زندگي نامه 5 تن از شخصيت هاي محبوب بازي ها در چارچوب طنز

Dark War

کاربر سایت
Jan 9, 2011
2,522
نام
امير حسين
درود و بدرود


امروزه بسياري از شخصيت هاي دنياي گيم هستند كه به جايگاه خاصي رسيده اند و بسياري از گيمران براي اين شخصيت ها احترام خاصي قائل اند و ارزش زيادي به آنها مي دهند چه بسا كه بخشي از وجود گيمران را در برگرفته اند و آنهارا در دنياي خود حل ساخته اند بله طوري كه از طريق يك رابطه ساده مي توان گفت:


X<----- بازيكن ( حل شونده ) + گيم ( حلال ) + كمي شور ولايي براي حل شدن به ميزان لازم

در اين فرمول ابتدا لازم است تا X را به سمت چپ معادله برده و سپس همچين كسي شك نكنه جاي <---- از = استفاده ميكنيم و جواب را حساب كنيم:


البته دقت كنيد بازيكن در اين مرحله حل شده و شور ولايي در راه راست بر باد فنا رفته است پس داريم

گيم ( حلال ) = X-

خوب پس گيم = X در اومد اما اينجا يك موضوعي مطرح ميشه اگه اين فرمول اينه پس پرداخت خمس بيت مقامات و عمل واجبات چي ميشه؟

خوب اينجاس كه كل فرمول رو در 5 ضرب ميكنيم پس داريم:

گيم (حلال) 5 = X-



پس يك گيمر پخته به طور متوسط روزي 5 بار در بازي و شخصيت هايش بايد حل شود:d

خوب خواستم اين رو بگم كه به ارزش يك شخصيت در بازي پي ببريد.

نكته:در اين بخش ممكن است بخشي از داستان بازي ها براي عزيزاني كه آنهارا تمام نكرده اند Sp شود به همين دليل خواهشمند هستم كه اين عزيزان حواسشون به اين يك مورد باشه;)

در اين بخش داستان اصلي سري به صورت جامع نوشته مي شود ولي به مقدار كمي نيز با هنر ظنز در آميخته مي شود;)


اين تاپيك در مورد زندگي نامه 5 شخصيت محبوب بازي ها هستش و در هفته هاي آينده آپديت مي شود.


حال بهتر است تا به شخصيت شماره 5 يعني حضرت دكتر (به علت رواج بيش از حد اين كلمه در جامعه ما ايشون هم دكتر شدن) kratos بپردازيم:


kratos






کریتوس و برادرش متاسفانه در یکی از دهکده‌های کوچک يونان قدیم به نام اسپارتا به دنیا آمدند. به خاطر ناشناس بودن پدر کریتوس خانواده کوچک او همیشه مورد توهین و اذیت سایر مردم قرار می‌گرفت (البته جناب دكتر هم ترتيب تك تك ملت رو داده بود.)
وقتی دو برادر کمی بزرگ‌تر شدند کریتوس به علت توانایی‌هایش در جنگیدن به خدمت ارتش اسپارتان درآمد (يعني اونجا نابود كردا روز اول فرستادنش براي ديدباني بالاي برجك با يكي دعواش شد زد برجك رو كرد تو حلق طرف) ولی برعکس او برادرش به علت مریض‌حالی و ناتوانی به کوه‌های اسپارتا برای گذران باقی عمرش فرستاده شد.(كريتوس با لگد فرستادش اونجا)
برادر کریتوس در همانجا مرد و به دنیای مردگان رفت.(كريتوس ناكس كشتش ولي به كسي نگفت) کریتوس بعد از مدت کوتاهی فرماندهی یک لشکر ۵۰ نفره را به عهده گرفت که بعدها این تعداد به چند هزار نفر افزایش یافت و همه برای افتخار اسپارتان می‌جنگیدند.(افتخار كريتوس) تا اینکه روز جنگ با لشکر عظیم بارباریان فرا رسید.( لشكر از كرده ي خودش پشيمون شد در وسط راه بازگشت)
این جنگ شروع ماجراهای پرفراز و نشیب کریتوس و اسپارتان بود.( آمار كشته هاي كريتوس به مجذور رسيد) جنگی که سرنوشت اسپارتانی‌ها و کریتوس را تغییر داد.(همون اشاره به تعداد كشته هاست) کریتوس در میدان نبرد دریافت که لشکر بارباریان چندین برابر عظیم‌تر از اسپارتانی‌هاست ولی راه برگشتی وجود نداشت.(براي لشكر بارباريا راه برگشتي وجود نداشت اشتباه برداشت نكنيد) کریتوس عازم جنگ شد ولی قدرت بسیار لشکر مقابل باعث از پای درآمدن کریتوس شد.(منظور از پاي در آمدن لنگه دمپايي كريتوس از پايش شد) لشکریان باربارها خیلی زود تمام اسپارتانی‌ها را تار و مار کردند.(تار كردن ولي مار نكردن) سرنوشت کریتوس تا بدینجا این بود كه شاه باربارها روی سینه او بایستد و پتک عظیم خود را برای فرود آوردن روی کريتوس بالا ببرد ولی ... ( كريتوس به ريش وي خنديد)
کریتوس وقتی خود را مقابل قدرت دشمن ناتوان و عاجز دید از خدای جنگ کمک خواست.( در اين حد:مرتيكه مزخرف پاشو بيا كمك كن بينم باو) او نام خدای جنگ (آريس) را صدا زد تا به او کمک کند.( كصافت كمك كن) او به آريس سجده کرد و در مقابل کمک آريس و شکست دادن دشمن پیمان بست که از این به بعد بنده او خواهد بود و به فرمان او هرکجا را که بخواهد به آتش خواهد کشید.( خالي بنديه باو زد بر باد فنا داد آريس رو آخه خالي بندي در اين حد) آريس هدیه‌ای به او داد و این هدیه یک شمشیر دوتايي با قدرت خدای جنگ به نام "Blade of chaos" بود. این شمشیر به دست‌های او زنجیر شد تا فقط آريس بتواند آنها را از دست او رها کند.( من خودم ميديدم كريتوس هرشب موقع خواب اونارو باز ميكرد نميدونم چرا هي مي خوان خالي بندي كنن)

کریتوس قبل از اینکه بنده خدای جنگ شود ازدواج کرده بود صاحب یک دختر بود. زن او دقیقا نقطه مخالف کریتوس بود و با اعمال او به شدت مخالف بود.( آخه چرا كريتوس كه خيلي مهربون بود) به این علت که حتی کریتوس فراموش کرده‌ بود که خانواده‌ای دارد و فقط به فکر شکوه اسپارتا بود.( آهان پس از اون لحاظ ميگي) کریتوس به قدری جاه طلب بود که حتی به درخواست آريس مبنی بر حمله به دهکده اسپارتان هم تن داد ( تن داد ولي شمشيرا رو كه بهشون نداد:> ) دهکده‌ای که در آن متولد شده بود. او وارد دهکده شد و دستور تخریب و کشتن همه افراد دهکده را صادر کرد. بعد از تخریب کامل دهکده کریتوس به جلوی معبد اسپارتان رسید. در جلوی معبد پیرزنی پیشگو جلوی او را گرفت و به او اخطار کرد که در داخل معبد سرنوشت شومی در انتظار اوست و او را منع کرد.ولی کریتوس پیشگو را کنار زد و داخل شد( يعني به زبان عاميانه تر لهش كرد و بعد رفت) شروع به قتل و پاره پاره کردن مردم داخل معبد کرد و وقتی دست از کشتنشان کشید که بدن بیجان زن و دخترش را زیر پاهایش مشاهده کرد.( فضولي كردن گوششون رو بريد:d ) آريس به او گفت ناراحت نباشد چون او بزودی جنگجوی بزرگی خواهد شد. وقتی کریتوس از معبد خارج شد پیشگو نزد او آمد و او را به این صورت سحر کرد که خاکستر زن و فرزندانش همیشه بروی بدن او بماند تا وقتی هرکس او را ببیند متوجه جنایات و اعمال زشت او شود. و از آن به بعد رنگ او سفید شد. بعد از این ماجرا بود که روح اسپارتا بوجود آمد و هر کسی که او را می‌دید از او فرار می‌کرد.( قبلا مثلا خيلي ازش استقبال ميشده:d )

بعد از آن واقعه افسردگی به سراغش آمد و پيش آتنا رفت. آتنا دختر زئوس، که آريس به شهر او یعنی آتن حمله کرده بود. کریتوس از آتنا خواست تا عذاب را از وجود او پاک کند.(مگرنه نصف ميشه) آتنا به او گفت اگر شهر او را از دست آريس نجات دهد و آريس را نابود کند خدایان گناهان او را خواهند بخشید. کريتوس به آتن رفت و آريس را دید که مشغول تخریب شهر بود. آتنا به او گفت که تنها راه شکست یک خدا به دست یک انسان استفاده از پاندورا است.جعبه پاندورا جعبه‌ای در معبد پاندوراست که هر یک از خدایان قدرتی از قدرتهای خود را در آن قرار داده و آن را در معبد پاندورا قرار داده اند.( البته مهم نيست توش چي بوده كريتوس فقط قدرتش رو گرفت ديگه مغزش نميكشيد ببينه توش چي هست) معبد پاندورا در دشت ارواح گمشده و توسط زئوس به پشت کرونوس پدر زئوس زنجیر شده بود. آتنا به او گفت که فقط معجزه آتن که یک زن است می‌تواند درب دشت ارواح گمشده را باز کند.(كريتوس اونم له كرد) او به معبد معجزه رفت و معجزه آتن را نجات داد و او درب صحرای ارواح گمشده را برای کریتوس باز کرد درمعبد معجزه پیرمردی را دید که مشغول کندن قبری بود...( به ريش سفيد اون پيرمرد بنده خدا هم رحم نكرد دوست ندارم اينو بگم ولي اونم له كرد)

