X Vs. Y (پست اول تاپیک خوانده شود)

Group XXIV


  • مجموع رای دهنده‌ها
    20
  • نظرسنجی بسته شده است .
وضعیت
گفتگو بسته شده و امکان ارسال پاسخ وجود ندارد.
اینم یه سری آرت و عکس از بعضی کاراکترهای اصلی داستان!:d
آرتاس
ایلیدان
Maiev Shadowsong
Archimonde
jaina Proudmoore
Prince Kael'thas
Lady Vashj
Tichondrius
Kil'jaeden
Sylvanas
تیراندا به همراه Malfurion و ایلیدان
Kel'Thuzad
 
ایلیدان موجودی فراتر از یک Night Elf,ارباب بی رقیب سرزمین Outland,برادر دوقلوی اولین Druid یعنی Malfurion و کسی که به خاطر خیانت به ده هزار سال زندان محکوم شد.
کسی که برای جست و جوی و کسب قدرت و اسرار محرمانه نه تنها مجبور به انجام کارهای ترسناکی بر ضرر مردمش بلکه کل موجودات سرزمین آزراث شد.کارهایی مانند متوسل شدن به Sargeras و یا حتی ساخت دومین Well of Eternity.وی به خاطر اعمال و یافته هایش به ده هزار سال زندان محکوم شد.
اما در جریان بازگشت Archimonde,تیراندا و Malfurion که برای بازیابی قوای Night Elfها و بیداری Druidها به زیر زمین رفته بودند به زندانی فراموش شده و از آن ترسناک تر زندانیش که سالها بود دیگر کسی نامی از او نمیبرد بر خوردند.Malfurion سریعا توصیه میکند تا از آن مکان بروند ولی تیراندا که با مرگ سناریوس توسط ارکها پیروزی را بسیار دشوار و یا حتی غیر ممکن میدانست با حرف Malfurion مخالفت میکند.او میداند که برای شکست دادن Archimonde باید از هرجایی که ممکن است کمک بگیرند حتی اگر آن کمک زندانی خیانتکار باشد که آنها سالها بود فراموشش کرده بودند.توصیه های Malfurion افاقه نمیکند و تیراندا با جدایی از وی به سمت زندان ایلیدان می رود ولی آنجا با مخلافت شدید زندانبانهای آنجا میشود و آنها تحت هیچ شرایطی حتی حمله Archimonde حاضر به آزادی ایلیدان نمیشوند زیرا آنها خطر آزادی ایلیدان را بسیار بزرگتر از اینها میدانند اما تیراندا که راه دیگری جلوی خود نمیبیند با کشتن تمامی نگهبانان ایلیدان را آزاد میکند!

دیگر به زندگی در زندان عادت کرده بود و طعم آزادی فراموشش شده بود.نمیتوانست باور کند که کسی که همه ی عمر دوستش داشت را باز میدید,کسی که با وجود آگاهی از عشق ایلیدان برادرش را به وی ترجیح داد و او را انتخاب کرده بود ولی حتی این موضوع هم ذره ای از عشق ایلیدان را کم نکرده بود.اما باید به آنچه میدید اعتماد میکرد.میدانست باز روزی به قدرتهای وی نیاز پیدا میکنند اما نمیتوانست باور کند که آن روز فرا رسیده و تیراندا برای آزادیش آمده.
با قتل عام محافظان تیراندا که به سلول ایلیدان رسیده بود به وی میگوید که Archimonde باز برگشته و مانند دوره ی قبلی برای متوفق کردنش به قدرتهای ایلیدان نیاز دارند,ایلیدان به راحتی میپذیرد به آنها کمک کند و با هم از زندان خارج میشوند.در خارج از زندان Malfurion را ملاقات میکنند که منتظر آنهاست.Malfurion به تیراندا میگوید که اشتباه بزرگی را مرتکب شده و این شخص دیگر برادر او نیست بلکه شیطانی بزرگ است که وجودش برای همه مضر است.ایلیدان که به این حرفها هیچ بهایی نمیداد با کنار زدن آنها به سمت Feltwood حرکت میکند تا آنجا به مصاف لژیون برود.
در آنجا با شخصی به نام آرتاس ملاقات میکند.ایلیدان سریع قدرت زیاد آن مرد را حس میکند و متوجه میشود که باید شوالیه Lich King باشد.به همین دلیل بدون درنگ به وی حمله میکند و آنها وارد مبارزه میشوند.اما این مبارزه کوتاه برنده ای ندارد زیرا هردو بسیار قوی و چابک هستند و هیچ کدامشان نمیتواند بر دیگری چیره شوند.ایلیدان از مبارزه دست میکشود و به آرتاس میگوید برای چه به آنجا آمده و از او چه میخواهد.آرتاس بدون هیچ پرده پوشی راز جمجه گولدن را میگوید و به ایلیدان میگوید در صورت نابودی آن زوال جنگل هم متوقف میشود.اما آرتاس که میداند این حرفها تاثیر چندانی در ایلیدان ندارد دست بر نقطه ضعف او میگذارد و به وی در مورد قدرتهای این شی توضیح میدهد و به ایلیدان میگوید که او و سرورش از عطش قدرت وی آگاهند و میدانند برای بدست آوردن قدرت دست به هرکاری میزند,پس بهتر است تا با نابودی جمجه ان قدرت را از آن خود کند.ایلیدان با اینکه به آرتاس اعتماد ندارد اما به دنبال جمجمه میرود تا آن را بررسی کند.
با رسیدن به جمجه ایلیدان با محافظ قدرمتند آن روبرو میشود و در نبردی سنگین ان را از پا در می آورد.او که میتوانست قدرت عظیم جمجه را حس کند به یاد حرفهای ارتاس می افتد.بالاخره آن شی را نابود میکند و با نابودی آن قدرتی عظیم احاطه اش میکند.ایلیدان با در آغوش گرفتن این قدرت تبدیل به موجودی فراتر از الف و یا حتی Deamon میشود.
پس از آن برای آنکه خود را از زیر دین تیراندا درآورد با حمله Tichondrius وی را شکست میدهد و او را میکشد.با کشته شدن Tichondrius پیروزی عظیمی نصیب الفها میشود اما تیراندا و Malfurion که به آن مکان میروند ابتدا ایلیدان را نمشناسند اما ایلیدان از قدرت بی حدی که به دست آورده برای آنها میگوید که در آن هنگام Malfurion به ایلیدان میگوید هرچه سریعتر آن جنگل را ترک کند و دیگر به آنجا بازنگردد زیرا هیولای درون ایلیدان هر روز در حال قویتر شدن است و عطش قدرت وی سیری ناپذیر است.با همصدا شدن تیراندا با Malfurion,ایلیدان برای همیشه از نزد آنها میرود.

عد از شکست لژیون,Kil'jaeden که هم رده و هم نوع Archimonde بود به ملاقات ایلیدان میرود و شانس آخری برای خدمت به خود را به او می دهد.Kil'jaeden از ایلیدان میخواهد تا به هر نحوی شده تاج و تخت یخ زده و به تبع آن Lich King را نابود سازد زیرا نرزول (به نوعی همان Lich King) به حدی قوی شده که دیگر تحت کنترل آنها نیست.در ازای این خدمت Kil'jaeden قول قدرت و جادویی را می دهد که ایلیدان حتی رویای آن را نیز نمی تواند ببیند و همچنین Kil'jaeden برای کمک به ایلیدان Orb of Kil'jaeden را به او می دهد.
با استفاده از قدرتی که از جمجه گولدن بدست آورده بود ایلیدان ناگاها را که سالها بود در کف دریا به خواب رفته بودند بیدار میکند و در خدمت خود در می آورد تا به وی در عملی کردن هدفش کمک کنند.ناگاها که کینه ای عمیق از Nigh Elfها داشتند به رهبری Lady Vashj کمک به ایلیدان را میپذیرند.ایلیدان که مانعی جلوی خود نمیبیند با خیال آسوده برای طرح ریزی نقشه هایش راهی میشود اما غافل از اینکه نگهبان اصلی زندانش زنی به نام Maiev Shadowsong تمام کالیمدور را برای پیدا کردن ردی از ایلیدان گشته است تا اینکه از مکان اصلی وی آگاه می شود.ایلیدان که با نزدیک شدن Maiev خطر وی را حس می کند با تعدادی از satyr ها متحد شده و موجودات جنگلی به نام furbolg را آلوده میکنند تا مقابل Maiev را بگیرند اما وی از سد این موجودات میگذرد تا خود را به ایلیدان برساند.با رسیدن به ساحل مشاهده میکند که ایلیدان سوار بر کشتی از وی دور شده است اما Maiev که به این راحتی آزادی ایلیدان را نمیپزیرد به دنبال او حرکت میکند.
ایلیدان که ناگاها را با خود داشت به سرعت به مقصدش Broken Isles که محل سپری شدن کودکیش نیز بود می رسد تا در آنجا به معبد Sargeras برود.Maiev و یارانش مدت کوتاهی بعد از ایلیدان به آن مکان میرسند اما در همان ابتدا با ناگاهای ایلیدان درگیر میشوند و با شکست آنها خود را معبد می رسانند.در آنجا ایلیدان به سرعت به هدف خود رسیده و با برداشتن چشم Sargeras و فعال کردن آن معبد را بر سر Maiev و یارانش خراب میکند و خود با کمک Vashj از آنجا میگریزد.
در طی خراب شدن معبد تمامی افراد Maiev و همچنین دست راست وی Naisha کشته میشوند و Maiev که خود را تنها میبیند بر خلاف میلش به پیش تیراندا و Malfurion که آنها را مقصر اصلی فرار ایلیدان میداند میرود تا از آنها درخواست کمک کند.
با رفتن به نزد Malfurion و تیراندا, Maiev با پرخاشگری,تیراندا را مقصر اصلی اتفاقات میداند و میگوید او باید جوابگوی تمام زیردستان او که در جریان آزادی ایلیدان کشته شده اند باشد.اما Malfurion به وی اخطار میدهد که مواظب رفتارش باشد و بداند که با راهبه اعظم خواهران Elune صحبت میکند.تیراندا که خود را مقصر میداند با راضی کردن Malfurion به کمک Maiev و جستجوی ایلیدان میروند.با یافتن وی,ایلیدان که میداند توانایی مقاومت در برابر اتحاد Ashenvale و نیروهای Maiev را ندارند قبل از اینکه قوای اصلیش از هم بپاشد می گریزد اما تیراندا که میخواهد اشتباهش را جبران کند به تنهایی به تعقیب ایلیدان میرود.اما او که به تنهایی نمیتواند جلوی ایلیدان را بگیرد کاری از پیش نمیبرد و تمامی نیروهایش کشته میشوند وی تنها مقابل ایلیدان و ناگاها قرار میگیرد.ایلیدان در نهایت فقط به وی توصیه میکند که دخالت نکند و از این مکان برود.پس از آن ایلیدان به همراه ناگاهایش باز سوار بر کشتی به سمت هدفش حرکت میکند و تیراندا را که کاری از پیش نبرده پشت سر تنها میگذارد.اما تیراندا بالاخره متوجه میشود که چرا در اعماق قلبش Malfurion را به ایلیدان ترجیح داده است,ایلیدان چنان شیفته ی قدرت و جادو بوده و هست که همیشه از نیروی درونی خود غافل بوده و قدرت را در خارج از خودش دنبال میکرده در حالی که برادر دوقلویش Malfurion حتی با یافتن قدرتهای خارجی آن را در درون خودش نگه میدارد و با دانش از آن استفاده میکند,او همیشه تا جایی که میشود جلوی تواناییهای خود را میگرد و از قدرتهایش استفاده نمیکند یعنی درست نقطه مقابل ایلیدان.
پس از آن تیراندا که کامل تنها مانده توسط شاهزاده Kael'thas یافت میشود.Kael'thas که شاهزاده Quel'Thalas میباشد بعد نابودی سرزمینش و چشمه های جادوی آن توسط آرتاس که منبع قدرت و زندگی High Elfها بود خود و باقیمانده مردمش را Blood Elf خطاب میکند و به دنبال سرچشمه جادویی دیگری برای مردمش می گردد.Kael'thas با باقی گذاشتن افرادش نزد تیراندا شخصا به سمت Malfurion میرود تا به وی در مورد تیراندا خبر دهد اما به هنگام رسیدن با Maiev روبرو میشود و Maiev که خبر را از زبان Kael'thas میشوند از ترس اینکه Malfurion برای رفتن به دنبال تیراندا از تعقیب ایلیدان دست بردارد به Kael'thas می گوید خود شخصا این خبر را به Malfurion میرساند اما غافل از اینکه به دروغ به او میگوید که تیراندا توسط ایلیدان کشته شده است.
ایلیدان به سرعت به خرابه های Lordaeron میرسد تا از آنجا راه خود را به سمت Dalaran باز کند تا در آنجا با استفاده از چشم Sargeras بتواند شکافی در تاج و تخت یخ زده به وجود آورد و Lich King را نابود سازد.اما در آن هنگام Malfurion و Maiev و متحد جدیدشان Kael'thas که به دنبال وی بودند از راه میرسند و Malfurion ناگهان توسط ارواح جنگل حس میکند که شکافی عظیم در سرزمینهای یخ زده شمالی توسط جادوی ایلیدان در حال گسترش است,بنابراین با حمله به ایلیدان مانع کامل شدن جادوی وی می شود.اما ایلیدان که از این کار بسیار خشمگین میشود برادرش را احمق خطاب میکند و به وی می گوید تنها هدف وی نابودی Lich King هست یعنی دشمن مشترک همه ی آنها.Malfurion که از مرگ خبر تیراندا بسیار اندوهگین است بدون توجه به حرفهای ایلیدان به وی می گوید که چگونه توانسته تیراندا را بکشد.اما در حالی ایلیدان که بهت زده وی را نظاره میکند Kael'thas به آنها میگوید که بانو تیراندا کشته نشده و این خلاف خبری است که او رسانده,Maiev که اوضاع را به ضرر خود میبیند میخواهد سریعا از حرف زدن Kael'thas جلوگیری کند که با قدرت Malfurion از حرکت می ایستد.Kael'thas همه ی ماجرا را برای ایلیدان و Malfurion تعریف میکند و پس از آن Malfurion که میخواهد سریعا به سمت تیراندا حرکت کند به Maiev میگوید خود او هم دست کمی از یک هیولا ندارد به حساب او بعدا رسیدگی میکند.ایلیدان که جان تیراندا برایش از اهمیتی فراوان برخوردار است به برادرش پیشنهاد میدهد که با هم به دنبال وی بروند و Malfurion با همه ی تنفری که از ایلیدان دارد میداند که با ناگاهای وی زودتر به تیراندا می رسند.دو برادر با هم متحد شده و به دنبال تیراندا می روند اما وی را زیر فشار شدید نیروهای Undead می یابند,اما دو برادر که پس از سالیان دراز باز با هم متحد شده اند به راحتی همه ی نیروهای Undead را شکست و با کمک Lady Vashj تیراندا را نجات میدهند.پس از آن Malfurion که میدانست بدون کمک ایلیدان نجات تیراندا غیر ممکن بود آزادی ایلیدان را به شرط اینکه دیگر به آنجا بازنگردد و هرگز برای Elfها مشکلی ایجاد نکند می پذیرد و ایلدان نیز میگوید هرگز سعی در مشکل رساندن برای Elfها نبوده و هدفش چیز دیگری است.پس از آن ایلیدان از نزد آنها میرود تا راه دیگری برای نابودی Lich King بیابد.
ادامه دارد!
 
