خودتان را انتخاب می‌کنید! و علایق شما به علایق هر دختری که نزدیک باشد با او تفاهم بیشتری دارید و عاشق آن دختر می‌شوید! بگذارید با جزئیات بیشتری منظورم را مشخص کنم. مثلأ کلمات خیلی ساده مربوط به ناتسوکی، کلمات خیلی سنگین و مفهومی مربوط به یوری و کلمات نسبتأ نامتعارف هم مربوط به سایوری می‌شوند.

هر کدام از این چهار دختر شخصیت‌ تاریکی در پشت چهره‌شان وجود دارد و همه‌شان مشکل روانی دارند! به همین دلیل است که می‌گویم این بازی روانشناختی است. مثلأ "سایوری" در ظاهر خودش را شاد نشان می‌دهد ولی در حقیقتت سایوری دختری افسرده است که به خودکشی فکر می‌کند! (در واقع مونیکا از روی حسادت این بلا رو سرش آورد که افسرده شد!) جالب اینکه حتی یکی از کلمات پیشنهادی بازی برای شعر ما، دقیقأ همین کلمه "خودکشی" است! سایوری کمی هم از نظر گیرایی‌ مشکل دارد و دیر می‌فهمد اما بسیار دختر مهربانی هست. "یوری" شخصیت خودآزاری هست (با چاقو و تیغ به جون خودش میفته ولی سعی می‌کند این زخم‌ها را از ما مخفی کند) و یکم هم خجالتی هست. "ناتسوکی" هم یک عقده روحی از پدرش دارد و از او متنفر است و سعی می‌کند خود را شخصیتی بدجنس و بد اخلاق نشان دهد. همچنین به آشپزی علاقه دارد و از خواندن مانگا هم لذت می‌برد. اما جاست مونیکا! از مونیکا هیچ نگفتم درست است؟ چرا فقط مونیکا؟

mm.gif


همانطور که گفتم سایوری افسردگی گرفته است و داستان به سمتی می‌رود که او دست به خودکشی می‌زند و بازی تمام می‌شود و در کمال تعجب می‌بینید حتی عکس سایوری از منوی ابتدای بازی هم برداشته شده است. البته شما می‌توانید دوباره روی شروع بازی بزنید و از اول بازی را شروع کنید اما اینبار یک تغییر وجود دارد و آن هم اینکه دیگر سایوری وجود ندارد! اینبار مونیکا ما را به کلوب دعوت می‌کند. اینبار داستان، کاراکترها و دیالوگ‌ها ترسناک‌تر می‌شود و حتی گاهی صفحه نمایش می‌لرزد (زهر ترک خواهید شد!). جریان از این قرار است که مونیکا قصد دارد تمام دخترهای دیگر را از کلوب حذف کند و فقط خودش باقی بماند و ما! و سپس در اتاقی با ما خلوت کند تا با او صحبت کنیم و هرگز دوست ندارد این خلوت بینمان تمام شود! حتمأ عاشق او شده‌اید، درست است؟!
 
آخرین ویرایش:

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100
222222.jpg


The Elder Scrolls V: Skyrim

امیدوارم یک فیلم سینمایی برای این بازی ساخته شود (کارگردانش هم کسی جز گیرمو دل تورو نمی‌تواند باشد!). بهترین قسمت این سری بازی، قسمت پنجم آن است و اولین خلاقیتی که در این قسمت از بازی دیده می‌شود در شروع داستان آن هست. شروع بازی واقعأ افسانه‌ای‌ست. آنجایی که بعد از اعدام شدن دو سرباز قبل از ما، آماده می‌شویم که گردنمان را با تَبَر بزنند و ناگهان یک اژدهای مهیب و غول‌پیکر می‌آید و نجاتمان می‌دهد! شخصیت اصلی داستان (دواکین) حمایت ساکنان اسکایریم را به همراه دارد زیرا اتفاقاتی در اسکایریم افتاده است که موجب وحشت آنها شده است و امید آنها تنها به اژدها زاده‌ای به نام دواکین است (مردم او را اژدها زاده خطاب می‌کردند اما در واقع اژدها زاده نبود و پس از کشتن یک اژدها، روح آن اژدها به درون بدنش نفوذ کرده بود).