کریتوس به آنجا رفت.( اي كاش نميرفت) آتنا به او گفت که برای ورود به عمیقترین جاهای صحرا بايد از موانعی بگذرد و اولین آنها از بین بردن سه عدد سايرن (siren) است (زن شبح مانندی که راه پیدا کردن او گوش دادن به آواز اوست).( تو 2 دقيقه خاكسترشون كرد) کریتوس به راهش در دشت ادامه داد تا به صوری رسید.( جاي اينكه درش بدمه اونو خورد) بر آن دمید (عطسه كرد) و کرونوس به سمت او آمد. کرونوس به حدی بزرگ بود که کريتوس به زحمت نصف یکی از دندانهای او می‌شد. ۳ روز طول کشید تا کریتوس به معبد رسید، حالا باید به بالاترین مکان معبد می‌رفت. وقتی جلوی دروازه معبد رسید نگهبان دروازه را دید او به کريتوس گفت که تا بحال هیچکس زنده از آنجا برنگشته.(كريتوس هم در جواب گفت من هم تا به حال هيچكس را نديده ام كه بعد از ملاقات من زنده مانده باشد)

نگهبان دروازه در را برای او باز کرد و کریتوس وارد شد. لوحی را مشاهده کرد که نام معمار خدایان و سازنده معبد را نوشته بود. پاتروس وردس سوم. بالاخره کریتوس بعد از پشت سرگذاشتن موانع و معماهای معبد به جعبه پاندورا دست یافت. جعبه‌ای که سه قدرت از سه خدای اصلی یونان را در خود داشت. زئوس - پوزیدون و هيدس. کريتوس بعد از ۱۰۰۰ سال رنگ خورشید را بر جعبه پاندورا تاباند.(يعني نور با كله كچلش برخورد كرد بازتابش به جعبه رسيد) ولی آريس که متوجه قضیه شد ستونی را از آتن به سمت او پرتاب کرد و دست کریتوس از جعبه جدا شد و مرد. کریتوس به دنیای مردگان رفت و در آنجا ناخدای کشتي هيدرا به آن حمله کرده بود جان کریتوس را نجات داد.( كريتوس هم به پاس قدراني سه چهارتا فحش به زمين و زمان داد) خود کریتوس باعث مرگ او شده بود ولی اینبار توسط او نجات یافت و برای بار دوم ناخدا را به اعماق دنیای زیر زمین فرستاد. کریتوس با خوش‌شناسی تمام نجات یافته بود. او به بالاترین مکان دنیای زیر زمین رفت. طنابی از بالا به پایین افتاد و کريتوس از آن بالا رفت. او از همان قبری که پیرمرد در معبد معجزه می‌کند بیرون آمد... رئیس خدایان و پدر کریتوس به شکل پیرمردی جان او را نجات داده بود ولی کریتوس هنوز نمی‌دانست که حتی زئوس پدر اوست.( هي خدا:((... باليوود گرداهه؟) او به داخل شهر رفت و آريس را دید...( نه مثل اينكه هاليوود گرداهه)

آريس جعبه را در دست داشت و رو به زئوس می‌گفت: "می‌بینی پدر، تو خواستی آتن رو نجات بدی ولی حال هم آتن در چنگ من است و هم جعبه پاندورا..." کریتوس با صاعقه زئوس جعبه را از دست او جدا کرد و بعد از گذشت هزار سال برای اولین بار قدرت خدایان نمایان شد.( Wowwww) کریتوس صاحب این قدرت شد و به حدی بزرگ شد که ( از سياره زمين بيرون زد) به اندازه آريس رسید. انسانی با قدرت خدایی... جنگ آخر آغاز شد و کریتوس در راند اول!( بله زنگ به صدا در مياد دو طرف خودشونو گرم ميكنن) توانست آریس را شکست دهد(1-0) ولی شمشیرها افسونی شده بود که نمی‌توانست آريس را نابود کند.آريس، کریتوس را به عالم توهم برد تا با نشان دادن کشته شدن دختر و همسر به دست خودش او را عذاب دهد.(اين پوينت منفي داره) چندین موجود به شکل کریتوس به دختر و همسرش حمله کردند ولی کریتوس جانانه در مقابل آنها ایستاد و خانواده‌اش را نجات داد.( تو توهم بازم زن و بچش رو كشت ولي جمله زيبايي گفت:آريس اگه 10 بار ديگه هم زن و بچم رو بياري تا نجاتشون بدم بازم نصفشون ميكنم باكي نيست) رو به آريس کرد و گفت من خانواده‌ام را نجات دادم( ولي بهت قول ميدم بعدا دوباره بكشمشون) ولی آريس شمشیرها را از او گرفت و دختر و فرزندش را کشت. کریتوس به عالم واقعیت برگشت بدون شمشیرهای دگرگونی. این یعنی اینکه آريس اشتباه بزرگی کرده بود و به دست خودش زنجیرهای اسارت را از دست کریتوس باز کرده بود. و بعد خدایان آخرین هدیه خود را به کراتوس اهدا کردند، Blade of The Gods. شمشیر خدایان - کریتوس با تمام وجود شمشیر را در سینه آريس فرو کرد و خدای جنگ نابود شد...( نامردي كرده بود ديگه كريتوس خودش مي خواست زن و بچه رو بكشه)

بعد از آن واقعه کریتوس نزد آتنا آمد و از او خواهش کرد این عذاب را از وجود او پاک کند ولی آتنا به او گفت نه انسان نه خدا هیچ کس نمی‌تواند خاطره اعمال را از ذهن او پاک کند.( قبر خودشو با اين حرفش كند) کریتوس به بالاترین صخره کوه المپ رفت و خود را از آن به پایین پرتاب کرد... ولی خدایان او را بالا آوردند و آتنا به او گفت یک تخت در عرش المپ خالی است، تاج و تخت خدای جنگ. آتنا شمشیر Blade of Athena را به او داد و او را به عنوان خدای جنگ جدید معرفی کرد...( البته بايد بگم به پاس قدرداني از زحمات ايشون يه دكتراي افتخاري از سوي دانشگاه علم و صنعت نيز بهشون اهدا كردن)


خوب وقت اين رسيده كه به شخصيت شماره 4 يعني برنده صلح آدم كشي يعني جناب Niko Bellic بپردازيم.



Niko Bellic







ملیت نیکو دقیقا مشخص نشده،(اين موجود هنوز كشف نشده) با این حال او به زبان صربی صحبت می کند.(با اين حال يا با اون حال من نميدونم هنوز هيچ چيزي از اين موجود كشف نشده) پدر نیکو یک (اتم باردار بوده كه جهش يافته بوده است)دائم‌الخمر بوده که مدام بر او، مادر و برادرش (که در جنگ کشته شد) پرخاش می کرده است.( البته بعدش با دمپايي لهش ميكردن اولش جوگير ميشده يه قيافه ميومده) میلیسا، مادر نیکو، که مادری دلسوز و مهربان بود ( بنده خدا فقط سر 5 نفر رو تو كل عمرش بريده بود) از اینکه پسرش در چنین وضعیت سختی زندگی می کرد ناراحت بود.( پس تصميم به كشتن وي گرفت) زیرا نیکو در دوران جنگ هاي يوگوسلاوي رشد می کرد،( نبايد رشد ميكرد؟) جنگی که بزودی نیکو که یک جوان خشمگین بود در آن شرکت کرد.( نيكو به هرچي مي خوره الا خشم بنده خدا با اون قلب پاكش كلا يه كيلو آدم كشته ديگه همچين ميگه خشمگين انگار چيكار كرده) نیکو شاهد بیرحمی‌های بسیاری در جنگ بود،( مثلا خودش با چاقو ميوه خوري سر سربازا رو مي بريد)مانند قتل عام و قطعه قطعه کردن 50 کودک،( كار خود نيكو بوده) که باعث شد همیشه دید بدگامانه ای در زندگی اش داشته باشد،( يعني تصميم گرفت از يه ديد ديگه به مقتول نگاه كنه.ديگه چشمش رو ببنده همينجوري بكشه)همراه با باری از حسرت و پشیمانی و افسردگی.(كه چرا وقتي تو جنگ آزاد بود بيش تر از اينا نكشت) خاطره مهم نیکو از جنگ زمانی است که گروه 15 نفره آنها که همگی مردان جوانی از دهکدهٔ او بودند،(كه نيكو همشون رو له كرد) توسط دشمن غافلگیر شدند.(تمام نقشه ها زير سر نيكو بوده) او توانست از آن حمله فرار کرده و جان سالم بدر ببرد،( حال كرديد اصلا تابلوئه كار خودشه)اما چند هفته بعد دریافت که این حمله به دنبال خیانت یکی از اعضای گروه خودشان روی داده است.(نيكو خوددرگيري پيدا كرده بوده)پس به جایی بازگشت که دوستانش توی گودال به خاک سپرده شده بودند،(زنده زنده چالشون كرده بود؟!) آنها را شمرد( داشت با آمار كل كسايي كه تا به حال كشته جع مي بست ببينه7 رقمي ميشن يا نه) و هریک را شناسایی کرد،( تا بعدا اگه نياز شد كسي نبود بره سراغ خانوادشون)در نهایت دریافت که بجز او دو نفر دیگر هم جان سالم بدر برده‌اند:( چي شد؟توهين به شخصيت يك قاتل؟)فلوریان کراویچ و دارکو برویچ.( نابودن) نیکو با خودش پیمان بست که ( لهشون كنه) فرد خائن را پیدا کند،( خودزني ميكنه اين بشر خودش نقشه كشيده بوده ها داره دنبال خودش ميگرده) نه فقط برای انتقام(بلكه براي افزايش تعدا كشته هايش) قصد دیگر او التیام بخشیدن به وضع روحی‌اش بود( آره ديگه بايد اون كمبود كشته هارو جبران ميكرد) و بازگشتن به زندگی خودش.علاوه بر این، نیکو در تمرین‌های ابتدایی ارتش مهارت‌های بسیاری را نیز آموخت، از جمله نبرد نزدیک، تیراندازی و شنا.( آهان يادم رفت بگم اين بدون مهارت انقدر كشته بوده با مهارت تقريبا جمعيت جهان رو نصف كرد)

