پروانه ای سفید را می بینم که آزادانه پرواز می کند. او روی یک گل سفید می نشید و از شهد آن تغذیه می کند، دوباره بالهایش را باز کرده و این بار روی انگشت اشاره پسر بچه ای می نشیند. هم کودک لبخند می زند و هم پروانه خوشحال است. نور سپید زیبایی از پشت ابرها بیرون می آید و پسر و پروانه سفید در حالی که لبخند می زنند به آن خیره می شوند.
دستی به صورت می کشم و ناگهان همه چیز تغییر می کند. تمام این تصاویر رویایی بیش نبوده. پروانه ای که دیدم کفتاری سیاه بود و گل سفید ، یک بیشه خشک و سخت بود. انگشت پاک کودک چیزی جز شاخه ای پوسیده از دل سنگ های کوه نبود و اما نور، نور سپیدی که دیدم خورشید گرما بخش نبود، آن نور جلوه ای کور کننده از پرتو ها بمب اتم بود.... و سر انجام هیچ کس آنجا نبود....
متن كامل را در صفحه اصلي بخوانيد.
آخرین ویرایش:

