متنی که روبروی شماست برگرفته از رمان On the way to a smile میباشد. این داستان در مورد وقایعی است که بعد از Final Fantasy VII تا قبل از Final Fantasy VII Advent Children رخ میدهد.
یادآوری
دو سال پیش سفیروث شهاب سنگی را بهوسیله متریای سیاه احضار کرد تا بهوسیله ان انسانها را مجازات کرده و با کمک مادرش، جنوا، حکومت سیاره را در دست بگیرند. ایریث در اخرین لحظات زندگیاش جادوی Holy را بهوسیله متریای سفید فعال کرد و سپس به خاطر ضربه شمشیر سفیروث جانداد. در ان روز واقعه( Fated day)، رشته های زندگی بر روی سطح زمین فوران کردند و با کمک نیروی جادوی Holy ، شهاب سنگی را که به سرعت به سمت زمین میامد نابود کردند. البته در اثر برخورد این دو جادو، شهر عظیم میدگار، ویران شد. سفیروث نیز در ان روز به دست آوالانچ نابود شد.
2سال بعد از Meteor Fall
مردم در یک آرامش نسبی قرار گرفته بودند هر چند که خانه و کاشانه آنها نابود شده بود. در میان سکوت کوچههای خرابه میدگار، کمکم مشکلات جدیدی پدیدار شدند. در واقع هنگامی که رشته های زندگی برای درمان اسیب ناشی از برخود Meteor و Holy بر روی سطح زمین جاری شدند، سلولهای جنوا را نیز با خود به سطح اورده و در سراسر سیاره پخش کردند( زیرا بعد از نابودی جنوا به دست اوالانچ، ژن های او در Lifestram پخش شدند). این ژنها روی بدن افراد مینشستند و آنها را الوده میکردند. نتیجه این الودگی این بود که بدن شروع به جنگیدن با انرژی روحی درون خود میکرد( در واقع همان Lifstrem داخلی بدن افراد). این مبارزه بدن بر علیه خود باعث می شد که بدن در یک حالت بیش فعالی شدید قرار گیرد و پس از چندی بدن فرسوده میشد، زخم های باز بر روی بدن بوجود میامد، پوست بی رنگ و خشک میشد، مایعی سیاه رنگ از پوست تراوش میشد و سرانجام به مرگ میانجامید. این بیماری به نام Geostigma( ژئوستیگما) نام گرفت و سیل عظیمی از مردم را الوده کرد. کسی نمیدانست که چه چیزی باعث به وجود امدن ان شده است و بنابراین درمانی نیز برای ان وجود نداشت.
کلود، تیفا، بارت، Cid، یوفی، وینسنت، Red XIII و Cait sith همگی به سمت شهر فراموش شدگان رفتند و در انجا با دوست از دست رفته خود، ایریث، تجدید پیمان کردند و به او قول دادند تا سیاره را مانند روز اول پر از شادی و خوشبختی کنند. آنها سپس به همان سادگی که به هم پیوسته بودند، از هم جدا شدند. یوفی بسیار ناراحت بود و نمیخواست تا دوستان خود را رها کند. در این هنگام بارت او را دلداری داده و میگوید که آنها هر وقت که اراده کنند دوباره با هم خواهند بود و سپس همگی به هم قول دادند که یک روز دوباره به هم بپیوندند.
تیفا، کلود و بارت به سمت Corel میروند. انجا زادگاه بارت بود. جایی که اتفاقات دردناک و تلخی را در ان تجربه کرده بود. آنها سپس به سمت Nibelheim میروند. آنها همیشه در فکر خاطرات تلخ گذشته بودند و زندگی برای آنها عملا سخت و طاقت فرسا بود. کلود در Nibelheim اصلا احساس راحتی نمی کرد و همیشه به فکر خاطرات تلخ خود میافتاد. آنها انجا را نیز ترک کرده و به سمت شهر Kalm حرکت کردند. در انجا به خانه المیرا ( کسی که مثل مادر از ایریث مراقبت کرده بود و او را از دوران بچگی بزرگ کرده بود) میروند. بارت و مارلین از اینکه دوباره به هم رسیده بودند، بسیار خوشحال بودند. کلود تمام اتفاقات گذشته را برای المیرا تعریف کرده و سرگذشت ایریث را برای او گفت. آنها به خاطر اینکه نتوانسته بودند جان ایریث را نجات دهند از او عذرخواهی کردند و او نیز می گوید که نیازی به عذر خواهی نیست و اینکه آنها هر کاری میتوانستند را انجام داده اند. آنها برای اقامت در ان شهر به خانه یکی از خویشاوندان المیرا رفتند.
پس از چندی شهر Kalm پر از مردم اواره و مهاجر شدکه از سمت میدگار به انجا پناهنده شده بودند. ساکنان شهر Kalm به گرمی از اوارگان استقبال میکردند و اتاق های خالی خود را در اختیار آنها میگذاشتند و حتی هتل ها نیز بصورت رایگان در اختیار مردم قرار میگرفت. مثل اینکه همه دست به دست هم داده بودند تا زندگی جدیدی اغاز کنند. کلود در این هنگام پیشنهاد میدهد تا دوباره در کنار هم یک زندگی ارام و معمولی را شروع کنند. تیفا و مارلین و بارت گرچه با این نظر کاملا موافق بودند ولی نمیدانستند که ایا واقعا بعد ازاین همه اتفاقات، زندگی ارام و بی سر و صدا برای کسی امکان دارد یا نه. تیفا، کلود و بارت تصمیم میگیرند تا دوباره به سمت میدگار برگردند و اوضاع را سر و سامان داده و زندگی جدیدی را شروع کنند.
میدگار در بی نظمی و اشفتگی شدیدی به سر میبرد. مردم تصمیم گرفته بودند که استفاده از ماکو را قطع کنند و بنابراین راکتور ها نیز بدون استفاده میماندند. کمپانی الکتریکی شینرا منحل و میدگار به شهری متروک تبدیل شده بود. همه در حال کوچ بودند در حالی نمیدانستند اینده، چه چیزی برای اینها رقم خواهد زد. تیفا از دیدن این وضعیت بسیار ناراحت و پریشان بود و خودشان را مسئول اتفاقات میدانست. او نگاهی به اسمان کرد در حالیکه آرزو میکرد ای کاش همه اینها یک خواب و خیال بود. وقتی کلود و تیفا با یکدیگر تنها شدند، کلود به او گفت که درست نیست با این افکار خودش را عذاب دهد. او به تیفا گفت که در گذشته چقدر دختر خوشحال و قویای بوده و قول داد که در کنار او بماند و در لحظات سخت او را یاری کند.
مردمی که از میدگار کوچ کرده بودند، دست به دست هم داده و در حاشیه میدگار، شهر جدیدی را تاسیس کردند و انجا را Edge نامیدند. آنها در میدان اصلی شهر بنای یادبودی از میدگار ساختند( یک ماکت، البته در اندازه نسبتا بزرگ). از نمای دور، انجا شهری بسیار زیبا و قشنگ بود ولی در واقع ساختمان های ان از مصالح و مواد به جا مانده از خرابههای میدگار ساخته شده بود. تمام شهر بوی اهن زنگزده میداد.
پس از اینکه کلود، تیفا، مارلین . بارت به میدگار امدند اولین کاری که آنها شروع کردند این بود که وضعیت داخل و خارج میدگار را بررسی کنند و در این راه به کسانی که نیاز به کمک داشتند هم کمک میکردند. آنها باید وسایل و چیزهایی را برای یک زندگی موقت فراهم میکردند. کلود و تیفا و بارت در خرابه های میدگار چند روزی را سپری کردند. آنها در خآنهای زندگی میکردند که هر لحظه ممکن بود سقف ان ریزش کند. در یکی از روزها بارت با شیشه ای از شراب مخصوص شهر Corel و مقداری میوه، به خانه آمد. او آنها را در ازای کمک به فردی در تمیز کردن خانه اش، دریافت کرده بود. او مقدار زیادی شراب نوشید و ان شب برای آنها خاطرات زیادی از زندگی خود تعریف کرد. از روزی که به خاطر مست بودن با سر به دیوار خورده تا وقتی که در حالت مستی به خواستاری همسر مرحومش رفته بود.
