آخرالزمان پترزبورگ ؛ اما نه با تم خاکستری ‍‍!!

M ξ λ δ ζ

کاربر سایت
Feb 11, 2011
6,830
نام
مهدی
به نام خدا

آخرالزمان پترزبورگ ؛ اما نه با تم خاکستری ‍‍!!
مقدمه:
با توجه به اینکه بازی فن زیادی داره که خودم هم جزوشون هستم ؛ میخوام وصفی متفاوت که مسلما تا اکنون باهاش برخوردی نداشتید ؛ داشته باشم؛ !! کدوم بازی؟؟ متوجه می شوید!!
سعی کردم ؛ 20 سال اول رو که هیچ کدوم از ما ؛ درمورد داستانش اطلاعی نداریم و به نوعی مجهول میباشد رو بازگو کنم.
بالطبع ایراداتی خواهد داشت که به بزرگی خودتون ببخشید !!! راستی با کمبود عکس مواجه بودم لطفا نادیده بگیرید !!
سپاسگذارم .

سال 2013

برای اولین بار میخواهم بدون هیچ ترسی اسمت رو بگویم !! کاری که گفتم را بکن

اما فرانک من نمیتوانم ...!
.
.
.
.

سال 1992

آهای نگهبان بیا اینجا !! دارم از گشنگی میمیرم؛ چقد بی رحم هستید شما ؛ 72 ساعت هست که من اینجام؛ یک چیزی بدید بخورم .
(نه مثل اینکه کار ساز بود ؛ !!)
در حال خوردن تکه گوشتی بودم که زندان بان آمد : پاشو فرانک (Frank) ملاقاتی داری ؛ میدونستم حتما جو (Jo) هستش ؛ چون من بجز اون کسی رو ندارم ؛ حدسم درست بود ؛ ما رو تو یک اتاقی تنها گذاشتند ؛ به جو گفتم : دوست من خودت شاهدی من کاره ای نبودم ؛ اما با این وجود تو رو لو ندادم ؛ یه کاری بکن بیام بیرون . جو بهم اطمینان داد که اینکارو میکنه !! راستش خیلی بهش اطمینان داشتم ؛ در واقع اصلا برای همین اومده بود که بگه نمیزاره اینجا بپوسم !!

جو؛ خیلی زود جوش میاره و سریع عصبانی میشه ؛ چند باری هم بهش گفتم که: جو ؛ عصبانیتی که کنترل نشه می‌تونه هم به سلامتیت و هم به روابطتت آسیب بزنه ؛ یادمه یه بار در جوابم برگشت گفت : تازگی‌ها احساس می‌کنم که خیلی زودرنج و بدخلق شده‌ام. با کوچک‌ ترین رفتاری از طرف دیگران عصبانی می‌شوم. خودم نیز می‌دانم رفتارم اشتباه است و به همین دلیل چند ساعت بعد احساس بدی دارم !! راستش تعجب کرده بودم آخه بعید بود جو خیلی راحت اعتراف بکنه و انقد صمیمی با من حرف بزنه . ته دلم خوشحال شده بودم که تونستم جایی تو دلش باز کنم !

فردای اونروز ؛ رئیس زندان بان اومد و درو باز کرد و گفت تو آزادی؛! یکم جا خوردم ؛ البته میدونستم جو بیکار نمیشینه ؛ اما فکر نمیکردم به این زودی بیام بیرون !! وسایلمو جمع کردم و اومدم تو حیاط ؛ نگهبان در بزرگ حیاط رو باز کرد و اومدم بیرون.



نفس عمیقی کشیدم ؛انگار چند سال بود اون تو بودم ! شهر پترزبورگ چقد بنظرم زیباتر میومد !! انگار چند ساله ندیدمش . درختان سر به فلک کشیده اش و آفتابی که تلالو بسیار زیبایی بر جا گذاشته . شهری شلوغ با مردمان متفاوت .راستش زیاد دلبند این شهر نبودم . من و جو از بچگی با هم بزرگ شدیم . وقتی که او تصمیم گرفت به این شهر بیاد من هم با توجه به اینکه به دوری او عادت نداشتم و میدانستم که بدون جو نمیتونم ؛ تصمیم خودم رو گرفتم و با او همراه شدم. یک لحظه از خیالاتم اومدم بیرون چون کار مهمتری داشتم .!!

باید از جو تشکر میکردم ؛هر چی باشه نذاشت زیاد رنج بکشم اون تو .
رفتم همان جای همیشگی که من و جو انجا قرار میذاشتیم ؛ وقتی رسیدم دیدم زودتر از من منتظرمه !! همیشه همینطور بود و هست ؛ همیشه میدونه چه اتفاقی میفته و چیکار باید بکنه؛ یکی از شاخصه های متمایز کنندش اینه که استعداد و توانایی شناخت و قدرت تحلیلش بسار بالاس ! راستش بعضی مواقع بهش غبطه میخوردم.
بهش گفتم : راستی جو چه طور شد که انقد زود آزاد شدم ؟ برگشت گفت که به رئیس زندان آمار ورود محموله ی قاچاق که حاوی دارو بود رو دادم و بجاش آزادی تورو خواستم!! دمش گرم بخاطر من از یه محموله بزرگ داروئی گذشت !!
تو این فکر بودم که ؛ بهم گفت : چند روز دیگه محموله بزرگی وارد شهر میشه ؛ میخوام نابودشون کنم !! اما آخه جو من تازه ... ؛ نذاشت حرفم تموم شه که گفتش : برو آماده شو که خیلی کار داریم !!
نمیتونستم رو حرفش حرف بزنم؛ یه جورایی به قهرمان من تبدیل شده بود ؛ دوست نداشتم حرفشو رد کنم! گفتم باشه و از هم جدا شدیم.
انقد جا خورده بودم که اصلا یادم نبود بپرسم چرا نابود؟ چرا نباید مثل همیشه برای خودمون برداریم؟!! تو اون چند روزی که زندان بودم ؛ بوی گند تمام وجودم رو برداشته بود ؛بخاطر همین دوش آبی گرفتم و خوابیدم.

