اصلا نگو رفیق .......... بعد چقدر وقت میشه نصف شب هم بیدار موند و بازی کرد........... بجای اینکه بخوابی برا یه روز کاری :dسال نو همی پیرپاتالا مبارک باشه، امیدوارم امسال هم مثه گذشته به گیمریمون ادامه بدیم مثه ...!!!!![]()
سال نو تو و تک تک بچه های اینجا مبارک باشهسال نو همی پیرپاتالا مبارک باشه، امیدوارم امسال هم مثه گذشته به گیمریمون ادامه بدیم مثه ...!!!!![]()
هلــــــــو داش افشینبچه ها من خاطره رزیدنت ایول 2 بازی کردن تو کلوپ رو براتون گفتم ؟
همون که پسر خاله ام هم همرام بود ؟
سال نوئه پیر پاتالا و پدر و دوستاش مبارک :d
در زمینه ی گیم همچنان پیش می رویمتا پیر شویم ! تا کور شود هر آنکه نتواند دید :d
به به!!!!!!!!!!سال نو تو و تک تک بچه های اینجا مبارک باشه
حالا که گفتی میگم نمیدونم دوستان شما هم همین وضعیت منو دارین یا نه؟ من چند وقتیه که اصلا طرف گیم نمیرم نمیدونم داره هوسش میخوابه یا بازی باب میلم ندارم یا کاره نمیزاره بشینم پاش؟ شما ها هم همچین حسی دارین؟ چجوری از پسش بر اومدین؟
یه خاطره که همین دیشب اتفاق افتاد (بالاخره طلسم شکست آرتاس)
پسرخالمینا (اگه خونده باشید فواد و فرزاد منظورمه)نزدیک خونه ما زندگی میکنن کلا با ماشین 5 دقیقه پیاده 20 دقیقه راهه
چند وقت پیش به من گفت میخوایم تلویزیون بگیریم LED منم گفتم مبارکه بریم جمهوری بگیریم گفت نه سپردیم از بانه بیارن با میزش فقط فردا میرسه بیا خونمون کنسولتم بیار سه بعدی بازی هم هرچی داری بیار که تستش کنیم منم ok گفتم و کنسولمو جمع کردم باورتون نمیشه یه هفته کنسولم تو جعبه بود تا الان اینقدر عطش بازی کردنو نداشتم هی میخواستم بیارمش بیرون ولی میگفتم کی حال جمع کردنشو داره؟ خلاصه این طرف که داشت میاورد خوده بود به کولاک این چند روزه که تو غرب کشور بود و مونده بودش تو جاده بعد از 1000 دفعه زنگ زدن بهش آخر سر فهمیدیم نزدیکه و دیشب ساعت 8 اینا بود رسید منم کنسولو با 3-4 تا بازی و یه کابل HDMI 1.4 و کلی خرت و پرت 3d که تو کولدیسکم ریخته بودم رفتم به همراه میلاد خونشون طرف اومد تلویزیونو سوار کرد و تست کردیم همه چی ok بود مخصوصا اون کلیپ های 3d دهن آدمو باز میزاشت بعد این فواد گفت بیا بازی کنیم منم مورتال کمبت رُ گزاشتم و شروع کردیم به بازی کردن باورتون نمیشه اولین تجربه من از فناوری 3d بودش خیلی خیلی بهم فاز داد تا جایی که میخواستم تلویزیونمونو امروز برم عوض کنم! داشتیم بازی میکردیم بعد گفت آنچارتد 3 بزار منم گزاشتم و کف کردنمان هم همان شد :d
کلا این خاطره رُ گفتم که
1 طلسم بشکنه بلکه باز رو دور بیوفتم مثل قبل
2 بهتون بگم هر طور شده فناوری 3d رُ حداقل امتحانش کنین
:arrowd::arrowd::arrowd:اصلا نگو رفیق .......... بعد چقدر وقت میشه نصف شب هم بیدار موند و بازی کرد........... بجای اینکه بخوابی برا یه روز کاری :d
در زمینه ی گیم همچنان پیش می رویمتا پیر شویم ! تا کور شود هر آنکه نتواند دید :d
let me guessدرود به دوستان گل
ببینم از من هم پیرتر دارید؟:d
شما از کجا فهمیدی من سال 2007 میلادی 23 سالم بوده؟اگر مبنا را بر حسب یوزرم گذاشتی شانسی بوده این یوزر برگرفته از فیلم هواپیمای اعدامیان بوده, آمارشو بگیری میفهمی برا کدوم کاراکتر فیلم هستlet me guess
اگه سال 2007 شما 23 سالت بوده، الان باید حول و حوش 28 سال سن داشته باشی :-b
پس با این تفاسیر هنوز اول راهی جوون...
خوش اوومدی به تاپیک گیمرهای موزه ای
تاپیک کلا بحثش آزاده، میتونی از خاطراتت، گیمای مورد علاقت و... اینجا صحبت کنی!!!
شما از کجا فهمیدی من سال 2007 میلادی 23 سالم بوده؟اگر مبنا را بر حسب یوزرم گذاشتی شانسی بوده این یوزر برگرفته از فیلم هواپیمای اعدامیان بوده, آمارشو بگیری میفهمی برا کدوم کاراکتر فیلم هست
من هنوز اول راهم؟یعنی از من پیرتر اینجا هست ؟کی هست خودشو معرفی کنه!
