سناریو های شما در مورد بازی ها

<{ALTAIR}>

کاربر سایت
سلام دوستان!
شما در این تاپیک می توانید سناریو های مورد نظر خود را بنویسید!می خوام ببینم چه قدر ذهنتون کار می کنه!شما می تونید هم ادامه ی بازی های معروف و دنباله دار را در ذهن خودتان خلق کنید و هم داستانی مستقل بسازید!
من خودم این را می نویسم:
Travel in time:world in past
سفر در زمان:جهان در گذشته
در سال 3012,بر اثر گرمای شدید حاصله از گاز های گلخانه ای,طوفان شدیدی بوجود می آید که انرژیی در حد بمب هیدروژنی دارد.این انرژی سبب می شود که مردم کالیفرنیا(که محل طوفان است!)به زمان گذشته و عهد دایناسور ها بروند.در زمان گزشته,دایناسور ها بیشتر انسان ها را می کشند بجز گروهی که در میروند.این گروه سه نفره هست:دو پسر و یک دختر جوان.آن ها به دنبال سلاحی برای مبارزه شمشیر هایی را پیدا می کنند و به جنگ دایناسور ها می روند.دو پسر نام هایشان دن و مایک هست و نام دختر الکسندرا است.این سه متوجه می شوند که تنها راه بازگشت ایجاد انرژی زیاد است که برای اینکار باید آتشفشانی را کشف کرد و با از بین بردن الماسی طلایی انرژی آن را فعال ساخت.با این کار دایناسور ها هم منتقل می شوند ولی سه جوان اسیر خود خواهی می شوند و پس از سختی زیاد و مبارزه با دایناسور های زیاد اینکار را انجام می دهند و همه به زمان حال می آیند و ...
این بازی ادامه دار است و نام قسمت بعدیش,بازگشت دایناسور ها است.قسمت آخر این مجموعه هم نابودی آینده نام دارد.
 
سال 1970 میلادی ...
یه گروه سارق کارکشته وقتی که برای آخرین سرقت از مجموعه ی 14 قسمتی سرقت های زنجیره ای خودشون به بانک حمله میبرن، متوجه میشن که اوضاع بانک بدجوری غیر عادیه!
این گروه، یه گروه متشکل از 14 نفر از دوستانی فوق صمیمیه!
14 دانشجوی اخراجی دانشگاه هاروارد!

نفر اول، دانشجوی اخراجی رشته ی ...
نفر دوم ...
نفر سوم ...
.
.
.
نفر چهاردهم ...

نکته ی قابل ذکر در مورد این 14 دانشجو اینه که همگی اونها جزو نفرات برگزیده ی کنکور و جشنواره ی جوان خوارزمی و ... هستن و مخلص کلام این که همگیشون نخبه هستن و ضریب هوشی 160 ~ 150 به بالا دارن :eek:!

قصه از اینجا شروع میشه که 14 نفر + 1 نفر توی یکی از طبقات مجتمع خوابگاهی دانشگاه هاروارد، با هم، مشغول زندگی میشن!

1 سالی رو با هم سر میکنن و به حدی از صمیمیت میرسن که دیگه حتی تحمل اینکه یه نفر بخواد به یکی از 14 نفر + 1 نگاه چپ بندازه رو ندارن!

اما ...

اینا یه شب خوابگاه رو میپیچونن و توی یکی از غارهای اطراف خوابگاه هاروارد جمع میشن ...
( به سبک فیلم انجمن شاعران مرده! )

یکی از این 15 نفر یک حقوقدانه خبره به حقوقه خصوصی و جزایی و کیفری و بین الملل و ... ست!

این بابا یه متنی رو حاضر کرده و توی غار اون رو قرائت میکنه!
درواقع توی غار واسه خودش یه دادگاهی تشکیل میده!
دادگاهی که قاضی اون خودشه و محکوم و شاهد و ...ی اون هر 15 نفرشون!
هر 15 نفر سوگند و قسم برادری میخورن!

تمامی اعضا!