زمانی که جنگ به پایان رسید،(نيكو به پايان رسوندش) نیکو به سختی یک شغل پیدا کرد (ميرفت اگه قبولش ميكردن كه صاب كارش ميمرد ولي اگه قبولش نميكردن بازم صاب كارش ميمرد اينم دوتا انتخاب عادلانه بود كه نيكو به طرف حسابش ميداد) و به زندگی عادی بازگشت. پسر عمویش رومن ( دائم الخمري به بلنداي دماوند) قبل از شروع جنگ به شهر آزادی در امریکا رفته بود تا زندگی جدیدی را آغاز کند. نیکو که چیزی جز خشونت نمی شناخت،(رومن رو هم كشت) سر شغل سابقش زیاد دوام نیاورد و بزودی وارد دنیای تبهکاران، مافياي صبري شد و 10 سال بعدی زندگی اش را اینطور گذراند،(30 سال اول كه قاتل بوده 10 سال آخر كه قاتل بوده 1 ماه هم اين وسط قاچاق ميكرده ديگه چي رو دووم نياورد) اما در این مدت به دنبال دو نفر دیگری که از آن حمله جان سالم بدر برده بودند نیز می گشت.( تا اونم رو بكشه ديگه آخه كل موجودات زنده رو تو اون جنگ نابود كرده بود فقط اين دوتا مونده بدن براي نيكو اُفت داشت) در این دوران او یک بار برای مدتی کوتاه دستگیر شد.( پليس از كرده ي خود پشيمون شد) بعد از آزادی به گروه یک روس بنام ری بلغارین که کار اصلی‌اش قاچاق انسان بود، پیوست.( در مرحله اول او را مورد عنايت قرار داد) سرانجام نیکو دریافت فلوریان کراویچ، یکی از آن دو تن که در دنبالشان بود در شهر آزادی در امریکا زندگی می کند.( بيچاره اون بنده خدا من جاش بودم خود رو مينداختم تو دهن كوسه)

طی یکی از قاچاق‌ها به ايتاليا، کشتی کوچکی که نیکو روی آن کار می کرد در درياي ادريانيك در یک مایلی ساحل غرق شد.(ميگن نيكو رو كشتي آتيش درست كرده بود تا گرم بشه) هرچند نیکو توانست خود را به ساحل برساند،(با شور و شوقي كه از كشتن اونا به دست آورده بود تا ساحل كه هيچي خال بنديه تو آمريكا غرق شد تو آسيا سر درآورد.) اما چیز دیگری از کشتی باقی نماند.(خوب مگه قرار بود با وجود نيكو باقي بمونه؟) بلغارین که دنبال یک مقصر میگشت، نیکو را به این متهم کرد که با پول از کشتی فرار کرده.(بلغارين قبر خودش رو كند) نیکو این را رد کرد،( يعني سرش رو قطع كرد) اما بلغارین باور نمی کرد و بسیار قوی‌تر از آن بود که بتوان با او مخالفت کرد.( نه ديگه جلوي نيكو رئيس جمهور ميومد هر روز صبح كفش نيكو رو واكس ميزد ميرفت) از این رو نیکو به یک ناوگان بازرگانی دریایی(منظور اينه كه يه ناو جنگي گرفت) ملحق شد تا از بلغارین فرار کند.(تا بلغارين را منفجر كند) او هفت ماه بعد را روی دریا گذراند،(در طول هفت ماه نيمي از آمريكارا ويران كرد) و در این مدت به دعوت پسر عمویش رومن برای آمدن به شهر آزادی در آمریکا فکر کرد.( دقت كنيد وارد نيمه ي ديگر آمريكا كه هنوز سالم بود شد) رومن از نیکو میخواست به شهر آزادی بیاید تا زندگی اشرافی‌اش در یک کاخ، اتومبیل‌های آخرین مدل، پول و زن‌های زیبا را با او تقسیم کند.(غلط كرده بود ولي باز نيكو رو حساب فاميل بودن وي را نكشت و با او عهدي بست كه اگر در آمدي كسب كردن 120% براي نيكو باشد و 20-% براي رومن) این دعوت بسیار نیکو را وسوسه کرد،( وسوسه برانگيزم بود) اما دلایل دیگرش برای پذیرفتن دعوت رومن،( كشتن بيشتر بود) پیدا کردن فلوریان کراویچ و دور شدن از بلغارین بود.( باو چي ميگي هي تو مال خودت بلغارين رو كه با هواپيماهاي F16 زد)

بعد از رسیدن به شهر آزادی نیکو فهمید که داستان‌های پسر عمویش رومن چیزی جز یک دروغ بزرگ نبوده است،(و اين يعني كشته شدن وي توسط نيكو) او در واقع در یک آپارتمان کوچک و کثیف زندگی می‌کند و جز یک آژانس تاکسی تلفنی کوچک چیزی ندارد ( بي شرف ديگه نسل بشريت رو از بين برد خونه لوكس هم مي خواست؟) و علاوه بر آن سر شرط بندی به بسیاری از خلافکاران گردن کلفت شهر بدهکار است.( تو بازي با نيكو بليك دو تا امكان وجود داره يا تو كشته ميشي يا تو كشته ميشي) مهارت هایی که نیکو در گذشته سختش بدست آورده بود در اینجا برای رومن مفید واقع شد و نیکو بزودی رومن را از شر کسانی که او را تهدید می کردند خلاص کرد.( ديگه فكر كنم واژه خلاص كرد خودش گويا همه چيز هستش) طولی نکشید که رومن نیکو را به دوستان و حتی دشمنانش معرفی کرد( مجبور بود يا بايد معرفي ميكرد يا نيكو خود رومن رو به عزرائيل معرفي ميكرد) و نیکو از این راه توانست کارهایی برای آنها انجام داده و در عوض پول و اطلاعاتی در مورد افرادی که در تعقیبشان بود بدست آورد.( اين نيكو هنوز درگير اون دونفر بود) سرانجام نیکو از طریق رومن با بسیاری از خلافکاران سرشناس شهر آشنا شد.(آشنا نبود نصف آمريكا رو نابود كرد ديگه وقتي باهاشون آشنا شد ببين چي شد)

در ابتدا نیکو کار را با پسر عمویش در بروکر شروع و به او کمک کرد تا کسانی که تهدیدش می کردند را از سر راه بردارد ( نيكو كلا فقط تو كار برداشتن، خلاص كردن و پاكسازي هستش) و همچنین کار آژانسش را توسعه دهد.( آژانس آدمكشي منظورشه) بعد از کشتن ولادمیر، یک تبهکار روسی با دوستان با نفوذ بسیار، نیکو با رئیس مافیای روسی، میخائیل فاستین، و همکارش دیمیتری رسکولاف آشنا شد و کار برای آنها را آغاز کرد.( يعني تا الان وارد عمل نشده بود تازه يد توانمندش رو وارد كار كرد) چندی بعد فاستین سفارش قتل پسر رقیبش، پتروویچ، را به نیکو داد،( نيكو هم كه خوراك اين كاراس فقط يك مشكل بزرگ وجود داشت علاوه بر پسر رقيبش خود رقيبش جد رقيبش دوستان رقيبش خود فاستين رفيقاي فاستين و ... را به قتل رساند) و بعد از آن نیکو برای اینکه خود و پسرعمویش از خشم پتروویچ در امان بمانند،(اينم تو دوثانيه له كرد همه شخصيت ها الكي هايپ شدن) به دستور دیمیتری، فاستین را به قتل رساند. طولی نکشید که دیمیتری نشان داد شریک بلغارین، که حالا در شهر آزادی اقامت داشت، است و به نیکو خیانت کرد.( نيكو رو ناراحت كرد ديگه به قلب لطيف نيكو خدشه وارد شد) نیکو و رومن بعد از اینکه آپارتمان و آژانس تاکسی شان در آتش سوخت، ناچار از بورکر گریختند.(از بوركر با عشق)

نیکو به بوهان نقل مکان کرد و در آنجا با چندین تن از دلالان مواد مخدر، از جمله الیزابت تورس ملاقات کرد.( بيچاره اليزابت كه عاقبش مرگ بود) او با خانواده خلافکار ایرلندی مک‌رری و دووین فورج، یک خلافکار بازنشسته افسرده و ری بوکینو، یکی از اطرافیان خانواده پگارینو آشنا شد.( همشون چند روز بعد از آشنايي با نيكو به صورت خيلي اتفاقي كشته شدن) طولی نکشید که او کار با جیمی پگارینو را نیز آغاز کرد و بعد از مدتی کار برای این افراد، توانست یک آپارتمان خوب دست و پا کرده و زندگی سطح بالایی را آغاز کند؛( قتل هاي با كلاس و پاستوريزه) با این حال همچنان در پیدا کردن آن فرد خائن، ناکام مانده بود.( باو ول كن اونو چرا ول نمي كني برادر من)

سرانجام نیکو فلوریان کراویچ را پیدا کرد، اما دریافت که او یک همج ن س‌گرا شده که با شهردار شهر آزادی، برایس داکینز، بطور پنهانی ارتباط دارد و در تلاش برای فراموش کردن گذشته است؛( پس نيكو يك جا گذشته و آينده و حال و همه چي رو رو نابود كرد البته قصدش در اين امر خير بوده) از این رو نیکو به این نتیجه رسید دارکو برویچ شخصی است که به آنها خیانت کرده.( نيكو هم كه به خيانت حساس) بعنوان پاداش کار برای یک سازمان مرموز دولتی، آنها برویچ را پیدا کرده و کت بسته نزد نیکو آوردند.( بيچاره من جيگرم براش كباب شد حيف دهن كوسه نبود) آنگاه نیکو به همراه رومن فرصت داشت دارکو را مجازات کند؛ در بازی این انتخاب به بازیکن داده می‌شود که دارکو را بکشد یا او را به حال خود رها کند.( اگه بكشي كه هيچي اگه گزينه نكشتن رو بزني نيكو يكم فكر ميكنه و بازم طرف رو ميكشه ولي بايد با فحش هايي كه در طول بازي بهت ميده بسوزي و بسازي ديگه) اگر نیكو دارکو را بکشد بعداً در می یابد که وضع روحی اش بهتر نشده است.( چرت ميگه ميكشش حالش بهتر ميشه) اگر اجازه زندگی به دراکو بدهد، ابتدا از کارش مایوس می‌شود اما بعداً به این نتیجه می رسد که کار درست را انجام داده است.( چرت ميگه اگه بكشيش از اين حركتت خرسند ميشه و به پاس قدرداني ازت رومن رو ميكشه)