روز قرار فرا رسید . با صدای جو بیدار شدم : پاشو دیگه چقد میخوابی ؛ اینجوری میخوای بهترین خلافکار شهر باشی؟
آخه جو سه روزه خواب به چشم نیومده خیلی خستم ؛ بزار یکم دیگه بخوابم ؛ اینو که گفتم دیدم پای جو داره میاد سمتم که سریع جاخالی دادم !! هر دوتا خندیدیم و جو منو توآغوشش گرفت !! احساس بسیار خوبی بهم دست داد ؛ خیلی دوستش داشتم
طبق معمول خبرچینمون حرفش درست از آب دراومد!! شب آنروز ؛ زیر پل کمین کردیم تا ماشینای حمل بار بیایند ؛ همین که روی پل رسیدن با استفاده از دینامیت هایی که کار گذاشته بودیم پل رو تخریب کردیم و همین باعث شد که ماشینا واژگون بشن ؛ جو سریع رفت و چند نفری که برای محافظت از محموله اونجا بودن با استفاده از اسلحه کمری که داشت نابود کنه ؛ به من هم گفت که برم کار راننده رو یکسره کنم ؛ با توجه به آموخته هایی که جو بهم یاد داده بود ؛ البته با کمی ترس کارمو انجام دادم که دیدم جو کار همه رو یکسره کرده !! هنوزم نمیدونم این همه مهارتو از کجا آورده ؛ راستش تا حالا هم جرات نکردم ازش بپرسم.



بعد از غارت اموال ؛ جو گفت که همه اینا رو باید بریزیم رودخانه !! خب جو چرا رودخانه؟ خودمون برداریم و قاچاقی ردشون میکنیم بره یه پولی هم دستمون بیاد ؛ بهتر نیست؟
جواب داد که نه اینا اسلحه و یا دارو نیستند !! این محموله مواد مخدر هست و اگه بدست خلافکارها بیفته ؛ زندگی مردم زیادی رو تباه میکنه ؛ پس باید نابود شه . درسته که خودمون هم تو کار مواد هستیم اما احساس بدی نسبت به این یکی دارم.
راستش احساس غرور کردم که با همچین شخصی کار میکنم.

بهار سال 1993

کارمون وسعت گرفته بود ؛ جو ؛ دو سه نفر دیگر رو استخدام کرده بود تا برایش کار کنند ؛ خیلی حال میده به کارگرهایی که اومدن دستور دادن!! الکی بهشون گیر میدهم ؛ هر چیزی میخواهم سریع آماده میکنند ؛ !!

آوازه ی جو تو تمام شهر و حتی ایالت پیچیده ؛ ازش به عنون بهترین خلافکار منطقه یاد میشه ؛ منم رو همین حساب پز میدم به همه !! واس خودم آدمی شدم ؛ تو شهر اکثر خلافکارا منو میشناسن ؛ هر جا میروم میگن سلام فرانکی !! چیزی لازم داری بگو !! همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه .....
چند ماهی بازارمون راکت شد !! هیچ خبری از محموله اسلحه و مهمات و حتی دارو هم نبود ؛ جو کلافه شده بود و همش فحش میداد به این و آن !! به یکی از کارگرا گفت که بره و خبرچین رو بیاره اینجا ؛ با توجه به اینکه اون تو یه شهر دیگه ای بود اومدنش نصف روزی طول کشید ؛ همین که رسید و چشمای جو به این بنده خدا افتاد ؛ یقه اش کرد و فریاد زد : چرا خبری نیست ؛ چی شده ؟! خبرچین بنده خدا که بشدت ترسیده بود (من بیشتر از اون ترسیده بودم !!) گفت که : شایعه شده یک بیماری انگلی و یا قارچی شیوع شده که اکثر مردم بهش آلوده شدن !! جو ولش کرد و خیلی راحت گفت که برو !! یه چند دقیقه تو فکر فرو رفت و برگشت به ما گفت برید تحقیق کنید ببینید ماجرا از چه قراره.

فردای آنروز
با تحقیقاتی که کردم منشا رو پیدا کردم؛ نوعی بیماری انگلی که از قارچ مخصوصی تغذیه میکنه باعث آلوده شدن حشرات میشود ؛ که این انگل روی انسان هم تاثیر گذاره و بیشتر در منطقه شمال شرقی نیویورک شایع شده !!
البته نه فقط آمریکا ؛ بلکه در تمام دنیا در حال گسترش میباشد.
فورا خبر رو به جو رسوندم؛ البته زیاد تعجبی نکرد چون خودش هم چیزایی شنیده بود؛ در هر صورت نکته ایی که مهم بود این بود که ؛ بخشی از چرخه زندگی این انگل داخل قارچ مخصوصی بود که حشرات از آن تغذیه میکردند.