متعهد میشن که تا پای جونشون به آرمانهای گروه پایبند بمونن!!!

و از طرفی، هرکسی به این اساسنامه خیانت کنه، دیگه تو این جمع جایی نداره!

به قولی، از خوک پست تر و کثیف تره!

.
.


میگذره و میگذره تا سال آخر دانشگاه!

.
.

آقای X (هنوز اسمی نداره!)، عاشق یه دختری میشه!!

این دختره بهش میگه برای اینکه منو مال خودت کنی ...

دوتا شرط دارم!

گویا اصلاً علاقه ای به این پسره نداشته!
:(

و میخواسته یه شرط خفن بزاره که پسره بگرخه!

اما شرط ها:

1- دختره به پسره میگه: برای اینکه نشون بدی چقدر دوستم داری، باید به سرقت از بانک مرکزی آمریکا دست بزنی!

2- دومی رو وقتی میگم که اولی رو انجام بدی!

دختره به خیال خودش شرطی گذاشته که پسره بی خیالی طی کنه و ...

اما پسره دیوونه ی دختره شده!

تصمیم به سرقت مسلحانه از بانک مرکزی آمریکا میگیره!

موضوع رو با گروه و دوستانش مطرح میکنه!

اما چاره چیه؟!

((( باید ))) به این سرقت دست بزنن!!

به سرقت هم دست میزنن!

و خدا رو شکر موفق هم میشن!

و دختره که میبینه این یارو این حرکت رو زده، شرط دومی رو میاره که دیگه پسره کلاً بی خیال این دختره بشه!

اما شرط دوم اینه که ...

شرط دوم اینه که باید به گروه خیانت کنه!

پسره داره دیوونه میشه ...

اما بالاخره تصمیم خودشو میگیره!

به گروه خیانت میکنه!

صبح فردای این تصمیم، زنگ میزنه به 110 و میگه:

فلان سرقت رو فلانی و فلانی و ... انجام دادن!

هر 14 نفر رو میفروشه!

اما چاره چیه؟!

این چهارده نفر دستگیر که میشن، نفر 15م رو نمیفروشن!

چون قسم خوردن!

دیگه تابلوئه که کی اینا رو فروخته!

کسی که توی این سرقت بوده و دستگیر نشده!

.
.

محکوم به زندان میشن و از هاروارد اخراج میشن ...

...

بقیه ش بمونه واسه یه فرصت دیگه!
:p
 
آخرین ویرایش:
سال 1970 میلادی ...
یه گروه سارق کارکشته وقتی که برای آخرین سرقت از مجموعه ی 14 قسمتی سرقت های زنجیره ای خودشون به بانک حمله میبرن، متوجه میشن که اوضاع بانک بدجوری غیر عادیه!
این گروه، یه گروه متشکل از 14 نفر از دوستانی فوق صمیمیه!
14 دانشجوی اخراجی دانشگاه هاروارد!

نفر اول، دانشجوی اخراجی رشته ی ...
نفر دوم ...
نفر سوم ...
.
.
.
نفر چهاردهم ...

نکته ی قابل ذکر در مورد این 14 دانشجو اینه که همگی اونها جزو نفرات برگزیده ی کنکور و جشنواره ی جوان خوارزمی و ... هستن و مخلص کلام این که همگیشون نخبه هستن و ضریب هوشی 160 ~ 150 به بالا دارن :eek:!

قصه از اینجا شروع میشه که 14 نفر + 1 نفر توی یکی از طبقات مجتمع خوابگاهی دانشگاه هاروارد، با هم، مشغول زندگی میشن!

1 سالی رو با هم سر میکنن و به حدی از صمیمیت میرسن که دیگه حتی تحمل اینکه یه نفر بخواد به یکی از 14 نفر + 1 نگاه چپ بندازه رو ندارن!

اما ...

اینا یه شب خوابگاه رو میپیچونن و توی یکی از غارهای اطراف خوابگاه هاروارد جمع میشن ...
( به سبک فیلم انجمن شاعران مرده! )

یکی از این 15 نفر یک حقوقدانه خبره به حقوقه خصوصی و جزایی و کیفری و بین الملل و ... ست!

این بابا یه متنی رو حاضر کرده و توی غار اون رو قرائت میکنه!
درواقع توی غار واسه خودش یه دادگاهی تشکیل میده!
دادگاهی که قاضی اون خودشه و محکوم و شاهد و ...ی اون هر 15 نفرشون!
هر 15 نفر سوگند و قسم برادری میخورن!

تمامی اعضا!

متعهد میشن که تا پای جونشون به آرمانهای گروه پایبند بمونن!!!

و از طرفی، هرکسی به این اساسنامه خیانت کنه، دیگه تو این جمع جایی نداره!

به قولی، از خوک پست تر و کثیف تره!

.
.


میگذره و میگذره تا سال آخر دانشگاه!

.
.

آقای X (هنوز اسمی نداره!)، عاشق یه دختری میشه!!

این دختره بهش میگه برای اینکه منو مال خودت کنی ...

دوتا شرط دارم!

گویا اصلاً علاقه ای به این پسره نداشته!
:(

و میخواسته یه شرط خفن بزاره که پسره بگرخه!

اما شرط ها:

1- دختره به پسره میگه: برای اینکه نشون بدی چقدر دوستم داری، باید به سرقت از بانک مرکزی آمریکا دست بزنی!

2- دومی رو وقتی میگم که اولی رو انجام بدی!

دختره به خیال خودش شرطی گذاشته که پسره بی خیالی طی کنه و ...

اما پسره دیوونه ی دختره شده!

تصمیم به سرقت مسلحانه از بانک مرکزی آمریکا میگیره!

موضوع رو با گروه و دوستانش مطرح میکنه!

اما چاره چیه؟!

((( باید ))) به این سرقت دست بزنن!!

به سرقت هم دست میزنن!

و خدا رو شکر موفق هم میشن!

و دختره که میبینه این یارو این حرکت رو زده، شرط دومی رو میاره که دیگه پسره کلاً بی خیال این دختره بشه!

اما شرط دوم اینه که ...

شرط دوم اینه که باید به گروه خیانت کنه!

پسره داره دیوونه میشه ...

اما بالاخره تصمیم خودشو میگیره!

به گروه خیانت میکنه!

صبح فردای این تصمیم، زنگ میزنه به 110 و میگه:

فلان سرقت رو فلانی و فلانی و ... انجام دادن!

هر 14 نفر رو میفروشه!

اما چاره چیه؟!

این چهارده نفر دستگیر که میشن، نفر 15م رو نمیفروشن!

چون قسم خوردن!

دیگه تابلوئه که کی اینا رو فروخته!

کسی که توی این سرقت بوده و دستگیر نشده!

.
.

محکوم به زندان میشن و از هاروارد اخراج میشن ...

...

بقیه ش بمونه واسه یه فرصت دیگه!
:p
salam mehdi jan

hamid hastam khob shod inja didamet

omidking only
 
سال 1970 میلادی ...
یه گروه سارق کارکشته وقتی که برای آخرین سرقت از مجموعه ی 14 قسمتی سرقت های زنجیره ای خودشون به بانک حمله میبرن، متوجه میشن که اوضاع بانک بدجوری غیر عادیه!
این گروه، یه گروه متشکل از 14 نفر از دوستانی فوق صمیمیه!
14 دانشجوی اخراجی دانشگاه هاروارد!

نفر اول، دانشجوی اخراجی رشته ی ...
نفر دوم ...
نفر سوم ...
.
.
.
نفر چهاردهم ...

نکته ی قابل ذکر در مورد این 14 دانشجو اینه که همگی اونها جزو نفرات برگزیده ی کنکور و جشنواره ی جوان خوارزمی و ... هستن و مخلص کلام این که همگیشون نخبه هستن و ضریب هوشی 160 ~ 150 به بالا دارن :eek:!

قصه از اینجا شروع میشه که 14 نفر + 1 نفر توی یکی از طبقات مجتمع خوابگاهی دانشگاه هاروارد، با هم، مشغول زندگی میشن!

1 سالی رو با هم سر میکنن و به حدی از صمیمیت میرسن که دیگه حتی تحمل اینکه یه نفر بخواد به یکی از 14 نفر + 1 نگاه چپ بندازه رو ندارن!

اما ...

اینا یه شب خوابگاه رو میپیچونن و توی یکی از غارهای اطراف خوابگاه هاروارد جمع میشن ...
( به سبک فیلم انجمن شاعران مرده! )

یکی از این 15 نفر یک حقوقدانه خبره به حقوقه خصوصی و جزایی و کیفری و بین الملل و ... ست!

این بابا یه متنی رو حاضر کرده و توی غار اون رو قرائت میکنه!
درواقع توی غار واسه خودش یه دادگاهی تشکیل میده!
دادگاهی که قاضی اون خودشه و محکوم و شاهد و ...ی اون هر 15 نفرشون!
هر 15 نفر سوگند و قسم برادری میخورن!

تمامی اعضا!

متعهد میشن که تا پای جونشون به آرمانهای گروه پایبند بمونن!!!

و از طرفی، هرکسی به این اساسنامه خیانت کنه، دیگه تو این جمع جایی نداره!

به قولی، از خوک پست تر و کثیف تره!

.
.


میگذره و میگذره تا سال آخر دانشگاه!

.
.

آقای X (هنوز اسمی نداره!)، عاشق یه دختری میشه!!

این دختره بهش میگه برای اینکه منو مال خودت کنی ...

دوتا شرط دارم!

گویا اصلاً علاقه ای به این پسره نداشته!
:(

و میخواسته یه شرط خفن بزاره که پسره بگرخه!

اما شرط ها:

1- دختره به پسره میگه: برای اینکه نشون بدی چقدر دوستم داری، باید به سرقت از بانک مرکزی آمریکا دست بزنی!

2- دومی رو وقتی میگم که اولی رو انجام بدی!

دختره به خیال خودش شرطی گذاشته که پسره بی خیالی طی کنه و ...

اما پسره دیوونه ی دختره شده!

تصمیم به سرقت مسلحانه از بانک مرکزی آمریکا میگیره!

موضوع رو با گروه و دوستانش مطرح میکنه!

اما چاره چیه؟!

((( باید ))) به این سرقت دست بزنن!!

به سرقت هم دست میزنن!

و خدا رو شکر موفق هم میشن!

و دختره که میبینه این یارو این حرکت رو زده، شرط دومی رو میاره که دیگه پسره کلاً بی خیال این دختره بشه!

اما شرط دوم اینه که ...

شرط دوم اینه که باید به گروه خیانت کنه!

پسره داره دیوونه میشه ...

اما بالاخره تصمیم خودشو میگیره!

به گروه خیانت میکنه!

صبح فردای این تصمیم، زنگ میزنه به 110 و میگه:

فلان سرقت رو فلانی و فلانی و ... انجام دادن!

هر 14 نفر رو میفروشه!

اما چاره چیه؟!

این چهارده نفر دستگیر که میشن، نفر 15م رو نمیفروشن!

چون قسم خوردن!

دیگه تابلوئه که کی اینا رو فروخته!

کسی که توی این سرقت بوده و دستگیر نشده!

.
.

محکوم به زندان میشن و از هاروارد اخراج میشن ...

...

بقیه ش بمونه واسه یه فرصت دیگه!
:p

دوست عزیزم تخیل قشنگی داری ولی چندتا نکته رو باید بهت یاد آور بشم.
سناریو شما و در واقع داستان شما در خارج از ایران شکل میگیره پس در اونجا جشنواره ی جوان خارزمی و پلیس 110 وجود نداره عزیزم. نکته ی بعدی اینکه سناریو باید کامل باشه. شما برای نوشتن یک سناریو باید دقت داشته باشید که ابتدا داستان کامل بازی رو داشته باشید. نه تنها این دستان رو توی ذهن نگه دارید بلکه باید به صورت یک رمان (داستان بلند) روی کاغذ بیاریدش. یک نکته ی خیلی مهمتر از نوشتن سناریو این هست که شما اصلا قبل از این کار کارکتر بندی داشته باشید. شخصیت پردازی یکی از مهمترین قسمتهای سناریو هستش و به نحوری روح سناریو شما حساب میشه. ریز به ریز یک کارکتر باید مورد بررسی قرار بگیره. برای مثال به شرح کارکتر زیر دقت کن:
نام: هیروزشی Hiroshi
نام خانوادگی: تاکیتا Takita
سن: 19
موی قرمز نسبتا بلند و چشمان سبز رنگ و صورتی جو گندمی دارد. روی بازو دست راست او یک زخم شمشیر است که 3 سال پیش در جنگ میان کشور او و گایا در بین یک نبر ایجاد شد. او معمولا از شمشیر خود که البته از پدرش فلت(Felt) به او رسیده برای مبارزات استفاده میکند. معمولا شوخ است ولی بعضی وقتا به طور ناخود آگاه حس میکند نمیتواند خود را کنترل کند و شخصیت متفاوتی از خود نشان میدهد. برخی شبها کابوسهایی در مورد یک شبه که بسیار شبیه به خودش است میبیند و از او میخواهد تا کمکش کند. پدر و مادرش چندین سال پیش او را ترک کردند و به پدر روحانی سپردنش ... . و....


این قسمتی از یک شخصیت پردازی میتونه باشه. البته من فقط بهت کمی توضیح دادم. اگر کمی بیشتر دقت کنی مطمئنا میتونی بهتر ادامه بدی.
 
سلام.
خیلی خوشحال شدم که شما این نوشته ها رو بعد از مدت ها خوندین!
ممنونم از راهنمایی های شما ...

...
..
.

اما جدیداً یه فکر جدیدی به سرم زده!

نمیدونم حتماً در جریان هستید که یه عده ای توی دنیا عقیده دارن که روح انسان بعد از وفات او، پالایش میشن و در کالبد یه موجود دیگه، حیات مجدد پیدا میکنن!

من داشتم فکر میکردم که میشه روی یه موضوع جدیدی فکر کرد و طرح رزی کرد با این مضمون!

اینکه یه بنده خدایی (حالا فرض میکنیم کاملاً شخصیت پردازی هم شده باشه) درواقع پلی هستش بین گذشته و آینده!

به این صورت که دائماً احساس میکنه که مهارتها و تجربیاتی در زندگی داره که قبلاً اصلاً اونها رو تجربه نکرده!

و دائم در کشمکش بین گذشته و آینده ست!

نمیدونم منظورم رو چطور بیان کنم؟!

منظورم اینه که این بنده خدا دائم خودش رو در شرایطی میبینه که احساس میکنه قبلاً توی اون موقعیت یا بسیار شبیه به اون بوده ...

با تکیه بر همین موضوع، من فکر میکنم که این بابا میتونه از خیلی از اتفاقات در زمان حال جلوگیری کنه و موجبات رقم خورن تقدیر های بهتری برای آینده باشه!

هرچند احساس میکنم احتمالاً همچین موضوعاتی ساخته و پرداخته شده!

اما من شخصاً تا حالا با اون ها سر و کار نداشتم!

حالا در مورد این که این بنده خدا چطور میتونه در زمان حال، پلی باشه بین گذشته و آینده جای فکر بیشتری داره ...

حالا ...

:-"
 
آخرین ویرایش:
فکر بسیار خوبی هستش. یه داستان هرچقدر که پیچیده تر باشه زیباتر هست و البته پیچیدگی هم اندازه ای داره که داستان رو قابل فهم نگه داره. این فکر خیلی خوبیه ولی باید روش تمرکز کنی و کار بیشتری انجام بدی... من منتظرم ببینم این سناریو چطور نوشته میشه. ;)
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or