مدتی بعد نیکو با یک موقعیت جدید مواجه شد،( خطر انقراض نسل بشريت) همکاری با دیمیتری رسکولاف، که دشمن درجه یک اش بود، برای انجام یک معامله بزرگ هروئین. بار دیگر او دو انتخاب دارد: یکی اینکه دوباره با دیمیتری همکاری کند،( كلا نيكو با كلمه همكاري آشنايي نداره) و دیگری اینکه به کشتی ای که دیمیتری در آن است رفته و او را بکشد. در صورت انتخاب راه اول دیمیتری یک مامور را به جشن عروسی رومن فرستاده و رومن در این جریان کشته می شود،( دلم براي نيكو ميسوزه كلي برا كشتن رومن برنامه ريزي كرده بود) اما با انتخاب راه دوم کیت مک رری، دوست دختر نیکو، در مراسم عروسی رومن توسط جیمی پگارینو به قتل می رسد.( وايسا بينم نيكو چرا خودش اينو قبل تر نكشته بود؟يادم باشه به تيم سازنده بگم كه اين مشكل رو تو نسخه بعدي برطرف كنن) در ادامه این دو حادثه متفاوت نیکو به کمک افرادی که در شهر می شناسد، در هر دو حالت دیمیتری را می کشد و یا جیمی پگارینو را پیدا کرده و به قتل می رساند.( به طور كلي نيكو فقط ميكشه كار ديگه اي انجام نميده) در نهایت نیکو در بحر رویای امریکایی فرو رفته و می فهمد که آن چیزی جز یک رویای پوچ نیست که هیچ کس نمی تواند به آن دست یابد.( در پايان تيتراژ آخر بازي كارگردان به خاطر منقرض كردن نسل بشريت از شما تشكر ميكند)


خوب ميرسيم به فيل كش سوم اين گروه، معذرت مي خوام شخصيت سوم اين گروه يعني Chris redfield كه داستان طول و درازي داره ولي براي اينكه شما راحت باشيد فقط در مورد قسمت پنجم و حوادث كيجوجو براتون ميگم.



Chris redfield





در سال ۲۰۰۸، کریس برای بررسی موارد قاچاق سلاح‌های بیولوژیکی در آفريقا به آنجا فرستاده می‌شود.( كريس خودش قاچاقچي بوده مرتيكه) به محض ورود کریس به منطقه خود مختار كيجوجو، دوست و همکار جدیدش را می‌بیند، شوا آلومار، از مقر B.S.A.A در غرب آفریقا با کریس در انجام ماموریتش همراه می‌شود.( در همون نگاه اول عين دوتا پرنده اسكل به راهشون ادامه ميدن)آن دو پس از دریافت سلاح‌ها و تجهیزات خود از رينارد فيشر با هم، به سوی قرار گاه گروه آلفا (که زیر مجموعه B.S.A.A بود) حرکت کردند.( اين وسط بنده خدا رينارد جر خورد ) آنها در تلاش برای جلوگیری از فعالیت‌های یک قاچاقچی سلاح‌های بیولوژیکی، به نام ريكاردو ايروينگ هستند.( كريس هدفش چيز ديگه اي بود بنده خدا خمار 20 گرم بوده ) مردم بی آزار این شهر ( لول‌) نیز قربانی آزمایش‌های بیولوژیکی و ژنتیکی قرار گرفته بودند و به موجوداتی به نام ماجيني، تغییر یافتند.( اشتباه برداشت نكنيد منظور جوجه ماشيني هستش ) آن دو سرانجام تنها بازمانده گروه آلفا، فرمانده دِ چنت را پیدا کرده و مدرکی برضد ایروینگ را از او دریافت می‌کنند.( كريس از فرمانده درخواست تنها 2 گرم كرد ولي دريغ از وجود يك گرم مواد)
با پیشبرد داستان، کریس و شوا، ایروینگ را پیدا می‌کنند، ولی ایروینگ با کمک زنی ناشناس موفق به فرار می‌شود.( خيلي ناشناس بود هيچكس نميدونست كيه) ایروینگ از خود یک پرونده به جا گذاشت.( بعد اين پياز با اين هوشش واسه من ويروس ساخته ) کریس و شوا موفق شدند توسط آن پرونده، در مورد فعالیت‌های ایروینگ اطلاعاتی به دست بیاورند و آن را با مرکز فرماندهی (HQ) در میان گذاشتند.( خود فرماندهي دستش تو كاره باو ) دیری نپایید، که B.S.A.A گروه دلتا را به پشتیبانی آن دو فرستاد. ( كريس ردفيلد كه خودش اندازه يه لشكر بود تو بازي ديگه نيازي به اونا نبود ) فرمانده جاش استون، رهبر گروه دلتا، به کریس یک کارت حافظه که شامل عکس‌هایی از پژوهش‌های مهم بود داده و کریس با مشاهده ی عکس‌ها به شکل ناگهانی عکسی از جیل والنتاین را می‌بیند.( فكرش رو كنيد يه لحظه فكرش رو كنيد بعد از مدت ها چشمش به صورت ناگهاني به دوگرم مواد افتاد) پس از آن تردیدهای کریس در مورد مرگ جیل در، رویداد عمارت اروپایی اسپنسر، برطرف می‌شود.( البته آسيايي بوده پناهنده شده بود زدن اروپايي) کریس و شوا به دنبال یافتن ایروینگ بودند، اما نمی‌دانستند که جیل نیز در این رویدادها حضور دارد.( تو خواب غفلت بودن جاشون تو جهنمه) با پیشبرد داستان، کریس و شوا از موقعیت تقریبی ایروینگ، که در یک پالايشگاه وابسته به شرکت ترايسل بود آگاه شدند و به سوی آنجا حرکت کردند.درست زمانی که آن دو به پالایشگاه رسیدند، ایروینگ با یک کشتی از آن مکان فرار کرد و با بمب‌های ساعتی که در پالایشگاه جاسازی کرده بود آنجا را نابود کرد،( باو اين مرتيكه هم گير آورده دنبال بازي بوده، اين كريس هم كه عين بز ) کریس و شوا پیش از نابودی پالایشگاه به کمک جاش استون، از آنجا فرار می‌کنند و به دنبال ایروینگ حرکت می‌کنند.( كلا فقط تو بازي حركت ميكنن كار ديگه اي ندارن) پس از رسیدن به کشتی ایروینگ و وارد شدن به آن، ایروینگ با تزریق یک ویروس به خودش، به هیولایی بزرگ تبدیل می‌شود.( آخه يه آدم 1 متر و 25 سانتي چطوري به اون كينگ كونگ تبديل شد من نميدونم )شوا و کریس پس از نابود کردن هیولا، از ایروینگ که در حال مرگ بود پرسسش‌هایی را مطرح کردند. ایروینگ از زنی به نام اكزلا گيونه نام برد و او را در پس این ماجراها معرفی کرد.( باو بزارين بميره ديگه بدبخت آخه به مرده چيكار دارين؟ )کریس و شوا در جستجوی این زن بر آمدند.
با پیشبرد بازی آن دو با اکزلا رو به رو می‌شوند.( سلام عليك ميكنن ميرن پي كارشون) کریس و شوا از او در مورد پژوهش‌های غیر قانونی شان و البته جیل می‌پرسند و اکزلا به آنها توضیحاتی در آن مورد می‌دهد.( اعتراف نبوده ها كريس داشته ازش امتحان شيمي ميگرفته) آنها موفق به کشف ویروسی شده بودند، که در آن، میزبان این ویروس، به موجودی به نام U-۸ تکامل می‌یافت.( به موجودي به نام Wii U تكامل مي يافت) این B.O.W جدید دارای هوش بالاتر، قدرت تخریب بیشتر و البته با ویژگی فرمان برداری بود.( آره عين زامبوزا كله خر و يه دنده نبوده ) اکزلا، آن دو را با این مخلوق تنها گذاشته و آن مکان را ترک می‌کند. شوا و کریس پس از یک نبرد دشوار با این موجود، او را از پای در می‌آورند و دوباره به جستجوی اکزلا می‌پردازند. کریس و شوا با دشواری فراوان موفق به پیدا کردن اکزلا می‌شوند. کریس باز هم در مورد جیل و مکان او، از اکزلا می‌پرسد، که در این لحظه، همان زن ناشناس که به ایروینگ کمک می‌کرد،( زن پشت پرده منظورشه) وارد صحنه شده و با کریس و شوا در گیر می‌شود.( يه كتك مي خوره پا ميشه ميره خونه باباش) در این درگیری نقاب زن ناشناس از صورتش جدا می‌شود، ولی هویت او همچنان نامشخص می‌ماند.( :| خوب وقتي كنده ميشه صورتش معلومه ديگه كريس و شوا گاو كه نبودن يا نكنه بودن؟) در این هنگام آلبرت وسكر وارد صحنه شده و هویت آن زن را برای شوا و کریس آشکار می‌کند.( خدا خيرت بده آلبرت اين دوتا كه نفهمن خوب شد تو اومدي) آن زن ناشناس، جیل والنتاین است و اینک برای وسکر کار می‌کند. کریس که به شدت در حال تعجب است،( Loading... ) تلاش می‌کند تا خود را به جیل بشناساند، اما گویی جیل هیچ کدام از حرف‌های کریس را متوجه نمی‌شود.( هنوز كريس در حال تعجبه گيم پلي شروع نشده) در حقیقت جیل، با یک کپسول دارای ماده ی P۳۰ که به سینه اش نصب شده بود، در کنترل وسکر قرار داشت، و از روی اراده این کار را انجام نداده بود.( بنده خدا قصدش خير بوده ولي به صورت غير ارادي اين مشكلات پيش اومده بوده)ماده ی P۳۰، اثری زود گذر داشت و بنابراین باید مرتب به بدن جیل، با کمک آن کپسول تزریق می‌شد.( بچه مردم رو آمپولي كرده بودن، پس اين وزارت تزريقات كشور كجاست؟) میزان تزریق نیز با کمک یک ریموت که در اختیار وسکر بود تعیین می‌شد.( وسكر پرفوسور شده بوده تو بازي ما نميدونستيم؟ )کریس و شوا بدون جیل، به حرکت خود برای پیدا کردن وسکر ادامه دادند و وارد کشتی وسکر شدند.( چه اهميتي دادن به جيل دستشون درد نكنه) آن دو در ادامه مجبور می‌شوند تا با اکزلا که اینک پس از تزریق ویروس توسط وسکر، به یک هیولا تبدیل شده بود، مبارزه و در نهایت با دشواری فراوان او را نابود می‌کنند.( ديگه تانك بود تا حالا نابود شده بود اين كريس يه خط هم رو صورتش برنداشت)
در بازگشت، جیل با کریس تماس گرفته و نقطه ضعف وسکر را برای کریس بازگو می‌کند.( لگد به جايي كه نبايد لگ بزني؟) یک سرم به نام PG67A/W وجود دارد که اگر به مقدار زیاد به بدن وسکر تزریق شود، او را سمی می‌کند.( آهان من معذرت مي خوام مثل اينكه تو اين داستان كلا همه تزريقي هستن) با پیشبرد داستان، کریس و شوا، وسکر را ( پاي بساط ) یافته و با او ( هم نشين مي شوند) مبارزه می‌کنند. پس از یک نبرد بسیار نفسگیر کریس موفق می‌شود تا این سرم را به بدن وسکر تزریق کند.( كريس با بازوهاش فيل رو مي خوابونه اين كه وسكره) سپس وسکر تعادل جسمی و روانی خود را از دست داده و به کریس می‌گوید که این پایان کار نیست.( باو زود باش تيتراژ بازي داره تموم ميشه تو تازه داري ميگي تموم نشده) وسکر می‌خواست با یک هواپیمای موشک انداز، موشک‌های دارای ویروس Uroburos را آزاد کند.( مگه زندانيشون كرده بود؟) به همین منظور خود را به هواپیما رساند و آماده پرواز شد. کریس و شوا نیز به دنبال او رفته و موفق شدند خود را به هواپیما برسانند.( احتمالا پرواز كردن كه به هواپيما رسيدن) با پیشبرد داستان هواپیما به یک منطقه ی آتشفشانی سقوط می‌کند.( خدا بيامرزشون ) وسکر ویروس Uroburos را به بدن خود وارد کرده و دارای قدرتی بسیار بیش از پیش می‌شود.( مگه اين هنوز زندس؟) کریس و شوا در پایان یک نبرد هیجان انگیز با وسکر در آن محیط آتشفشانی، موفق به شکست وسکر می‌شوند، وسکر به درون آتش سقوط می‌کند و کریس و شوا توسط یک بالگرد که جیل و جاش استون در آن بودند، نجات می‌یابند.( احتمالا اين دوتا كنار آتشفشان منتظر بودن يه خبري بشه سريع هندي وار بپرن وسط) اما این پایان ماجرا نبود و وسکر هنوز زنده بود و در درون آتش، بالگرد را گرفته بود که در این لحظه با پیشنهاد جیل،( پيشنهاد نظريه مولكولي) کریس و شوا با شلیک ۲ راکت به وسکر و در حالی که در آتش می‌سوخت او را نابود کردند... ( ان شاالله اين بار مرد ديگه درسته جناب كارمندان؟ يا نه باز قراره پاشه بياد بيرون؟)

در پايان در حالي كه كريس در بالگرد به سر ميبرد مي گويد:

كريس: آيا من آخرين بازمانده از سري RE بودم يا نه بعد از من هم باز RE ساخته مي شود؟
شوا: من كه مطئنم ديگه تو Evil بعدي نيستم پس از همينجا خودمو پرت ميكنم پايين...
جيل: تو ميتوني خودت رو پرت كني شوا ولي در جواب به تو كريس بر طبق قانون پايستگي ايول اين سري تمام نمي شود بلكه تنها از صورتي به صورتي گندتر از گذشته تبديل مي شود.


خوب وقت اين رسيده كه بپردازيم به Kid دوم اين گروه يعنيNero :d اين موجود كوچك هر روز از حضرت دانته كتك مي خوره هر روز هم ادعاش بيشتر ميشه، كلا بدجوري خر ادعاس.تازه روايت داريم كه خون مرحوم بزرگوار جعفر جني هم در رگهاش جريان داره.
والا ديگه نميدونم اين موضوع تا چه اندازه حقيقت داره اينو ميسپارم به دست مراجع عالي مقام گيم:d




Nero






نرو شخصیت اول DMC4 مي باشد و یك شخصیت تازه وارد به حساب میايد.در کنار دانته نرو هم قهرمان شماره چهار بازی محسوب میشود.( Kid شماره چهار بازي محسوب ميشود ) نرو یتیم در شهر کوچک و کم جمعیت فورتیونا همرا با کایری و کریدو بزرگ شد.( باو اين كي بزرگ شد من نفهميدم؟ تو شماره چهارم كه بچه بود )یک نکته جالب که ممکنه تا به حال نشنيده باشید اين است كه نرو همیشه مورد اذيت دیگران قرار میگرفت و هیچوقت علاقه ای به کار گروهی نداشت.در اصل خون اسپاردا در بدن نیرو وجود دارد و به عبارتی ديگر نسبت فامیلی با اسپاردا دارد.( من كه شنيده بودم نسبت فاميلي با مرحوم جعفر جني داره! )نرو از سه سلاح استفاده میکند:یک تفنگ(رز آبی)و یک شمشیر(ملکه سرخ)و دست شیطانی خود.( اين دستو از بابابزرگ بابابزرگ باباي باباش كه خودش از مادربزرگ مامان بابابزرگش به ارث برده بوده گرفته ) نرو یک شوالیه مقدس عضو گروه محفل شمشیر بوده که در این گروه اسپاردا مورد پرستش قرار میگرفته است.( تازه تو اين محفل سانديس و كيك هم ميدن )این گروه دنیا را از شیاطین نگاه میدارند البته در آخر داستان مشخص مي شود قصد این گروه فقط جاه طلبی بوده.داستان دست نرو اینگونه بیان شده است كه روزی نیرو و کایری به همراه چند نفر دیگر به جنگل میروند اما در آن موقع شياطین به جنگل حمله میکنند ( باو بنده خداها اومده بودن يكم هيزم جمع كنن اين گرفته بوده نفري يه سيلي بهشون زده بوده ) نرو توانست همه شیاطین را نابود کند اما دست راست او مجروح شده و پس از مدتی زخم دست نیرو بزرگ و بزرگتر شد ( همينجوري هي بزرگ و بزرگ تر ميشه تا آخر به دره ماريان تبديل ميشه ) نرو فکر میکرد فقط یک عفونت معمولی دستش را گرفته ( من ميگم اين مغزش به اين چيزا نميكشه هي كپكام ميگه نه ميكشه ) اما پس از مدتی فهمید دست وی دارای قدرت شیطانی شده. ( غلط نكنم يكي بهش تقلب رسوند/:) ) ملکه قرمز، شمشیر نرو در طی این جنگ خراب شد و برای تعمیر فرستاده شد.( شمشير فرستاد موتور سيكلت پس گرفت همش شارژ ميشد )نرو اهل جنگ و کاملا شبیه دانته و اسپاردا بود.نرو همیشه برای جنگیدن آماده بود و کار شخصی را بر کار گروهی ترجيح میداد.او به دوستانش مخصوصا کایری وفادار بود( مرد زندگي بود، آورين ) و با مشاهده بازی متوجه میشویم نرو بسیار احساساتی است و در عین حال به سرعت عصبی میشود.( كلا اين بچه مشكلات عصبي داره همون اول ديدم فهميدم )نرو از دانته جدی تر است ( lol ديگه يه بچه گربه هم از دانته جدي تره ) به خصوص زمانی که دوستانش در خطر می افتند.نیرو اصلا اهل عبادت نیست ( بچه كافر تو بايد بري جهنم از تك تك موهات آويزونت كنن، راستي يه كاري بكن الان برو كچل كن خواستن از مو آويزونت كنن ضايع بشن ) و این کار را امری بیهوده میشمارد ( چي شد.كچل كردن رو ميگه؟ ) و در بیشتر مواقع علاقه به گوش دادن موزیک دارد.( دوتا عباس قادري دارم مشتي اجازه بده بزارم با هم گوش بديم )نرو همیشه کت بلند سرمه ای رنگ که بر روی آن آرم محفل شمشیر زده شده را به همراه کت زیپ دار قرمز رنگ و به همراه شلوار جین میپوشد.( باو اينكه شد مانكناي ايتاليايي ) نرو دارای دو انگشتر است یکی نشان دهنده محفل شمشیر اسپاردا و دیگری رزی است که علامت آن بر روی کمربند نرو دیده میشود. ( باو اين بچه بازيا ديگه چيه كريتوس با اون عظمتش با دمپايي ميرفت بجنگه، ديگه خيلي مي خواست كلاس بزاره بند دمپاييش رو ميبست) نرو با موهای سفید و چشمانی آبی ( همانند يك بز بود ) همه را به یاد دانته و ورجیل می انداخت.اگر دقت کرده باشید مي بينيد كه نرو یاماتو را به سمت خود جذب کرد و روحی در بدن وی زنده شد این روح نیلو انجلو نبود بلکه این روح شیطانی وجود نرو بود که برای دفاع از وي فعال شده بود.توانایی های نرو سبب شده بود تا نرو بتواند به راحتی شیاطین را نابود کند.اگنوس مرتبا در تلاش بود تا شمشیر یاماتو را فعال کند اما هیچ کس بجز نرو نتوانست این مشکل را حل کند و شمشیر یاماتو را برای بار دیگر فعال کند! ( بيچاره ورجيل اگه ميدونست قراره ياماتو بيوفته دست اين، همونجا تو آخر شماره سوم ياماتو رو خمير ميكرد باهاش نون باگت درست ميكرد )تنه ها و کنایه های نرو به دانته خیلی جالب بود و نوعی داستان بازی را از خشکی در آورده بود مثلا در قسمتي از بازي نرو به دانته میگوید بیا باهم برقصیم!( دانته قبول ميكند و آن ها ساعت ها باهم رقص باله تمرين ميكنند ) نرو و دانته از لحاظ قدرت و چابکی و قدرت های مافوق انسانی شبیه به همدیگر هستند.( مافوق حيواني چي؟ مافوق حيواني نداشتن؟ )نیرو هم نامیرا محسوب میشود.بعضی افراد فکر میکنند قدرت نرو فقط در دستان اوست اما واقعیت غیر از این است چه بسا در مرحله اول بازي مشاهده كرديم كه نرو بدون دست شیطانی هم توانست ( خيار پوست بكند ) هیولا ها رو نابود کند.( باو اينكه چيزي نيست كريس ردفيلد بدون دست جوجه ماجيني ميكشت ) نرو را در حالت دویل تایگر چنین مشاهده خواهید کرد:چشمانی قرمز و حاله ( lol، حاله نور ) اگر به نور آبی پشت سر او ( در حالت دويل تايگر ) دقت کنید غلاف شمشیر را میبینید كه به نظر میرسد این غلاف یاماتو باشد و در ضربات نرو هنگامی که از یاماتو استفاده میشود خواهید دید که پس از حمله روح شمشیر را در غلاف میگذارد و یا اینکه میگوید dust to dust معنی این اصطلاح ( خاك بر سرت كنن )خاک در خاک است اما باید دقت داشته باشیم این حرف ها معنی و مفهومی را میرساند.نرو ایتالیایی هست و اگر در سخنان نرو هنگامی که به روح شیطانی تبديل شده است دقت كنيد ( ميفهميد چقدر چرت زياد ميگه ) کاملا به یاد سخنان ورجیل در DMC3 می افتید.
نرو به معنی سیاه است و معلم پرورشگاهي او این اسم را برای وی گذاشته است دلیلش هم بخاطر این بود که نرو در پارچه ی سیاهی در پرورشگاه گذاشته شده بود ( الان يعني اين خواننده خارجي كه اسمش Pink هستش رو تو چادر صورتي پيچيده بودن اسمش شد صورتي؟ )
پس از مدتی خانواده ی کایری که افرادی نیکو کار بودن ( افرادي نيكو بليك كار بودن؟ ) نرو را به فرزندي خود گرفتند.شباهت نرو به اسپاردا كه به عبارتی خدای آنها بود سبب شد تا نرو را در جمع خودشان بپذیرند ( خوب شد شبيه كريتوس نبوده وگرنه همونجا دارش ميزدن )
مادر و پدر کایری توسط شیاطین کشته شدند و از آن به بعد نرو وجود خدا را انکار میکرد چون به نظر نرو اگر خدایی وجود داشت نباید اجازه ميداد تا بنده هایش که وي را دوست داشتند و او را می پرستیدند اینطور کشته شوند. ( آره ديگه نبايد اجازه ميداد اينطور كشته بشن بايد اجازه ميداد اونطور كشته بشن )
به صورت كلي در مورد خصوصیات نرو مي توان گفت كه او شخصیتی جدی است که زود عصبی میشود اما در عین حال خیلی احساساتی و مهربان است و این عصبیتش به خاطر کم سن و سالی و بی تجربگی اوست اما در کل شخصیت جالبی دارد ( نگفتم چون kid هستش اينطوري ميكنه )
نرو در بیشتر حرفهايش از کنایه استفاده میکند و تقریبا میتوان گفت در همه ی حرف هايش یك تیکه میندازد ( بنده خدا فكر كرده خيلي نمكدونه ولي نميدونه كه پيازم نيست ) نرو بسیار غد است ( برو بچه جون برو اينجا غد بازي در نيار من خودم بچه ناف پايين شهرم ) به طوری که همه ی قوانین گروهی را که در آن عضویت دارد زیر پا میگذارد براي مثال همه ي افراد گروه سلاح سرد را مجاز میدانند اما نرو به این موضوع اعتقاد ندارد و از سلاح گرم استفاده میکنه. ( سلاح گرم منظورش تفنگ آب پاش هستش )
اما داستان بازی از نگاه نرو كمي متفاوت تر است
پس از کشتن شیاطین نرو موفق میشود خود را به آخر کنسرت ( justin bieber برساند ) اپرا کایری برساند کایری با دیدن نرو ( قند تو دلش آب ميشه، بدجوري ذوق مرگ ميشه ) شاد شده و به طرف نرو میدود ( وسط دويدن پاش گير ميكنه به ميز ميوفته ميميره خوب ديگه خسته نباشيد همه چي به خير و خوشي تموم شد ) نرو در کنار خود هدیه ای برای کایری گذاشته بود کایری با دیدن آن خوشحال میشود و با خرسندی در کنار نرو مینشیند. ( ضمن رعايت حجاب و عفت اسلامي ) نرو نسبت به سخنرانی ها کاملا بی اعتنا است و پس از مدتی از این سخن رانی و دعا خسته میشود و تصميم ميگيرد از مجلس بیرون رود کایری از او میپرسد چيکار میکنی؟ نرو میگوید: ( ميرم پيش وسكر پاي بساط يكم شارژ بشم )بیرون میروم.کایری دوباره میگوید:مراسم تمام نشده.نیرو در پاسخ میگوید دعا کردن مرا خسته میکند.همان لحظه دست راست نرو به درد می آید ( اوه اوه شديد خمار بوده ) و در همان لحظه مردی با کت قرمز به سرعت میاید و ساکنوس را میکشد و آن کسی جز ( مرحوم بزرگوار جعفر جني نبود ) دانته نبود در این لحظه نرو از مجلس فرار کرده و کایری را همراه خود میبرد . اما کایری به دنبال برادر خود میرود و نرو برای دفاع از کایری با دانته مشغول ( تاب بازي مي شود ) دوئل میشود در آخر نرو دانته راکتک زده و بر دیوار میخكوب میکند اما میفهمد دانته نمرده بلکه زنده است و یک شیطان به حساب می آید نرو متعجب شده و میگوید تو انسان نیستی مگه نه؟دانته جواب میدهد من و تو و اونها(شوالیه ها)همگی ( خَريم ) شیطانیم دانته از چیز هایی سخن میگوید اما نرو متوجه نمیشود و میگوید راجع به چه چیزی حرف میزنی؟دانته با نرو خداحافظی ( و روبوسي ميكنه كلي حرف ميزنه خاطره تعريف .. ) میکند و از دادن جواب امتنا میکند و میرود.همان موقع بقیه شوالیه ها میرسند و نرو دست خود را میپوشاند.کریدو نرو را به ماموریت گرفتن دانته مي فرستد.در طی این داستان نرو به سرنخ های کاملی از گروه میرسد هنگام روبه رو شدن با اگنوس، وي عصبانی شده و شیاطین دست ساخته اش را سراغ نرو میفرستد اما نرو همه آنهارا میکشد و سراغ اگنوس میرود اگنوس از قدرت نرو متعجب شده و ناجوانمردانه ( يه تكل رو پاي نرو ميره ) شمشیری را در دل نرو فرو میکند نرو برای مدتی شیطان درونش را فعال میکند و همراه با یاماتو به بیرون از آزمایشگاه میرود در این موضوع به طور کلی نرو قصد این گروه را می فهمد اما کمی دیر شده بود چون کایری گرفتار این گروه شده بود نرو ابتدا اسیر ساکنوس شده اما بعد به کمک دانته، نرو از مجسمه رهایی میابد و کایری را نجات داده و در پی آن ساکنوس را میکشد و در آخر نرو و کایری به همدیگر میرسند ( آخي، ياد فيلم باغبان افتادم ) نرو متوجه شده بود كه دانته یک دشمن شیاطین است و تصمیم میگیرد دانته را بیشتر بشناسد این نکته را میتوان از سخن نرو در پایان داستان فهمید که میگويد:( آيا بازم با هم فيلم هندي بازي ميكنيم؟ )میتوانیم همدیگر را ببینیم دانته؟دانته هم میپذیرد و میرود.

نرو: ديدي كايري من چقدر خفنم؟
كايري: نرو حواست به پشت سرت باشه.
نرو: هان چي شده؟كي؟ كجا؟ تو رو خدا نگو ساكنوس دوباره زنده شده:-s
كايري: نه نشده فقط مي خواستم ببينم چقدر خفني:d
نرو: ديوونه :|



خوب بالاخره يا پايين خره حالا مهم نيست رسيديم به شخصيت آخر اين گروه و آخرين داستان در اين تاپيك كه اميدوارم از داستان اين شخصيت هم همون طور كه از داستان شخصيت هاي قبلي لذت برديد خوشتون بياد:d

خوب شخصيت آخر اين گروه كسي نيست جز Scorpion قهرمان امشبو اينجا بمان.