فردای ان روز بارت پیشنهاد مهمی داد. او پیشنهاد کرد تا تجارتی بر پایه فروش مشروبات را شروع کنند. همه تعجب کرده بودند و فکر میکردند که شروع کردن چنین کاری بیفایده است. بارت معتقد بود که تیفا میتواند به راحتی مشتریها را جذب کند. بارت گفت:" به نظر من مردم شهر میدگار دو نوع هستند. آنهایی که هنوز نتوانسته اند قبول کنند که چه اتفاقی برای شهرشان افتاده و آنهایی که فقط سعی میکنند تا زنده بمانند. من حس هر دو گروه را میفهمم. هرکسی سعی میکند تا به نحوی با مشکلاتش روبرو شود. درست است؟ راه حل تمام این مشکلات چیزی نیست جز شراب". او معتقد بود که دیروز وقتی مقداری از ان شراب را خورده بود، همه گرفتاریها و مشکلات را فراموش کرده بود و به همین خاطر این پیشنهاد را داد.
تیفا احساس خوبی نسبت به این کار نداشت زیرا فکر میکرد که با شروع این کار دوباره به روزهای نه چندان خوب گذشته برمیگردند ولی سرانجام همه آنها با این پیشنهاد موافقت کردند. آنها تصمیم می گیرند که این تجارت جدید خور را در همان شهر Edge اغاز کنند. تمام کسانی که کلود و بارت در این چند وقت به آنها کمک کرده بودند در کنار آنها جمع شدند تا رسم وفاداری را به جا اورند. آنها تمام مصالحی را که برای ساختن یک مغازه کوچک نیاز بود به شهر Edge بردند. آنها به سختی کار کردند و بالاخره مغازه جدید خود را ساختند. در طول این مدت مارلین که بسیار خوشحال بود، سعی میکرد تا طرز برخورد با مشتریها را با تیفا تمرین کند و تیفا نیز در این مدت طرز درست کردن شراب های مخصوص شهر Corel را به خوبی یاد گرفته بود.
بالاخره قهوهخانه جدید ساخته شد. همه روی این موضوع که نام قهوهخانه را چه چیزی بگذارند بحث میکردند و بارت و کلود سرانجام این وظیفه را به تیفا واگذار کردند. قرار بود که به زودی کارشان را شروع کنند و او هر چه زودتر باید نامی برای مغازه در نظر می گرفت. یک روز مارلین در این باره از او سوال کرد و تیفا گفت که هنوز نامی انتخاب نکرده است. مارلین پیشنهاد داد که نام قهوهخانه را دوباره همان " اسمان هفتم" بگذارند. تیفا زیاد با این اسم موافق نبود و فکر می کرد که ممکن است با انتخاب این نام دوباره گرفتار دردسر ها و بدبختی های قبلی شوند. او نمیخواست تا دوباره وقایع تلخ گذشته برایش زنده شوند. هر چند که مارلین تنها چیزی که از قهوهخانه قدیمی به یاد داشت دوستی و محبتی بود که در کنار تیفا و بارت تجربه کرده بود. تیفا نمیتوانست گذشته اش را فراموش کند ولی بهرحال راضی شد وسرانجام آنها تصمیم میگیرند که نام قهوهخانه را دوباره همانSeventh heaven ( اسمان هفتم) بگذارند.
اولین روز کاری قهوهخانه یک موفقیت بزرگ بود. شرابها با توجه به قیمت مناسب فروش بسیار خوبی داشتند. البته آنها به اندازه کافی مواد لازم نداشتند و به همین دلیل نمیتوانستند غذاهای مخصوص بپزند. قهوهخانه بسیار شلوغ شد. مردم در انجا در کنار دوستان خود نشسته و میتوانستند گرفتاری و کارهای روزمره را تاحدی کنار گذاشته و به اینده فکر کنند. کسانی که پولی نداشتند، اجازه داشتند که در انجا به تبادل اجناس خود پرداخته و از این راه نوشیدنی و غذا بخرند. همچنین آبمیوههای مختلفی نیز تدارک دیده شده بود تا از بچه ها نیز پذیرایی کنند. البته همه آبمیوهها قبلا توسط مارلین تست میشد. مارلین به عنوان پیشخدمت انتخاب شده بود و مسئولیت پذیرایی از مهمانان با او بود. ترتیبی داده شده بود که افرادی که بیش از حد مینوشند، بدون درنگ به سمت خانههایشان راهنمایی شوند.
تیفا مسئول پخت غذا و اماده کردن ان برای مهمانان بود. بارت نیز مسئول برخود با اخلالگرانی بود که ممکن بود در قهوهخانه به دنبال دردسر و دعوا باشند( هر چند بیشتر اوقات در گوشه انجا نشسته بود و نوشیدنی میخورد). آنها با مهمانان خود به خوبی برخورد میکردند . کلود نیز مسئولیت خرید میوه و سبزی و هر چیز دیگری که برای رونق دادن به قهوهخانه بود را قبول کرد. او هیچ اطلاعاتی در مورد سبزیجات و غذاها نداشت و در چند روز اول، تیفا در کنار او مینشست و اسامی مختلف را به او یاد میداد. او به کار جدید کلود می خندید ولی از طرفی نیز به او حق میداد. زیرا زندگی گذشته او هیچ ارتباطی با این چیز ها نداشت. کلود همچنین در ارتباط و تعامل با مردم نیز مشکل داشت.
بعد از اتمام هفته اول، بارت تصمیم می گیرد تا برای بهبود وضعیت روحی خود به سفری تفریحی برود و بنابراین مارلین را تحت مراقبت کلود و تیفا میگذارد. مارلین هر شب پیش تیفا می خوابید ولی ان شب پیش پدرش رفت و تا نیمه های شب با هم صحبت کردند. صبح روز بعد بارت راهی سفر شد و مارلین نیز در اخرین لحظات فریاد میزد که " حتما واسم نامه بنویس. زنگ هم بزن". بارت گفت:" سعی کن بچه خوبی باشی" و سپس به تیفا و کلود گفت:" سعی کنید خانواده را حفظ کنید". در واقع حرف بارت درست بود. آنها پس از گذشت این چند سال، مثل یک خانواده شده بودند. تیفا به این فکر میکرد که ای کاش یک روز همه دردسرها تمام شود و آنها با پشتسر گذاشتن مشکلات به یک خانواده واقعی تبدیل شوند.
هنوز هم ان اسلحه به بازوی بارت متصل بود. در طول این سفر بارت امکانات ویژه ای برای بازوی اسلحه مانند خود بدست اورد که بازویش را به شکل یک دست معمولی تغییر داد و میتوانست به کمک ان کارهای عادی خود را براحتی انجام دهد( گرچه هنوز نیز به شکل فلز بود).
چند ماه از باز شدن قهوهخانه میگذشت. کلود همچنان مشغول تهیه مواد لازم برای قهوهخانه بود. چند روزی بود که تیفا احساس میکرد کلود میخواهد حرفی بزند. در واقع او میدانست که قضیه چیست. او میدانست که کلود میخواهد برای کارش چیزی را تغییر دهد.
ان روز کلود برای انجام یکی از ماموریتها به بیرون رفت و شب هنگام با یک موتور سیکلت به قهوهخانه برگشت. موتور عجیبی بود و تیفا و مارلین تا به حال شبیه ان را ندیده بودند. نام ان موتور Fenrir بود. از ان به بعد کلود هر وقت فرصت می کرد، بیشتر وقت و پول خود را صرف ابگرید کردن و زیبا کردن ان موتورسیکلت میکرد. او یک تعمیر کار را نیز به پیش خود اورده بود و از او کمک میگرفت تا بتواند انرا به بهترین وجه تنظیم کند. مارلین و دختر همسایه نیز همیشه در کنار او بودند. تیفا یک بار دیگر ایمان اورد که آنها در حال تبدیل شدن به یک خانواده کوچک و صمیمی هستند.
کلود در گذشته مجبور بود برای انجام کارهای قهوهخانه موتور یا کامیونی کرایه کند و در بعضی اوقات نیز او مجبور بود با چوکوبو مسافرت کند ولی حالا وضعیت بهتر بود و او وسیله نقلیهای برای خودش داشت. حالا میتوانست به مسافت های طولانیتری رفته و کالاهای نابی را بدست آورد.
در یکی از این روزها تیفا به زیرزمین مغازه رفت و بستهای با خود اورد و از کلود خواست تا در راه برگشت ان را به فردی تحویل دهد. کلود این کار را انجام داد و وقتی به قهوهخانه برگشت تیفا پولی را که قرار بود در ازای تحویل ان بسته بگیرد، از او درخواست کرد. کلود با حالتی کودکانه به تیفا خیره شده بود. او تمام پول را صرف موتورسیکلت خود کرده بود. تیفا خنده بلندی کرد و سپس مثل مادری که بچهاش را از خانه بیرون کند، کلود را از مغازه بیرون کرد. او از احساس جدیدی که در درونش جوانه زده بود لذت میبرد.
