تخيل قوي شما در نوشتن داستان بازي

samanwqv

کاربر سایت
اين تاپيك براي اين باز شده كه اگه كسي داستاني توي ذهنش داره كه دوست داره بازي بشه خلاصشو اينجا بنويسه و بگه دوست داره بازي خياليش چه سبكي باشه؟ ( اكشن. ادونچر ....)
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
يا ادامه يه بازي رو ( نسخه ي بعدي بازي رو) مثلا Devil may cry رو داستاني كه دلش ميخوادو بنويسه. البته نسخه ي 4 رو نه. چون اون ميخواد بياد نسخه ي 5 رو.
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
مطمئنم كه داستانهاي بيشمار زيبايي در ذهن شما هست
پس شروع كن.......
 
يا ادامه يه بازي رو ( نسخه ي بعدي بازي رو) مثلا Devil may cry رو داستاني كه دلش ميخوادو بنويسه. البته نسخه ي 4 رو نه. چون اون ميخواد بياد نسخه ي 5 رو.

حالا اين همه گيم , چرا DMC ؟؟؟ :confused:

.................

من يه داستاني دارم تو ذهنم كه مربوط به بازي نيست , مربوط به يه فيلمه و گرنه مي گفتم !!! :cheesygri
 


من يه داستاني دارم تو ذهنم كه مربوط به بازي نيست , مربوط به يه فيلمه و گرنه مي گفتم !!! :cheesygri


:(( :(( :(( :(( :((

سعید خدا بگم چیکارت کنه :(( داغ دلم تازه شد . من که میدونم تو از یه داستان بیشتر تو سرت داری واسه فیلم . رو کن اون دفترت رو :(( حییییییییییییییییییییی

....................
یه چنتا داستان واسه بازی میشه جور کرد مثل همون اسلحه ساز :biggrin1:
 
سعید خدا بگم چیکارت کنه داغ دلم تازه شد . من که میدونم تو از یه داستان بیشتر تو سرت داری واسه فیلم . رو کن اون دفترت رو حییییییییییییییییییییی

....................
یه چنتا داستان واسه بازی میشه جور کرد مثل همون اسلحه ساز

این آقا مهدی هم داستان های جالبی میگفت ! :)

میگم مهدی اینجا ادامه بده ! :)

یا اگر نمیخوای میتونی داستان رو قسمت قسمت کنی و از طریق پیغام خصوصی مثل اعلامیه پخشش کنی.
 
خوب برای شروع یه داستان مستقل میزارم .خیلی کوتاهه:biggrin1:

هد شات یا فاینال شات هر کدوم که دوست دارین :biggrin1:

با گذشت زمان تمدن ها هم پیشرفته تر میشن با این پیشرفت ها علاوه بر چیز های خوب و مفید چیز های بد هم پیشرفت میکنن . دولت های قدرت مند تر قوی تر میشن و بقیه دولت های با حرکتی لاکپشت وار و تحت تاثیر نفوذ دولتهای بزرگ رشد میکنن . . سلاح های پیشرفته متنوعی تولید میشن اما این جنگ تصلیحاتی به حدی میرسه که دولت ها با هم برابر میشن .یعنی نمیتونن با هم بجنگن .چون اگه یکی شروع کنه موشک بازی بقیه هم جوابش رو میدن ( توضیح دادم که سلاح های پیشرفتشون چقدر زیاده قدرتش) تا جای که اونقدر فشار زیاد میشه که . بعضی ها برای حفطظ منافع خودشون مجبور میشن به ترور بین المللی رو بیارن . ترور بین المللی هم تو این داستان نوعی از تروریسم که یه تشکیلات مجهزه . وکسی نمیتونه ثابت کنه که وابسته به کدوم دولته . پس همه دولت ها برای حفظ منافع خودشون از اون استفاده میکنه . به 2 دلیل 1. چون نمیتونن از سلاح های خفن کشتار جمعی برای از بین بردنشون استفاده کنن .مجبورن از سلاح سبک استفاده کنن
2. طبق قوانین خودشون طوری عمل میکنن که رد پای نزارن . اگه اسم یه دولتی لو بره الکی با اسناد جعلی میگن چنتا دیگه هم بودن . حالا گیر ندید دیگه :biggrin1:

زمان سال 2053 . به خاطر ترور های فراوانی در سطح جهانی اتفاق افتاد . به خاطر نوع عملیات ها که میگم دولت ها مجبور میشن برای حفظ جون افراد مهم از گارد های مخصوص جدید استفاده کنن . چرا ؟؟ چون این گروه های مزدور سبک کارش اینطوریه که فقط و فقط با هد شات طرف رو از پای در بیارن . چون اون زمان علم پزشکی پیشرفت کرده .علاوه بر کلون سازی . اعضای جای گزین هم درست میکردن . اما وقتی با گلوله خاصی که تو سر طرف خالی میشه . از یه ماده شیمیای پر شده باعث میشه وقتی وارد مغز میشه . بدن رو مسموم میکنه .( آقا جان اینا بحانه بودن آصل ماجرا اینه که میلیمتر به میلیمتر فاصله گلوله تا وسط پیشونی مهم بوده یه جور رسم شده بوده که در یه زمان خیلی کوتاه گلوله رو شلیک کینن و باید درست بزنن بین دو تا ابرو هر چی وسط تر امتیاز بیشتر و در نتیجه به طرف امکانات بیشتری داده میشه . بره حال کنه ) بعد هم اگر کلون سازی میشد روز از نو روزی از نو میکشتنش . حالا. ماموری که ترور رو انجام میداد . یه زره خاصی تنش بود . که اولا یه جور ضد گلوله بود . دوما یه حالت پوست گورخری پیدا میکرد که باعث خطای دید میشد . زره عین اون حیوونی که وقتی میترسه خودش رو جمع میکنه و شکل یه توپ میشه که خیلی کلفته و حیوون دیگه ای نمیتونه گازش بگیره بود انعطاف پزیری فوق العاده ای داشت. etan green یکی از خفنترین ادم کشای یکی از گرو ها هستش اسم گروه اونا blue fox
. یه ماموریت بهش میدن که دیگه شما نقشش رو ایفا میکننی . فعلا کافیه . ترکیدم :biggrin1: . کلا در باره آخرین ماموریت این بابا هستش که چجوری به پایان می رسونه . هم طرف رو هد شات میکنه هم خودش میمیره .( به به) این بازی واسه ps 3 , xbox 360,1,5,2,01 و pc میاد .