ممنون مجتبي جان داستان بازي داره همينجوري قشنگ تر و قشنگ تر ميشه8->
 
ایلیدان موجودی فراتر از یک Night Elf,ارباب بی رقیب سرزمین Outland,برادر دوقلوی اولین Druid یعنی Malfurion و کسی که به خاطر خیانت به ده هزار سال زندان محکوم شد.
کسی که برای جست و جوی و کسب قدرت و اسرار محرمانه نه تنها مجبور به انجام کارهای ترسناکی بر ضرر مردمش بلکه کل موجودات سرزمین آزراث شد.کارهایی مانند متوسل شدن به Sargeras و یا حتی ساخت دومین Well of Eternity.وی به خاطر اعمال و یافته هایش به ده هزار سال زندان محکوم شد.
اما در جریان بازگشت Archimonde,تیراندا و Malfurion که برای بازیابی قوای Night Elfها و بیداری Druidها به زیر زمین رفته بودند به زندانی فراموش شده و از آن ترسناک تر زندانیش که سالها بود دیگر کسی نامی از او نمیبرد بر خوردند.Malfurion سریعا توصیه میکند تا از آن مکان بروند ولی تیراندا که با مرگ سناریوس توسط ارکها پیروزی را بسیار دشوار و یا حتی غیر ممکن میدانست با حرف Malfurion مخالفت میکند.او میداند که برای شکست دادن Archimonde باید از هرجایی که ممکن است کمک بگیرند حتی اگر آن کمک زندانی خیانتکار باشد که آنها سالها بود فراموشش کرده بودند.توصیه های Malfurion افاقه نمیکند و تیراندا با جدایی از وی به سمت زندان ایلیدان می رود ولی آنجا با مخلافت شدید زندانبانهای آنجا میشود و آنها تحت هیچ شرایطی حتی حمله Archimonde حاضر به آزادی ایلیدان نمیشوند زیرا آنها خطر آزادی ایلیدان را بسیار بزرگتر از اینها میدانند اما تیراندا که راه دیگری جلوی خود نمیبیند با کشتن تمامی نگهبانان ایلیدان را آزاد میکند!

دیگر به زندگی در زندان عادت کرده بود و طعم آزادی فراموشش شده بود.نمیتوانست باور کند که کسی که همه ی عمر دوستش داشت را باز میدید,کسی که با وجود آگاهی از عشق ایلیدان برادرش را به وی ترجیح داد و او را انتخاب کرده بود ولی حتی این موضوع هم ذره ای از عشق ایلیدان را کم نکرده بود.اما باید به آنچه میدید اعتماد میکرد.میدانست باز روزی به قدرتهای وی نیاز پیدا میکنند اما نمیتوانست باور کند که آن روز فرا رسیده و تیراندا برای آزادیش آمده.
با قتل عام محافظان تیراندا که به سلول ایلیدان رسیده بود به وی میگوید که Archimonde باز برگشته و مانند دوره ی قبلی برای متوفق کردنش به قدرتهای ایلیدان نیاز دارند,ایلیدان به راحتی میپذیرد به آنها کمک کند و با هم از زندان خارج میشوند.در خارج از زندان Malfurion را ملاقات میکنند که منتظر آنهاست.Malfurion به تیراندا میگوید که اشتباه بزرگی را مرتکب شده و این شخص دیگر برادر او نیست بلکه شیطانی بزرگ است که وجودش برای همه مضر است.ایلیدان که به این حرفها هیچ بهایی نمیداد با کنار زدن آنها به سمت Feltwood حرکت میکند تا آنجا به مصاف لژیون برود.
در آنجا با شخصی به نام آرتاس ملاقات میکند.ایلیدان سریع قدرت زیاد آن مرد را حس میکند و متوجه میشود که باید شوالیه Lich King باشد.به همین دلیل بدون درنگ به وی حمله میکند و آنها وارد مبارزه میشوند.اما این مبارزه کوتاه برنده ای ندارد زیرا هردو بسیار قوی و چابک هستند و هیچ کدامشان نمیتواند بر دیگری چیره شوند.ایلیدان از مبارزه دست میکشود و به آرتاس میگوید برای چه به آنجا آمده و از او چه میخواهد.آرتاس بدون هیچ پرده پوشی راز جمجه گولدن را میگوید و به ایلیدان میگوید در صورت نابودی آن زوال جنگل هم متوقف میشود.اما آرتاس که میداند این حرفها تاثیر چندانی در ایلیدان ندارد دست بر نقطه ضعف او میگذارد و به وی در مورد قدرتهای این شی توضیح میدهد و به ایلیدان میگوید که او و سرورش از عطش قدرت وی آگاهند و میدانند برای بدست آوردن قدرت دست به هرکاری میزند,پس بهتر است تا با نابودی جمجه ان قدرت را از آن خود کند.ایلیدان با اینکه به آرتاس اعتماد ندارد اما به دنبال جمجمه میرود تا آن را بررسی کند.
با رسیدن به جمجه ایلیدان با محافظ قدرمتند آن روبرو میشود و در نبردی سنگین ان را از پا در می آورد.او که میتوانست قدرت عظیم جمجه را حس کند به یاد حرفهای ارتاس می افتد.بالاخره آن شی را نابود میکند و با نابودی آن قدرتی عظیم احاطه اش میکند.ایلیدان با در آغوش گرفتن این قدرت تبدیل به موجودی فراتر از الف و یا حتی Deamon میشود.
پس از آن برای آنکه خود را از زیر دین تیراندا درآورد با حمله Tichondrius وی را شکست میدهد و او را میکشد.با کشته شدن Tichondrius پیروزی عظیمی نصیب الفها میشود اما تیراندا و Malfurion که به آن مکان میروند ابتدا ایلیدان را نمشناسند اما ایلیدان از قدرت بی حدی که به دست آورده برای آنها میگوید که در آن هنگام Malfurion به ایلیدان میگوید هرچه سریعتر آن جنگل را ترک کند و دیگر به آنجا بازنگردد زیرا هیولای درون ایلیدان هر روز در حال قویتر شدن است و عطش قدرت وی سیری ناپذیر است.با همصدا شدن تیراندا با Malfurion,ایلیدان برای همیشه از نزد آنها میرود.

عد از شکست لژیون,Kil'jaeden که هم رده و هم نوع Archimonde بود به ملاقات ایلیدان میرود و شانس آخری برای خدمت به خود را به او می دهد.Kil'jaeden از ایلیدان میخواهد تا به هر نحوی شده تاج و تخت یخ زده و به تبع آن Lich King را نابود سازد زیرا نرزول (به نوعی همان Lich King) به حدی قوی شده که دیگر تحت کنترل آنها نیست.در ازای این خدمت Kil'jaeden قول قدرت و جادویی را می دهد که ایلیدان حتی رویای آن را نیز نمی تواند ببیند و همچنین Kil'jaeden برای کمک به ایلیدان Orb of Kil'jaeden را به او می دهد.
با استفاده از قدرتی که از جمجه گولدن بدست آورده بود ایلیدان ناگاها را که سالها بود در کف دریا به خواب رفته بودند بیدار میکند و در خدمت خود در می آورد تا به وی در عملی کردن هدفش کمک کنند.ناگاها که کینه ای عمیق از Nigh Elfها داشتند به رهبری Lady Vashj کمک به ایلیدان را میپذیرند.ایلیدان که مانعی جلوی خود نمیبیند با خیال آسوده برای طرح ریزی نقشه هایش راهی میشود اما غافل از اینکه نگهبان اصلی زندانش زنی به نام Maiev Shadowsong تمام کالیمدور را برای پیدا کردن ردی از ایلیدان گشته است تا اینکه از مکان اصلی وی آگاه می شود.ایلیدان که با نزدیک شدن Maiev خطر وی را حس می کند با تعدادی از satyr ها متحد شده و موجودات جنگلی به نام furbolg را آلوده میکنند تا مقابل Maiev را بگیرند اما وی از سد این موجودات میگذرد تا خود را به ایلیدان برساند.با رسیدن به ساحل مشاهده میکند که ایلیدان سوار بر کشتی از وی دور شده است اما Maiev که به این راحتی آزادی ایلیدان را نمیپزیرد به دنبال او حرکت میکند.
ایلیدان که ناگاها را با خود داشت به سرعت به مقصدش Broken Isles که محل سپری شدن کودکیش نیز بود می رسد تا در آنجا به معبد Sargeras برود.Maiev و یارانش مدت کوتاهی بعد از ایلیدان به آن مکان میرسند اما در همان ابتدا با ناگاهای ایلیدان درگیر میشوند و با شکست آنها خود را معبد می رسانند.در آنجا ایلیدان به سرعت به هدف خود رسیده و با برداشتن چشم Sargeras و فعال کردن آن معبد را بر سر Maiev و یارانش خراب میکند و خود با کمک Vashj از آنجا میگریزد.
در طی خراب شدن معبد تمامی افراد Maiev و همچنین دست راست وی Naisha کشته میشوند و Maiev که خود را تنها میبیند بر خلاف میلش به پیش تیراندا و Malfurion که آنها را مقصر اصلی فرار ایلیدان میداند میرود تا از آنها درخواست کمک کند.

