انتظارات من بالا نیست داستانش کاملا زبالست، بازی کردی بیا بحث کنیم در موردش، اینکه صرفا بگی بد نبود انتظاراتت بالابوده فقط در حد حرفه، شما بازی رو با شروعش از اواسطش شروع می کنی! به این صورت که با پدر شاون و لیلا آشنا میشی، تا داستان میاد روابط این ها رو آشکار کنه و پیوند درستی برای ادامه در ذهن مخاطب ایجاد کنه و پرورشش بده، صاف می ندازت توی ماجرای دنیل و سفری که با یک برادر نق نقو و اعصاب خورد کن و ماجراجویی کسالت آوری که به صرف نیروی دنیل ادامه پیدا می کنه دنبال می شه، جالبه که مدام در طول داستان اسم لیلا رو شاون میاره ولی بازیکن چون پرداختی از شخصیت ندیده هیچ ارتباطی با صحبت های شاون در مورد این موضوع نمی گیره، کسیدی تنها نقطه مثبت ماجرا بود چون تونست به شخصیت پردازی شاون شاخوبرگ بده، کلیسا یکی از مضحک ترین سکانس های بازی بود که انگار یک نمایشنامه رو دارن روی صحنه بازی می کنن، مادرشون کارن هم کلا تو دیوار بود شخصیت پردازیش، این همه بازیکن منتظر بود دلیل جداییشو ببینه، نامه ها و پیغاماشو روند معماییشو دنبال کرد، آخر همون چیزی رو می گه که از اول مشخص بودو قشنگ بچه هاشو برگشم حساب نکرد! شخصیت پردازی، روایت داستان، کاملا بی هدف و مضحک تا پایان دنبال شدو به همون صورت هم زرد تموم شد، تنها نقطه مثبتش موسیقیش بود.