***توجه: این نوشته حاوی اسپویل های داستانی میباشد.***
دفتر نخست: بیداری در تالار مردگان
در شهر جاودانهی سیجیل، که در مرکز آفاق بیپایان نشسته و «شهر درها» خوانده میشود، مردی بینام بر سنگی سرد بیدار شد. او را هیچ خاطره نبود، و اندامش پوشیده از زخمها و نشانهها بود، چونان کسی که هزار بار کشته و هزار بار دوباره برخاسته باشد.
چون چشمانش گشود، جمجمهای شناور به نزد او آمد، نامش مورتی، زبانتیز و هزلگو، و یاریاش داد تا از تالار مردگان، که زندانی مردگانِ برخاسته بود، بگریزد.
مورتی کتیبههایی را که بر پشت بینام خالکوبی شده بود، برایش خواند: اندرزهایی از زندگیهای پیشین او، که فرمان میدادند مردی به نام فارود را بجوید.
✧ دفتر دوم: فارود و آنا
بینام راهی کوچههای ویران سیجیل شد و به مردگانِ به بند کشیده و ارواح آشفته گذر کرد. در آنجا با روح زنی به نام دیونارا سخن گفت، که دل در گرو یکی از زندگیهای پیشین او داشت و به سبب خیانت و بیمهریاش، در مرگ گرفتار آمده بود.
پس از رنج و پرسش بسیار، بینام فارود را یافت: پیرمردی ناتوان، سرور و سالار قبیلهای از مردگانروبها و پدرخواندهی دختری دزد و تیزهوش به نام آنا.
فارود شرط کرد که نخست بینام گوی برنزی جادویی را از اعماق ویرانهها برایش بازآورد، و آنگاه رازهایی از گذشته بر او آشکار سازد. بینام چنین کرد، و پارهای از پردههای فراموشی از برابر چشمانش کنار رفت.
✧ دفتر سوم: راز رَول، ساحرهی هزارتو
در جستجوی حقیقت، بینام نزد جادوگری سترگ به نام لوثار رفت. او آشکار ساخت که جاودانگی بینام کار رَول، جادوگرهی معماست؛ ساحرهای شبزاد، نیرومند و دیوانه، که به سبب گناهانش در هزارتویی جاودان به دست بانوی رنج (Lady of Pain) زندانی گشته بود.
بینام دریافت که برای یافتن دروازهی هزارتوی رَول باید بخشی از گوشت و خون او را بیابد. پس دختری از فرزندان رَول را یافت و چند قطره خون او برگرفت تا کلید دروازه گردد.
✧ دفتر چهارم: پرسش جاودانه
در دل هزارتو، بینام با رَول روبرو شد، و او از وی پرسید:
«چه چیز تواند سرشت مرد را دگرگون کند؟»
بینام هرچه در دل داشت گفت، و رَول شادمان گشت، زیرا پاسخ او برخاسته از اندیشهی خویش بود، نه تقلیدی از دیگران. او گفت که بسیاری از مردان پیشتر کوشیده بودند پاسخ "مورد پسند او" را بگویند، و همگی به دستش نابود شده بودند.
سپس رَول پرده از راز برداشت: در یکی از زندگیهای گذشته، بینام نزد او آمده و جاودانگی طلبیده بود. رَول او را جاودانه کرد، لیک آیین ناقص بود، و نتیجه آن شد که هر بار بینام بمیرد، خاطراتش از او جدا شود. او همچنین آشکار ساخت که جاودانگی در حقیقت به بهای جدایی «فانای او» به دست آمده است؛ مرگ او به کالبدی جدا بدل شده و در جایی دیگر به حیات خویش ادامه میدهد.
رَول گفت: «فانای تو هنوز هست، و تا او باقی است، جاودانگیات پابرجاست. اگر بخواهی به حقیقت برسی، نزد فرشتهی راندهشده، تریاس برو، شاید او بداند که فانای تو کجاست.»
پس از آن، رَول کوشید بینام و یارانش را در هزارتو نگاه دارد، لیک او و همراهانش در نبرد او را شکست دادند. رَول وانمود به مرگ کرد، اما به راستی زنده ماند. در همان دم موجودی هولناک، ذات متعالی (The Transcendent One)، آشکار شد و رَول را نابود ساخت، و بدین سان پردهای دیگر از راز کنار رفت.
✧ دفتر پنجم: تریاس، فرشتهی راندهشده
دروازهای که در هزارتو یافته بودند، بینام و یارانش را به شهر مرزی کرست برد، که بر لبِ میانجای آفاق و کارسری نشسته بود.
در دل زمینهای کرست، بینام فرشتهی تبعیدشده، تریاس، را یافت، در بند و اسیر. او را آزاد کرد، به امید یافتن پاسخ، لیک تریاس حقیقت را نپوشاند و گفت که نمیداند فانای او کجاست؛ تنها راهی دیگر نشان داد.
اما آزاد ساختن تریاس، کرست را به آشوب افکند، و شهر از جای خویش برکنده شد و به ورطهی کارسری، سرزمین هرجومرج و زندان دیوان، فرو افتاد. بینام و یارانش در آنجا با سپاه دیوان و دیوها جنگیدند، تا سرانجام بار دیگر به رویارویی با تریاس رسیدند.
فرشتهی راندهشده شکست خورد، و در واپسین دم گفت: «دروازهی قلعهی پشیمانی (Fortress of Regrets) در همان تالار مردگانی است که نخست در آن بیدار شدی.»
✧ دفتر ششم: قلعهی پشیمانی
بینام و یارانش ره به تالار بردند و به درون قلعهای هولناک پای نهادند: قلعهی پشیمانی، جایی که فانای او در آن پنهان بود.
در آنجا با خویشتنهای گذشتهاش روبرو شد:
- خویشتن عملی و حسابگر.
- خویشتن نیکوکار و مهربان.
- خویشتن دیوانه و هراسان.
از آنان آموخت که خویشتن نیکوکار همان نخستین مردی بود که نزد رَول رفت، و او با گناهانی عظیم دچار بود. از ترس دوزخ و کیفر، جاودانگی خواست تا زمانی بیابد برای توبه. لیک هر مرگ و باززایی، حافظهاش را میزدود و کوششهایش را بیثمر میساخت.
پس از یکی شدن با این خویشتنها، بینام بر دانش و توان خویش افزود و آمادهی رویارویی نهایی شد.
✧ دفتر هفتم: رویارویی با ذات متعالی
در نهایت، بینام با ذات متعالی، همان فانای خویش، روبرو گشت. این موجودِ جداشده از او آزادی را دوست میداشت و همهی ردهایی را که میتوانست بینام را به حقیقت برساند، در طی قرون نابود کرده بود.
راه سرنوشت در سه شاخه پدید آمد:
- بینام میتوانست او را در نبردی عظیم نابود کند.
- میتوانست او را به بازگشت و پیوستن دوباره قانع سازد.
- یا خود را با سلاحی ویژه نابود سازد و بدین سان چرخهی جاودانگی را پایان دهد.
در هر حال، جاودانگی شکست و بینام سرانجام به مرگ راستین رسید.
✧ دفتر هشتم: فرجام
آخرین پرده، نه نجات بود و نه رهایی در بهشت. بینام خود را بر دشتهای آتشین و خونین جنگ خونین (Blood War) یافت، در سپاه بیپایان که دیو و دیوان را میستیزند.
او پذیرفت که این همان کیفر است: برای همیشه در میدان جنگ جاودان، میان آتش و فولاد، تاوان گناه آغازین خویش را بپردازد.
واپسین سخن
این است سرگذشت بینام: مردی که از ترس گناه جاودانگی خواست، لیک در چرخهی فراموشی و رنج گرفتار شد. هر چند حقیقت را یافت، پاسخ پرسش جاودانه همچنان در دل هر شنونده زنده میماند:
چه چیز تواند سرشت مرد را دگرگون کند؟