با رفتن به نزد Malfurion و تیراندا, Maiev با پرخاشگری,تیراندا را مقصر اصلی اتفاقات میداند و میگوید او باید جوابگوی تمام زیردستان او که در جریان آزادی ایلیدان کشته شده اند باشد.اما Malfurion به وی اخطار میدهد که مواظب رفتارش باشد و بداند که با راهبه اعظم خواهران Elune صحبت میکند.تیراندا که خود را مقصر میداند با راضی کردن Malfurion به کمک Maiev و جستجوی ایلیدان میروند.با یافتن وی,ایلیدان که میداند توانایی مقاومت در برابر اتحاد Ashenvale و نیروهای Maiev را ندارند قبل از اینکه قوای اصلیش از هم بپاشد می گریزد اما تیراندا که میخواهد اشتباهش را جبران کند به تنهایی به تعقیب ایلیدان میرود.اما او که به تنهایی نمیتواند جلوی ایلیدان را بگیرد کاری از پیش نمیبرد و تمامی نیروهایش کشته میشوند وی تنها مقابل ایلیدان و ناگاها قرار میگیرد.ایلیدان در نهایت فقط به وی توصیه میکند که دخالت نکند و از این مکان برود.پس از آن ایلیدان به همراه ناگاهایش باز سوار بر کشتی به سمت هدفش حرکت میکند و تیراندا را که کاری از پیش نبرده پشت سر تنها میگذارد.اما تیراندا بالاخره متوجه میشود که چرا در اعماق قلبش Malfurion را به ایلیدان ترجیح داده است,ایلیدان چنان شیفته ی قدرت و جادو بوده و هست که همیشه از نیروی درونی خود غافل بوده و قدرت را در خارج از خودش دنبال میکرده در حالی که برادر دوقلویش Malfurion حتی با یافتن قدرتهای خارجی آن را در درون خودش نگه میدارد و با دانش از آن استفاده میکند,او همیشه تا جایی که میشود جلوی تواناییهای خود را میگرد و از قدرتهایش استفاده نمیکند یعنی درست نقطه مقابل ایلیدان.
پس از آن تیراندا که کامل تنها مانده توسط شاهزاده Kael'thas یافت میشود.Kael'thas که شاهزاده Quel'Thalas میباشد بعد نابودی سرزمینش و چشمه های جادوی آن توسط آرتاس که منبع قدرت و زندگی High Elfها بود خود و باقیمانده مردمش را Blood Elf خطاب میکند و به دنبال سرچشمه جادویی دیگری برای مردمش می گردد.Kael'thas با باقی گذاشتن افرادش نزد تیراندا شخصا به سمت Malfurion میرود تا به وی در مورد تیراندا خبر دهد اما به هنگام رسیدن با Maiev روبرو میشود و Maiev که خبر را از زبان Kael'thas میشوند از ترس اینکه Malfurion برای رفتن به دنبال تیراندا از تعقیب ایلیدان دست بردارد به Kael'thas می گوید خود شخصا این خبر را به Malfurion میرساند اما غافل از اینکه به دروغ به او میگوید که تیراندا توسط ایلیدان کشته شده است.
ایلیدان به سرعت به خرابه های Lordaeron میرسد تا از آنجا راه خود را به سمت Dalaran باز کند تا در آنجا با استفاده از چشم Sargeras بتواند شکافی در تاج و تخت یخ زده به وجود آورد و Lich King را نابود سازد.اما در آن هنگام Malfurion و Maiev و متحد جدیدشان Kael'thas که به دنبال وی بودند از راه میرسند و Malfurion ناگهان توسط ارواح جنگل حس میکند که شکافی عظیم در سرزمینهای یخ زده شمالی توسط جادوی ایلیدان در حال گسترش است,بنابراین با حمله به ایلیدان مانع کامل شدن جادوی وی می شود.اما ایلیدان که از این کار بسیار خشمگین میشود برادرش را احمق خطاب میکند و به وی می گوید تنها هدف وی نابودی Lich King هست یعنی دشمن مشترک همه ی آنها.Malfurion که از مرگ خبر تیراندا بسیار اندوهگین است بدون توجه به حرفهای ایلیدان به وی می گوید که چگونه توانسته تیراندا را بکشد.اما در حالی ایلیدان که بهت زده وی را نظاره میکند Kael'thas به آنها میگوید که بانو تیراندا کشته نشده و این خلاف خبری است که او رسانده,Maiev که اوضاع را به ضرر خود میبیند میخواهد سریعا از حرف زدن Kael'thas جلوگیری کند که با قدرت Malfurion از حرکت می ایستد.Kael'thas همه ی ماجرا را برای ایلیدان و Malfurion تعریف میکند و پس از آن Malfurion که میخواهد سریعا به سمت تیراندا حرکت کند به Maiev میگوید خود او هم دست کمی از یک هیولا ندارد به حساب او بعدا رسیدگی میکند.ایلیدان که جان تیراندا برایش از اهمیتی فراوان برخوردار است به برادرش پیشنهاد میدهد که با هم به دنبال وی بروند و Malfurion با همه ی تنفری که از ایلیدان دارد میداند که با ناگاهای وی زودتر به تیراندا می رسند.دو برادر با هم متحد شده و به دنبال تیراندا می روند اما وی را زیر فشار شدید نیروهای Undead می یابند,اما دو برادر که پس از سالیان دراز باز با هم متحد شده اند به راحتی همه ی نیروهای Undead را شکست و با کمک Lady Vashj تیراندا را نجات میدهند.پس از آن Malfurion که میدانست بدون کمک ایلیدان نجات تیراندا غیر ممکن بود آزادی ایلیدان را به شرط اینکه دیگر به آنجا بازنگردد و هرگز برای Elfها مشکلی ایجاد نکند می پذیرد و ایلدان نیز میگوید هرگز سعی در مشکل رساندن برای Elfها نبوده و هدفش چیز دیگری است.پس از آن ایلیدان از نزد آنها میرود تا راه دیگری برای نابودی Lich King بیابد.
با قبول آزادی ایلیدان توسط Malfurion,او که میداند با شکست در نابودی Ner'zhul از خشم Kil'jaeden در امان نخواهد ماند تصمیم میگیرد به Outland که خرابه های باقیمانده از Draeno است بگریزد اما غافل از اینکه Maiev تحت هیچ شرایطی دست بردار وی نیست و عطش شکار ایلیدان چنان کورش کرده که برای هیچ چیز دیگری ارزش قایل نیست.ایلیدان که در رفتن عجله دارد Vashj و گروه اصلی ناگاهایش را باقی میگذارد و با تعداد اندکی با ساخت Portalی جادویی خود را به Outland میرساند.از طرفی Kael'thas که هنوز به دنبال نجات مردمش و یافتن چشمه جادویی جدیدی بود متوجه میشود که اتحاد با Night Elfها چیزی نصیبش نخواهد کرد بنابراین از نزد آنها میرود اما میداند که در نزد انسانها نیز آنها آرامش نخواهد داشت.Vashj که مرتب Kael'thas را زیر نظر داشت متوجه این موضوع میشود و به وی پیشنهاد میدهد با ایلیدان متحد شود زیرا ایلیدان در پی منبع بی حدی از جادو است که در صورت یافتن میتواند با Blood Elfها آن را تقسیم کند.Kael'thas که چاره ای جز این نمیبیند پیشنهاد Vashj را میپذیرد و پس از جمع آوری همه ی مردمش به همراه ناگاها به سمت Outland پیش میروند اما با رسیدن به آنجا ایلیدان را اسیر در زندان Maiev و محافظان می یابند.Kael'thas که حال رستگاری Blood Elfها در موفقیت ایلیدان میداند با تمام قوایش به Maiev هجوم میبرد و موفق میشود ایلیدان را آزاد کرده و Maiev را اسیر کند.ایلیدان که شجاعت و قدرت Blood Elf ها را مشاهده کرده اتحاد آنها با خود را میپزیرد و Kael'thas را فرمانده کل نیروهایش قرار میدهد.
ایلیدان میداند که برای اینکه خود را بتواند به طور کامل از Kil'jaeden در امان نگه دارد باید تمام راههای نفوذ وی به دنیای Outland را سد کند و برای اینکار باید پادشاه آن سرزمین و گماشته Kil'jaeden یعنی Pit Lordی فوق العاده قدرتمند به نام Magtheridon را از بین ببرد.با شروع درگیریها نیروی Blood Elf و Naga زیر نظر ایلیدان موفق به عقب راندن شیاطین میشوند اما با رسیدن محل استقرار شخص Magtheridon متوجه میشوند که قلعه وی به نام Black Temple از چیزی که فکر می کردند بسیار بزرگتر و وسیع تر است و ورود به دروازه های آن غیر ممکن است.آنها که تقریبا ناامید شده بودند متوجه آمدن بومیهای قدیمی آن سرزمین به سمت خود میشوند.رهبر آنها به نام Akama با گفتن اینکه مردمش زیر سلطه ی Magtheridon به سطوح آمده اند حاضرند به ایلیدان و کمک کنند تا وی را شکست دهند و آنها نیز بتوانند خود را آزاد کنند.با نفوذ مخفیانه به Black Temple توسط Akama و گروهش ایلیدان میتواند وارد قلعه شوند با شکست دادن نزدیکترین افراد Magtheridon خود را به او برساند.Magtheridon که هنوز باور نمی کرد کسی بتواند وی را شکست بدهد در نبردی با ایلیدان مغلوب وی میشود و در این لحظه Magtheridon با ترس به ایلیدان میگوید که وی فردیست قدرتمند که نظیر آن را تا بحال ندیده است و آیا او توسط لژیون برای امتحان کردنش فرستاده است؟اما ایلیدان با خنده پاسخ میدهد که او جانشین وی خواهد شد و Outladnd را تصاحب خواهد کرد.پس از آن ایلیدان Magtheridon را اسیر میکند و در زندانهای Black Tepmle نگه داری میکند و بدین ترتیب خود را سلطان بی چون و چرای Outland و Black Temple معرفی میکند!
ادامه دارد!
 
آخرین ویرایش:
ایلیدان موجودی فراتر از یک Night Elf,ارباب بی رقیب سرزمین Outland,برادر دوقلوی اولین Druid یعنی Malfurion و کسی که به خاطر خیانت به ده هزار سال زندان محکوم شد.
کسی که برای جست و جوی و کسب قدرت و اسرار محرمانه نه تنها مجبور به انجام کارهای ترسناکی بر ضرر مردمش بلکه کل موجودات سرزمین آزراث شد.کارهایی مانند متوسل شدن به Sargeras و یا حتی ساخت دومین Well of Eternity.وی به خاطر اعمال و یافته هایش به ده هزار سال زندان محکوم شد.
اما در جریان بازگشت Archimonde,تیراندا و Malfurion که برای بازیابی قوای Night Elfها و بیداری Druidها به زیر زمین رفته بودند به زندانی فراموش شده و از آن ترسناک تر زندانیش که سالها بود دیگر کسی نامی از او نمیبرد بر خوردند.Malfurion سریعا توصیه میکند تا از آن مکان بروند ولی تیراندا که با مرگ سناریوس توسط ارکها پیروزی را بسیار دشوار و یا حتی غیر ممکن میدانست با حرف Malfurion مخالفت میکند.او میداند که برای شکست دادن Archimonde باید از هرجایی که ممکن است کمک بگیرند حتی اگر آن کمک زندانی خیانتکار باشد که آنها سالها بود فراموشش کرده بودند.توصیه های Malfurion افاقه نمیکند و تیراندا با جدایی از وی به سمت زندان ایلیدان می رود ولی آنجا با مخلافت شدید زندانبانهای آنجا میشود و آنها تحت هیچ شرایطی حتی حمله Archimonde حاضر به آزادی ایلیدان نمیشوند زیرا آنها خطر آزادی ایلیدان را بسیار بزرگتر از اینها میدانند اما تیراندا که راه دیگری جلوی خود نمیبیند با کشتن تمامی نگهبانان ایلیدان را آزاد میکند!