تیفا با جدیت به کلود پیشنهاد کرد که یک سرویس پستی دایر کنند. آنها میتوانستند سفارشات مردم را قبول کنند. کلود در ابتدا نسبت به این کار تردید داشت ولی سرانجام موافقت کرد. او محموله ها و چیزهایی را که مردم سفارش میدادند برای آنها برده و از این راه نیز مقداری پول بدست میاورد. سرانجام" سرویس پستی استرایف" شکل گرفت. تیفا و مارلین به تلفن ها جواب می دادند و بعد از قبول سفارشات، کلود به وسیله موتورسیکلت کالاهای مورد نظر را به مقصد میرساند. البته آنها بیشتر سفارشاتی را قبول میکردند که رفتن به انجا با موتورسیکلت امکان پذیر باشد. مرکز فعالیت آنها در میدگار و شهر Kalm بود. البته این کار به هیچ وجه اسان نبود. برای برخی ار سفارشات او باید از مناطق مخروبه و بیابان هایی میگذشت که هنوز نیز موجودات وحشی در آنها زندگی میکردند. بهر حال بعد از چند وقت کار آنها رونق گرفت و وضعیت اقتصادی به حد مطلوبی رسیده بود. آنها دیگر مثل اول نیاز به کار شبانهروزی نداشتند و وضعیت مناسبی پیدا کرده بودند.
با شروع این کار روابط خانوادگی آنها کمی خدشهدار شد. کلود در اکثر مواقع به دنبال سفارشات بود و خیلی کم پیش میامد که در کنار تیفا و مارلین به صحبت بنشیند. حتی تیفا برای چند روز قهوهخانه را تعطیل کرد اما با این کار نیز نتوانست کلود را از انجام فعالیت بیش از حد بازدارد. مارلین معتقد بود که کلود تغییر کرده و به تیفا میگفت که بعضی وقت ها بدون توجه به حرف های او فقط به اسمان خیره میشود. مارلین بچهای بود که نسبت به تغییرات بزرگسالان بسیار حساس بود. بهر حال تیفا میدانست که کلود هیچ وقت بچه ها را فراموش نمی کند و همیشه در گوشه قلب خود جایی برای آنها دارد.
تعطیلات فرا رسد و تیفا و مارلین مشغول تمیز کردن اتاقی که حالا به عنوان دفتر کار کلود انتخاب شده بود، بودند. توجه تیفا در روی میز کار کلود که پر از برگه های طبقه بندینشده بود، به یکی از کاغذها جلب شد.
نام مشتری: المیرا
نوع کالا: دسته گل
مقصد: شهر فراموش شدگان
تیفا کاغذ را همراه با چیزهای دیگری که روی میز بود جمع کرد. او تا حدی نگران بود. بعضی مواقع این سیستم تحویل سفارشات باعث می شد تا دوباره کلود به یاد خاطرات گذشته خود بیفتد. تیفا میدانست که کلود چقدر به خاطر مرگ ایریث ناراحت و شرمسار است. کلود و ایریث خیلی به هم نزدیک بودند و حالا رفتن به مکان هایی مثل شهر فراموش شدگان قلب او را به شدت می ازرد.
ان شب کلود در حالی که پیراهنی با یک آستین پوشیده بود به قهوهخانه امد و شراب زیادی نوشید. کاری که به ندرت انجام می داد. تیفا که می خواست سر صحبت را با او باز کند، پیش او امد و سعی کرد تا با او یکیدو پیمانه بنوشد. کلود گفت که میخواهد تنها باشد و در این هنگام تیفا نیز کنترل خود را از دست داد و گفت که بهتر است این کار را توی اتاق خودش انجام دهد. در واقع کلود نیز به بیماری Geostigma دچار شده بود.در این چند وقت بارت چندین بار تلفن زد ولی اکثرا در مورد خودش چیزی نمیگفت و بیشتر جویای احوال مارلین بود. او به بارت گفت که در این چند وقت کلود و تیفا رفتار خوبی با هم نداشتند و اینکه آنها زیاد با هم تفاهم ندارند.
مهم نیست که که کلود و تیفا چه احساسی به هم داشتند ولی هر چه که بود، ان چیزی نبود که تیفا فکر میکرد. تیفا گمان میکرد که شاید ان خانواده ای که همیشه در کنار هم بودند، در یک جا زندگی میکردند و همیشه در کنار هم شاد بودند، فقط زاده تخیل خودش بوده. ولی او هنوز معتقد بود که اوضاع روبراه خواهد شد.
در ان شب وقتی کلود خوابید، تیفا پیش او رفت و به او گفت:" ناراحت نباش. یک روز همگی دوباره شاد و خوشحال خواهیم بود". البته جوابی نشنید چون کلود به خواب رفته بود. تیفا دوباره گفت:" ایای تو واقعا مرا دوست داری؟"، در این هنگام ناگهان کلود چشمان خود را باز کرد. تیفا حرفش را عوض کرد و گفت:" هی کلود. ایا واقعا مارلین را دوست داری؟". کلود مارلین را دوست داشت ولی گاهی اوقات نمی دانست چطور باید با او روبرو شود. او معتقد بود که شاید هنوز به اندازه کافی در کنار هم نبوده اند. کلود در حالی که ظاهرا به حرفهای تیفا توجهی نمیکرد، چشمانش را بست.
و اما در میدگار چه میگذشت؟ همه مردم انجا را ترک کرده بودند و فقط چیزی حدود 20 کودک یتیم در انجا زندگی میکردند که دنزل نیز با آنها بود. البته زندگی در انجا برای او بسیار سخت بود زیرا هر روز مرگ دوستان و اشنایان خود را به خاطر بیماری Geostigma میدید. آنها میدانستند که در شهر Edge اوضاع بهتر است و تشکیلاتی برای مراقبت از یتیمان وجود دارد ولی دوست داشتند که در همان خرابههای میدگار بمانند. زیرا دیگر به مردم اعتماد نداشتند و نمیخواستند که با آنها مثل کودکان ضعیفی که نیاز به محافظت دارند، برخورد شود.
بعد از حدود شش ماه که در گرسنگی شدیدی به سر میبردند، تعدادی از آنها به سمت شهر Edge رفتند و فقط دنزل و پنج نفر دیگر درانجا باقی ماندند و بعد از چندی چهار نفر دیگر نیز انجا را ترک کردند و فقط دنزل و پسری به نام Rix باقی ماندند. دنزل ناگهان به فکر حرف پدرش افتاد که می گفت مردم منطقه Slum از موش های خاکستری تغذیه می کنند. او تصمیم گرفت تا برای رفع گرسنگی خود به شکار موش های خاکستری برود اما Rix معتقد بود که همه این موش ها به خاطر زندگی در اب های الوده، ناقل باکتری کشنده ای هستند. او دنزل را ترک کرد. دنزل میله ای از کنار خیابان برداشت، نوک ان را تیز کرد و به دنبال موشهایی رفت که قرار بود گرسنگی او را برطرف کنند. او احساس میکرد که دیگر نمیتواند بخندد و زندگی بدون لبخند برای او معنی نداشت.
او همه خرابه ها را گشت ولی موشی وجود نداشت. او کمکم به سمت کلیسایی که در بخش 5 منطقه Slum بود رفت. کلیسای خرابهای بود که موتور سیکلتی در بیرون ان پارک شده بود. اولین باری بود که دنزل چیزی شبیه به ان را میدید ولی چیزی که توجهش را بیشتر جلب کرد، تلفن همراهی بود که به دسته موتور سیکلت اویزان شده بود. خندهای بر لب های او نشست. او نزدیک رفت و تلفن را برداشت. اولین شماره ای که به خاطر داشت، شماره خانه خودشان در میدگار بود. او شماره گیری کرد و صدای اپراتور اعلام کرد که:
" همه خط های مربوط به بخش 7 غیر فعال هستند".
او خبری از والدینش نداشت. شاید آنها زیر اوار مانده بودند.
" همه خط های مربوط به بخش 7 غیر فعال هستند".
او دیگر تاب و توانی نداشت و روی زمین افتاد. در همان حال نگاهی به لیست شماره های ذخیره شده در گوشی انداخت. چشمانش جایی را نمیدید. او اولین شماره را که در لیست بود، گرفت. صدای بوقی شنیده شد و یک نفر فورا گوشی را برداشت.
" کلود. توبه ندرت به من زنگ میزنی! ایا اتفاقی افتاده"
دنزل به ارامی به صدای ان زن گوش می داد.
او با حالت مشکوکی پرسید:" کلود؟"
"... نه من نیستم"
" شما کی هستید؟ این تلفن کلوده، درسته؟"
" من نمیدونم... نمیدونم باید چکار کنم". صدایش می لرزید.
" تو داری گریه می کنی؟"
دنزل احساس می کرد که اشک در چشمانش جمع شده است. او چشمانش را بست تا آنها را پاک کند. درد شدیدی در پیشانی او به وجود امد و بدنش کرخت شد و گوشی از دستش افتاد. احساس میکرد که جسم چسبناکی بر روی پیشانی اش بوجود امده و در حالی که در قلبش برای خودش دعا میکرد، چشمانش را باز کرد. تنها چیزی که او دید، سیاهی خالص بود.
کمی گذشت و کلود در حالی که دنزل را در اغوش گرفته بود وارد قهوهخانه شد. در واقع دنزل به بیماری Geostigma دچار شده بود. کلود از روی علائم تشخیص داد که زخم ها به تازگی به وجود امده اند و تیفا نیز از او مراقبت می کرد. آنها مطمئن بودند که کودکان دیگری نیز هستند که به این بیماری دچار شدهاند. تیفا میدانست که مکان های زیادی برای مراقبت از یتیمان وجود دارد و علاقمد بود که بداند چرا کلود، دنزل را به قهوهخانه اورده. قبل از اینکه او این سوال را بپرسد کلود گفت:" این پسر را در اطراف جایگاهم پیدا کردم". تیفا منظور او را نفهمید. ایا کلود به جایی میرفت که تیفا از ان خبر نداشت؟
وقتی که دنزل تا حدی بهبود یافت، همه ماجرایش را برای تیفا تعریف کرد و گفت که چگونه از اینجا سر دراورده. تیفا تصمیم گرفت تا او را نیز وارد خانواده خودشان کند. او این را با کلود و مارلین در میان گذاشت. کلود سرش را به ارامی تکان داد در حالی که مارلین بسیار خوشحال بود. دنزل در کارهای قهوهخانه به تیفا و مارلین کمک می کرد و گاهی نیز کارهایی را در کنار کلود انجام می داد. او کم کم جایش را در خانواده باز کرد.
شب شده بود و قهوهخانه بسته شد. تیفا در حالی که به به سمت اشپزخانه میرفت تا ظروف نشسته را تمیز کند به میز وسط قهوهخانه نگاه کرد، جایی که کلود و دو همکار کوچکش، مارلین و دنزل در کنار او نشسته بودند. دنزل اغلب به خاطر Geostigma درد میکشید ولی در روز هایی که حال بهتری داشت همیشه در کنار کلود میچرخید. کلود تقریبا نیمی از روز را بیرون از خانه بود و وقتی به انجا برمیگشت، دنزل فرصت مناسبی داشت تا با قهرمان رویاهای خود بازی کند.
بله، کلود قهرمان دنزل بود. کسی که او را با موتور خود از چنگال مرگ نجات داده بود. دنزل همیشه دوست داشت تا از او سوال کند و در مواقعی نیز که او در قهوهخانه نبود به سراغ تیفا می رفت و سوالات خود را از او میپرسید. دنزل همه کارهای نظافت را به خوبی انجام میداد و تیفا متعجب بود که چگونه پسری مثل دنزل این کارها را به این خوبی یاد گرفته. او از دنزل در مورد معلم نظافتش سوال کرد. او به کلود گفت ولی به تیفا نه. این قضیه کمی تیفا را رنجیده خاطر کرد. او حتی سعی کرد از یکی از بچه هایی که تقریبا هم سن دنزل بود این سوال را بپرسد و ان پسر گفت که این کار انقدر ها هم سخت نبوده و آنها توی میدگار مانند یک خانواده معمولی زندگی میکردند. تیفا چیزی نفهمید ولی از شنیدن کلمه" خانواده معمولی" خوشحال بود.
قهوهخانه بسته شد و دوباره گروه سه نفری در دور میز جمع شدند. تعجبی نداشت اگر کسی می گفت که اینها یک پدر جوان و دو بچه هستند که در کنار هم نشستهاند. کلود نقشه ای را روی میز پهن کرد تا مسیر کارهای پستی فردا را چک کند. مارلین و دنزل نیز کاغذ ها را دسته بندی میکردند. مارلین قسمتهایی را که ناخوانا بود از دنزل میپرسید و دنزل نیز مثل یک برادر بزرگتر برای او توضیح میداد. اگر به کلمهای بر میخوردند که حتی دنزل نیز نمیتوانست بخواند، از کلود میپرسیدند. کلود عادت داشت قبل از اینکه چیزی بگوید، خودکاری به دست آنها بدهد. او معتقد بود اگر بتوانند کلمه ای را بنویسند، برای همیشه در ذهنشان ماندگار خواهد شد. نام های زیادی که روی نقشه بود حس کنجکاوی بچه ها را بر میانگیخت و کلود نیز با حوصله و به سادگی برای آنها توضیح میداد. کمکم تیفا نیز علاقمند شد و او نیز به آنها اضافه شد. او هم در کنار کلود نکتههایی را تذکر میداد و وقتی چیز جدیدی میگفت، دنزل از کلود میپرسید:" ایا راست میگه؟". تیفا کمی ناراحت میشد ولی بهرحال برایش قابل قبول بود. به نظر او خانواده ها نیز به همین صورت بودند.
شاید بعد از رسیدن دنزل بود که آنها به یک خانواده واقعی تبدیل شدند. کلود کارهای کمتری قبول میکرد و شب ها همیشه اماده بود تا با بچه ها صحبت کند. مشاجر های طولانی او و تیفا نیز باز گشته بودند.
تیفا: ایا مشکل حل شده؟
کلود: چه مشکلی؟
تیفا: مشکل تو.
کلود: اره...
کلود کمی فکر کرد.
تیفا: اگه نمیخواهی به من بگویی مساله ای نیست.
کلود: من واقعا نمیتوانم توضیح بدهم...
تیفا: کلود، مشکل تو هنوز حل نشده درسته! تو باید قبول کنی که وقتی کسی میمیرد، دیگر به این دنیا باز نخواهد گشت و کاری نیز از دست کسی ساخته نیست.
کلود: اما شاید ما بتوانیم هنوز نیز افرادی را که در خطر هستند نجات دهیم.
تیفا: منظورت افرادی مثل دنزل است؟
کلود: درسته.
تیفا: هی کلود! یادت میاد وقتی دنزل را به اینجا اوردی، چی گفتی؟
کلود: چی گفتم؟
تیفا: گفتی که دنزل به جایگاه تو امده بود.
کلود نگاه بچگآنهای به تیفا کرد و گفت: خوب...
تیفا: خوب به من بگو قضیه چیه.
کلود سرش را به علامت توافق تکان داد و سپس همه این جملات را در یک نفس گفت: دنزل در مقابل کلیسایی که قبلا ایریث به ان رفت و امد میکرد افتاده بود. من گاهی اوقات به انجا میروم. فکر میکنم ایریث او را به سمت من اورد.
تیفا: پس به کلیسا رفتی.
کلود: متاسفم.
تیفا: من نگفتم که نباید به انجا بروی. اما دفعه بعد با همدیگر میرویم. در ضمن تو اشتباه میکنی!
کلود به طرز مشکوکی به تیفا نگاه کرد.
تیفا: ایریث، دنزل را به سمت تو نیاورده.
کلود: شاید هم تو درست میگویی.
تیفا: ایریث، ان بچه را به سمت ما اورده.
کلود به چشمان تیفا خیره شد و سرانجام به او لبخند زد. در چشمانش موجی از مهربانی بود و تیفا را مطمئن میکرد که همه چیز روبراه شده است.
پس از چند روز که از ان گفتگو میگذشت، کلود انجا را ترک کرد. تیفا فکر میکرد که شاید ان لبخند، خیالی بیش نبوده است. او بچه ها را روی تختشان خواباند و آنها رابوسید و سپس به اتاق کلود رفت. او گرد و خاکی را که روی عکس دسته جمعیشان نشسته بود را پاک کرد و سپس سعی کرد تا با کلود تماس بگیرد. بعد از چند زنگ، گوشی روی پیغام گیر رفت.
پایان.
منتظر ادامه داستان کلود و دوستانش در FFVII AC باشید.:clover:
یادآوری
دو سال پیش سفیروث شهاب سنگی را بهوسیله متریای سیاه احضار کرد تا بهوسیله ان انسانها را مجازات کرده و با کمک مادرش، جنوا، حکومت سیاره را در دست بگیرند. ایریث در اخرین لحظات زندگیاش جادوی Holy را بهوسیله متریای سفید فعال کرد و سپس به خاطر ضربه شمشیر سفیروث جانداد. در ان روز واقعه( Fated day)، رشته های زندگی بر روی سطح زمین فوران کردند و با کمک نیروی جادوی Holy ، شهاب سنگی را که به سرعت به سمت زمین میامد نابود کردند. البته در اثر برخورد این دو جادو، شهر عظیم میدگار، ویران شد. سفیروث نیز در ان روز به دست آوالانچ نابود شد.
2سال بعد از Meteor Fall
مردم در یک آرامش نسبی قرار گرفته بودند هر چند که خانه و کاشانه آنها نابود شده بود. در میان سکوت کوچههای خرابه میدگار، کمکم مشکلات جدیدی پدیدار شدند. در واقع هنگامی که رشته های زندگی برای درمان اسیب ناشی از برخود Meteor و Holy بر روی سطح زمین جاری شدند، سلولهای جنوا را نیز با خود به سطح اورده و در سراسر سیاره پخش کردند( زیرا بعد از نابودی جنوا به دست اوالانچ، ژن های او در Lifestram پخش شدند). این ژنها روی بدن افراد مینشستند و آنها را الوده میکردند. نتیجه این الودگی این بود که بدن شروع به جنگیدن با انرژی روحی درون خود میکرد( در واقع همان Lifstrem داخلی بدن افراد). این مبارزه بدن بر علیه خود باعث می شد که بدن در یک حالت بیش فعالی شدید قرار گیرد و پس از چندی بدن فرسوده میشد، زخم های باز بر روی بدن بوجود میامد، پوست بی رنگ و خشک میشد، مایعی سیاه رنگ از پوست تراوش میشد و سرانجام به مرگ میانجامید. این بیماری به نام Geostigma( ژئوستیگما) نام گرفت و سیل عظیمی از مردم را الوده کرد. کسی نمیدانست که چه چیزی باعث به وجود امدن ان شده است و بنابراین درمانی نیز برای ان وجود نداشت.
کلود، تیفا، بارت، Cid، یوفی، وینسنت، Red XIII و Cait sith همگی به سمت شهر فراموش شدگان رفتند و در انجا با دوست از دست رفته خود، ایریث، تجدید پیمان کردند و به او قول دادند تا سیاره را مانند روز اول پر از شادی و خوشبختی کنند. آنها سپس به همان سادگی که به هم پیوسته بودند، از هم جدا شدند. یوفی بسیار ناراحت بود و نمیخواست تا دوستان خود را رها کند. در این هنگام بارت او را دلداری داده و میگوید که آنها هر وقت که اراده کنند دوباره با هم خواهند بود و سپس همگی به هم قول دادند که یک روز دوباره به هم بپیوندند.
تیفا، کلود و بارت به سمت Corel میروند. انجا زادگاه بارت بود. جایی که اتفاقات دردناک و تلخی را در ان تجربه کرده بود. آنها سپس به سمت Nibelheim میروند. آنها همیشه در فکر خاطرات تلخ گذشته بودند و زندگی برای آنها عملا سخت و طاقت فرسا بود. کلود در Nibelheim اصلا احساس راحتی نمی کرد و همیشه به فکر خاطرات تلخ خود میافتاد. آنها انجا را نیز ترک کرده و به سمت شهر Kalm حرکت کردند. در انجا به خانه المیرا ( کسی که مثل مادر از ایریث مراقبت کرده بود و او را از دوران بچگی بزرگ کرده بود) میروند. بارت و مارلین از اینکه دوباره به هم رسیده بودند، بسیار خوشحال بودند. کلود تمام اتفاقات گذشته را برای المیرا تعریف کرده و سرگذشت ایریث را برای او گفت. آنها به خاطر اینکه نتوانسته بودند جان ایریث را نجات دهند از او عذرخواهی کردند و او نیز می گوید که نیازی به عذر خواهی نیست و اینکه آنها هر کاری میتوانستند را انجام داده اند. آنها برای اقامت در ان شهر به خانه یکی از خویشاوندان المیرا رفتند.
پس از چندی شهر Kalm پر از مردم اواره و مهاجر شدکه از سمت میدگار به انجا پناهنده شده بودند. ساکنان شهر Kalm به گرمی از اوارگان استقبال میکردند و اتاق های خالی خود را در اختیار آنها میگذاشتند و حتی هتل ها نیز بصورت رایگان در اختیار مردم قرار میگرفت. مثل اینکه همه دست به دست هم داده بودند تا زندگی جدیدی اغاز کنند. کلود در این هنگام پیشنهاد میدهد تا دوباره در کنار هم یک زندگی ارام و معمولی را شروع کنند. تیفا و مارلین و بارت گرچه با این نظر کاملا موافق بودند ولی نمیدانستند که ایا واقعا بعد ازاین همه اتفاقات، زندگی ارام و بی سر و صدا برای کسی امکان دارد یا نه. تیفا، کلود و بارت تصمیم میگیرند تا دوباره به سمت میدگار برگردند و اوضاع را سر و سامان داده و زندگی جدیدی را شروع کنند.
میدگار در بی نظمی و اشفتگی شدیدی به سر میبرد. مردم تصمیم گرفته بودند که استفاده از ماکو را قطع کنند و بنابراین راکتور ها نیز بدون استفاده میماندند. کمپانی الکتریکی شینرا منحل و میدگار به شهری متروک تبدیل شده بود. همه در حال کوچ بودند در حالی نمیدانستند اینده، چه چیزی برای اینها رقم خواهد زد. تیفا از دیدن این وضعیت بسیار ناراحت و پریشان بود و خودشان را مسئول اتفاقات میدانست. او نگاهی به اسمان کرد در حالیکه آرزو میکرد ای کاش همه اینها یک خواب و خیال بود. وقتی کلود و تیفا با یکدیگر تنها شدند، کلود به او گفت که درست نیست با این افکار خودش را عذاب دهد. او به تیفا گفت که در گذشته چقدر دختر خوشحال و قویای بوده و قول داد که در کنار او بماند و در لحظات سخت او را یاری کند.
مردمی که از میدگار کوچ کرده بودند، دست به دست هم داده و در حاشیه میدگار، شهر جدیدی را تاسیس کردند و انجا را Edge نامیدند. آنها در میدان اصلی شهر بنای یادبودی از میدگار ساختند( یک ماکت، البته در اندازه نسبتا بزرگ). از نمای دور، انجا شهری بسیار زیبا و قشنگ بود ولی در واقع ساختمان های ان از مصالح و مواد به جا مانده از خرابههای میدگار ساخته شده بود. تمام شهر بوی اهن زنگزده میداد.
پس از اینکه کلود، تیفا، مارلین . بارت به میدگار امدند اولین کاری که آنها شروع کردند این بود که وضعیت داخل و خارج میدگار را بررسی کنند و در این راه به کسانی که نیاز به کمک داشتند هم کمک میکردند. آنها باید وسایل و چیزهایی را برای یک زندگی موقت فراهم میکردند. کلود و تیفا و بارت در خرابه های میدگار چند روزی را سپری کردند. آنها در خآنهای زندگی میکردند که هر لحظه ممکن بود سقف ان ریزش کند. در یکی از روزها بارت با شیشه ای از شراب مخصوص شهر Corel و مقداری میوه، به خانه آمد. او آنها را در ازای کمک به فردی در تمیز کردن خانه اش، دریافت کرده بود. او مقدار زیادی شراب نوشید و ان شب برای آنها خاطرات زیادی از زندگی خود تعریف کرد. از روزی که به خاطر مست بودن با سر به دیوار خورده تا وقتی که در حالت مستی به خواستاری همسر مرحومش رفته بود.