Scorpion






او در قبیله نینجاهای شیرای ( شيرازي،ها شيراز دوست دارم، شيراز نوشيدني ها الكلي خوبي داره ) ریو در ژاپن به دنیا اومد. این موضوع به خوبی مشخصه که پدر هانزو هاساشی (Hanzo Hasashi) که خودش عضو گروه شیرای ریو (Shirai Ryu) بود؛ وقتی فهمید پسرش می خواهد به گروه بپیوند؛( اورا قشنگ به گروه پيوند داد ) هانزو رو به عنوان پسر خودش انکار کرد؛ چرا که نمی خواست پسرش به عنوان به قاتل در گروه عضو بشود و آرزوی این را داشت که وی برخلاف خودش، ( آيت العظمي شود ) یك زندگی آرام را داشته باشد.. با این حال هانزو به گروه نینجاها پیوست.( پسره ي بي ادب با ادب نما حرف بزرگ ترت رو گوش كن ديگه )

هانزو بین قبیله یکی از بهترین شینوبی ها (Shinobi) بود و به دلیل مهارت های باور نکردنیش در نینجوتسو،( مخفف نون بيار كباب جوتسو ) لقب (( عقرب)) را به دست آورد.( يادش به خير ما هم تو كار رزمي بوديم ولي به ما لقب موش صحرايي دادن ) او همیشه سعی می کرد تا برای افتخار آفرینی برای رئیس قبیله و گروه تلاش کند ؛ با این حال وقتی هانزو از سوی جادوگر پست یعنی کوان چی ماموریت پیدا کرد تا نقشه مقدس عناصر و الواح را از معبد شائولین بدزدد ؛ او توسط یکی از جنگجویان لین کوای (Lin Kuei) به نام ساب زیرو ( Sub-Zero) به طور وحشیانه کشته شد.( خيلي وحشيانه؟مثلا با سرش كله پاچه درست كرد بعد نميدونم با رونش مرغ سوخاري درست كرد و اينا؟) (البته این ساب زیرو همان بی هان هست که بعد ها با ماهیت نوب سایبات ظهور پیدا می کند.) درنتیجه خانواده و قبیله او توسط کوان چی که به لین کوای قول داده بود؛ به طور فیجع تارومار شد. روح
Scorpion به قلمرو زیرین فرستاده شد و در آنجا طلسم گشت.( بردنش زيرزمين ) او دوباره در زندان ارواح (Prison of Souls) با ساب زیرو بزرگ مبارزه کرد اما باز شکست خورد و این کار باعث شد تا جنگجوی لین کوای فرار کند.( هربار پا ميشه مياد دوتا لگد ميخوره ميره )
دو سال بعد از کشته شدن توسط ساب زیرو بزرگ ، کوان چی
Scorpion رو احیا کرد و به قلمروی زمین بازگرداند( آوردش تو سالن خونه ) تا با شنگ سانگ ( چي؟ مشنگ سانگ؟ ) در اجرای مسابقات همکاری کند. طبق گفته کوان چی اگر او در این مسابقه ساب زیرو بزرگ رو شکست می داد؛ می توانست که انتقام خود و قبیله اش رو از وي بگیرد و در صورت شکست خوردن ؛( به كله پاچه تبديل ميشي ميري رو ميز صبحونه ) روح او به مکان فراموش شده ای تبعید می شد. این امر محقق نمی شد تا این که لو کنگ گورو رو شکست داد ؛ با این کار او به ساب زیرو بزرگ دست یافت و با شکست دادن و سوزاندن او، انتقام خود رو از اون گرفت. بلافاصله بعد از این کار او آتش گرفت و خاکستر شد و در قلمرو زیرین افتاد.( دوباره رفتن زيرزمين )
بعد از مدتی در قلمرو زیرین ،
Scorpion مطلع شد که در دنیای خارج (Outworld) مسابقه جدیدی برگزار شده و ساب زیرو در آن شرکت کرده است.( مسابقه دو 20 متر با دمپايي پاره ) با این خبر او شوکه و خشمگین شد چرا که قاتل او به نحوی به زندگی برگشته بود.( به نحوي منظورش به شكلي هست كه اشاره به همون دمپايي پاره داره ) Scorpion تصمیم گرفت تا ساب زیرو را به طور کامل نابود کند ؛ بنابراین در مسابقات شائوکان حضور یافت. اما در یکی از مسابقات Scorpion، وقتی مشاهده کرد که ساب زیرو پس از شکست دادن رقیب خود، به او رحم کرده؛ فهمید که او برادر کوچک قاتل خود هست. پس از این واقعه Scorpion برای فرونشاندن خشم خود تصمیم گرفت تا به جای انتقام ، از این برادر کوچکتر محافظت کند.( ديگه زد تو خط خاله بازي، الان خاله شادونه هم مياد ) اما ساب زیرو دلیل وي را نمی دانست.( خوب مغزش از جنس جلبك بوده )
وقتی حمله شائوکان به زمین با شکست روبرو شد؛
Scorpion آزاد گردید و بار دیگه به زمین آمد.( وضع دلار و بازار رو ديد گفت:اوه اوه وضع اينا از مال ما هم خراب تره برگرديم ) او نه با کسی دوست و هم پیمان بود و نه با کسی دشمنی داشت.( كلا بيكار بود ول مي چرخيد ) با این حال شائوکان که توانایی های زیاد اونو به عنوان یه نینجا دیده بود؛ از او خواست تا با اون هم پیمان بشود.( حالا چرا پيمان اين همه ممد و احمد و ... چرا همش گير داديد به پيمان؟ ) Scorpion این پیمان ( باز ميگه پيمان ) رو پذیرفت اما طول نکشید که از پیمان خود سرباز زد چرا که فهمیده بود ساب زیرو نیز به عنوان یکی از جنگجویان برگزیده زمینی ، مورد هدف شائوکان قرار گرفته است؛ بنابراین در مبارزه نهایی با امپراطور اهریمن ، طرف جنگجویان زمینی را گرفت.( من كه بودم ميرفتم طرف جنگجويان مريخي رو ميگرفتم )با شکست شائوکان و زیر دستانش؛ وضعیت زمین به حالت عادی برگشت و Scorpion بار دیگه به قلمرو زیرین بازگشت.( باو چقدر نقل مكان ميكنن عين بچه آدم بشينيد رو كاناپه گيم بزنيد ديگه هي ميريد زيرزمين چيپس بشه آخه؟ )
مدتی بعد از بازگشت او به قلمرو زیرین،
Scorpion شنید که همسر و فرزند او به قتل رسیدند. او با کوان چی جادوگر روبرو شد؛ کوان چی به او گفت که عامل این قتل کسی نیست جز ( رژيم صهيونيستي ) ساب زیرو. با شنیدن این خبر خشم سراسر وجود Scorpion رو فرا گرفت و بر این شد که ( آمريكا جهان خوار را ) ساب زیرو رو همانند برادرش نابود کند.( باو اين بشر شيزوفرني داره هر پنج دقيقه يك بار نظرش عوض ميشه ) اما بعدا کوان چی این موضوع رو فاش کرد که او Scorpion را فریب داده تا ساب زیرو را به جای خودش قاتل معرفی کند به منظور اینکه Scorpion دست از حفاظت او بردارد. بعد از آن کوان چی اراده کرد تا Scorpion را به قلمرو زیرین برگرداند اما Scorpion با یه حرکت سریع ( رفت تو حموم ) به سمت او دوید و هردوی آنها به آن قلمرو بازگشتند.
بعد از این واقعه، از آنجا که کوان چی در تله افتاده بود؛ برای سال های متمادی توسط
Scorpion به منظور انتقام شکنجه داده می شد.( ميگن كوان چي رو از پا آويزون كرده بوده بعد بهش ميگفته كلاغ پر برو! ) کوان چی شانس کمی برای ( كلاغ پر رفتن داشت ) فرار داشت چرا که قدرت او در قلمرو زیرین ضعیف شده بود و بالعکس او، Scorpion قدرتش افزایش یافته بود. کوان چی بعد از مدتی با دو تن از نژاد های oni به نام های مولاک (Moloch) و درامین (Drahmin) ملاقات کرد که علیه Scorpion می جنگیدند.( دوتا بيكار عين خود كوان چي ) مدتی بعد از این ملاقات کوان چی از طریق پورتالی موفق به فرار شد؛ ( آره از طريق Portal وارد شد بعد يهو مستقيم از استوديو Valve سر درآورد ) Scorpion وی را تعقیب کرد؛ اما متوجه شد که علی رغم کوان چی ، پورتال وي را به جای دیگري فرستاده است؛ ( آهان پس اشتباهي فرستاده بودش به استوديو sony ) با این حال او به تعقیب خودش ادامه داد تا در نهایت در اقامتگاه شنگ سانگ سر در آورد و در آنجا با مولاک و درامین که کمین او نشسته بودند؛ مواجه شد. درامین و مولاک Scorpion را شکست دادن و وی رو به مکانی به نام ( مجددا زير زمين نباشه جان عزيزت ) Soulnado تبعید کردند به امید اینکه نینجای شبح برای همیشه نابود می شود.( كلا اينا مردن تو كارشون نيست فقط تبعيد ميشن )
Scorpion توانست که قبل از اینکه در Soulnado نابود بشود به مکانی به نام Viod فرار کند. او در آنجا خدایان ارشد را ملاقات کرد و برای همیشه به خاطر آن چیزی که دیده بود تغیییر کرد. همچنین او مشاهده کرد که ریدن ( اشتباه تلفظ نكنيد كسره داره ) خدایی خودش را قربانی کرد تا جلوی اوناگا را بگیرد و اینکه اوناگا در حال پیش روی بود.( كلا بچه ها در همه امور پيشرو هستن، آورين ) خدایان ارشد قدرت های ماورای طبیعی وی رو افزایش دادند؛ طوری که حالا او قهرمان خدایان ارشد شده بود. خدایان ارشد به او ماموریت دادند تا به جستجوی اوناگا بپردازد و قبل از تخریب قلمروها توسط وی، او را نابود کند.Scorpion به دنیای خارج رفت تا مانع دستیابی اوناگا به لوح امیولت که دست کوان چی بود و همچنین شوجینکو بشود. او حتی در این راه با نام خدایان ارشد با شوجینکو جنگید؛ اما شکست خورد. ( اين شوجينكو هم هميشه يدونه از اين نوشيدني هاي الكي تو جيبشه هميشه سرمسته ) در پایان او اوناگا را بین قلمرو ها پیدا کرد و با وی به مبارزه پرداخت ولی فهمید که قادر به شکست دادن او نیست و تنها کسی که می تواند از پس اوناگا بر بیاد شخص شوجینکو هست.
بعد از مدتی ،
Scorpion دیگر مایل نبود تا در خدمت خدایان ارشد باشد. با این حال خدایان ارشد به او وعده دادن تا در صورت ادامه همکاری ، قبیله شیرای ریو به همراه همسر و فرزندش را دوباره احیا کند. پس از پذیرفتن Scorpion، قبیله او به همانند خودش در جهنم دوباره زاده شدند.( باو بزار با خيال راحت بميرن ديگه بردي تو جهنم زاييديشون چي بشه؟ ) Scorpion تعهد کرد تا با نابودی دو کس انتقام خدایان ارشد رو بگیرد و مانع واقعه آرماگدون بشود؛ و اون دو شخص کسی نبودند جز دیگان (Deagon) و تیون (Taven). ( ديگان رو مي شنوم ياد دينگو ديلي ميوفتم ) هنگامی که تیون ( تيونينگ ) به راه خود ادامه می داد تا در مقابل برادرش دیگان بایستد؛ گروه Scorpion ناگهان ظاهر شده و به او حمله کردند ؛( كتك خوردن رفتن ) اما از آنجایی که آنها توانی مقابله با تیون نیمه خدا رو نداشتند؛ Scorpion با استفاده از قدرت خود تعدادی اسکلت غول پیکر را از قلمرو زیرین فراخوند تا به تیون حمله کنند؛ با این حال تیون بر این وضعیت چیره گشت و تنها Scorpion باقي ماند تا با او مبارزه کند.در این مبارزه نینجای شبح شکست خورد و ناپدید گشت.( ديد خيلي ضايع بازيه بمونه پيچيد ) بعدها Scorpion در نبرد آرماگدون شرکت کرد و کشته شد.( باو چه كاريه هي زندش ميكنيد؟بزاريد با خيال راحت بميره ديگه اون دفعه كريتوس رو زنده كردن نصف جمعيت جهان رو تيكه تيكه كرد اينو بزاريد بميره ) جسد او هنگامی مشاهده شد که Kori Blade ساب زیرو در ستون فقراتش فرو رفته بود.


در آخر Scorpion بازم رفت دنياي زيرزمين و بازم مرد اين روند انقدر ادامه پيدا كرد كه كلا انسان ها تغييرات ژنتيكي پيدا كردن به زامبي تبديل شدن ولي اين هنوز داشت ميمرد و زنده ميشد كلا كارايي Scorpion يه چيزي مثل چرخه آب هستش هي بخار ميشه و هي دوباره توليد ميشه حالا وضعيت اينم همونه:d


به هرحال اين تاپيك هم به پايان رسيد اگه نواقصي داشت يا ازش خوشتون نيومد معذرت مي خوام بزاريدش به حساب بي تجربگي بنده;)

اميدوارم كه از اين مطلب خوشتون اومده باشه.

ممنون از اينكه تا اينجا لحظه به لحظه بنده رو همراهي كرديد و كمك حال من در راستاي اين مسير بوديد.

تا مطلبي ديگر با ايده هايي تازه شما عزيزان رو به خداي بزرگ ميسپارم.


با تشكر فراوان






 
آخرین ویرایش:

paxa

کاربر سایت
Jan 4, 2011
950
نام
پارسا
ممنون دستت درد نکنه...مثل بعضی از بیوگرافی ها نیست که 3خطیــه:d

اما:

:-wهدفت سیاسی بود..:d(Character Battle)
 

.price

کاربر سایت
Jun 22, 2012
147
نام
armin
آفرین عالی بود خسته نباشی واقعا هم داستان روخوب گفتی وهم درباره شخصیت ها چیزهای بدرد بخوری گفتی و هم حرف های خنده داری زدی که مردم ازخنده باخوندنشون:d
منتظر ادامش هستم (خندش رو بیشترکن)
 

Dark War

کاربر سایت
Jan 9, 2011
2,522
نام
امير حسين
:-wهدفت سیاسی بود..:d(Character Battle)
خلاصه به سوني ارادت خاصي داريم ديگه:d

آفرین عالی بود خسته نباشی واقعا هم داستان روخوب گفتی وهم درباره شخصیت ها چیزهای بدرد بخوری گفتی و هم حرف های خنده داری زدی که مردم ازخنده باخوندنشون:d
منتظر ادامش هستم (خندش رو بیشترکن)
ممنون براي داستان كه سعي كردم جامع باشه و از منابع معتبر هم كمك بگيرم ولي خنده چشم سعي ميكنم تا جايي كه بشه و صدالبته اگه روي داستان تاثير منفي نزاره بيشترش كنم;)
 

RED_BEARD39

Ghost of Sparta
کاربر سایت
May 16, 2009
6,418
نام
Ǝـــحـــســـان
مطلب بسیار جالب و خوبی بود.ممنون.
 

Dark_soul

کاربر سایت
Jul 8, 2012
39
نام
امیر
خیلی باحال بود دستت درد نکنه من تا حالا God of war رو بازی نکرده بودم ولی الآن که داستانشو خوندم فهمیدم باید باحال باشه :D
 

habibmp3

کاربر سایت
Dec 5, 2011
1,218
نام
ابوالفضل
با اینکه داستان رو کامل میدونستم ولی متن شما رو هم خوندم و لذت بردم .. چاشنی طنزش از ابتکارات خوبت بود که آدم رو مشتاق می کنه ادامه بده فقط روی جمله های طنزت بیشتر کار کن و جایی که انتظار نمیره به کارشون ببر ...
حالا اون چهارتای دیگه کیا هستند؟! :D
 

TVVTTVVT

کاربر سایت
Sep 15, 2012
165
حالا داستان من در مورد سم فیشر

یه روز سم فیشر تصمیم میگره خودش شخصا بره سراغ بیگ باس و بهش بگه دست از سر من و طرفدارهام بردار
خلاصه ابزار آلاتش رو آماده میکنه و میره به مقر بیگ باس و دوربین مخصوصش رو میذاره پشت در خونه بیگ باس و پشت درو نگاه میکنه اما هیچ چیزی جز یه بشکه 150 کیلویی پشت در نمی بینه
درو باز میکنه و میره تو و بشکه رو بلند میکنه میذاره کنار و می بینه که بیگ باس زیر بشکه قایم شده و خلاصه بیگ باس خیلی خجالت میکشه و میره بیرون از اتاق و تصمیم میگره از سم فیشر انتقام بگیره
فردای اون روز بیگ باس میره دم خونه سم فیشر و یه موز میندازه پشت در خونه سم فیشر و بعدش هم یه بشکه 150 کیلویی از جیبش در میاره و میره زیرش قایم میشه که تو همین لحظه سم فیشر
درو باز میکنه و به بیگ باس میگه بچه برو دم خونه خودتون بازی کن
بیگ باس که از این حرف خیلی ناراحت میشه تصمیم به قتل سم فیشر میگیره و شبانه زیر یه جعبه تلوزیون وارد مخفی گاه سم فیشر میشه و اونو به قتل میرسونه
اما فرداش متوجه میشه که سم فیشر برادر گم شدش بوده و هر دو پسر نیکو شخصیت اصلی بازی GTA_IV بودن
 

Dark War

کاربر سایت
Jan 9, 2011
2,522
نام
امير حسين
با اینکه داستان رو کامل میدونستم ولی متن شما رو هم خوندم و لذت بردم .. چاشنی طنزش از ابتکارات خوبت بود که آدم رو مشتاق می کنه ادامه بده فقط روی جمله های طنزت بیشتر کار کن و جایی که انتظار نمیره به کارشون ببر ...
حالا اون چهارتای دیگه کیا هستند؟! :biggrin1:
چشم حتما تو قسمت هاي بعدي متن رو بهتر و جذاب ترش ميكنم;)
خوب هنوز نمي تونم بگم كيا هستن ولي سعي ميكنم از شخصيت هاي محبوب شما دوستان باشن;)
اگه میشه یکی بعدی رو بزارین agent 47
چشم اگه تونستم حتما ميزارمش;)
خیلی عالی بود داستان مک تاویش هم بزار حال کنیم......:d
نمي تونم بهت قول بدم ولي اگه بتونم ميزارمش:d
 

Naruto

کاربر سایت
Dec 5, 2009
4,049
نام
داود
وقتی کریتوس از معبد خارج شد پیشگو نزد او آمد و او را به این صورت سحر کرد که خاکستر زن و فرزندانش همیشه بروی بدن او بماند تا وقتی هرکس او را ببیند متوجه جنایات و اعمال زشت او شود.
والا ما که دیدیم متوجه جنایتش نشدیم.:D

===========================================
یکی از نکاتی که همیشه واسم سوال بوده اینه که تو قسمت اول 3 روز طول کشید از بدن کرونوس بره بالا ولی تو مبارزه در قسمت سوم با این کرونوس عین چی رو بدن کرونوس یورتمه می رفت و می رسید تهش. واقعا سوالی هستا :D
 

Dark War

کاربر سایت
Jan 9, 2011
2,522
نام
امير حسين
یکی از نکاتی که همیشه واسم سوال بوده اینه که تو قسمت اول 3 روز طول کشید از بدن کرونوس بره بالا ولی تو مبارزه در قسمت سوم با این کرونوس عین چی رو بدن کرونوس یورتمه می رفت و می رسید تهش. واقعا سوالی هستا :biggrin1:
تو شماره سوم كريتوس جت پك داشت پشتش:d
 

habibmp3

کاربر سایت
Dec 5, 2011
1,218
نام
ابوالفضل
یکی از نکاتی که همیشه واسم سوال بوده اینه که تو قسمت اول 3 روز طول کشید از بدن کرونوس بره بالا ولی تو مبارزه در قسمت سوم با این کرونوس عین چی رو بدن کرونوس یورتمه می رفت و می رسید تهش. واقعا سوالی هستا :D
من تقریبا تمام بازی GOW3 رو از یوتیوب نگاه کردم! :D
برای منم سوال شده بود که چرا کرونوس کوچیکتر شده بود! یا کریتوس بزرگتر!
به هر حال باید یه جوری مکشتش دیگه ... :D
 

Naruto

کاربر سایت
Dec 5, 2009
4,049
نام
داود
من تقریبا تمام بازی GOW3 رو از یوتیوب نگاه کردم! :D
برای منم سوال شده بود که چرا کرونوس کوچیکتر شده بود! یا کریتوس بزرگتر!
به هر حال باید یه جوری مکشتش دیگه ... :D
خب "باید میکشتش" رو که حرفی نیست ولی دیگه این سوتی ها یه کم رو Nerve :D نمیخوام بحث مقایسه راه بندازم ولی از هر لحاظی که فکر می کنم Gow 2 خیلی بهتر از 3 بود (به جز گرافیک!)
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند (کاربران: 0, مهمان: 1)

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