دیگر به زندگی در زندان عادت کرده بود و طعم آزادی فراموشش شده بود.نمیتوانست باور کند که کسی که همه ی عمر دوستش داشت را باز میدید,کسی که با وجود آگاهی از عشق ایلیدان برادرش را به وی ترجیح داد و او را انتخاب کرده بود ولی حتی این موضوع هم ذره ای از عشق ایلیدان را کم نکرده بود.اما باید به آنچه میدید اعتماد میکرد.میدانست باز روزی به قدرتهای وی نیاز پیدا میکنند اما نمیتوانست باور کند که آن روز فرا رسیده و تیراندا برای آزادیش آمده.
با قتل عام محافظان تیراندا که به سلول ایلیدان رسیده بود به وی میگوید که Archimonde باز برگشته و مانند دوره ی قبلی برای متوفق کردنش به قدرتهای ایلیدان نیاز دارند,ایلیدان به راحتی میپذیرد به آنها کمک کند و با هم از زندان خارج میشوند.در خارج از زندان Malfurion را ملاقات میکنند که منتظر آنهاست.Malfurion به تیراندا میگوید که اشتباه بزرگی را مرتکب شده و این شخص دیگر برادر او نیست بلکه شیطانی بزرگ است که وجودش برای همه مضر است.ایلیدان که به این حرفها هیچ بهایی نمیداد با کنار زدن آنها به سمت Feltwood حرکت میکند تا آنجا به مصاف لژیون برود.
در آنجا با شخصی به نام آرتاس ملاقات میکند.ایلیدان سریع قدرت زیاد آن مرد را حس میکند و متوجه میشود که باید شوالیه Lich King باشد.به همین دلیل بدون درنگ به وی حمله میکند و آنها وارد مبارزه میشوند.اما این مبارزه کوتاه برنده ای ندارد زیرا هردو بسیار قوی و چابک هستند و هیچ کدامشان نمیتواند بر دیگری چیره شوند.ایلیدان از مبارزه دست میکشود و به آرتاس میگوید برای چه به آنجا آمده و از او چه میخواهد.آرتاس بدون هیچ پرده پوشی راز جمجه گولدن را میگوید و به ایلیدان میگوید در صورت نابودی آن زوال جنگل هم متوقف میشود.اما آرتاس که میداند این حرفها تاثیر چندانی در ایلیدان ندارد دست بر نقطه ضعف او میگذارد و به وی در مورد قدرتهای این شی توضیح میدهد و به ایلیدان میگوید که او و سرورش از عطش قدرت وی آگاهند و میدانند برای بدست آوردن قدرت دست به هرکاری میزند,پس بهتر است تا با نابودی جمجه ان قدرت را از آن خود کند.ایلیدان با اینکه به آرتاس اعتماد ندارد اما به دنبال جمجمه میرود تا آن را بررسی کند.
با رسیدن به جمجه ایلیدان با محافظ قدرمتند آن روبرو میشود و در نبردی سنگین ان را از پا در می آورد.او که میتوانست قدرت عظیم جمجه را حس کند به یاد حرفهای ارتاس می افتد.بالاخره آن شی را نابود میکند و با نابودی آن قدرتی عظیم احاطه اش میکند.ایلیدان با در آغوش گرفتن این قدرت تبدیل به موجودی فراتر از الف و یا حتی Deamon میشود.
پس از آن برای آنکه خود را از زیر دین تیراندا درآورد با حمله Tichondrius وی را شکست میدهد و او را میکشد.با کشته شدن Tichondrius پیروزی عظیمی نصیب الفها میشود اما تیراندا و Malfurion که به آن مکان میروند ابتدا ایلیدان را نمشناسند اما ایلیدان از قدرت بی حدی که به دست آورده برای آنها میگوید که در آن هنگام Malfurion به ایلیدان میگوید هرچه سریعتر آن جنگل را ترک کند و دیگر به آنجا بازنگردد زیرا هیولای درون ایلیدان هر روز در حال قویتر شدن است و عطش قدرت وی سیری ناپذیر است.با همصدا شدن تیراندا با Malfurion,ایلیدان برای همیشه از نزد آنها میرود.

عد از شکست لژیون,Kil'jaeden که هم رده و هم نوع Archimonde بود به ملاقات ایلیدان میرود و شانس آخری برای خدمت به خود را به او می دهد.Kil'jaeden از ایلیدان میخواهد تا به هر نحوی شده تاج و تخت یخ زده و به تبع آن Lich King را نابود سازد زیرا نرزول (به نوعی همان Lich King) به حدی قوی شده که دیگر تحت کنترل آنها نیست.در ازای این خدمت Kil'jaeden قول قدرت و جادویی را می دهد که ایلیدان حتی رویای آن را نیز نمی تواند ببیند و همچنین Kil'jaeden برای کمک به ایلیدان Orb of Kil'jaeden را به او می دهد.
با استفاده از قدرتی که از جمجه گولدن بدست آورده بود ایلیدان ناگاها را که سالها بود در کف دریا به خواب رفته بودند بیدار میکند و در خدمت خود در می آورد تا به وی در عملی کردن هدفش کمک کنند.ناگاها که کینه ای عمیق از Nigh Elfها داشتند به رهبری Lady Vashj کمک به ایلیدان را میپذیرند.ایلیدان که مانعی جلوی خود نمیبیند با خیال آسوده برای طرح ریزی نقشه هایش راهی میشود اما غافل از اینکه نگهبان اصلی زندانش زنی به نام Maiev Shadowsong تمام کالیمدور را برای پیدا کردن ردی از ایلیدان گشته است تا اینکه از مکان اصلی وی آگاه می شود.ایلیدان که با نزدیک شدن Maiev خطر وی را حس می کند با تعدادی از satyr ها متحد شده و موجودات جنگلی به نام furbolg را آلوده میکنند تا مقابل Maiev را بگیرند اما وی از سد این موجودات میگذرد تا خود را به ایلیدان برساند.با رسیدن به ساحل مشاهده میکند که ایلیدان سوار بر کشتی از وی دور شده است اما Maiev که به این راحتی آزادی ایلیدان را نمیپزیرد به دنبال او حرکت میکند.
ایلیدان که ناگاها را با خود داشت به سرعت به مقصدش Broken Isles که محل سپری شدن کودکیش نیز بود می رسد تا در آنجا به معبد Sargeras برود.Maiev و یارانش مدت کوتاهی بعد از ایلیدان به آن مکان میرسند اما در همان ابتدا با ناگاهای ایلیدان درگیر میشوند و با شکست آنها خود را معبد می رسانند.در آنجا ایلیدان به سرعت به هدف خود رسیده و با برداشتن چشم Sargeras و فعال کردن آن معبد را بر سر Maiev و یارانش خراب میکند و خود با کمک Vashj از آنجا میگریزد.
در طی خراب شدن معبد تمامی افراد Maiev و همچنین دست راست وی Naisha کشته میشوند و Maiev که خود را تنها میبیند بر خلاف میلش به پیش تیراندا و Malfurion که آنها را مقصر اصلی فرار ایلیدان میداند میرود تا از آنها درخواست کمک کند.

با رفتن به نزد Malfurion و تیراندا, Maiev با پرخاشگری,تیراندا را مقصر اصلی اتفاقات میداند و میگوید او باید جوابگوی تمام زیردستان او که در جریان آزادی ایلیدان کشته شده اند باشد.اما Malfurion به وی اخطار میدهد که مواظب رفتارش باشد و بداند که با راهبه اعظم خواهران Elune صحبت میکند.تیراندا که خود را مقصر میداند با راضی کردن Malfurion به کمک Maiev و جستجوی ایلیدان میروند.با یافتن وی,ایلیدان که میداند توانایی مقاومت در برابر اتحاد Ashenvale و نیروهای Maiev را ندارند قبل از اینکه قوای اصلیش از هم بپاشد می گریزد اما تیراندا که میخواهد اشتباهش را جبران کند به تنهایی به تعقیب ایلیدان میرود.اما او که به تنهایی نمیتواند جلوی ایلیدان را بگیرد کاری از پیش نمیبرد و تمامی نیروهایش کشته میشوند وی تنها مقابل ایلیدان و ناگاها قرار میگیرد.ایلیدان در نهایت فقط به وی توصیه میکند که دخالت نکند و از این مکان برود.پس از آن ایلیدان به همراه ناگاهایش باز سوار بر کشتی به سمت هدفش حرکت میکند و تیراندا را که کاری از پیش نبرده پشت سر تنها میگذارد.اما تیراندا بالاخره متوجه میشود که چرا در اعماق قلبش Malfurion را به ایلیدان ترجیح داده است,ایلیدان چنان شیفته ی قدرت و جادو بوده و هست که همیشه از نیروی درونی خود غافل بوده و قدرت را در خارج از خودش دنبال میکرده در حالی که برادر دوقلویش Malfurion حتی با یافتن قدرتهای خارجی آن را در درون خودش نگه میدارد و با دانش از آن استفاده میکند,او همیشه تا جایی که میشود جلوی تواناییهای خود را میگرد و از قدرتهایش استفاده نمیکند یعنی درست نقطه مقابل ایلیدان.
پس از آن تیراندا که کامل تنها مانده توسط شاهزاده Kael'thas یافت میشود.Kael'thas که شاهزاده Quel'Thalas میباشد بعد نابودی سرزمینش و چشمه های جادوی آن توسط آرتاس که منبع قدرت و زندگی High Elfها بود خود و باقیمانده مردمش را Blood Elf خطاب میکند و به دنبال سرچشمه جادویی دیگری برای مردمش می گردد.Kael'thas با باقی گذاشتن افرادش نزد تیراندا شخصا به سمت Malfurion میرود تا به وی در مورد تیراندا خبر دهد اما به هنگام رسیدن با Maiev روبرو میشود و Maiev که خبر را از زبان Kael'thas میشوند از ترس اینکه Malfurion برای رفتن به دنبال تیراندا از تعقیب ایلیدان دست بردارد به Kael'thas می گوید خود شخصا این خبر را به Malfurion میرساند اما غافل از اینکه به دروغ به او میگوید که تیراندا توسط ایلیدان کشته شده است.
ایلیدان به سرعت به خرابه های Lordaeron میرسد تا از آنجا راه خود را به سمت Dalaran باز کند تا در آنجا با استفاده از چشم Sargeras بتواند شکافی در تاج و تخت یخ زده به وجود آورد و Lich King را نابود سازد.اما در آن هنگام Malfurion و Maiev و متحد جدیدشان Kael'thas که به دنبال وی بودند از راه میرسند و Malfurion ناگهان توسط ارواح جنگل حس میکند که شکافی عظیم در سرزمینهای یخ زده شمالی توسط جادوی ایلیدان در حال گسترش است,بنابراین با حمله به ایلیدان مانع کامل شدن جادوی وی می شود.اما ایلیدان که از این کار بسیار خشمگین میشود برادرش را احمق خطاب میکند و به وی می گوید تنها هدف وی نابودی Lich King هست یعنی دشمن مشترک همه ی آنها.Malfurion که از مرگ خبر تیراندا بسیار اندوهگین است بدون توجه به حرفهای ایلیدان به وی می گوید که چگونه توانسته تیراندا را بکشد.اما در حالی ایلیدان که بهت زده وی را نظاره میکند Kael'thas به آنها میگوید که بانو تیراندا کشته نشده و این خلاف خبری است که او رسانده,Maiev که اوضاع را به ضرر خود میبیند میخواهد سریعا از حرف زدن Kael'thas جلوگیری کند که با قدرت Malfurion از حرکت می ایستد.Kael'thas همه ی ماجرا را برای ایلیدان و Malfurion تعریف میکند و پس از آن Malfurion که میخواهد سریعا به سمت تیراندا حرکت کند به Maiev میگوید خود او هم دست کمی از یک هیولا ندارد به حساب او بعدا رسیدگی میکند.ایلیدان که جان تیراندا برایش از اهمیتی فراوان برخوردار است به برادرش پیشنهاد میدهد که با هم به دنبال وی بروند و Malfurion با همه ی تنفری که از ایلیدان دارد میداند که با ناگاهای وی زودتر به تیراندا می رسند.دو برادر با هم متحد شده و به دنبال تیراندا می روند اما وی را زیر فشار شدید نیروهای Undead می یابند,اما دو برادر که پس از سالیان دراز باز با هم متحد شده اند به راحتی همه ی نیروهای Undead را شکست و با کمک Lady Vashj تیراندا را نجات میدهند.پس از آن Malfurion که میدانست بدون کمک ایلیدان نجات تیراندا غیر ممکن بود آزادی ایلیدان را به شرط اینکه دیگر به آنجا بازنگردد و هرگز برای Elfها مشکلی ایجاد نکند می پذیرد و ایلدان نیز میگوید هرگز سعی در مشکل رساندن برای Elfها نبوده و هدفش چیز دیگری است.پس از آن ایلیدان از نزد آنها میرود تا راه دیگری برای نابودی Lich King بیابد.

با قبول آزادی ایلیدان توسط Malfurion,او که میداند با شکست در نابودی Ner'zhul از خشم Kil'jaeden در امان نخواهد ماند تصمیم میگیرد به Outland که خرابه های باقیمانده از Draeno است بگریزد اما غافل از اینکه Maiev تحت هیچ شرایطی دست بردار وی نیست و عطش شکار ایلیدان چنان کورش کرده که برای هیچ چیز دیگری ارزش قایل نیست.ایلیدان که در رفتن عجله دارد Vashj و گروه اصلی ناگاهایش را باقی میگذارد و با تعداد اندکی با ساخت Portalی جادویی خود را به Outland میرساند.از طرفی Kael'thas که هنوز به دنبال نجات مردمش و یافتن چشمه جادویی جدیدی بود متوجه میشود که اتحاد با Night Elfها چیزی نصیبش نخواهد کرد بنابراین از نزد آنها میرود اما میداند که در نزد انسانها نیز آنها آرامش نخواهد داشت.Vashj که مرتب Kael'thas را زیر نظر داشت متوجه این موضوع میشود و به وی پیشنهاد میدهد با ایلیدان متحد شود زیرا ایلیدان در پی منبع بی حدی از جادو است که در صورت یافتن میتواند با Blood Elfها آن را تقسیم کند.Kael'thas که چاره ای جز این نمیبیند پیشنهاد Vashj را میپذیرد و پس از جمع آوری همه ی مردمش به همراه ناگاها به سمت Outland پیش میروند اما با رسیدن به آنجا ایلیدان را اسیر در زندان Maiev و محافظان می یابند.Kael'thas که حال رستگاری Blood Elfها در موفقیت ایلیدان میداند با تمام قوایش به Maiev هجوم میبرد و موفق میشود ایلیدان را آزاد کرده و Maiev را اسیر کند.ایلیدان که شجاعت و قدرت Blood Elf ها را مشاهده کرده اتحاد آنها با خود را میپزیرد و Kael'thas را فرمانده کل نیروهایش قرار میدهد.
ایلیدان میداند که برای اینکه خود را بتواند به طور کامل از Kil'jaeden در امان نگه دارد باید تمام راههای نفوذ وی به دنیای Outland را سد کند و برای اینکار باید پادشاه آن سرزمین و گماشته Kil'jaeden یعنی Pit Lordی فوق العاده قدرتمند به نام Magtheridon را از بین ببرد.با شروع درگیریها نیروی Blood Elf و Naga زیر نظر ایلیدان موفق به عقب راندن شیاطین میشوند اما با رسیدن محل استقرار شخص Magtheridon متوجه میشوند که قلعه وی به نام Black Temple از چیزی که فکر می کردند بسیار بزرگتر و وسیع تر است و ورود به دروازه های آن غیر ممکن است.آنها که تقریبا ناامید شده بودند متوجه آمدن بومیهای قدیمی آن سرزمین به سمت خود میشوند.رهبر آنها به نام Akama با گفتن اینکه مردمش زیر سلطه ی Magtheridon به سطوح آمده اند حاضرند به ایلیدان و کمک کنند تا وی را شکست دهند و آنها نیز بتوانند خود را آزاد کنند.با نفوذ مخفیانه به Black Temple توسط Akama و گروهش ایلیدان میتواند وارد قلعه شوند با شکست دادن نزدیکترین افراد Magtheridon خود را به او برساند.Magtheridon که هنوز باور نمی کرد کسی بتواند وی را شکست بدهد در نبردی با ایلیدان مغلوب وی میشود و در این لحظه Magtheridon با ترس به ایلیدان میگوید که وی فردیست قدرتمند که نظیر آن را تا بحال ندیده است و آیا او توسط لژیون برای امتحان کردنش فرستاده است؟اما ایلیدان با خنده پاسخ میدهد که او جانشین وی خواهد شد و Outladnd را تصاحب خواهد کرد.پس از آن ایلیدان Magtheridon را اسیر میکند و در زندانهای Black Tepmle نگه داری میکند و بدین ترتیب خود را سلطان بی چون و چرای Outland و Black Temple معرفی میکند!
پس از آن ایلیدان Maiev را که نیز در اختیار داشت در زندانهای Black Temple اسیر میکند تا بدین صورت Maiev که زمانی زندانبان اصلی ایلیدان بود حال زندانی او باشد.
با گرفتن کامل Outland و زیر سلطه خود بردن آن ناگهان طوفانی از آتش و غبار بر روی Black Temple ظاهر میشود و Kil'jaeden در میان آن خود را ظاهر میکند.وی به ایلیدان میگوید آیا در صدد فرار از وی و شانه خالی کردن از قولش بوده؟اما ایلیدان جواب می دهد که هنوزم نابودی Lich King تنها خواسته ی وی هست و او تنها به این دلیل به اینجا آمده که با جمع آوری ارتشی عظیم مستقیم به قلب سرزمینهای شمالی حمله کند و آنجا بتواند کل تاج و تخت یخزده را نابود کند.Kil'jaeden با مشاهده Blood Elfها و دیگر زیردستان جدید ایلیدان حرف وی را قبول میکند و به ایلیدان میگوید هرچه سریعتر به سمت شمال حرکت کند تا نابودی نرزول بیش از این به تعویق نیفتد.
با جمع آوری کامل نیروها ایلیدان به همراه Lady Vashj و شاهزاده Kael'thas به سمت سرزمینهای یخ زده حرکت میکنند.با رسیدن به آنجا و محاصره تاج و تخت یزده با مقاومت شدید نیروهای Anub'arak مواجهه میشوند که باعث کند شدن شدید حرکت ایلیدان می شوند.نرزول که میدانست اگر کاری از پیش نبرد نابودیش حتمیست بنابراین با کند کردن نیروهای مهاجم شوالیه خود آرتاس را به سرزمینهای شمالی فرا میخواند تا از وی دفاع کند.
ادامه دارد!
 
آرتاس,فرزند برومند شاه ترنس,شاگرد اصلي پالادين بزرگ Uther The Lightbringer و فردي که زماني چشم اميد همه ي مردم Lordaeron به او بود و خوشبختي همه را در او مي ديدند,آتش کينه و انتقام چنان او را در خود فرو برد که از او يکي از ترسناک ترين و قدرتمندترينهاي سرزمين Azeroth ساخت.
فردي که وقتي متوجه شد بسياري مردمش در اثر حيله ي فردي به نام Kel'Thuzad مسوم و در آستانه تبديل شدن به undead zombies هستند تصميم محلکي گرفت,تصميمي که حتي معشوقه اش Jaina نيز زير بار آن نرفت و او را تنها گذاشت,اما آرتاس بدون توجه به اخطارهاي Uther و Jaina با اندک ياراني که برايش مانده بود تمامي مردمش را قبل از تبديل شدن به دست خود به قتل رساند!!
پس از آن براي گرفتن انتقام از باني اصلي اين حيله يعني Mal'Ganis به تنهايي پا در سرزمينهاي يخ زده شمالي قرار داد,اما افسوس که نمي دانست آرتاسي که از اين سفر باز ميگردد ديگر آن آرتاس خوش قلب و جوانمرد نخواهد بود.
نبرد و مبارزه در آن سرزمينها کار هر تازه واردي نيست اما آرتاس در آنجا با دوست قديمي و استاد شمشير زني خود Muradin ريش برزني برخورد ميکند و آنها با هم بر عليه Mal'Ganis متحد ميشوند. پس از مدتي سپري کردن در اين سرزمينها پيک مخصوص پدرش نامه اي را براي آرتاس مي آورد و او را ملزم به برگشتن به Lordaeron مي کند, اما آرتاس که تا انتقام مردم خود را نگيرد آرام نميشيند به طور مخفيانه با کمک بومي هاي آن سرزمين تمام کشتيهاي خود و يارانش را نابود ميکند که ديگر راه برگشتي براي هيچکس نباشد.
آرتاس و مورادين با هم به مصاف Mal'Ganis مي روند,اما باز هم در آن سرزمينها پيروزي با Mal'Ganis است و آرتاس که خود را در آستانه شکست ميبيند به فکر راه حلي مي افتد که زندگي وي را براي هميشه تغيير ميدهد!!

در افسانه ها گفته شده بود که در سرزمينهاي شمالي شمشيري گمشده به نام Frostmourne وجود دارد که به صاحبش قدرتي بي حد و حصر مي دهد.آرتاس که براي مردمش حاضر به انجام هر کاري بود به همراه مورادين به دنبال اين شمشير مي روند,پس از جست و جوي فراوان آنها با محافظان قدرتمند شمشير برمي خورند که تحت هيچ شرايطي حاضر به تسليم شمشير به آرتاس نيستند.با شکست دادن اين محافظان راه براي به دست آوردن شمشير باز ميشود اما در همان لحظه آخرين محافظ که در حال جان سپردن بود به آنها هشدار مي دهد که از شمشير دوري کنند,آرتاس با تمسخر در جواب او مي گويد حتي در مرگ خود نيز سعي در محافظت شمشير داري؟؟
اما آخرين گفته ي محافظ هشدار به آنهاست که "نه ميخواهم از شما در برابر او محافظت کنم!!"
با رسيدن به شمشير مورادين که نحسي شمشير را حس کرده بود به آرتاس ميگويد که بهتر است شمشير را در همين زندان يخيش باقي بگذارد و با يارانش به خانه برگردند اما آرتاس در جواب ميگويد که براي مردمش هر بهايي را حاضر است بپردازيد!!
با آزاد شدن شمشير همان لحظه تکه اي يخ پرتاب مي شود و مستقيم به قلب مورادين ميخورد,آرتاس ميخواهد به سمت مورادين رفته و به او کمک کند که نداي شمشير در ذهن او طنين انداز ميشود و آرتاس با کنار گذاشتن پتک مقدسش به نام Light's Vengeance و برداشتن Frostmourne مورادين را رها کرده و به پايگاه براي حمله به Mal'Ganis باز ميگردد!
آرتاس با قدرت بي حدي که از Frostmourne گرفت توانست به راحتي Mal'Ganis را نابود کند.در لحظه مرگ Mal'Ganis به او مي گويد اکنون صدايي که ميشنود صداي شخص Lich king هست که آرتاس را قهرمان خود انتخاب کرده است,اما آرتاس بدون توجه به صحبتهاي او جانش را ميگيرد!
آرتاس که ديگر آن شاهزاده خوش قلب و ساده ي قديم نبود آخرين بارقه هاي پاکي و خوبي را در نيز در خود از دست مي دهد و تبديل به دست راست Lich king و اولين شواليه وي مي شود!!

آرتاس بعد از سپري کردن هفته ها به Lordaeron باز ميگردد.
با ورودش مردم که براي استقبال از شاهزاده محبوب خود جمع شده بودند با ريختن گل بر سرش از وي استقبال ميکنند اما نگاه سرد شاهزاده به همه ميفهماند که ديگر پشيزي ارزش براي آنها قايل نيست.
با رسيدن به نزد پدر,آرتاس با غينمت خود Frostmourne در مقابل پادشاه زانو ميزند.پدرش که از بازگشت او بسيار خوشحال است با صداي بلند به او به خاطر موفقيتهايش تبريک ميگويد و او را جانشين لايق خود معرفي ميکند اما آرتاس بدون توجه به حرفهاي پدر با زمزه به وي مي گويد که آخرين روز پادشهايش فرا رسيده و ديگر نياز نيست که سنگيني تاج را تحمل کند زيرا وي با نابودي اين امپراتوري حکومتي به پا ميکند که جهان را ميلرزاند.
پس از آن آرتاس از جاي خود بلند ميشود و درحالي که يارانش مقابل محافظان کاخ را گرفته اند به جلو مي رود و شمشيرش را در برابر چشمان بهت زده پدر در قلب وي فرو ميکند!با کشتن پادشاه,آرتاس که حالا لقب شواليه مرگ گرفته,با خروج از شهر و بدون پادشاه و جانشين قرار دادن حکومت شروع نابودي Lordaeron را رقم ميزند.
در کنار همه ي افسانه هاي مربوط به Frostmourne افسانه اي وجود دارد که ميگويد اين شمشير است صاحبش را انتخاب ميکند و با گرفتن روح وي قدرتهاي زيادي به او ميدهد,تا بحال کسي موفق به کنترل Frostmourne نشده بود ولي آرتاس با روح قوي و پر از نوري که داشت و با قرباني کردن آن,اولين صاحب اصلي شمشير لقب گرفت!

