"""توجه: این نوشتار حاوی اسپویل های داستانی میباشد"""
"""توجه: این نوشتار حاوی اسپویل های داستانی میباشد"""
دفتر نخست: اسارت و بیداری
در آغاز، تو یکی از هزاران بدبختی بودی که به دام ذهنافزاران (Illithids) افتاد.
این موجودات، نه از خاک و نه از آسمان، که از ژرفای سیاهِ جهانِ ماوراءالنجوم آمده بودند.
با کشتیهای زندهی خویش، ناتیلُوید، در میان آسمان میتاختند و جملگی اسیران را به تَفرمید آلوده میکردند؛
دانهای که در سر میبالید تا صاحب تن را به یکی از ایشان بدل سازد.
لیک بخت با تو یار گشت.
در همان لحظه که ذهنافزاران سرگرم کاشتن نطفه در جمجمهات بودند،
حملهای از جانب اژدهایان سرخ، به فرمان شوالیههای نقرهای، بر کشتی فرود آمد.
کشتی در میان شعله و انفجار از هم درید، و تو با جادوی مرموزی به ساحل ناشناخته افکنده شدی.
دفتر دوم: گرد آمدن یاران
بر کرانهی دریایی بینام، بیدار گشتی؛ شنها خیس و هوا سنگین بود.
در جستجوی درمان، به زودی با دیگر اسیران گریخته برخورد کردی،
که هر یک حامل همان نطفهی شوم بودند:
- آستاریون، شوالیهی خونآشام که هفتصد سال بندهی اربابی بیرحم بود.
- گِیل، جادوگری از واترفُر که در دلش جواهری از جادوی ناب میتپد و جانش را میبلعد.
- شَدوهارت، کاهنهی خدای شب، که ایمانش میان وفاداری و شک آویزان است.
- لازل، جنگجوی گیتیانکی، که در طلب فرماندهان خویش و شفای نطفه است.
- و دیگران که تقدیر به وقتش در راهت نهاد.
از این دم، سرنوشتتان چونان رشتههای یک قالی کهن به هم گره خورد،
گرچه اعتماد، میهمانی کمیاب در این کاروان بود.
دفتر سوم: راههای نخستین
راه شما از جنگلهای انبوه و دهکدههای ویران گذشت،
جایی که هم دزدان و هم موجودات ماورایی کمین داشتند.
در این مسیر، با درویدها و اهالی تپهی زمردین روبهرو شدی،
که خود درگیر نزاعی با گابلینها و رهبر مرموزشان بودند.
اینجا نخستین آزمون بزرگ پدیدار شد:
آیا به درویدها یاری رسانی، یا پیمان با گابلینها بندی؟
انتخابت، آوازهی تو را در سراسر دشت پخش کرد.
دفتر چهارم: فرود به ژرفزمین
به زودی ردّ نطفه تو را به ژرفزمین (Underdark) کشاند؛
سرزمینی زیرزمینی، روشن به نور قارچهای جادویی و تاریک به کینهی کهن ساکنانش.
در اینجا با دوارفهای خاکستری، دروگر، و موجودات عنکبوتپیکر روبهرو شدی.
همچنین زمزمههایی از معابد باستانی و گنجهای گمشده در گوشهایت پیچید.
هر گامی که در این اعماق برداشتی، پیوند تو با نطفهی ذهنافزار قویتر شد،
و قدرتهایی در وجودت بیدار گشت که نه انسان، که اهریمن به تو بخشیده بود.
دفتر پنجم: پردهبرداری از دسیسه
در بازگشت به سطح، دانستی که این رویدادها رشتهای از توطئهای بزرگتر است.
سه نیروی مرموز، که «سه مردهی جاویدان» خوانده میشوند،
نقشهای برای چیرگی بر دروازهی بالدور و در نهایت سراسر ساحل شمشیر داشتند.
اینان با ذهنافزاران همپیمان بودند،
ولی هر یک در دل، سودای سلطنت بر کل جهان را میپروراند.
دفتر ششم: آزمونهای اخلاق و قدرت
در این مرحله، راهها شاخه شاخه شد:
- آیا قدرت ذهنافزار را میپذیری و از آن برای شکست دشمن بهره میگیری،
یا با تمام توان در برابر وسوسهاش میایستی؟ - آیا با یکی از سه جاویدان پیمان میبندی، یا هر سه را بر خاک میافکنی؟
- آیا به دوستانت وفادار میمانی، یا آنان را فدای هدف بزرگتر میکنی؟
هر تصمیم، همچون سنگی که در رود انداخته شود، موجهایی در سراسر جهان پدید آورد.
دفتر هفتم: نبرد نهایی در دروازه
همه راهها به دروازهی بالدور ختم شد،
شهری عظیم که در آستانهی تسلیم به ارادهی دشمن بود.
اینجا، پردهی آخر برداشته شد:
نبردی که میتوانست یا شهر را آزاد کند، یا آن را به تختگاه ذهنافزاران بدل سازد.
تو بودی که برگزیدی:
- قهرمانی که بندگان را آزاد میکند،
یا جبار نوینی که تاج سلطه را بر سر مینهد.
با فرود آخرین ضربه، سرنوشت تو بسته شد،
و افسانهات، چه به نیکی و چه به شومی، در اوراق جهان جاودانه گشت.