فردای ان روز بارت پیشنهاد مهمی داد. او پیشنهاد کرد تا تجارتی بر پایه فروش مشروبات را شروع کنند. همه تعجب کرده بودند و فکر میکردند که شروع کردن چنین کاری بیفایده است. بارت معتقد بود که تیفا میتواند به راحتی مشتریها را جذب کند. بارت گفت:" به نظر من مردم شهر میدگار دو نوع هستند. آنهایی که هنوز نتوانسته اند قبول کنند که چه اتفاقی برای شهرشان افتاده و آنهایی که فقط سعی میکنند تا زنده بمانند. من حس هر دو گروه را میفهمم. هرکسی سعی میکند تا به نحوی با مشکلاتش روبرو شود. درست است؟ راه حل تمام این مشکلات چیزی نیست جز شراب". او معتقد بود که دیروز وقتی مقداری از ان شراب را خورده بود، همه گرفتاریها و مشکلات را فراموش کرده بود و به همین خاطر این پیشنهاد را داد.
تیفا احساس خوبی نسبت به این کار نداشت زیرا فکر میکرد که با شروع این کار دوباره به روزهای نه چندان خوب گذشته برمیگردند ولی سرانجام همه آنها با این پیشنهاد موافقت کردند. آنها تصمیم می گیرند که این تجارت جدید خور را در همان شهر Edge اغاز کنند. تمام کسانی که کلود و بارت در این چند وقت به آنها کمک کرده بودند در کنار آنها جمع شدند تا رسم وفاداری را به جا اورند. آنها تمام مصالحی را که برای ساختن یک مغازه کوچک نیاز بود به شهر Edge بردند. آنها به سختی کار کردند و بالاخره مغازه جدید خود را ساختند. در طول این مدت مارلین که بسیار خوشحال بود، سعی میکرد تا طرز برخورد با مشتریها را با تیفا تمرین کند و تیفا نیز در این مدت طرز درست کردن شراب های مخصوص شهر Corel را به خوبی یاد گرفته بود.
بالاخره قهوهخانه جدید ساخته شد. همه روی این موضوع که نام قهوهخانه را چه چیزی بگذارند بحث میکردند و بارت و کلود سرانجام این وظیفه را به تیفا واگذار کردند. قرار بود که به زودی کارشان را شروع کنند و او هر چه زودتر باید نامی برای مغازه در نظر می گرفت. یک روز مارلین در این باره از او سوال کرد و تیفا گفت که هنوز نامی انتخاب نکرده است. مارلین پیشنهاد داد که نام قهوهخانه را دوباره همان " اسمان هفتم" بگذارند. تیفا زیاد با این اسم موافق نبود و فکر می کرد که ممکن است با انتخاب این نام دوباره گرفتار دردسر ها و بدبختی های قبلی شوند. او نمیخواست تا دوباره وقایع تلخ گذشته برایش زنده شوند. هر چند که مارلین تنها چیزی که از قهوهخانه قدیمی به یاد داشت دوستی و محبتی بود که در کنار تیفا و بارت تجربه کرده بود. تیفا نمیتوانست گذشته اش را فراموش کند ولی بهرحال راضی شد وسرانجام آنها تصمیم میگیرند که نام قهوهخانه را دوباره همانSeventh heaven ( اسمان هفتم) بگذارند.
اولین روز کاری قهوهخانه یک موفقیت بزرگ بود. شرابها با توجه به قیمت مناسب فروش بسیار خوبی داشتند. البته آنها به اندازه کافی مواد لازم نداشتند و به همین دلیل نمیتوانستند غذاهای مخصوص بپزند. قهوهخانه بسیار شلوغ شد. مردم در انجا در کنار دوستان خود نشسته و میتوانستند گرفتاری و کارهای روزمره را تاحدی کنار گذاشته و به اینده فکر کنند. کسانی که پولی نداشتند، اجازه داشتند که در انجا به تبادل اجناس خود پرداخته و از این راه نوشیدنی و غذا بخرند. همچنین آبمیوههای مختلفی نیز تدارک دیده شده بود تا از بچه ها نیز پذیرایی کنند. البته همه آبمیوهها قبلا توسط مارلین تست میشد. مارلین به عنوان پیشخدمت انتخاب شده بود و مسئولیت پذیرایی از مهمانان با او بود. ترتیبی داده شده بود که افرادی که بیش از حد مینوشند، بدون درنگ به سمت خانههایشان راهنمایی شوند.
تیفا مسئول پخت غذا و اماده کردن ان برای مهمانان بود. بارت نیز مسئول برخود با اخلالگرانی بود که ممکن بود در قهوهخانه به دنبال دردسر و دعوا باشند( هر چند بیشتر اوقات در گوشه انجا نشسته بود و نوشیدنی میخورد). آنها با مهمانان خود به خوبی برخورد میکردند . کلود نیز مسئولیت خرید میوه و سبزی و هر چیز دیگری که برای رونق دادن به قهوهخانه بود را قبول کرد. او هیچ اطلاعاتی در مورد سبزیجات و غذاها نداشت و در چند روز اول، تیفا در کنار او مینشست و اسامی مختلف را به او یاد میداد. او به کار جدید کلود می خندید ولی از طرفی نیز به او حق میداد. زیرا زندگی گذشته او هیچ ارتباطی با این چیز ها نداشت. کلود همچنین در ارتباط و تعامل با مردم نیز مشکل داشت.
بعد از اتمام هفته اول، بارت تصمیم می گیرد تا برای بهبود وضعیت روحی خود به سفری تفریحی برود و بنابراین مارلین را تحت مراقبت کلود و تیفا میگذارد. مارلین هر شب پیش تیفا می خوابید ولی ان شب پیش پدرش رفت و تا نیمه های شب با هم صحبت کردند. صبح روز بعد بارت راهی سفر شد و مارلین نیز در اخرین لحظات فریاد میزد که " حتما واسم نامه بنویس. زنگ هم بزن". بارت گفت:" سعی کن بچه خوبی باشی" و سپس به تیفا و کلود گفت:" سعی کنید خانواده را حفظ کنید". در واقع حرف بارت درست بود. آنها پس از گذشت این چند سال، مثل یک خانواده شده بودند. تیفا به این فکر میکرد که ای کاش یک روز همه دردسرها تمام شود و آنها با پشتسر گذاشتن مشکلات به یک خانواده واقعی تبدیل شوند.
هنوز هم ان اسلحه به بازوی بارت متصل بود. در طول این سفر بارت امکانات ویژه ای برای بازوی اسلحه مانند خود بدست اورد که بازویش را به شکل یک دست معمولی تغییر داد و میتوانست به کمک ان کارهای عادی خود را براحتی انجام دهد( گرچه هنوز نیز به شکل فلز بود).
چند ماه از باز شدن قهوهخانه میگذشت. کلود همچنان مشغول تهیه مواد لازم برای قهوهخانه بود. چند روزی بود که تیفا احساس میکرد کلود میخواهد حرفی بزند. در واقع او میدانست که قضیه چیست. او میدانست که کلود میخواهد برای کارش چیزی را تغییر دهد.
ان روز کلود برای انجام یکی از ماموریتها به بیرون رفت و شب هنگام با یک موتور سیکلت به قهوهخانه برگشت. موتور عجیبی بود و تیفا و مارلین تا به حال شبیه ان را ندیده بودند. نام ان موتور Fenrir بود. از ان به بعد کلود هر وقت فرصت می کرد، بیشتر وقت و پول خود را صرف ابگرید کردن و زیبا کردن ان موتورسیکلت میکرد. او یک تعمیر کار را نیز به پیش خود اورده بود و از او کمک میگرفت تا بتواند انرا به بهترین وجه تنظیم کند. مارلین و دختر همسایه نیز همیشه در کنار او بودند. تیفا یک بار دیگر ایمان اورد که آنها در حال تبدیل شدن به یک خانواده کوچک و صمیمی هستند.
کلود در گذشته مجبور بود برای انجام کارهای قهوهخانه موتور یا کامیونی کرایه کند و در بعضی اوقات نیز او مجبور بود با چوکوبو مسافرت کند ولی حالا وضعیت بهتر بود و او وسیله نقلیهای برای خودش داشت. حالا میتوانست به مسافت های طولانیتری رفته و کالاهای نابی را بدست آورد.
در یکی از این روزها تیفا به زیرزمین مغازه رفت و بستهای با خود اورد و از کلود خواست تا در راه برگشت ان را به فردی تحویل دهد. کلود این کار را انجام داد و وقتی به قهوهخانه برگشت تیفا پولی را که قرار بود در ازای تحویل ان بسته بگیرد، از او درخواست کرد. کلود با حالتی کودکانه به تیفا خیره شده بود. او تمام پول را صرف موتورسیکلت خود کرده بود. تیفا خنده بلندی کرد و سپس مثل مادری که بچهاش را از خانه بیرون کند، کلود را از مغازه بیرون کرد. او از احساس جدیدی که در درونش جوانه زده بود لذت میبرد.
تیفا با جدیت به کلود پیشنهاد کرد که یک سرویس پستی دایر کنند. آنها میتوانستند سفارشات مردم را قبول کنند. کلود در ابتدا نسبت به این کار تردید داشت ولی سرانجام موافقت کرد. او محموله ها و چیزهایی را که مردم سفارش میدادند برای آنها برده و از این راه نیز مقداری پول بدست میاورد. سرانجام" سرویس پستی استرایف" شکل گرفت. تیفا و مارلین به تلفن ها جواب می دادند و بعد از قبول سفارشات، کلود به وسیله موتورسیکلت کالاهای مورد نظر را به مقصد میرساند. البته آنها بیشتر سفارشاتی را قبول میکردند که رفتن به انجا با موتورسیکلت امکان پذیر باشد. مرکز فعالیت آنها در میدگار و شهر Kalm بود. البته این کار به هیچ وجه اسان نبود. برای برخی ار سفارشات او باید از مناطق مخروبه و بیابان هایی میگذشت که هنوز نیز موجودات وحشی در آنها زندگی میکردند. بهر حال بعد از چند وقت کار آنها رونق گرفت و وضعیت اقتصادی به حد مطلوبی رسیده بود. آنها دیگر مثل اول نیاز به کار شبانهروزی نداشتند و وضعیت مناسبی پیدا کرده بودند.
با شروع این کار روابط خانوادگی آنها کمی خدشهدار شد. کلود در اکثر مواقع به دنبال سفارشات بود و خیلی کم پیش میامد که در کنار تیفا و مارلین به صحبت بنشیند. حتی تیفا برای چند روز قهوهخانه را تعطیل کرد اما با این کار نیز نتوانست کلود را از انجام فعالیت بیش از حد بازدارد. مارلین معتقد بود که کلود تغییر کرده و به تیفا میگفت که بعضی وقت ها بدون توجه به حرف های او فقط به اسمان خیره میشود. مارلین بچهای بود که نسبت به تغییرات بزرگسالان بسیار حساس بود. بهر حال تیفا میدانست که کلود هیچ وقت بچه ها را فراموش نمی کند و همیشه در گوشه قلب خود جایی برای آنها دارد.
تعطیلات فرا رسد و تیفا و مارلین مشغول تمیز کردن اتاقی که حالا به عنوان دفتر کار کلود انتخاب شده بود، بودند. توجه تیفا در روی میز کار کلود که پر از برگه های طبقه بندینشده بود، به یکی از کاغذها جلب شد.
نام مشتری: المیرا
نوع کالا: دسته گل
مقصد: شهر فراموش شدگان
تیفا کاغذ را همراه با چیزهای دیگری که روی میز بود جمع کرد. او تا حدی نگران بود. بعضی مواقع این سیستم تحویل سفارشات باعث می شد تا دوباره کلود به یاد خاطرات گذشته خود بیفتد. تیفا میدانست که کلود چقدر به خاطر مرگ ایریث ناراحت و شرمسار است. کلود و ایریث خیلی به هم نزدیک بودند و حالا رفتن به مکان هایی مثل شهر فراموش شدگان قلب او را به شدت می ازرد.
ان شب کلود در حالی که پیراهنی با یک آستین پوشیده بود به قهوهخانه امد و شراب زیادی نوشید. کاری که به ندرت انجام می داد. تیفا که می خواست سر صحبت را با او باز کند، پیش او امد و سعی کرد تا با او یکیدو پیمانه بنوشد. کلود گفت که میخواهد تنها باشد و در این هنگام تیفا نیز کنترل خود را از دست داد و گفت که بهتر است این کار را توی اتاق خودش انجام دهد. در واقع کلود نیز به بیماری Geostigma دچار شده بود.در این چند وقت بارت چندین بار تلفن زد ولی اکثرا در مورد خودش چیزی نمیگفت و بیشتر جویای احوال مارلین بود. او به بارت گفت که در این چند وقت کلود و تیفا رفتار خوبی با هم نداشتند و اینکه آنها زیاد با هم تفاهم ندارند.
مهم نیست که که کلود و تیفا چه احساسی به هم داشتند ولی هر چه که بود، ان چیزی نبود که تیفا فکر میکرد. تیفا گمان میکرد که شاید ان خانواده ای که همیشه در کنار هم بودند، در یک جا زندگی میکردند و همیشه در کنار هم شاد بودند، فقط زاده تخیل خودش بوده. ولی او هنوز معتقد بود که اوضاع روبراه خواهد شد.
در ان شب وقتی کلود خوابید، تیفا پیش او رفت و به او گفت:" ناراحت نباش. یک روز همگی دوباره شاد و خوشحال خواهیم بود". البته جوابی نشنید چون کلود به خواب رفته بود. تیفا دوباره گفت:" ایای تو واقعا مرا دوست داری؟"، در این هنگام ناگهان کلود چشمان خود را باز کرد. تیفا حرفش را عوض کرد و گفت:" هی کلود. ایا واقعا مارلین را دوست داری؟". کلود مارلین را دوست داشت ولی گاهی اوقات نمی دانست چطور باید با او روبرو شود. او معتقد بود که شاید هنوز به اندازه کافی در کنار هم نبوده اند. کلود در حالی که ظاهرا به حرفهای تیفا توجهی نمیکرد، چشمانش را بست.
و اما در میدگار چه میگذشت؟ همه مردم انجا را ترک کرده بودند و فقط چیزی حدود 20 کودک یتیم در انجا زندگی میکردند که دنزل نیز با آنها بود. البته زندگی در انجا برای او بسیار سخت بود زیرا هر روز مرگ دوستان و اشنایان خود را به خاطر بیماری Geostigma میدید. آنها میدانستند که در شهر Edge اوضاع بهتر است و تشکیلاتی برای مراقبت از یتیمان وجود دارد ولی دوست داشتند که در همان خرابههای میدگار بمانند. زیرا دیگر به مردم اعتماد نداشتند و نمیخواستند که با آنها مثل کودکان ضعیفی که نیاز به محافظت دارند، برخورد شود.
بعد از حدود شش ماه که در گرسنگی شدیدی به سر میبردند، تعدادی از آنها به سمت شهر Edge رفتند و فقط دنزل و پنج نفر دیگر درانجا باقی ماندند و بعد از چندی چهار نفر دیگر نیز انجا را ترک کردند و فقط دنزل و پسری به نام Rix باقی ماندند. دنزل ناگهان به فکر حرف پدرش افتاد که می گفت مردم منطقه Slum از موش های خاکستری تغذیه می کنند. او تصمیم گرفت تا برای رفع گرسنگی خود به شکار موش های خاکستری برود اما Rix معتقد بود که همه این موش ها به خاطر زندگی در اب های الوده، ناقل باکتری کشنده ای هستند. او دنزل را ترک کرد. دنزل میله ای از کنار خیابان برداشت، نوک ان را تیز کرد و به دنبال موشهایی رفت که قرار بود گرسنگی او را برطرف کنند. او احساس میکرد که دیگر نمیتواند بخندد و زندگی بدون لبخند برای او معنی نداشت.
او همه خرابه ها را گشت ولی موشی وجود نداشت. او کمکم به سمت کلیسایی که در بخش 5 منطقه Slum بود رفت. کلیسای خرابهای بود که موتور سیکلتی در بیرون ان پارک شده بود. اولین باری بود که دنزل چیزی شبیه به ان را میدید ولی چیزی که توجهش را بیشتر جلب کرد، تلفن همراهی بود که به دسته موتور سیکلت اویزان شده بود. خندهای بر لب های او نشست. او نزدیک رفت و تلفن را برداشت. اولین شماره ای که به خاطر داشت، شماره خانه خودشان در میدگار بود. او شماره گیری کرد و صدای اپراتور اعلام کرد که:
" همه خط های مربوط به بخش 7 غیر فعال هستند".
او خبری از والدینش نداشت. شاید آنها زیر اوار مانده بودند.
" همه خط های مربوط به بخش 7 غیر فعال هستند".
او دیگر تاب و توانی نداشت و روی زمین افتاد. در همان حال نگاهی به لیست شماره های ذخیره شده در گوشی انداخت. چشمانش جایی را نمیدید. او اولین شماره را که در لیست بود، گرفت. صدای بوقی شنیده شد و یک نفر فورا گوشی را برداشت.