چند هفته بعد آرتاس با رفتن به يکي از دهکده هاي Lordaeron به نام Vandermar با Dreadlordي به نام Tichondrius بر ميخورد که شباهت بسيار زيادي به Mal'Ganis دارد.آرتاس به توصيه Tichondrius در آن دهکده اعضاي پست و دون مايه ي فرقه نفرين شدگان را که در بين مردم مخفي شدند جمع آوري ميکند تا با کمک آنها به محل جسد Kel'Thuzad برود.همان Kel'Thuzadي که آرتاس وي را مايه بدبختي مردمش ميدانست و او را دستان خود کشت اما حال ميخواست او را از مرگ بازگرداند.
با رفتن به آنجا و کشتن paladin محافظ آن محل بازمانده ي جسد Kel'Thuzad در دستان آرتاس قرار ميگيرد و در همان لحظه روح Kel'Thuzad در مقابل وي حضور ميابد.Kel'Thuzad به آرتاس ميگويد تنها او قادر به شنيدن صحبتهاي وي است و توصيه ميکند به هيچ وجه به Tichondrius اعتماد نکند و در برخورد با وي محتاط باشد.از آنجا به بعد Kel'Thuzad که زماني باعث نفرت آرتاس بود تبديل به راهنماي وي ميشود اما بقاياي جسد Kel'Thuzad در وضعيت بسيار بدي قرار دارد و براي بازگرداندن کامل وي از مرگ بايد جسد را به چاه خورشيد در Quel'Thalas برد,اما براي اين حمل و نقل نياز به ظرفي مخصوص به نام mystical urn است که در حال حاضر بقاياي پدر آرتاس در آن نگه داري ميشود و از آن بدتر اين که ظرف توسط شواليه هاي Silverhand به رهبري Uther استاد و راهنماي آرتاس نگه داري ميشود.با رفتن آرتاس به آنجا,وي با تمام Paladinهايي که زماني هم رزم و همراه وي بودند روبرو ميشود,آنها آرتاس را خيانتکار خطاب ميکنند و به او اخطار ميدهند از اين مکان برود اما آرتاس بدون توجه به حرفهاي آنها و گذشته ي خود همه ايشان را قلع و قمع ميکند تا به استاد خود Uther ميرسد,Uther که هنوز از آرتاس نااميد نشده به او ميگويد که از اين مسير محلک و پر از تباهي دست بردارد و باز به مسير روشنايي و نور بازگردد اما وقتي آرتاس هدف خود از آمدن به آنجا را مي گويد Uther شگفت زده او را نظاره ميکند و خطاب به او ميگويد که لااقل حرمت جسد پدر خود را نگه دارد اما آرتاس که قصد بازگشت از مسير خود را ندارد به Uther درگير ميشود و او را به ميکشد.
Uther که زماني راهنماي آرتاس در تمامي مشکلات بود,او که آرتاس را از پسر خود بيشتر دوست ميداشت و اميد و آينده شواليه هاي Silverhand را در او ميديد حال به دست همين شاگرد کشته و محفلش به نابودي کشانده شد.
پس از آن آرتاس بقاياي پدرش را با بقاياي Kel'Thuzad جابجا ميکند و با برداشتن ظرف به سمت Quel'Thalas حرکت ميکند.

Quel'Thalas سرزميني بسيار زيبا و سرسبز که محل زندگي High Elfهااي به شمار ميرفت که از سرزمينشان در برابر هر مهاجمي تا سر حد مرگ دفاع ميکردند!!
بنابراين با رسيدن آرتاس به آن محل وي با مقاومت بسيار شديد الفها به سرکردگي زني خوش سيما به نام Sylvanas روبرو شد,اما ارتش Scourge و قدرت شخص آرتاس بسيار بيشتر از توان مقاومت آنها بود و آرتاس به راحتي اولين سد دفاعي آنها را ميشکند!!
اما سيلوانس و يارانش که ميدانستند در صورت پيروزي آرتاس چيزي از Silvermoon باقي نمي ماند سعي در با خبر کردن الفهاي متحد با آنها و درخواست کمک مي کند,اما ارتش Scourge پيش از آن که سيلوانس موفق به اين کار شود حمله گسترده اي به کمپ وي را آغاز ميکنند.سيلوانس که به تنهایی یارای مقاوت ندارد در برابر آرتاس شکست میخورد و با مرگ او نابودی Silvermoon رقم میخورد!!
در لحظه مرگ آرتاس به بالای سر سیلوانس میرود و سیلوانس که از خود و یارانش رضایت کامل دارد با لبخندی طعنه آمیز به آرتاس میگوید که کارش را تمام کند تا وی همانطور که آرزو داشته در مرگی شرافتمندانه در حال دفاع از سرزمینش کشته شود اما دریغ که سرنوشتی بسیار شومی انتظار او را میکشد.
آرتاس که سیلوانس مشکلات زیادی برایش فراهم کرده بود به مرگ راحت وی راضی نمیشود و با به تباهی کشیدن روح الف و تبدیل او به بانشی اختیار را از او میگیرد تا او را برده ی لیچ کینگ کند و سپس او را مجبور میکند تا مردم و سرزمینش را به دست خود نابود کند.
پس از نابودی کامل Silvermoon آرتاس و ارتشش به سمت Sunwell حرکت میکنند که در راه به پادشاه سالخورده Quel'Thalas بر میخورند,آرتاس حتی از او نیز نمی گذرد و وی و تمام مردمش را از دم تیغ میگذراند,با رسیدن به چشمه آرتاس با استفاده از آن Kel'Thuzad را در قالبی جدید به زندگی برمیگرداند تا برای وی همراهی وفادار باشد,همراهی در هیچ شرایطی راضی به خیانت به آرتاس نمیباشد و همیشه پیرو وی خواهد بود.

آرتاس به همراه Kel'Thuzad به سمت Alterac حرکت میکنند و در راه Kel'Thuzad به آرتاس در مورد نقشه های Lich king و شروع Second Invasion که مربوط به بازگشت Demon lord Archimonde است توضیح میدهد.برای رسیدن به این هدف آرتاس و همراهش Kel'Thuzad تمامی ارکهای آن منطقه را که کنترل دروازه شیطانی را در دست داشتند را شکست میدهد وبا به کنترل درآوردن دروازه Kel'Thuzad موفق به صحبت با Archimonde میشود.
Archimonde فردی بینهایت قدرتمند بود که به همراه متحدان خود ده هزار سال پیش به این جهان حمله کرده بود و قصد نابودی آن را داشت ولی آن زمان وی در مقابل Night Elfها و سناریوس شکست میخورد و از این جهان رانده میشود اما حال به کمک Kel'Thuzad و آرتاس در حال بازگشت به این دنیا بود.
Archimonde به آنها میگوید که به سرزمین جادوگران یعنی Dalaran رفته و آنجا کتاب جادویی Medivh را بیابیند تا با آن وی را به این جهان احضار کنند.آرتاس به همراه Kel'Thuzad به آنجا میروند و با جادوگر بزرگ Antonidas که استاد معشوقه قدیمی آرتاس یعنی Jaina Proudmoore محسوب میشد روبرو میشوند.Antonidas که میدانست آرتاس دیر یا زود به آنجا نیز حمله میکند خود را در برای مقابله محیا کرده بود اما کمتر کسی توان مقابه با آرتاس و Frostmourne افسانه ای را دارد.با کشته شدن Antonidas و بدست آوردن spellbook of Medivh مقدمات بازگشت Archimonde محیا میشود.
با شروع مراسم احضار Archimonde توسط Kel'Thuzad ارتش آرتاس تحت هجوم بسیار شدید جادوگران که حاضر به انجام هرکاری برای جلوگیری از ورود Archimonde بودند مواجه میشوند,اما بالاخره Kel'Thuzad موفق به احضار Archimonde میشود اما وی در کمال تعجب آرتاس میگوید دیگر به Lich King و پیروانش نیازی نیست و Tichondrius وظیفه رهبری Scourge را بر عهده میگیرد.
Kel'Thuzad به آرتاس که تنها گذاشته شده بود و نقش وی نادیده گرفته شده بود میگوید که نگران هیچ چیز نباشد زیرا همه ی اینها توسط شخص Lich King پیش بینی شده بود و همه ی اینها جزیی از نقشه وی است.بنابراین آرتاس و Kel'Thuzad از آن مکان میروند و راه خود را از Archimonde جدا میکنند تا وی با نابودی شهر Dalaran شروع Second Invasion را اعلام کند.
دیگر تا مدتها از شوالیه مرگ و یار وفادارش خبری نمی شود تا اینکه وی در مقابل ایلیدان حضور میابد تا به وی برای شکست دادن Tichondrius کمک کند,آرتاس به ایلیدان میگوید که با نابودی Skull of Gul'dan قدرت بسیار زیادی به دست می آورد که میتواند به Tichondrius را شکست دهد.پس از نابودی Tichondrius به دست ایلیدان,آرتاس که از عمل خویش خرسند است باز در سایه ها ناپدید میشود تا به موقع باز وارد کارزار شود.

اکنون مدت زمانی از شکست Archimonde از اتحاد ارکها و انسانها و الفها میگذرد و آرتاس به خرابه های خانه اش Lordaeron بازمیگردد تا تخت و تاج گذشته اش را تصاحب کند و صاحب آن منطقه شود اما در آن منطقه با سه dreadlord که از جانب Archimonde به آنجا فرستاده شده اند تا جلوی هر گونه حیله ی احتمالی Lich King گرفته شود مواجه میشود.آن سه با دیدن آرتاس و شکست Archimonde از آنجا میگریزند.آرتاس به همراه Kel'Thuzad و سیلوانس در کنار خود تمامی انسانهای باقیمانده در آن سرزمین را نابود میکند اما در این بین آرتاس ناگهان درد شدیدی حس میکند و احساس میکند اندکی از قدرتش تقلیل یافته است.با این کم شدن تدریجی قدرت Lich King و آرتاس,سیلوانس که تا به آن روز تحت سلطه ی آنها بود بدون اینکه آرتاس متوجه شود باز اختیار خود را بدست میگیرد تا در خفا بر علیه آنها توطئه کند.
سیلوانس به طور پنهانی با آن سه dreadlord ملاقاتی را ترتیب میدهد تا با آنها متحد شده تا انتقام خود را از آرتاس بگیرد.طبق نقشه,آن سه به طور ناگهانی به آرتاس شبیخون زده و سعی در قتل وی می کنند اما آرتاس که هنوز هم قدرت فراوانی در خود داشت راه خود را از آن بین باز میکند و به خارج از شهر میگریزد.آنجا با بانشیهایی که زیر نظر سیلوانس هستند برخورد میکند,آرتاس که هنوز از خیانت آنها آگاه نیست به همراه آنها میرود تا با سیلوانس ملاقات کند اما سیلوانسی که دیگر عروسک خیمه شب بازی آرتاس نیست و قصد انتقام دارد.با رفتن در میانه جنگل ناگهان Lich King به آرتاس الهام میکند که به وی خیانت شده و مراقب اطرافیان خود باشد اما در آن لحظه سیلوانس ظاهر شده و با تیری زهر آلود به آرتاس وی را موقتا فلج میکند.آرتاس که قادر به تکان دادن بدن خود نیست ناامیدانه میگوید که کارش را تمام کند اما سیلوانس آرتاس را به یاد صحنه ای مشابه اما برعکس می اندازد و به وی می گوید که تنها چیزی که میخواهد عذاب دادن وی است و او را قرار نیست راحت بکشد.در آن هنگام Kel'Thuzad از سر رسیده و با سیلوانس درگیر می شود,سیلوانس مجبور به فرار میشود اما در آن هنگام به آرتاس میگوید که هیچگاه دست از تعقیب وی برنمی دارد و وی باید همیشه از انتقام سیلوانس بترسد.
آرتاس لحظاتی بعد رویای دردناک از Lich King مشاهده میکند که نیرویی مخرب و عجیب در حال نابودیی تاج و تخت یخ زده هست و از آرتاس میخواهد سریعا به سزمین یخ زده شمالی رفته و جلوی این کار را بگیرد.آرتاس که نمیداند آن نیروی مهلک چیست سریعا Kel'Thuzad را برای محافظت Lordaeron میگذارد و به سمت شمال سفر میکند.
بعد از سه هفته در حالی که نیروی لیچ کینگ و آرتاس به طور چشمگیری ضعیف شده آرتاس به سرزمینهای شمالی میرسد.در همان ابتدای ورود,وی و نیروهایش در نهایت تعجب با گروهی از Blood Elfها که توسط Kael'thas رهبری میشوند درگیر میشوند.اما در این هنگام پادشاه قدیم Azjol-Nerub یعنی Crypt lordی یزرگ به نام Anub'arak به کمک آرتاس و نیروهایش می آید و موفق به عقب راندن Blood Elfها میشود.در این هنگام Kael'thas به آرتاس هشدار می دهد اینها تنها طلایه داران سپاه وی بودند و ارتش کامل او و متحدانش مرگ آرتاس و اربابش را رقم میزنند.
با رفع شدن موقتی خطر Anub'arak به آرتاس توضیح میدهد که تاج و تخت یخزده کامل در محاصره ایلیدان و یارانش هست و رسیدن به آنجا از راههای معمولی غیر ممکن است و آنها بهتر است از راه زیر زمین و قلمرو قدیمی و خراب شده Azjol-Nerub رفته و با بیرون امدن در مقابل سپاه ایلیدان,آنها را غافلگیر کرده و وضعیت جنگ را به نفع خود عوض کنند.آرتاس که راه دیگری نمیبیند این پیشنهاد را میپزیرد.اما برای رفتن به آنجا آنها باید از نزدیکی Sapphiron,اژدهای فوق العاده قدیمی و قدرتمندی که خدمتگذار Malygos میباشد عبور کنند.با درگیر شدن با اژدها و شکست آن, آرتاس از باقیمانده های قدرت خود استفاده میکند تا با تبدیل جسد Sapphiron به frost wyrm او را تبدیل به خدمتگذار خود کند.
با رسیدن به قلمروهای قدیمی Azjol-Nerub در و گذاشتن frost wyrm در خارج از آنجا درهمان ورودی آرتاس با گروهی از dwarveها روبرو میشود.آنها به آرتاس می گویند که باقیمانده نیروهای Muradin ريش برزني هستند که پس از مرگ وی,توسط آرتاس اینجا تنها گذاشته شده اند و فرمانده فعلی آنها فردی به نام Baelgun Flamebeard هست.با پیش رفتن آرتاس و Anub'arak و باز کردن راه خود از بین نیروهای Baelgun و بازماندگان امپراطوری قدیمی Azjol-Nerub آنها با شخص Baelgun روبرو میشوند و وی را شکست میدهند.با رفتن به اعماق قلمرو و دیدن و شکست موجودات عجیبی که که هیچ کس تا بحال اسمی هم از آنها نشنیده,آرتاس و Anub'arak در کنار برج Lich King از زمین بیرون می آیند تا جلوی ایلیدان و یارانش را بگیرند.
ادامه دارد!
چاره چیه دیگه مهدی جان!!:(
اشکال نداره,فردا نظرسنجی تموم میشه و یه قست دیگه از داستان هم بیشتر نمونده!!:-b
بعدا باز تاپیک جون میگیره!!;)
 
آخرین ویرایش:
مجتبی جان واقعا زحمت میکشی فقط من فکر می کنم چون الان فصل امتحاناس بچه ها کمتر می تونن سر بزنن یا پست بدن و یکیش خودِ من
ولی باز هم سپاس ازت، دلسرد نشو این نوشته ها رو می خونیم :دی
فقط یادت نره آخرِ کار تو یه پست فقط کلش رو وارد کن که برای جمع بندی کارمون راحت باشه ;)
 
چاره چیه دیگه مهدی جان!!:(
اشکال نداره,فردا نظرسنجی تموم میشه و یه قست دیگه از داستان هم بیشتر نمونده!!:-b
بعدا باز تاپیک جون میگیره!!;)
مجتبي نا اميد نشو بنده با جديت كامل دارم داستانت رو دنبال ميكنم تازه داستان به قسمت هاي جالب رسيده و روش بازگويي تو اينجا خودش رو نشون داده به گونه اي كه اول، داستان آرتاس رو نوشتي و بعد تو داستان ايليدان پيشروي كردي و الان دوتا شخصيت به يك نقطه رسيدن و در مقابل هم قرار گرفتن و ميشه گفت داستان يكپارچه شده.
بازم ممنون منتظر قسمت آخرش هستم;)
 
تار عنکبوت:| تاپیک:| مجتبی:| طرفدارای الکی:| im Alone:|

به شخصه که دیگه کم آوردم:(

فقط میام پست های مجتبی رو لایک میزنم میرم:(
مجتبی جان واقعا زحمت میکشی فقط من فکر می کنم چون الان فصل امتحاناس بچه ها کمتر می تونن سر بزنن یا پست بدن و یکیش خودِ من
ولی باز هم سپاس ازت، دلسرد نشو این نوشته ها رو می خونیم :biggrin1:
فقط یادت نره آخرِ کار تو یه پست فقط کلش رو وارد کن که برای جمع بندی کارمون راحت باشه ;)

ما که تحصیل میکردیم تو این تایم نه میان ترم داشتیم نه پایان ترم:-"
 
ما که تحصیل میکردیم تو این تایم نه میان ترم داشتیم نه پایان ترم:-"
ما هم که داریم تحصیل می کنیم هم امتحان ممتحان خبری نیست، نمی دونم بچه ها امتحان چی دارن، یا شاید زیادی درس خونن دارن از الان دارن واسه پایان ترم می خونن!!
***************************************************************************
آقا مجتبی اگه امکان کل داستان را تو یه فایل ورد، خوشگل موشگل بریزید که بدانلودیم و پرینت و خوندنش راحت تر باشه.
کلی درس دارم ولی پی داستان وار کرفتم:d
 
ما هم که داریم تحصیل می کنیم هم امتحان ممتحان خبری نیست، نمی دونم بچه ها امتحان چی دارن، یا شاید زیادی درس خونن دارن از الان دارن واسه پایان ترم می خونن!!
***************************************************************************
آقا مجتبی اگه امکان کل داستان را تو یه فایل ورد، خوشگل موشگل بریزید که بدانلودیم و پرینت و خوندنش راحت تر باشه.
کلی درس دارم ولی پی داستان وار کرفتم:d

باشه حتما:d ولی دیگه دارین شرمندم میکنین:">,لطف دارین همتون!!>:d<
 
مجتبي من بهت ok ميدم ميتوني پايان داستان رو به طور كامل به سود آرتاس به پايان برسوني و در موارد لازم پايان بازي رو تغيير بدي:d
 
داستان ایلیدان!

ایلیدان موجودی فراتر از یک Night Elf,ارباب بی رقیب سرزمین Outland,برادر دوقلوی اولین Druid یعنی Malfurion و کسی که به خاطر خیانت به ده هزار سال زندان محکوم شد.
کسی که برای جست و جوی و کسب قدرت و اسرار محرمانه نه تنها مجبور به انجام کارهای ترسناکی بر ضرر مردمش بلکه کل موجودات سرزمین آزراث شد.کارهایی مانند متوسل شدن به Sargeras و یا حتی ساخت دومین Well of Eternity.وی به خاطر اعمال و یافته هایش به ده هزار سال زندان محکوم شد.
اما در جریان بازگشت Archimonde,تیراندا و Malfurion که برای بازیابی قوای Night Elfها و بیداری Druidها به زیر زمین رفته بودند به زندانی فراموش شده و از آن ترسناک تر زندانیش که سالها بود دیگر کسی نامی از او نمیبرد بر خوردند.Malfurion سریعا توصیه میکند تا از آن مکان بروند ولی تیراندا که با مرگ سناریوس توسط ارکها پیروزی را بسیار دشوار و یا حتی غیر ممکن میدانست با حرف Malfurion مخالفت میکند.او میداند که برای شکست دادن Archimonde باید از هرجایی که ممکن است کمک بگیرند حتی اگر آن کمک زندانی خیانتکار باشد که آنها سالها بود فراموشش کرده بودند.توصیه های Malfurion افاقه نمیکند و تیراندا با جدایی از وی به سمت زندان ایلیدان می رود ولی آنجا با مخلافت شدید زندانبانهای آنجا میشود و آنها تحت هیچ شرایطی حتی حمله Archimonde حاضر به آزادی ایلیدان نمیشوند زیرا آنها خطر آزادی ایلیدان را بسیار بزرگتر از اینها میدانند اما تیراندا که راه دیگری جلوی خود نمیبیند با کشتن تمامی نگهبانان ایلیدان را آزاد میکند!

دیگر به زندگی در زندان عادت کرده بود و طعم آزادی فراموشش شده بود.نمیتوانست باور کند که کسی که همه ی عمر دوستش داشت را باز میدید,کسی که با وجود آگاهی از عشق ایلیدان برادرش را به وی ترجیح داد و او را انتخاب کرده بود ولی حتی این موضوع هم ذره ای از عشق ایلیدان را کم نکرده بود.اما باید به آنچه میدید اعتماد میکرد.میدانست باز روزی به قدرتهای وی نیاز پیدا میکنند اما نمیتوانست باور کند که آن روز فرا رسیده و تیراندا برای آزادیش آمده.
با قتل عام محافظان تیراندا که به سلول ایلیدان رسیده بود به وی میگوید که Archimonde باز برگشته و مانند دوره ی قبلی برای متوفق کردنش به قدرتهای ایلیدان نیاز دارند,ایلیدان به راحتی میپذیرد به آنها کمک کند و با هم از زندان خارج میشوند.در خارج از زندان Malfurion را ملاقات میکنند که منتظر آنهاست.Malfurion به تیراندا میگوید که اشتباه بزرگی را مرتکب شده و این شخص دیگر برادر او نیست بلکه شیطانی بزرگ است که وجودش برای همه مضر است.ایلیدان که به این حرفها هیچ بهایی نمیداد با کنار زدن آنها به سمت Feltwood حرکت میکند تا آنجا به مصاف لژیون برود.
در آنجا با شخصی به نام آرتاس ملاقات میکند.ایلیدان سریع قدرت زیاد آن مرد را حس میکند و متوجه میشود که باید شوالیه Lich King باشد.به همین دلیل بدون درنگ به وی حمله میکند و آنها وارد مبارزه میشوند.اما این مبارزه کوتاه برنده ای ندارد زیرا هردو بسیار قوی و چابک هستند و هیچ کدامشان نمیتواند بر دیگری چیره شوند.ایلیدان از مبارزه دست میکشود و به آرتاس میگوید برای چه به آنجا آمده و از او چه میخواهد.آرتاس بدون هیچ پرده پوشی راز جمجه گولدن را میگوید و به ایلیدان میگوید در صورت نابودی آن زوال جنگل هم متوقف میشود.اما آرتاس که میداند این حرفها تاثیر چندانی در ایلیدان ندارد دست بر نقطه ضعف او میگذارد و به وی در مورد قدرتهای این شی توضیح میدهد و به ایلیدان میگوید که او و سرورش از عطش قدرت وی آگاهند و میدانند برای بدست آوردن قدرت دست به هرکاری میزند,پس بهتر است تا با نابودی جمجه ان قدرت را از آن خود کند.ایلیدان با اینکه به آرتاس اعتماد ندارد اما به دنبال جمجمه میرود تا آن را بررسی کند.
با رسیدن به جمجه ایلیدان با محافظ قدرمتند آن روبرو میشود و در نبردی سنگین ان را از پا در می آورد.او که میتوانست قدرت عظیم جمجه را حس کند به یاد حرفهای ارتاس می افتد.بالاخره آن شی را نابود میکند و با نابودی آن قدرتی عظیم احاطه اش میکند.ایلیدان با در آغوش گرفتن این قدرت تبدیل به موجودی فراتر از الف و یا حتی Deamon میشود.
پس از آن برای آنکه خود را از زیر دین تیراندا درآورد با حمله Tichondrius وی را شکست میدهد و او را میکشد.با کشته شدن Tichondrius پیروزی عظیمی نصیب الفها میشود اما تیراندا و Malfurion که به آن مکان میروند ابتدا ایلیدان را نمشناسند اما ایلیدان از قدرت بی حدی که به دست آورده برای آنها میگوید که در آن هنگام Malfurion به ایلیدان میگوید هرچه سریعتر آن جنگل را ترک کند و دیگر به آنجا بازنگردد زیرا هیولای درون ایلیدان هر روز در حال قویتر شدن است و عطش قدرت وی سیری ناپذیر است.با همصدا شدن تیراندا با Malfurion,ایلیدان برای همیشه از نزد آنها میرود.