سال 1995

چند مدت به همین منوال گذشت تا اینکه کم کم بیماری از طریق مهاجران به ایالت ما یعنی پنسیلوانیا هم سرایت کرد !! دولت بودجه ای رو برای تهیه دارو و لوازم پزشکی و مواد غذایی در نظر گرفته بود ؛ اما با این حال شیوع بیماری سرعت بیشتری گرفته بود ؛
خلافکاران هم فرصت رو غنیمت شمرده و کار خود رو دوباره از سر گرفته بودند ؛ جو هم تصمیم گرفته بود که کار بسیار پسندیده اش رو ادامه بدهد !! چند کارگری هم که داشتیم با توجه به راکت بودن کار ؛ رفته بودند .
دیگه اون آزادی فبل رو نداشتیم چون منطقه توسط ارتش قرنطینه بود و نمیشد کار زیادی انجام داد؛ با توجه به شهرت جو ؛ او بیشتر تحت نظر بود؛ اما باز شروع به قاچاق اسلحه و مواد کردیم !! پس از گذشت چند مدتی ؛ ارتش از کارهایی که من و جو میکردیم مطلع شد و بخاطر همین تحت پیگرد بودیم ؛ اما خب ما هم قرارگاه های مخصوصی داشتیم و به همین سادگی نمیتوانستند پیدایمان کنند.
توی این مدت خلاف های زیادی کردیم و با افراد زیادتری آشنا شدیم ؛ یکی از این افراد که با ما صمیمی هم شده بود تد (TED) نام داشت ؛ خلافکاری زبده و پخته !! او هم به گروه ما ملحق شد. تجربیاتی بسیار بالایی داشت و آنها رو با ما درمیان میگذاشت.

از طریق تد با زن و شوهری آشنا شدم که در جریانات اخیر ؛ خانه و آشیانه خود را از دست داده بودند و به ناچار با تد زندگی میکردند ؛ دلم به حالشان میسوخت ؛ بسیار مهربان بودند و آزاری برای کسی ایجاد نمیکردند ؛ اما خب؛ هستند گرگ های درنده ای که اذیت کنند همچین کسایی را .

سال 1999

ارتش بسیار سختگیر شده بود و با توجه به اسکنرهایی که استفاده میکردند؛ هر کسی که آلوده بود در جا نابودش میکردند و اجازه ورود به قرنطینه رو نمیدادند!!



پاییز بود ؛ من و جو و تد دیگر خلاف های سنگین نمیکردیم و در واقع اشباع شده بودیم ؛ فقط برای تفریح ؛ پاره وقت هایی محموله های کوچیکی جابجا میکردیم ؛ البته خود جو دخالت نمیکرد و بیشتر من و تد کارها رو راست و ریس میکردیم !!

یک روز دیدم تد جعبه شکلاتی خریده و خوشحال به سمت ما می اید ؛ جو علت را پرسید ؛ تد گفت که زن و شوهری که با او زندگی میکنند صاحب دختری شدند !! نمیدانم چرا جو نیز خوشحال شد ؛ آخه خیلی سخت خنده رو لبانش نقش میبندد ؛ اما خب این قضیه باعث شد تا بعد از مدتها جو رو خوشحال ببینم ؛
دوتایی(من و تد) بهمراه هم رفتیم که تبریک بگوییم ؛ آن شب خیلی خوش گذشت و تا دیر وقت به خوردن و نوشیدن پرداختیم.
یه چند ماه به همین منوال گذشت تا اینکه کلا از تد بیخبر شدیم !! من و جو هر جایی که لازم بود گشتیم اما پیدایش نکردیم؛ بیشتر نگرانیم هم بخاطر اون خانواده بود ؛ اما خب کاری از دستم برنمی امد چون ارتش دنبالمان بود ؛ نمیتوانستیم تو دید باشیم.

سال 2000

دیگه از تد و اون خانواده خبری نداشتم ؛ مثل اینکه غیب شده باشند !! جو هم زیاد چیزی نمیپرسید و به کل این قضیه رو فراموش کرده بود . هر روز افراد بیشتری به این بیماری مبتلا میشدن و نگرانیها افزایش یافته بود . دولت هم که اصلا کاری نمیکرد !! دیگه کار به جایی رسیده بود که مردم میگفتند که خود دولت این انگل رو شایع کرده !!

سال 2001

نیروهای نظامی و ارتش ابرقدرت‌ها منحل شده اند، پلیس‌ها و ماموران امنیت از بین رفته‌اند، دولت‌ها سقوط کرده و امیدی برای کسی باقی نمانده است. بیشتر از نیمی از جمعیت دنیا در این چند سال کاهش یافته و هم‌چنان هم در حال کاهش است.
دیگه طاقتم به سر رسیده بود و نمیتوانستم این وضع فلاکت بار رو تحمل کنم بخاطر همین تصمیم گرفتم راهم رو از جو جدا کنم ؟!! خیلی این تصمیم برایم سخت بود ؛ دل کندن از فردی که خیلی دوستش داری و برایت بت به حساب می اید .