" کلود. توبه ندرت به من زنگ میزنی! ایا اتفاقی افتاده"
دنزل به ارامی به صدای ان زن گوش می داد.
او با حالت مشکوکی پرسید:" کلود؟"
"... نه من نیستم"
" شما کی هستید؟ این تلفن کلوده، درسته؟"
" من نمیدونم... نمیدونم باید چکار کنم". صدایش می لرزید.
" تو داری گریه می کنی؟"
دنزل احساس می کرد که اشک در چشمانش جمع شده است. او چشمانش را بست تا آنها را پاک کند. درد شدیدی در پیشانی او به وجود امد و بدنش کرخت شد و گوشی از دستش افتاد. احساس میکرد که جسم چسبناکی بر روی پیشانی اش بوجود امده و در حالی که در قلبش برای خودش دعا میکرد، چشمانش را باز کرد. تنها چیزی که او دید، سیاهی خالص بود.
کمی گذشت و کلود در حالی که دنزل را در اغوش گرفته بود وارد قهوهخانه شد. در واقع دنزل به بیماری Geostigma دچار شده بود. کلود از روی علائم تشخیص داد که زخم ها به تازگی به وجود امده اند و تیفا نیز از او مراقبت می کرد. آنها مطمئن بودند که کودکان دیگری نیز هستند که به این بیماری دچار شدهاند. تیفا میدانست که مکان های زیادی برای مراقبت از یتیمان وجود دارد و علاقمد بود که بداند چرا کلود، دنزل را به قهوهخانه اورده. قبل از اینکه او این سوال را بپرسد کلود گفت:" این پسر را در اطراف جایگاهم پیدا کردم". تیفا منظور او را نفهمید. ایا کلود به جایی میرفت که تیفا از ان خبر نداشت؟
وقتی که دنزل تا حدی بهبود یافت، همه ماجرایش را برای تیفا تعریف کرد و گفت که چگونه از اینجا سر دراورده. تیفا تصمیم گرفت تا او را نیز وارد خانواده خودشان کند. او این را با کلود و مارلین در میان گذاشت. کلود سرش را به ارامی تکان داد در حالی که مارلین بسیار خوشحال بود. دنزل در کارهای قهوهخانه به تیفا و مارلین کمک می کرد و گاهی نیز کارهایی را در کنار کلود انجام می داد. او کم کم جایش را در خانواده باز کرد.
شب شده بود و قهوهخانه بسته شد. تیفا در حالی که به به سمت اشپزخانه میرفت تا ظروف نشسته را تمیز کند به میز وسط قهوهخانه نگاه کرد، جایی که کلود و دو همکار کوچکش، مارلین و دنزل در کنار او نشسته بودند. دنزل اغلب به خاطر Geostigma درد میکشید ولی در روز هایی که حال بهتری داشت همیشه در کنار کلود میچرخید. کلود تقریبا نیمی از روز را بیرون از خانه بود و وقتی به انجا برمیگشت، دنزل فرصت مناسبی داشت تا با قهرمان رویاهای خود بازی کند.
بله، کلود قهرمان دنزل بود. کسی که او را با موتور خود از چنگال مرگ نجات داده بود. دنزل همیشه دوست داشت تا از او سوال کند و در مواقعی نیز که او در قهوهخانه نبود به سراغ تیفا می رفت و سوالات خود را از او میپرسید. دنزل همه کارهای نظافت را به خوبی انجام میداد و تیفا متعجب بود که چگونه پسری مثل دنزل این کارها را به این خوبی یاد گرفته. او از دنزل در مورد معلم نظافتش سوال کرد. او به کلود گفت ولی به تیفا نه. این قضیه کمی تیفا را رنجیده خاطر کرد. او حتی سعی کرد از یکی از بچه هایی که تقریبا هم سن دنزل بود این سوال را بپرسد و ان پسر گفت که این کار انقدر ها هم سخت نبوده و آنها توی میدگار مانند یک خانواده معمولی زندگی میکردند. تیفا چیزی نفهمید ولی از شنیدن کلمه" خانواده معمولی" خوشحال بود.
قهوهخانه بسته شد و دوباره گروه سه نفری در دور میز جمع شدند. تعجبی نداشت اگر کسی می گفت که اینها یک پدر جوان و دو بچه هستند که در کنار هم نشستهاند. کلود نقشه ای را روی میز پهن کرد تا مسیر کارهای پستی فردا را چک کند. مارلین و دنزل نیز کاغذ ها را دسته بندی میکردند. مارلین قسمتهایی را که ناخوانا بود از دنزل میپرسید و دنزل نیز مثل یک برادر بزرگتر برای او توضیح میداد. اگر به کلمهای بر میخوردند که حتی دنزل نیز نمیتوانست بخواند، از کلود میپرسیدند. کلود عادت داشت قبل از اینکه چیزی بگوید، خودکاری به دست آنها بدهد. او معتقد بود اگر بتوانند کلمه ای را بنویسند، برای همیشه در ذهنشان ماندگار خواهد شد. نام های زیادی که روی نقشه بود حس کنجکاوی بچه ها را بر میانگیخت و کلود نیز با حوصله و به سادگی برای آنها توضیح میداد. کمکم تیفا نیز علاقمند شد و او نیز به آنها اضافه شد. او هم در کنار کلود نکتههایی را تذکر میداد و وقتی چیز جدیدی میگفت، دنزل از کلود میپرسید:" ایا راست میگه؟". تیفا کمی ناراحت میشد ولی بهرحال برایش قابل قبول بود. به نظر او خانواده ها نیز به همین صورت بودند.
شاید بعد از رسیدن دنزل بود که آنها به یک خانواده واقعی تبدیل شدند. کلود کارهای کمتری قبول میکرد و شب ها همیشه اماده بود تا با بچه ها صحبت کند. مشاجر های طولانی او و تیفا نیز باز گشته بودند.
تیفا: ایا مشکل حل شده؟
کلود: چه مشکلی؟
تیفا: مشکل تو.
کلود: اره...
کلود کمی فکر کرد.
تیفا: اگه نمیخواهی به من بگویی مساله ای نیست.
کلود: من واقعا نمیتوانم توضیح بدهم...
تیفا: کلود، مشکل تو هنوز حل نشده درسته! تو باید قبول کنی که وقتی کسی میمیرد، دیگر به این دنیا باز نخواهد گشت و کاری نیز از دست کسی ساخته نیست.
کلود: اما شاید ما بتوانیم هنوز نیز افرادی را که در خطر هستند نجات دهیم.
تیفا: منظورت افرادی مثل دنزل است؟
کلود: درسته.
تیفا: هی کلود! یادت میاد وقتی دنزل را به اینجا اوردی، چی گفتی؟
کلود: چی گفتم؟
تیفا: گفتی که دنزل به جایگاه تو امده بود.
کلود نگاه بچگآنهای به تیفا کرد و گفت: خوب...
تیفا: خوب به من بگو قضیه چیه.
کلود سرش را به علامت توافق تکان داد و سپس همه این جملات را در یک نفس گفت: دنزل در مقابل کلیسایی که قبلا ایریث به ان رفت و امد میکرد افتاده بود. من گاهی اوقات به انجا میروم. فکر میکنم ایریث او را به سمت من اورد.
تیفا: پس به کلیسا رفتی.
کلود: متاسفم.
تیفا: من نگفتم که نباید به انجا بروی. اما دفعه بعد با همدیگر میرویم. در ضمن تو اشتباه میکنی!
کلود به طرز مشکوکی به تیفا نگاه کرد.
تیفا: ایریث، دنزل را به سمت تو نیاورده.
کلود: شاید هم تو درست میگویی.
تیفا: ایریث، ان بچه را به سمت ما اورده.
کلود به چشمان تیفا خیره شد و سرانجام به او لبخند زد. در چشمانش موجی از مهربانی بود و تیفا را مطمئن میکرد که همه چیز روبراه شده است.
پس از چند روز که از ان گفتگو میگذشت، کلود انجا را ترک کرد. تیفا فکر میکرد که شاید ان لبخند، خیالی بیش نبوده است. او بچه ها را روی تختشان خواباند و آنها رابوسید و سپس به اتاق کلود رفت. او گرد و خاکی را که روی عکس دسته جمعیشان نشسته بود را پاک کرد و سپس سعی کرد تا با کلود تماس بگیرد. بعد از چند زنگ، گوشی روی پیغام گیر رفت.
پایان.
منتظر ادامه داستان کلود و دوستانش در FFVII AC باشید.:clover:
