شینجی میکامی میگه :
یادم میاد یک شب تکالیف مدرسمو انجام نداده بودم و به رختخواب رفته بودم که بخوابم نصف شب بابام با یک لگد منو از تخت بیرون انداخت و گفت که برو بیرون منم با بیژامه و با پای برهنه رفتم بیرون بعد بابام بهم گفت برو جلوی ماشین واستا بابام ماشین رو روشن کرد و در حالی که عصبانی بود با ماشین همیطنور داشت به طرف من می اومد منم مجبور شدم حدود 5 تا 6کیلومتر تمام راهو از خونمون تا ساحل بدوم وقتی که به ساحل رسیدیم بابام سریع گازو و گرفت و رفت منم مجبور شدم با بیژامه و پای پیاده برگردم خونمون. فکرش بکنید اگر پلیس میدید که یک نفر با ماشین داره دنبال یک بچه پا برهنه با بیژامه میکنه همونجا اونو دستگیر میکرد نمیکرد؟ "
پدر شنیجی میکامی مرد خشنی بود و شینجی اقرار کرده که از پدرش میترسیده.
خشن نبوده رسما روانی بوده