حال میگیرم از کسی که حال بگیره
 
legend of golden dragon

2000 سال پیش اژدهایی طلایی به همراه هزار اژدها بر جهان حکومت میکردند . انسانها در آن دوران زندگی سختی داشتند و برده ی اژدهاها بودند تا این که هزار نفر از بهترین جنگجویان از تمام نقات جهان به فرماندگی نوجوانی 13 ساله به نام « جوبه » بارای نابودی اژدهای طلایی و هزار اژدهای دیگر دور هم جمع شدند .
جوبه هنگامی که چهار سالش بود خانواده اش به وسیله ی ماموران ااژدهای طلایی قتل عام میشوند و فقط جوبه جان سالم به در میبرد و یک جنگ جوی پیر سر پرستی او را به عهده می گیرد . 9 سال از این ماجرا میگذرد و در این مدت جوبه در هنرهای رزمی به بک افسانه تبدیل میشود.
هنگامی که ماه کامل میشد اژدها تنهایی در دریاچه ای که در نزدیکی قلعه اش بود شنا میکرد و این زمان بهترین زمان حمله به اژدها بود لذا زمانی که ماه کامل شد جوبه و جنگجویان در اطراف دریاچه کمین کردند ودر موقع مناسب به او حمله کردند جنگ سختی میان آنها درگرفت و در کمال ناباوری اژدهای طلایی در این جنگ به تنهایی هر هزار و یک نفر را شکست داد و جوبه و جنگجویان مجبور به عقب نشینی می شوند.
جوبه سراغ یک یک جادوگر پیر میرود و علت شکست در این جنگ را از او میپرسد و جادوگر جواب میدهد : اژدهای طلایی یک موجود جاودانه و شکست ناپذیریه و هرگز کشته نمیشه ولی یه راه برای اسیر کردنش هست ولی باید برای بهای سنگینی بپردازید. جوبه : چه بهایی ؟ جادوگر : باید خودت و جنگجوهات فدا بشین! جوبه : چطوری؟ جادوگر : باید هزار جنگجو شمشیرای تلسم شدشونو تو بدن هزار اژدها فرو گنن تا با ريالدرت روح هزار اژدها و جنگجو شمشیری به وجود بیاد که میتونه اژدهای طلایی رو شکست بده و انو اسیر کنه . جوبه : فقط یه شمشیر ؟! جادوگر : آره ولی نه یه شمشیر عادی بلکه یه شمشیر استثنایی ، شمشیری که زندس ، سمشیری که اژدهای طلایی رو شکست میده . جوبه : پس نقش من این وسط چیه ؟ جادوگر : تو باید شمشیر رو دستت بگیری و باقی کارو تموم کنی ولی اینو بدون هر کی این شمشیر رو دستش میگیره محکوم به زندگی ابدی میشه حالا انتخاب با توس . جوبه مو ضوع رو با جنگجوهاش در می یان میگذارد و آنها حاضر به انجام آین کار میشوند بنابر این جادوگر شمشیرهایشان را تلسم میکند و آنها آماده ی جنگ میشوند . حالا که اژدها احساس ختر خطر کرده تمام هزار اژدها را در قلعه ی خود جمع کرده و آماده نبرد میشوند .
جوبه و جنگ جویان به قلعه اژدها حمله میکنند و همان طوری که جدادوگر گفته بود هر که شمشیر خود را در بدن اژدهایی فرو میکرد او و اژدها به دو گی نورانی شناور در هوا تبدیل میشدند که یکی از آنها آبی و دیگری قرمز بود . میدان نبرد پر شده بود از گوی های آبی و قرمز هنگامی که آخرین جنگجو شمشیر خود را در بدن آخرین اژدها فرو کرد گویها شروع کردن به جمع شدن در یک نقطه ناگهان نور خیره کننده ای آمد و در آن نقطه یک شمشیر ظاهر شد . آن شمشیر مانند هیچ شمشیر دیکری نبدر آن شمشیر هزار تیغه ی نازک داشت که یک طرف آنها آبی و طرف دیگر آنها قرمز بود و رسته ی آن از جنس پوست اژدها بود و در انتهای دسته یک حلقه ی آهنی بزرگ بود و از همه عجیبتر این بود که تیغه های شمشیر مانند ماد در هم پیچ و تاب میخوردند . جوبه به طرف شمشیر رفت و آنرا از روی زمین برداشت . حس عجیبی به او دست داد میتوانست شمشیر را حس کند گویی که شمشیر قسمتی از وجودش شده باشد . جوبه به سمت اژدها میرود و به او می گوید : دیگه دورانت سر اومده خودتو آماده ی شکست کن . اژدها : آخه تو انسان کوچیک فانی در مقابل قدرت بیپایانم چکار میتونی بکنی ؟ جوبه به سمت اژدها میدود ولی اژدها با بک ضربه ی دم او را به دیوار میچسباند و قبل از آنکه جوبه بتواند بلند شود اژدها او را بلند میکند و دم خود را دور او حلقه میزند و آنقدر فشار میدهد که صدای خورد شدن استخوان هاش بلند میشود ملی تیغه های شمشیر که هنوز در دست جوبه بود بلند میشوند و در بدن اژدها فرو می روند و اژدها جوبه را رها میکند جوبه در حالی کج ایستاده بود و دست خود را روی دنده های خود نگه داشته بود به شمشیر خود نگاهی انداخت و لبخندی زد وبا نعره ای به سمت اژدها دوید وبا یک حرکت سریع شمشیر خود را در قلب اژدها فرو کرد . اژدها با دست جوبه را به گوشه ای پرت کرد اژدهای طلایی به جوبه میگوید من شکست ناپذیرم . ولی قبل از اینکه اژدها شمشیر را از قلب خود بیرون بکشد تیغه های شمشیر بلند میشوند واز کمر اژدها بیرون میزنند و مانند طنابی شروع به پیچیدن دو اژدها میکنند ، بدن اژدها نورانی میشود و بوووم !!!
چند دقیقه بعد از انفجار جوبه به آرامی از میان آوار بیرون می آید اطراف را نگاه میکند و یک نگاه به بدن خود می اندازد ولی دیگر اثری از شکستگی ها و زخم ها نبود . بعد جوبه شمشیر خود را می بیند که در زمین فرو رفته و در کنار آن اژدهای طلایی که الان به یک تخم طلایی تبدیل شده بود . جوبه یاد آخرین سخن جادوگر می آفتد : تو باید تخم اژدها رو در جایی امن پنهان کنی در غیر این صورت اگر به دستهای نامناسب برسه میتونه دو باره اونو آزاد کنه منظورمو که میفهمی ؟ جوبه یک بار دیگر به شمشیر خود نگاه میکند و آنرا از زوی زمین بر میدارد و میگوید : من اسم تو رو شمشیر ارواح میگذارم و از الان تا ابد با هم خواهیم بود دوست من ! و در میان مه ها ناپدید میشود و بعد از آن دیگر کسی او را نمی بیند .
این افسانه ای بود که پیر زن برای نوه ی خود تعریف کرد . پسر بچه : مادر بزرگ جوبه کجا رفت . پیر زن نمیدونم آخه افسانه تا همین جا تموم میشه ولی مهم نیست جون این فقط یه افسانس بیا بریم دیگه داره دیر میشه . پیر زن دست پسر بچه را میگیرد و به سمتی میروند درست چند خانه پایین تر سه قریبه از اسب خود پیاده میشوند . قیافه هایشان یک شکل بود و هر سه آنها شمشیرهای دو متری داشتند . وارد یه خانه میشوند . یک پیر مرد با دخترش مشغول نوشتن چیزهایی بودند یکی از آن سه غریبه به سمت پیر مرد میرود و دیگری به سمت دختر و شمشیرهای دو متری خود بر روی گردنهایشان گذاشتند و نفر سوم به پیرمرد نگاه کرد و گفت : نقشه کجاس ؟ پیرمرد : نمیدونم در مورد چی دارین صحبت میکنید ! غریبه سر خود را تکانی داد و کسی که دختر را گرفته بود شمشیر خود را به آرلمی روی گردنش کشید و چند قطره خون روی لباس و کاغذ های دختر چکید پیر مرد سعی کرد خود را بیتفوت نشان دهد ولی آن غریبه شمشیر خود را روی صورت رنگ پریده دختر که حالاداشت میلرزید کشید و صورتش را برید پیر مرد که دیگر نمیتوانست تحمل کند داد زد : با دختر من کاری نداشته باشید نقشه پشت تابلوی دومه قریبه پشت تابلو را نگاه میکند و یک تکه کاغذ فرسوده بیدا میکند و میگوید : خودشه بکشیدشون . غریبه ای که پیر مرد را گرفته بو با یک حرکت سریع سر پیرمرد را جدا می کند دختر جیغ میکشد وبه طرف پیرمد میدود ولی غریبه هی که دختر را گرفته بود به جای آنکه دختر را بکشد شمشیر خود را غلاف میکند . ناگهان دختر در جایش خشکش میزند به روی زانوهای خود میشیند و در حلی که هنوز به جسد پدرش خیره شده سرش به آرامی از تنش جدا میشود و جلوی غریبه سود که نقشه را در دستش گرفته می آفتد ولی بدنش همچنان روی زانوهایش می ماند. غریبه نقشه بدست می گوید : وقت رفتنه . سوار اسبهایشان می شوند و میروند .