نمیدانستم این تصمیم رو چه جوری با جو در میان بگذارم ؛ چه عکس العملی نشان خواهد داد؟
اما تصمیم خود را گرفته بودم و مصمم بودم ؛ با صدای لرزان به جو گفتم که من دیگه نیستم !! حرفی نزد ؛ باز حرفمو تکرار کردم ؛ برگشت و گفت خب پس چرا وایسادی!! باورم نمیشد انقد راحت بپذیره ؛ بهم گفت که میدانسته همچین تصمیمی میگیرم و بهم اطمینان داد که همینش درسته !!
بارو بندیلمو بستم و با دلی پر از اندوه و چشمانی اشک بار به راه افتادم . برگشتم برای آخرین بار به جو نگاه کردم ؛ حرکتی نمیکرد ؛ و چیزی نمیگفت ؛ معلوم بود که بغض کرده اما نمیخواست غرورش بشکند. درنگ نکردم و به راه افتادم ؛ اما کجا ؟ نمیدانم !!

سال 2002

چند ماهی تو شهر سرگردان بودم تا اینکه راهی برای فرار از قرنطینه پیدا کردم !



فکر نمیکردم که ارتش بیرون از قرنطینه هم باشه اما اشتباه کرده بودم ؛ ارتش همه جا مستقر بود و افراد سالم رو به قرنطینه میبرد .
چند روزی را در جنگل سپری کردم و هر وقت گرسنه میشدم ؛ به مغازه های شهر که دیگه تعدادشون بسیار کم بود سر میزدم و یه چیزایی برای خودم برمیداشتم و فرار میکردم!
هوا بسیار سرد شده بود و دیگه نمیشد تو جنگل طاقت آورد ؛ بخاطر همین مسیرم رو به سمت شمال ادامه دادم.
دو سه روزی تو راه بودم که به یک دهکده متروکه رسیدم ؛ اولش فکر کردم خالی از سکنه هست اما کمی که جست و جو کردم با صحنه ای روبرو شدم که باورم نمیشد !! خدایا درست میبینم !!
بعد از گذشت دو سال بالاخره تد رو پیدا کردم ! در حال شکستن هیزم بود؛ لباس گرمی هم به تن داشت. با سرعت بسویش دویدم؛ تا منو دید تبر رو رها کرد و مرا در آغوش گرفت . بدون هیچ مقدمه ای علت غیب زدن ناگهانیش رو پرسیدم ؛ که گفت : پدر و مارد الی (Eli) دو سال پیش بخاطر سرایت بیماری جان سپردند و از او برای نگهداری از الی قول گرفتند ؛ چون نمیخواسته الی هم به سرنوشت خانوادش دچار بشه مجبور به ترک قرنطینه بصورت مخفیانه شده !!



وارد کلبه که شدم دختری زیبا رو دیدم که به این سو و آن سو میپرید و لبخند میزد ! بله حدسم درست بود ؛ دخترک ؛ همان الی بود !! گرفتم و بوسیدمش ؛گرمیه خاصی رو توی دستاش حس کردم. پس اسم این دختر زیبا الی هست !.

دوستم تد چایی واسم آورد و کنارم نشست ؛ در مورد جو و کارم پرسید که همه رو گفتم بهش . خیلی دلش برای جو تنگ شده بود ؛ و من بیشتر از اون . در یک لحظه چشمان هر دومون خیس شد !! فضای واقعا خاصی بود !! اون شب با هم درد و دل کردیم و همراه الی که زودتر از ما خوابیده بود به خواب رفتیم.
چند روزی گذشت؛ از تد درمورد کارش پرسیدم که گفت محموله های دارویی رو توی ایالت پخش میکنه و پول خوبی هم بهش میدن. بهم پیشنهاد کرد که منم بیایم تو این کار ؛ منم بدون درنگ قبول کردم........

سال 2008

به‌ ندرت می‌توانید دخترها و پسرهای جوان و نوجوان مشاهده کنید. به عبارتی زوج‌هایی که این وقایع وحشتناک را به چشم دیده‌اند، جرات به خطر انداختن فرزند خود را ندارند و وجدانشان مجال ادامه‌ی نسل را نمی‌دهد. خوش ندارند آن‌ها هم با وقایع کثیف جامعه‌ی امروزی آشنا شوند.

بیماری به شکل فجیعی گسترده شده ؛ اما مسئله ای که همه رو نگران کرده ؛ این هست که دیگر مثل این چند سال انگل فقط باعث مرگ نمیشد !! چند مورد مشاهده شده که پس از مبتلا شدن به بیماری ؛ از ناحیه سر نصف مغزشان بصورت قارچکی میشود که بسیار وحشتناک هست ؛ در این صورت کنترل فرد مبتلا شده را ویروس بدست میگیرد و بسیار خطرناک هست برای افراد سالم !! از نکات بارز این ویروس ؛ تحرک شدید فرد و همچنین حس بویایی بالا هستش. اسم مشخصی هم ندارند اما با توجه به شنیده هایم بهشون Clicker میگویند. !!!



با توجه با اینکه الی عاشق کتاب و سیدی (CD) بود ؛ هر وقت که فرصت داشتم برایش چیزهای موردعلاقشو تهیه میکردم.
چند مدتی گذشت ؛ رفتار تد تغییر کرده بود !! بعضی مواقع کارهای عجیبی انجام میداد . چند بار علتش را پرسیدم و هر بار با پاسخ های گنگ جوابمو میداد!! وقتی می دیدم ناراحت میشه دیگه منم اصرار زیادی نمیکردم .

سال 2011

الی دیگه اون کودک سابق نیست . الان دوازده سالشه و به انداره کافی تجربه کسب کرده . یکی از مهمترین عواملش میتونه زندگی در دهکده ای خالی از سکنه باشه که او را در معرض انواع حوادث قرار داده .



من و تد هم همچنان به حمل ونقل دارو میپردازیم . راستش خیلی دلم برای جو تنگ شده ؛ ای کاش میتوانستم ازش سراغی بگیرم ؛ اما چه کنم که ارتش مراقبت هارو شدیدتر کرده و نمیشود به منطقه قرنطینه حتی نزدیک شد .
روزگارمان بر همین منوال میگذشت تا که ......

سال 2012

از طرف دولت مامور شدیم باری که حاوی داروهای باارزشی بود به منطقه قرنطینه ببریم .من و تد شوکه شده بودیم
وای خدا یعنی میشه جو رو باز ببینیم؟! با سرعت به کلبه برگشتیم و جریان رو با الی که برای خودش دیگه کدبانویی شده بود در میان گذاشتیم.
بسیار خوشحال شد ؛ با توجه به تعریفای من (که بهم عمو فری میگفت) و تد ؛ مشتاق بود تا جو رو ببینه .
رفتارهای تد ؛ عجیبتر از قبل شده بود . دیگه طاقت نیاوردم و دعوا به راه انداختم .
باید میفهمیدم چرا تو این چند وقته همچین حرکتایی میکنه ؛ یه روز که الی داشت بیرون هیزم میشکست فرصت رو غنیمت شمرده و باز هم تد رو مورد مواخصه قرار دادم ! انقد اصرار کردم تا لب به سخن گشود !!

وای خدای من باورم نمیشد؛ آخه چطور ممکنه؟ چرا تو این چند وقته چیزی نگفتی؟چیکار کردی با خودت تد !!
بله ؛ آلوده شده بود از طریق تنفس هاگ !! جایی که تد بیشتر مواقع دارو میبرد ؛ معدن سنگ آهن بود که کارگران زیادی مشغول کار بودند بخاطر همین باید همیشه واکسینه باشن ؛ اونجا قارچهایی روئیده بوده که این گازهای سمی رو تولیدی میکردند و هیچ کس خبر نداشته !! و از انجایی که خود تد از اون داروهای پیشگیری کننده استفاده نمیکرده ؛ مبتلا میشه.
اما جای خوشحالی داشت که متوجه شده بوده و داروهایش رو سر موقع مصرف میکرده و همین جلوی پیشروی ویروس رو گرفته تا الان.
زمان موعود فرا رسید و ما بار وبندیلمان رو بستیم که راه بیفتیم ؛ در راه همش به این فکر میکردم که جو باهام چه برخوردی خواهد داشت !
تو همین فکرا بودم که یهو احساس کردم کامیون داره واژگون میشه ؛ الی از ترسش فریاد میزد ؛ تد هم سعی داشت کامیون رو کنترل کنه اما نتونست و کامیون از روی پل افتاد کنار رودخانه !! تا اومدیم به خودمان بجنبیم که دیدم راهزنا محاصرمون کردند ؛ همین که اومدم حرفی بزنم ؛ جو را دیدم که داشت با یک نفر در مورد خالی کردن داروها حرف میزد !! سریع داد زدم جو جو جو !! همین که برگشت ؛ گفتم جو منم فرانک !!
یه لحظه جا خورد ؛ به افرادش گفت که دست نگه دارن؛ اومد جلو ؛ فرانک توئی؟ اینجا چیکار میکنی؟ بهش اشاره کردم پشت سرشو نگاه کنه ؛ تد رو که دید شوکه شد . شما دوتا اینجا چه غلطی میکنید؟!! این دختره کیه؟ گفتم : جو الان که نمیشه گفت ؛ به افرادت بگو داروها رو جابجا کنند بریم بهت میگم.

تا رسیدیم قرارگاه ؛ بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن !!!! وای خدا جو داره گریه میکنه ؟! تا حالا ندیده بودم حتی چشماش خیس بشه چه رسد به اینکه گریه کند ؛ سه تایی همدیگر رو بغل کردیم !! الی رو معرفی کردم ؛ باورش نمیشد که این الی هستش ؛ چون شنیده بود که پدر و مادر الی مردن و احتمال میداد الی هم از بین رفته باشه !!



تمام کارهایی که من و تد در این چند سال انجام دادیم رو برای جو تعریف کردیم و اونم گفت که از وقتی من رفتم خیلی بی حوصله و وحشی شده بوده و باز هم مثل سابق رفته بوده تو کار قاچاق مواد !!
دیگه تصمیم گرفتیم برنگریدم به کلبه و تو قرنطینه بمونیم ؛ داروهارو رو تحویل دادیم اما برنگشتیم؛ بخاطر همین حکم برایمان صادر کرده بودند و شدیدا دنبالمان بودند !!
یک روز تد (TED) من رو کشید کنار و بهم گوشزد کرد که قضیه ی آلوده شدنش رو به هیچ وجه به جو نگم ؛ همانطور که تو این چند مدت از الی پنهان کردیم . به ناچار قبول کردم .

دیگه کاری با محموله دارو و مواد نداشتیم و فقط قاچاق اسلحه میکردیم !!( مثلا مثبت شده بودیم !) سه تایی ( من و جو و تد) میرفتیم دنبال کارمون و الی هم تو خونه میماند و غذا هم درست میکرد واسمون !! البته بیشتر مواقع با هم بودیم.

یادمه یه بار من و جو برای تفریح هم که شده ؛ پس از مدتها رفتیم سینما . دقیق خاطرم هست که فیلمی که اکران شد اسمش The Dawn of Wolf بود !! البته نمیدانم چرا جو از این فیلم خوشش نیومد ! شاید بخاطر نوجوان پسند بودنش !

تقریبا دیگه بیشتر مردم یا به ویروس تبدیل شده بودند و یا مرده بودد ؛ بخاطر همین اصلا امنیت جانی نداشتیم ؛ اما خب قرنطینه بودیم و فرارمون به همین راحتیا نبود .

سال 2013

شیوع ویروس به حد نهایت خودش رسیده و دیگه تو قرنطینه هم نمیشد زندگی کرد ؛ هر روز بر تعداد ویروسی ها (Clicker) افزوده میشد و ترس مارو بیشتر کرده بود .

یک روز جو اومد و گفتش که دیگه خسته شده و میخواد از قرنطینه فرار کنه ؛ اگه میخواهم باهاش بروم !! یکم جا خوردم ؛ چون هم دوست داشتم باهاش برم و از آن طرف فکرم پیش الی و بیشتر از اون تد بود .

قرار شد که تصمیم نهایی رو بگیرم و به جو خبر بدم . اولین کاری که باید میکردم این بود که جریان رو با تد در میان میگذاشتم . تد هم که مریض احوال بود و نمیتونست با ما بیاید اما گفت بجاش یک درخواست دارد !! یدون معطلی پرسیدم چه درخواستی ؟
باید الی رو هم همراه خودتان فراریش بدید !!
چی؟ میدانی داری چی میگوئی ؟ این کار بسیار خطرناکیه و الی یک بچه هست !! نمیتوانیم .
ببین فرانک ما چند ساله دوست صمیمی هستیم و خودت میدونی سر بزرگ کردن این دختر چه سختی ها کشیدم ؛ نمیخواهی که زحماتم به هدر بره؟
میدانم تد اما اگه من هم بخواهم مسلما جو قبول نخواهد کرد!!
اونو بسپار به من ؛ خودم با جو حرف میزنم و راضیش میکنم فرانک جان.

خب درخواست سنگینی بود ؛ به همراه بردن یک دختر بچه اونم تو این شرایط سخت !! اما وقتی یکم با خودم فکر کردم ؛ یادم اومد که تد خیلی برای الی زحمت کشیده و تمام زندگیشو وقف الی کرد ؛ از طرف دیگه ؛ الی دختر بسیار صبور و قوی هستش . هنوزم اون گرمی دستاش یادم نمیره !!
تد ازم قول گرفت که به جو چیزی نگم تا خودش باهاش حرف بزنه ! پیش جو رفتم و از تصمیم برای همراهیش خبر دادم که او هم خوشحال شد و گفتش که خیالم راحت شد !!
چند روز بعد قرار بود نقشه فرار رو اجرایی کنیم که اتفاق بدی رخ داد ! حال تد بسیار وخیم بود و در بستر به سر میبرد . اینجا بود که جریان آلوده شدن تد رو به جو گفتم ؛ عصبانی شد و گفت که چرا زودتر بهش نگفتم که من هم از قولی که به تد داده بودم بهش گفتم . دیگه دیر شده بود و کاری نمیشد کرد.



تد دست جو رو گرفت و ماسکی به او داد و گفت که نزدیکتر بشه ؛ و دقیقا این جمله رو به جو گفت :
ببین جو من و تو چندین سال باهم بودیم ؛ تو همه کارها کنار هم بودیم؛ بعد از این مدت یه خواهش ازت دارم !!
(میدانستم میخواهد در مورد الی حرف بزند .)
جو ازت خواهش میکنم الی رو هم با خودت ببری ؛ اینجا بماند تباه میشود . این یک کار رو بخاطر؛ خاطرات گذشته برایم انجام بده.
همانطور که میدانستم ؛ جو راضی نشد !! دلیلش هم این بود که ؛ راهی که ما طی میکنیم خیلی خطرناکه و احتمال آلوده شدن بسیار بالا هست ؛ اما اینجا قرنطینه است و الی راحتر میتواند ادامه حیات بدهد.

اگه منصفانه بخوهام نگاه بکنم؛ راست میگفت ؛ اما از یه طرف هم دلم نمیخواست الی را تنها بزاریم . این بار من گفتم که جو بزار بیاید ؛ خودمان ازش مراقبت میکنیم... اما الی خودش میخواست پیش تد بماند ؛ نمیخواست تنهایش بزارد ؛ میدانست که تد چه زحمت هایی واسش کشیده.!! بعد از کلی اصرار از من و انکار از جو ؛ بالاخره جو رو راضی کردیم که الی هم با ما بیاد ! یه چند دقیقه ای هم همراه با الی نقشه سفر رو کشیدیم تا همه چی محیا باشد.