داستان بازی اسکایریم به قدری عظیم است که حتی تعدادی کتاب در مورد سرگذشت اسکایریم درون بازی وجود دارد که می‌توانید آنها را بخرید و مطالعه کنید! اسکایریم جهانی بسیار گسترده از نژادهای مختلف است. شخصیت‌پردازی کاراکترها بسیار جالب صورت گرفته است به طوری که اگر با آدم‌های هر مکانی صحبت کنید متوجه می‌شوید حرف‌های آنها با اشخاص دیگر متفاوت است، هر شخصی داستان متفاوتی دارد و از مشکل خود سخن می‌گوید. از مهمترین شخصیت‌های داستان می‌توان به برادران خاکستری/Grey Brothers (تنها یکی از سه برادر می‌تواند به زبان شما صحبت کند)، دلفین/Delphin (یک جنگجو عضو فرقه بلید که به شما کمک می‌کند)، پارسُنکس/Parthurnax (یک اژدهاست)، اسبرن/Esbern (یک پیرمرد جادوگر عضو فرقه بلید که صحبت‌های او به کارتان می‌آید) اشاره کرد. یکی از نقاط قوت بازی وجود مراحل فرعی بسیار زیاد در بازی است و مدت زمان گیم‌پلی بازی تقریبأ نامحدود است یعنی تقریبأ هیچ زمانی نمی‌توانید ادعا کنید که تمام شد همین بود! بازی دو خط داستانی دارد یکی مربوط به مراحل اصلی و دیگری مربوط به مراحل فرعی. جالب اینکه هر کدام از مراحل فرعی بازی نیز دارای داستان‌هایی به شدت جذاب و حتی گاهی بسیار جذاب‌تر از داستان اصلی هستند! به عنوان مثال داستانی که مربوط به شناسایی یک قاتل سریالی در بازی می‌شود و یکی از بهترین داستان‌های بازی‌ست در یکی از مراحل فرعی روایت می‌شود.

از داستان و شخصیت‌پردازی که بگذریم می‌رسیم به گرفیک و طراحی‌های کاراکترها و پس‌زمینه‌ها. گرافیک بازی در یک کلام عالی است و عمق تصاویر آن بسیار زیاد است اما بازی خالی از مشکلات گرافیکی و باگ نیست. هرچند به جزئیات و عمق تصویر بسیار توجه شده است اما بازی در زمینه "تخریب‌پذیری محیط" کم آورده است و در این زمینه ضعف اساسی دارد. سازندگان بازی در زمینه طراحی کاراکترها متوسط عمل کرده‌اند (اما طراحی اژدهاها به خصوص پارسُنکس بسیار خوب است) و همچنین همانند سری بازی دراگون ایج قابلیت تغییر چهره‌ی کاراکتر اصلی را به گیمر داده‌اند و شما می‌توانید چهره‌ی کاراکتر اصلی را به هر شکلی که دلتان می‌خواهد دربیاورید. طراحی پس‌زمینه‌ها بسیار چشم‌نواز و شگفت‌انگیز صورت گرفته است.

موسیقی و صداگذاری بازی خوب است و بازی در این بخش ایراد آنچنانی ندارد. فیلمبرداری بازی نیز جالب بود و گیمر می‌تواند چه زمان‌هایی که کنترل کاراکتر در اختیارش قرار داده می‌شود چه زمانی که فقط نظاره‌گر است (مثل ابتدای بازی) در هر حال زاویه دوربین را تغییر دهد (مثلأ روی خود را بگرداند و پشت سرش را نگاه کند) و همچنین می‌تواند دوربین را در حالت اول‌شخص و یا سوم‌شخص قرار دهد. این بازی قابلیت زیادی برای تبدیل شدن به یک بازی نقش‌آفرینی آنلاین چندنفره را دارد (وعده‌اش را خیلی وقت پیش داده بودند حالا نمی‌دانم نسخه آنلاینی مانند بازی ورلد آو وارکرافت برای آن ساختند یا خیر). ضعف اساسی گیم‌پلی بازی در این است که امکاناتی در بازی وجود دارد که از آنها استفاده درستی نشده است. به عنوان مثال در بازی هتل و اقامتگاه برای خواب وجود دارد ولی هیچ الزامی به خوابیدن نیست یعنی فاکتور رفع خستگی با استفاده از خواب در بازی تعریف نشده است. یا مثال دیگر اینکه در بازی غذا برای خوردن وجود دارد ولی هیچ الزامی به غذا خوردن وجود ندارد یعنی فاکتور رفع گرسنگی با استفاده از غذا خوردن در بازی تعریف نشده است. اما از نقاط قوت گیم‌پلی می‌توان به بخش آپگرید و همچنین تنوع بسیار زیاد سلاح‌ها اشاره کرد. گیمر امکاناتی همچون استفاده از شمشیر با یک یا دو دست (بازی یک مشکل اساسی دارد و آن هم اینکه نمی‌توانید به طور همزمان هم از اسلحه استفاد کنید و هم سپر دفاعی را در دست دیگری بگیرید!)، استفاده از انواع جادوها و آپگرید آنها، باز کردن قفل‌ صندوق‌ها، اژدهاسواری و ... دارد. اما یکی از مشکلات بازی تکراری شدن و خسته‌کننده بودن بخش باز کردن قفل‌هاست (این کار چندان آسان هم نیست ولی مطمئنأ پس از چند بار تکرار این عمل، قِلِق‌اش دستتان می‌آید) به طوری که برای یافتن اسلحه‌ها و امکانات مختلف بارها و بارها این کار تکراری و حوصله‌سربر را انجام می‌دهید. در بازی غول‌ها و اژدهاهای بسیار زیادی وجود دارند که بسیاری از آنها عظیم‌الجثه هستند و شاید صلاح نباشد با همه‌ی آنها درگیر شوید! در بین این اژدهاها فقط اژدهای پارسُنکس دوست حقیقی شماست.


dragon.gif


اما گاهی برای بدست آوردن یک سلاح خفن مثل نمونه‌ای کمیاب از شمشیر یا تیر و کمان و یا برای به دست آوردن سکه و ... اقدام به هر ریسکی می‌کنید. این بازی DLCهای معروفی هم دارد که هم ضمن روایت داستان‌های جدید، مراحل بازی را افزایش می‌دهند و هم قابلیت‌های جدیدی (همچون فریاد زدن برای فراخواندن اژدها، ازدواج کردن!، جادوهای جدید، سلاح‌های جدید و ...) به بازی اضافه می‌کنند. در نهایت باید بگویم نسخه پنجم بازی اسکایریم یک بازی Open World با جهانی وسیع و عظیم دارای جزئیات زیاد و فضای دارک است که علاوه بر کشش داستانی بسیار زیاد آن (که به راحتی می‌تواند تبدیل به فیلمی همچون سری فیلم ارباب حلقه‌ها شود)، چشم‌اندازهای بسیار زیبایی در آن مشاهده کرده و کار با انواع سلاح‌ها را برای مقابله با اژدهاها، غول‌ها و نژادهای مختلف انسان‌ها در آن تجربه می‌کنید.
 

peyman_eun

کاربر سایت
Mar 18, 2020
100
Capture.png
cn.jpg


Dark Souls

یکی دیگر از سری بازی‌های نقش‌آفرینی محبوب خودم "Dark Souls" هست به خصوص نسخه‌های دوم و سوم (Dark Souls II و Dark Souls III) که بدون شک این دو نسخه از برترین بازی‌های نقش‌آفرینی تاریخ بازی‌های ویدیویی هستند. این سری خلاقیت‌های بیشتری نسبت به رقبای خود داشت از جمله می‌توانم به طراحی غول‌های عظیم الجثه آن اشاره کنم که گاهی عظمت و بزرگی آنها کل صفحه نمایش را می‌گرفت! به جرأت می‌گویم بعد از بازی‌های اکشن-ماجراجویی مثل Shadow of the Colossus و سری God of War، عظیم‌ترین غول‌ها را باید در سری بازی نقش‌آفرینی Dark Souls جستجو کرد.