ادامه دارد . . .
 
nosi crocodil​
فکر کنم اشتباه نوشتم ( تمساح فضول ) == سوسمار فضول
اینم یه داستان مستقل دیگه اما کمدی

داستان در باره 3 نفره یا درسترش اینه بگم سه تا کاراکتر
یه سوسمار فوضول :biggrin1: وبامزه و خیلی پرو :biggrin1: به اسمه داس تی
یه گوساله یا شایدم یه گوسفند خیلی خیلی خیلی خیلی کودن :biggrin1: به اسم سامی باهوشه ( فیلسوف. پروفسور ) :biggrin1:
و راوی داستان که بعضی موقع ها که خیلی از دست این دوتا ناراحت میشه یه زد حال بهشون میزنه . در گیری لفظی و کتک کاری با سوسمار ه :)

داستان از این قراره که داستی رو جو میگیره میره جهان گرد میشه بعد از مدت 2 سال این عتیقه یعنی رو به عنوان رفیق خودش میاره که هم خونه بشن و بر میگرده به خونش .اما انقدر اونجا عوض شده و جمعیت زیاد شده که اون قاطی میکنه .نمیدونه کجا زندگی میکرده . خلاصه با هزار بد بختی خونش رو پیدا میکنه . حالا اینجا داستان به دو قسمت متفاوت تقسیم میشه 1. میرسن خونه و از اونجای که داستی حوصلش سر میره شروع میکنه به تفریح کردن که نهایتا میره دنبال فضولی تو کار همسایه ها . از کتک زدن بچه همسایه گرفته تا لو دادن نمره های کم بچه مدرسه ای ها به پدر مادرشون .و کتک کاری و سماجت واسه خاطر گرفتن روزنامه صبح . هر چی که فکرش رو بکنی :biggrin1: :biggrin1: :biggrin1: . الان یه صحنه جلو چشممه که :biggrin1: داره بچه کوچولویه همسایه رو تنبیه میکنه هی به این ور اونور نگاه میکنه با اون چشماش :biggrin1: . و جناب سامی فقید :biggrin1: هم کتک خورشه . بس که باهوشه . گوسفند . واقعا گوسفنده :biggrin1: . اهالی محل دیگه داغون میشن بس که این بشر فضوله . واسه خاطر همین تو خونش زندونیش میکنن که حق نداشته باشه بیاد بیرون .اما اون خودش رو به جای سامی گوسفنده . جا میزنه :biggrin1: .............
2.میرسن خونه میبینن وسایل خونش نیست و یه عده اوباش تو خونه هستن و بیرون نمیرن . راوی به داستی میگه وقتی تو نبودی وسایلت رو همسایه ها برداشتن . داستی حرفکنه راوی که همون دوربینه رو باور نمیکنه اما وقتی لیوان عکس دار خودش رو رو پنجره همسایه میبینه . قبول میکنه.راوی بهش میگه بهتر با احترام بری لوازمت رو پس بگیری که .اولین همسایه همچین با احترام جوابش رو میده :-" :biggrin1:
داستی تصمیم میگیره به همراه دوستش سامی وسایل رو پس بگیرن از اینجاست که دعوای بین راوی و داستی شروع میشه :biggrin1: . روشن کردن چراغ ها و داد و فریاد زدن راوی واسه خبر کردن همسایه ها .... که داستی
داستی بعضی جاها به زور بعضی جاها با آتو گرفتن ... با تغییر چهره :biggrin1: :biggrin1: ... با پرویی تمام ....با انتقام وبالآخره بعضی جاها هم با گروگان گیری( خنده دار ترین کارش همینه ) وسایلش رو پس میگیره :biggrin1:

پایان
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or