سپس برگشتم به تد بگم که این هم از الی خیالش راحت که .......
جو این خون چیه؟ دستای تد چرا خونیه؟ تد بیدارشو ؛ تد ؛
بله تد رگ دستشو زده بود و جان سپرده بود !! الی رو نمیشد کنترل کرد ؛ انقد گریه کرده بود که چشمایش باد کرده بود.دیگه کار از کار گذشته بود.

مزاری برای تد کندیم و با احترام و البته با دستای الی که به نوعی دخترش محسوب میشد درون قبر گذاشتیم . دیگه الی هم مصمم شد که با ما بیاید.
روزهای آخر به سختی میگذشت ؛ اما خب نمیتوانستیم عجله کنیم ؛ باید با برنامه پیش میرفتیم.

خب روز موعود فرا رسید ؛ تمام وسایل مورد نیاز رو برداشتیم. الی استرس خاصی داشت ؛ اینو میشد از شکسته شکسته حرف زدنش فهمید!
جو تمام داخل شهر رو مثل کف دستش میشناخت پس نگرانی نداشتیم . از طریق راه مخفی ای که برای عبور و مرور بیرون از قرنطینه استفاده میکردیم؛ توانستیم دروازه رو رد کنیم.
اما از شانس بد ما ارتش جلوی دروازه مستقر شده بود . نمیتوانستیم از اونجا رد بشیم .!!
نگاهی به جو انداختم که چه کار باید بکنیم ؟ هر دو ناامید شده بودیم که ؛ الی گفت من میدانم از کدوم راه باید برویم !!
جو دست الی رو گرفت و فشار داد و پرسید تو از کجا میدانی بچه ؟!!!

الی هم بدون معطلعی پاسخ داد که ؛ تد چندباری درمورد این موضوع بهم گفته بود که برای فرار از قرنطینه از راه کوچکی که نزدیکی دروازه بود استفاده کردیم !! البته این راه بوسیله یه سری فنس و سیم خاردار پوشیده شده تا از دید ماموران در امان باشد.



با شنیدن حرف های الی شروع به گشتن راه مخفی کردیم که بعد از مدتی بالاخره پیدا شد .!
بعد از کنار زدن فنس ها مسیر کوچکی نمایان شد که فقط یک نفر یک نفر میشد ازش رد شد .
در حال آماده شدن برای عبور بودیم که دیدیم یکی از این Clicker ها انتهای خیابانی که ما قصد عبور ازش داریم ؛ در حال پرسه زدن هست !!
با توجه به حس بویایی که دارند از وجود ما آگاه شد و به سمت ما دوید ؛ جو به من گفت که الی رو رد کنم تا اون حواس موجود رو پرت کنه
با استفاده از تیکه چوب و بطری آب و اشیا مختلفی که روی زمین بود شروع به پرت کردنشون به سمت Clicker کرد .
دیگه خیلی نزدیک شده بود و جو مجبور بود که باشتاب به سمت راه کوچک برگرده . داد زد که فرانک سریع رد شو تا من میرسم راه خالی باشه .من هم باعجله خودمو رد کردم تا مسیر برای عبور جو باز باشه.

همین که جو رسید به جلوی سیم های خاردار ؛ بدون معطلی خودش رو پرت کرد داخل مسیر کوچک تا رد بشه ؛ تقریبا رسیده بود به ما و انتهای مسیر که احساس کردم شی ای به سوی جو آمد . برگشتم و دیدم که این Clicker پای جو رو گرفت ؛ الی وحشتناک ترسیده بود ؛ جو با اینکه در حال دست و پا زدن بود گفت که الی رو بجای امنی ببرم؛ اینکارو کردم ؛ از اونجایی که جو توان مقابله با این موجود را نداشت تصمیم گرفتم بروم به کمکش. الی دستمو گرفت و خواست مانع بشه که خودمو آزاد کردم و با شتاب به جو رسیدم . Clicker ؛ جو رو کاملا بیرون کشیده بود و جو تعادلش رو داشت از دست میداد و موجود آلوده میخواست که گازش بگیره .سریع از راه باریک رد شدم و خودمو به آن دو رسوندم .



همین که اومد گردن جو رو گاز بگیره؛ خودمو انداختم جلو تا به بهترین دوستم آسیبی نرسد ؛ دست منو گاز گرفت ؛ در این لحظه جو با استفاده از اسلحه اونو از پای درآورد!
الی هم از تونل برگشت و به سمتم دوید ؛افتادم روی زمین ؛ احساس عجیبی داشتم ؛ حس تهاجمی بهم دست داده بود !!
میدانستم که زیاد طاقت نمیارم و به یکی از اون موجودات بدترکیب ( Clicker) تبدیل خواهم شد.

جو همش دلداری میداد که فرانک ؛ بهترین دوستم دوام بیار ؛ چه گریه ای میکرد. راستش خودمو فراموش کرده بودم و محو تماشای جو بودم !!
گریه ام گرفته بودم ؛ نه بخاطر خودم بلکه بخاطر جو ؛ الی هم گریه امانش نمیداد.
دیگه جای تعارف نبود ؛ باید حرف آخر رو به جو میزدم :
برای اولین بار میخواهم بدون هیچ ترسی اسمتو بگم !! جوئل ( Joel) ؛ ازت خواهش میکنم که منو بکشی !! نمیخواهی که واست دردسر بشم؟ خودت هم میدانی که آخرش منم به اون قارچکی ها تبدیل میشوم.