موسیقی فاکتوری است که به هیچ عنوان نمی‌توان آن را در این سری بازی نادیده گرفت. موسیقی این بازی هنگام باس فایت‌ها آدرنالین خونتان را به شدت افزایش می‌رهد! صحبت از اعجوبه‌ای به نام موتوی ساکورابا/Motoi Sakuraba است که موسیقی‌های متن سوزناک شاهکاری که برای هر سه نسخه سری دارک سولز ساخته، تا ابد ماندگار خواهد بود. یکی از بهترین موسیقی‌های این بازی آهنگ Nameless Song است که دارای دو نسخه است و موتوی ساکورابا نسخه دوم این آهنگ را با همکاری خواننده حرفه‌ای Emi Evans برای دارک سولز 2 نیز بازسازی کرد. موسیقی معروف دیگر Majula نام دارد و این موسیقی آرامش‌بخش نیز درون بازی دارک سولز 2 شنیده می‌شوند. از موسیقی‌های زیبای دارک سولز 3 می‌توان به موسیقی‌ حماسی Lorian, Elder Prince Lothric و موسیقی زیبای Iudex Gundyr اشاره کرد. در بازی دارک سولز 3 موسیقی‌های بسیار سوزناک و غمناکی همچون Firelink Shrine نیز شنیده می‌شود. هر چه از موسیقی و تأثیر آن در جو و اتمسفر بازی بگویم کم است.

در واقع اتمسفر این سری بازی را مجموعه‌ای از عوامل از جمله گرافیک بالا (به ویژه گرافیک دارک سولز 3) و مناظر دارک/تاریک این بازی همراه با موسیقی‌های اتمسفری، خلسه‌آور، سوزناک، آرامش‌بخش و شگفت‌انگیز آن، شکل داده‌اند. شروع بازی دارک سولز 1 از تیمارستان نفرین شدگان شمالی (واقع در فاضلاب‌ زیر زمین!) است و رفته رفته بازی آن وجه شگفت‌انگیز خودش را نشان می‌دهد و از همان ابتدا گیمر با غولی عظیم‌الجثه روبرو می‌شود که هرگز یارای مقابله با آن را ندارد و نکته جالب اینجاست که اولین غول عظیم‌الجثه‌ای که گیمر در دارک سولز 1 با آن روبرو می‌شود را نمی‌توان شکست داد. گیمر احساس می‌کند با یک باگ روبرو شده است! اما فقط باید راه خروج را پیدا کرد و از درب آن خارج شد! (اینجاست که سازندگان بازی به ما می‌فهمانند که عزیزم... مشکل از منِ سازنده نیست مشکل از عقلِ خودت هست!). بعدأ به گیمر قابلیت‌هایی داده می‌شود که می‌تواند با بزرگترین غول‌ها هم بجنگد و آنها را شکست دهد هرچند که خیلی سخت است! آری این بازی بسیار دشوار است (این سخت بودن نقطه قوت آن است!) و اگر به بازی‌های ساده عادت کرده‌اید بهتر است قید این بازی را بزنید چون این بازی جزو سخت‌ترین بازی‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی است.

گیم‌پلی بازی به شدت اعتیادآور و درگیرکننده است به طوری که بارها و بارها با یک باس مبارزه می‌کنید (قطعأ یکی از نقاط قوت این بازی باس‌های عظیم آن هستند) و پس از ده‌ها بار شکست خوردن یک بار پیروز می‌شوید. مگر غیر از این است که لذت واقعی در جایی‌ست که برای رسیدن به هدفی بسیار تلاش کرده باشید؟! خشونت بی‌حصر و انتهای این سری بازی و مبارزات نفس‌گیر آن شما را به اوج لذت گیمری می‌رساند.