سن منو کم و بیش درست گفتی من الان 29 ساله هستم
مرسی از خوش آمدی گویی شما
ما که تا دلت بخواد هم در خفقان هم آشکارا خاطرات زیادی داریم الان حضور ذهن ندارم دیگر بچه ها یاری کنند تا ذهنمون را پیدا کنیم
ُسلام دوست عزیزشما از کجا فهمیدی من سال 2007 میلادی 23 سالم بوده؟اگر مبنا را بر حسب یوزرم گذاشتی شانسی بوده این یوزر برگرفته از فیلم هواپیمای اعدامیان بوده, آمارشو بگیری میفهمی برا کدوم کاراکتر فیلم هست
من هنوز اول راهم؟یعنی از من پیرتر اینجا هست ؟کی هست خودشو معرفی کنه!
سن منو کم و بیش درست گفتی من الان 29 ساله هستم
مرسی از خوش آمدی گویی شما
ما که تا دلت بخواد هم در خفقان هم آشکارا خاطرات زیادی داریم الان حضور ذهن ندارم دیگر بچه ها یاری کنند تا ذهنمون را پیدا کنیم
افشین خدا بگم چیکارت نکنه با اون اسپویل آخریت منو یاد اون خاطر کذایی خودمو داداشم انداختیبه به
به عضو جدید هم تبریک می گم تقریبا هم سن هستیم
خب من قرار بود خاطره بگم![]()
وای من هنوزم یادم میفته خندم می گیرهیه ذره هم خجالت می کشم
ته تهش نوستالژیکم میزنه بالا یاد حال و هوای کلوپ تو تابستونا میفتم دلم می گیره
خب بریم سر اصل مطب![]()
یکی بود یکی نبود![]()
یادش بخیر اون قدیم به جز ps کنسول ( سه بعدی) نبود
داشتن ps آسون نبود
یه کلوپ بود و یه سری بچه
از پول تغذیه و عیدی و هفتگی گذشته
با کلی ذوق و شوق
میومدن به کلوپ
دنیایی بود اون روزا
با صفا و بی ریا
بله بله بچه ها
این جوری شروع شد قصه ما![]()
الان ینی می خوام غرق بشید تو اون روزا هاخوب داستان از اینجا شروع شد که افشین می خواست با یکی از دوستاش بره کلوپ چون به خاطر یه قضیه که اونو بعدا می گم جمع کردن دوستا تو خونه و بازی کردن با ps ممنوع شده بودنمایش رو حوضی گیمری خودم تو حلقم![]()
خوب رزیدنت ایول 2 تازه اومده بود و منم مث خوره ها بازی می کردم یکی از دوستام که الان دلم خیلی براش تنگ شده به اسم احسان ازم خواست باش برم کلوپ تا کمکش کنم یه معما رو حل کنه
ساعت 4 عصر تابستون بود و هوا گرم گرم وقتی می خواستیم بریم یهو دیدم یه بچه 6 7 ساله باهاشه نگو پسر خاله گرامیشونهگیر داده که منم با خودت ببر
خلاصه با خودمون بردیمش رو رفتیم اونجا دو تا دستگاه گفتیم یکیشو آزاد بزناویل 2 رو بزار یکیشو هم نیم ساعت تکن 3
![]()
خودمون مشغول شدیم احسان مموری هم نداشت هر دفعه از اول باید شروع می کردیم پسر خاله اش هم اسمشو یادم نیست داش با پاندا تو تکن 3 حالشو می برد مام گرم بازی بودیم![]()
یه 1 ساعتی گذشتو ما هنوز گرم بازی بودیم یه درصد هم حواسمون به اطراف نبود پسرخاله احسانم بازیش تموم شده بود نشسته بود رو دست مبلی که ما روش نشسته بودیم قفل کرده بود رو بازی ما
این صاحب کلوپ داشت غر غر می کرد که کی این وسط آب ریخته دوستش می گفت فک کنم ساندیس![]()
خلاصه ساعت 7 شدو مام داشتیم جمع می کردیم که بریم یهو دیدم شلوار پسر خاله احسان خیییییییسسسسسسریع دوزاریم افتاد اون آبی که ریخته بوده اون وسط چی بوده نگو این بنده خدا از بازی و اون لیکر ها ترسیده بوده و...
![]()
احسان یه کلاسور داشت از اون کلاسور قهوه ای چرمی ها اگه یادتون باشه ازش گرفتم دادمش به پسر خاله اش در گوشش گفتم اینو بگیر جلوت کسی نفهمهبه احسان قضیه رو گفتم بد بخت مونده بود چیکار کنه
![]()
پا شد پولو حساب کنه منم واستاده بودم پشت سر پسر خاله اش یه موقع از پشت تابلو نشهتا احسان پولو حساب کردم مث موشک از کلوپ زدیم بیرون
![]()
یه خورده که رفتیم جلوتر یهو احسان داد زد خاک تووووو سرت
منم ر*ده بود از خنده ولی بعدش دلم سوخت واسه بیچاره
اینجوری شد که دیگه از 500 قدمی اون کلوپ هم رد نشدیم و یه بچه رو هم نبردیم با خودمون کلوپ![]()
ولی خداییش وقتی خاطره می گم از اون روزا بد دلم می گیره
یادش بخیر