جو در حالی که اشک میریخت گفت که : آخه من چه جوری بهترین دوستم رو بکشم؟ کسی که از کودکی همراهم بوده؟ نمیتوانم.
اما جو من دارم زجر میکشم چه طور دلت میاید ؛ خواهش میکنم که خلاصم کن!!
در همین حین ؛ الی اسلحه جو رو از کمرش کشید بیرون و .............

الی چیکار کردی؟ چرا بهش شلیک کردی؟
جوئل اون داشت عذاب میکشید و هر لحظه امکان تبدیل شدنش بود . خودت هم اینو میدونی!! نمیتوانستیم برایش کاری بکنیم ؛ تو باید بر احساساتت غلبه کنی.
اما فرانک بهترین دوستم بود .!

ببخش منو دوست عزیزم . هیچوقت خوبی هایی که در حقم کردی رو فراموش نمیکنم. اگر من الان زنده ام فقط بخاطر ایثارگری توست .!!

این آخرین جمله ای بود که من از جوئل شنیدم و سپس در آرامش به خواب رفتم ........... !!

سپاسگذارم ازت الی !!!!!



[/FONT]
 
آخرین ویرایش:

S0lid Snake

کاربر سایت
Sep 26, 2012
1,590
نام
آرمان
مثل همیشه عالی بود :x

موفق باشی مهدی جون :x

نظر من : :-& (:d)
 

HosseinBrusli

کاربر سایت
Jun 19, 2010
3,267
نام
حسین
خسته نباشید . امالطفا این فونت رو بذار رو تومبا ! خیلی فونتش زشته !! انگار از جایی کپی زدی :d
 

M ξ λ δ ζ

کاربر سایت
Feb 11, 2011
6,830
نام
مهدی
یعنی چی کپی زدم?!!
حسین یکم خجالت بکش
میدونی چقد واسش زحمت کشیدم
چند هفته اس دارم روش کار میکنم?
 

SMM9

عضو تحریریه
Aug 9, 2010
6,241
نام
مرتضی
یعنی چی کپی زدم?!!
حسین یکم خجالت بکش
میدونی چقد واسش زحمت کشیدم
چند هفته اس دارم روش کار میکنم?
هنوز نخوندم ولی طبیعتا خسته نباشی مهدی!:d
اون تیکه حسین هم که معلومه شوخی بود به دل نگیریاااا:d
 

M ξ λ δ ζ

کاربر سایت
Feb 11, 2011
6,830
نام
مهدی
آخه مرتضی تو مقالات قبلی هم که دادم چند نفری بهم گفتن که آره کپی کردی و اینا !!
اما نمیدونن چقد واسشون زحمت کشیدم! یه ضرب المثلی هستش میگه کافر همه رو به کیش خود پندارد !! ( درست گفتم? :D)
 

KRATUS

کاربر سایت
Aug 17, 2008
1,075
نام
Ashkan
مرسی اوس مهدی!:d
خسته نباشی داداش عالی بود!>:d
 

SerJ TanKiaN

کاربر سایت
Aug 26, 2012
449
نام
پویا
متن تقریباً قوی هست اما فونت، پاراگراف‌ها و مشکلات گرامری و نگارشی دیگه مانع لذت بردن از مطلب میشه. پیشنهاد میشه متنتو به یکی از اعضای تحریریه که بهش نزدیکی پ.خ کنی اون بهت مشکلات گرامری و نگارشی رو میگه،

پی نوشت: قصدم از این پست تخریب کار باارزشتون نبود، فقط یه انتقاد ساده. امیدوارم موفق باشی.
 

HosseinBrusli

کاربر سایت
Jun 19, 2010
3,267
نام
حسین
یعنی چی کپی زدم?!!
حسین یکم خجالت بکش
میدونی چقد واسش زحمت کشیدم
چند هفته اس دارم روش کار میکنم?

بی جنبه این همه زحمت کشیدی ! اما با این طرز نگارشت ، با این پاراگراف بندیت و بااین فونتی که نوشتی ، تمام زحماتت روبه باد دادی !!!
من که چیزی نگفتم ! گفتم انگار کپی زدی !! :d لا اقل فونت رو بذار روی TOMBA . بقیه اش رونخواستی درست کنی ، درست نکن .

نگارش یه متن خیلی تو خوندن تاثیر میذاره . نوع عکس ها و پاراگراف یندی .

فونت رو گذاشتی رو کامیک واسه همین این طوری شده . فونت کامیک برای نوشته های انگلیسیه ! نه فارسی .
بابت زحماتت هم تشکر کردیم که یه وقت نگی عین .... اومدن تو تایپیک و هر چی خواستن گفتن :d
 

M ξ λ δ ζ

کاربر سایت
Feb 11, 2011
6,830
نام
مهدی
بسیار سپاسگذارم پویا جان
نه چرا ناراحت شم اتفاقا خوشحال هم شدم واس راهنمایی
راستش میدونم مشکلاتشو درستش میکنم
 

Daemonis

Run Baby Run
کاربر سایت
Jan 3, 2009
7,060
نام
محمد امین
خیلی عالی بود مهدی جان . آدم کیف میکنه همچین طرفدارایی رو میبینه . دستت طلا :D
 

GT5

عضو تحریریه
Nov 4, 2010
841
نام
امين
دمت گرم مهدی
چظور حوصله کردی پسر؟
خسته نباشی
عالی بود
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند (کاربران: 0, مهمان: 1)

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