last.gif


در جهان دارک سولز همه محکوم به نفرینی ابدی هستند و شما نامیرای برگزیده هستید. داستان بازی بسیار گسترده است ولی یکی از نقاط ضعف سری دارک سولز روایت پیچیده داستان آن است (داستان جذاب است اما شیوه روایت آن پیچیده و نامتعارف است). به عبارت دیگر شما باید بخش زیادی از داستان مرموز بازی را با صحبت کردن با اشخاص مختلف و بیرون کشیدن از زیر زبان آنها دریابید و داستان به صورت غیرخطی روایت می‌شود. اما در مورد طراحی‌های پس‌زمینه‌های بازی باید بگویم که دارک سولز 3 اثری شگفت‌انگیز در این زمینه است. دارک سولز 2 نیز رفته رفته بهتر می‌شود به خصوص طراحی باس‌ها و غول‌های بازی فوق‌العاده است و چشم‌اندازهای بازی نیز به شدت زیبا، رؤیایی، هنری، دارک و پر از جزئیات هستند به طوری که گاهی دست از بازی کردن می‌کشید و به دوردست خیره می‌شوید و اینجاست که عمق تصاویر بازی و جادوی آن شما را مبهوت خواهد کرد.

می‌رسیم به گیم‌پلی که به نظر من گیم‌پلی این سری بازی مصداق بارز کلمه "خفن" است. گیم‌پلی بازی مکانسیم‌های تکنیکی مختلفی دارد. به نظر من حماسی‌ترین سکانس‌‌ دارک سولز 2 لحظه عبور از پل به سمت اژدها بود که بسیار نفس‌گیر بود. هرچند که گیم‌پلی دارک سولز 2 به اندازه کافی شایسته‌ی تحسین هست اما دارک سولز 3 مکانسیم جدیدی به نام Battle Art را هم به آن اضافه کرد که دیگر شد نور علی نور! اینجاست که تفاوت بازی دارک سولز 3 و نسخه پنجم اسکایریم مشخص می‌شود. یادتان هست که گفتم در بازی اسکایریم نمی‌توانستیم همزمان هم از شمشیر استفاده کنیم و از سپر! این ویژگی در بازی دارک سولز 3 به خوبی مهیا شده است. گیمر می‌تواند در بازی دارک سولز 3 حتی زمانی که سپر به دست گرفته است از بتل‌آرت‌ها استفاده کند. البته وقتی که گیمر از بتل‌آرت استفاده کرد گارد او باز می‌شود و در برابر حملات دشمن بسیار آسیب‌پذیر می‌شود. در بازی مکان‌های به نام Bonfire وجود دارد که مکان‌هایی مخصوص برای استراحت کردن هستند و در این مکان‌ها Battle Art شما مجددأ پُر می‌شود. یکی از تفاوت‌های نسخه‌های دارک سولز 2 و 3 در این است که در نسخه سوم ریتم مبارزات تندتر شده است و همچنین دارک سولز 3 رفته به رفته سخت‌تر می‌شود. در دارک سولز 2 روند منظمی برای سخت شدن بازی وجود نداشت. در کل کسانی‌ که دوست دارند بازی‌های سخت را تجربه کنند نباید این بازی را از دست بدهند.
 
آخرین ویرایش:

Z-fan

▲‌ Triforce of Wisdom ▲
کاربر فعال
Jul 10, 2013
9,369
نام
سید محمد حسین
دمت گرم به حرفامون گوش دادی، الان خیلی روون تر و راحت تر شده خوندنشون :D

متن تم در مورد دارک سولز دوست دارم
از این سری هر چقدر تعریف شه کمه :x

Doki Doki Lit Club هم فکر نمی کردم اسمی ازش این جا بیاد
یادش بخیر چقدر بازی خاصی بود :D
نمیدونم دن سالواتو الان کجاست
آخرین نشانه های وجودیش یه سری مراحل دردآور سخت تو ماریو میکر 2 بود تا جایی که من میدونم :D
 

کاربرانی که این قسمت را مشاهده می‌کنند

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
or ثبت‌نام سریع از طریق سرویس‌های زیر