عد از شکست لژیون,Kil'jaeden که هم رده و هم نوع Archimonde بود به ملاقات ایلیدان میرود و شانس آخری برای خدمت به خود را به او می دهد.Kil'jaeden از ایلیدان میخواهد تا به هر نحوی شده تاج و تخت یخ زده و به تبع آن Lich King را نابود سازد زیرا نرزول (به نوعی همان Lich King) به حدی قوی شده که دیگر تحت کنترل آنها نیست.در ازای این خدمت Kil'jaeden قول قدرت و جادویی را می دهد که ایلیدان حتی رویای آن را نیز نمی تواند ببیند و همچنین Kil'jaeden برای کمک به ایلیدان Orb of Kil'jaeden را به او می دهد.
با استفاده از قدرتی که از جمجه گولدن بدست آورده بود ایلیدان ناگاها را که سالها بود در کف دریا به خواب رفته بودند بیدار میکند و در خدمت خود در می آورد تا به وی در عملی کردن هدفش کمک کنند.ناگاها که کینه ای عمیق از Nigh Elfها داشتند به رهبری Lady Vashj کمک به ایلیدان را میپذیرند.ایلیدان که مانعی جلوی خود نمیبیند با خیال آسوده برای طرح ریزی نقشه هایش راهی میشود اما غافل از اینکه نگهبان اصلی زندانش زنی به نام Maiev Shadowsong تمام کالیمدور را برای پیدا کردن ردی از ایلیدان گشته است تا اینکه از مکان اصلی وی آگاه می شود.ایلیدان که با نزدیک شدن Maiev خطر وی را حس می کند با تعدادی از satyr ها متحد شده و موجودات جنگلی به نام furbolg را آلوده میکنند تا مقابل Maiev را بگیرند اما وی از سد این موجودات میگذرد تا خود را به ایلیدان برساند.با رسیدن به ساحل مشاهده میکند که ایلیدان سوار بر کشتی از وی دور شده است اما Maiev که به این راحتی آزادی ایلیدان را نمیپزیرد به دنبال او حرکت میکند.
ایلیدان که ناگاها را با خود داشت به سرعت به مقصدش Broken Isles که محل سپری شدن کودکیش نیز بود می رسد تا در آنجا به معبد Sargeras برود.Maiev و یارانش مدت کوتاهی بعد از ایلیدان به آن مکان میرسند اما در همان ابتدا با ناگاهای ایلیدان درگیر میشوند و با شکست آنها خود را معبد می رسانند.در آنجا ایلیدان به سرعت به هدف خود رسیده و با برداشتن چشم Sargeras و فعال کردن آن معبد را بر سر Maiev و یارانش خراب میکند و خود با کمک Vashj از آنجا میگریزد.
در طی خراب شدن معبد تمامی افراد Maiev و همچنین دست راست وی Naisha کشته میشوند و Maiev که خود را تنها میبیند بر خلاف میلش به پیش تیراندا و Malfurion که آنها را مقصر اصلی فرار ایلیدان میداند میرود تا از آنها درخواست کمک کند.

با رفتن به نزد Malfurion و تیراندا, Maiev با پرخاشگری,تیراندا را مقصر اصلی اتفاقات میداند و میگوید او باید جوابگوی تمام زیردستان او که در جریان آزادی ایلیدان کشته شده اند باشد.اما Malfurion به وی اخطار میدهد که مواظب رفتارش باشد و بداند که با راهبه اعظم خواهران Elune صحبت میکند.تیراندا که خود را مقصر میداند با راضی کردن Malfurion به کمک Maiev و جستجوی ایلیدان میروند.با یافتن وی,ایلیدان که میداند توانایی مقاومت در برابر اتحاد Ashenvale و نیروهای Maiev را ندارند قبل از اینکه قوای اصلیش از هم بپاشد می گریزد اما تیراندا که میخواهد اشتباهش را جبران کند به تنهایی به تعقیب ایلیدان میرود.اما او که به تنهایی نمیتواند جلوی ایلیدان را بگیرد کاری از پیش نمیبرد و تمامی نیروهایش کشته میشوند وی تنها مقابل ایلیدان و ناگاها قرار میگیرد.ایلیدان در نهایت فقط به وی توصیه میکند که دخالت نکند و از این مکان برود.پس از آن ایلیدان به همراه ناگاهایش باز سوار بر کشتی به سمت هدفش حرکت میکند و تیراندا را که کاری از پیش نبرده پشت سر تنها میگذارد.اما تیراندا بالاخره متوجه میشود که چرا در اعماق قلبش Malfurion را به ایلیدان ترجیح داده است,ایلیدان چنان شیفته ی قدرت و جادو بوده و هست که همیشه از نیروی درونی خود غافل بوده و قدرت را در خارج از خودش دنبال میکرده در حالی که برادر دوقلویش Malfurion حتی با یافتن قدرتهای خارجی آن را در درون خودش نگه میدارد و با دانش از آن استفاده میکند,او همیشه تا جایی که میشود جلوی تواناییهای خود را میگرد و از قدرتهایش استفاده نمیکند یعنی درست نقطه مقابل ایلیدان.
پس از آن تیراندا که کامل تنها مانده توسط شاهزاده Kael'thas یافت میشود.Kael'thas که شاهزاده Quel'Thalas میباشد بعد نابودی سرزمینش و چشمه های جادوی آن توسط آرتاس که منبع قدرت و زندگی High Elfها بود خود و باقیمانده مردمش را Blood Elf خطاب میکند و به دنبال سرچشمه جادویی دیگری برای مردمش می گردد.Kael'thas با باقی گذاشتن افرادش نزد تیراندا شخصا به سمت Malfurion میرود تا به وی در مورد تیراندا خبر دهد اما به هنگام رسیدن با Maiev روبرو میشود و Maiev که خبر را از زبان Kael'thas میشوند از ترس اینکه Malfurion برای رفتن به دنبال تیراندا از تعقیب ایلیدان دست بردارد به Kael'thas می گوید خود شخصا این خبر را به Malfurion میرساند اما غافل از اینکه به دروغ به او میگوید که تیراندا توسط ایلیدان کشته شده است.
ایلیدان به سرعت به خرابه های Lordaeron میرسد تا از آنجا راه خود را به سمت Dalaran باز کند تا در آنجا با استفاده از چشم Sargeras بتواند شکافی در تاج و تخت یخ زده به وجود آورد و Lich King را نابود سازد.اما در آن هنگام Malfurion و Maiev و متحد جدیدشان Kael'thas که به دنبال وی بودند از راه میرسند و Malfurion ناگهان توسط ارواح جنگل حس میکند که شکافی عظیم در سرزمینهای یخ زده شمالی توسط جادوی ایلیدان در حال گسترش است,بنابراین با حمله به ایلیدان مانع کامل شدن جادوی وی می شود.اما ایلیدان که از این کار بسیار خشمگین میشود برادرش را احمق خطاب میکند و به وی می گوید تنها هدف وی نابودی Lich King هست یعنی دشمن مشترک همه ی آنها.Malfurion که از مرگ خبر تیراندا بسیار اندوهگین است بدون توجه به حرفهای ایلیدان به وی می گوید که چگونه توانسته تیراندا را بکشد.اما در حالی ایلیدان که بهت زده وی را نظاره میکند Kael'thas به آنها میگوید که بانو تیراندا کشته نشده و این خلاف خبری است که او رسانده,Maiev که اوضاع را به ضرر خود میبیند میخواهد سریعا از حرف زدن Kael'thas جلوگیری کند که با قدرت Malfurion از حرکت می ایستد.Kael'thas همه ی ماجرا را برای ایلیدان و Malfurion تعریف میکند و پس از آن Malfurion که میخواهد سریعا به سمت تیراندا حرکت کند به Maiev میگوید خود او هم دست کمی از یک هیولا ندارد به حساب او بعدا رسیدگی میکند.ایلیدان که جان تیراندا برایش از اهمیتی فراوان برخوردار است به برادرش پیشنهاد میدهد که با هم به دنبال وی بروند و Malfurion با همه ی تنفری که از ایلیدان دارد میداند که با ناگاهای وی زودتر به تیراندا می رسند.دو برادر با هم متحد شده و به دنبال تیراندا می روند اما وی را زیر فشار شدید نیروهای Undead می یابند,اما دو برادر که پس از سالیان دراز باز با هم متحد شده اند به راحتی همه ی نیروهای Undead را شکست و با کمک Lady Vashj تیراندا را نجات میدهند.پس از آن Malfurion که میدانست بدون کمک ایلیدان نجات تیراندا غیر ممکن بود آزادی ایلیدان را به شرط اینکه دیگر به آنجا بازنگردد و هرگز برای Elfها مشکلی ایجاد نکند می پذیرد و ایلدان نیز میگوید هرگز سعی در مشکل رساندن برای Elfها نبوده و هدفش چیز دیگری است.پس از آن ایلیدان از نزد آنها میرود تا راه دیگری برای نابودی Lich King بیابد.

با قبول آزادی ایلیدان توسط Malfurion,او که میداند با شکست در نابودی Ner'zhul از خشم Kil'jaeden در امان نخواهد ماند تصمیم میگیرد به Outland که خرابه های باقیمانده از Draeno است بگریزد اما غافل از اینکه Maiev تحت هیچ شرایطی دست بردار وی نیست و عطش شکار ایلیدان چنان کورش کرده که برای هیچ چیز دیگری ارزش قایل نیست.ایلیدان که در رفتن عجله دارد Vashj و گروه اصلی ناگاهایش را باقی میگذارد و با تعداد اندکی با ساخت Portalی جادویی خود را به Outland میرساند.از طرفی Kael'thas که هنوز به دنبال نجات مردمش و یافتن چشمه جادویی جدیدی بود متوجه میشود که اتحاد با Night Elfها چیزی نصیبش نخواهد کرد بنابراین از نزد آنها میرود اما میداند که در نزد انسانها نیز آنها آرامش نخواهد داشت.Vashj که مرتب Kael'thas را زیر نظر داشت متوجه این موضوع میشود و به وی پیشنهاد میدهد با ایلیدان متحد شود زیرا ایلیدان در پی منبع بی حدی از جادو است که در صورت یافتن میتواند با Blood Elfها آن را تقسیم کند.Kael'thas که چاره ای جز این نمیبیند پیشنهاد Vashj را میپذیرد و پس از جمع آوری همه ی مردمش به همراه ناگاها به سمت Outland پیش میروند اما با رسیدن به آنجا ایلیدان را اسیر در زندان Maiev و محافظان می یابند.Kael'thas که حال رستگاری Blood Elfها در موفقیت ایلیدان میداند با تمام قوایش به Maiev هجوم میبرد و موفق میشود ایلیدان را آزاد کرده و Maiev را اسیر کند.ایلیدان که شجاعت و قدرت Blood Elf ها را مشاهده کرده اتحاد آنها با خود را میپزیرد و Kael'thas را فرمانده کل نیروهایش قرار میدهد.
ایلیدان میداند که برای اینکه خود را بتواند به طور کامل از Kil'jaeden در امان نگه دارد باید تمام راههای نفوذ وی به دنیای Outland را سد کند و برای اینکار باید پادشاه آن سرزمین و گماشته Kil'jaeden یعنی Pit Lordی فوق العاده قدرتمند به نام Magtheridon را از بین ببرد.با شروع درگیریها نیروی Blood Elf و Naga زیر نظر ایلیدان موفق به عقب راندن شیاطین میشوند اما با رسیدن محل استقرار شخص Magtheridon متوجه میشوند که قلعه وی به نام Black Temple از چیزی که فکر می کردند بسیار بزرگتر و وسیع تر است و ورود به دروازه های آن غیر ممکن است.آنها که تقریبا ناامید شده بودند متوجه آمدن بومیهای قدیمی آن سرزمین به سمت خود میشوند.رهبر آنها به نام Akama با گفتن اینکه مردمش زیر سلطه ی Magtheridon به سطوح آمده اند حاضرند به ایلیدان و کمک کنند تا وی را شکست دهند و آنها نیز بتوانند خود را آزاد کنند.با نفوذ مخفیانه به Black Temple توسط Akama و گروهش ایلیدان میتواند وارد قلعه شوند با شکست دادن نزدیکترین افراد Magtheridon خود را به او برساند.Magtheridon که هنوز باور نمی کرد کسی بتواند وی را شکست بدهد در نبردی با ایلیدان مغلوب وی میشود و در این لحظه Magtheridon با ترس به ایلیدان میگوید که وی فردیست قدرتمند که نظیر آن را تا بحال ندیده است و آیا او توسط لژیون برای امتحان کردنش فرستاده است؟اما ایلیدان با خنده پاسخ میدهد که او جانشین وی خواهد شد و Outladnd را تصاحب خواهد کرد.پس از آن ایلیدان Magtheridon را اسیر میکند و در زندانهای Black Tepmle نگه داری میکند و بدین ترتیب خود را سلطان بی چون و چرای Outland و Black Temple معرفی میکند!

پس از آن ایلیدان Maiev را که نیز در اختیار داشت در زندانهای Black Temple اسیر میکند تا بدین صورت Maiev که زمانی زندانبان اصلی ایلیدان بود حال زندانی او باشد.
با گرفتن کامل Outland و زیر سلطه خود بردن آن ناگهان طوفانی از آتش و غبار بر روی Black Temple ظاهر میشود و Kil'jaeden در میان آن خود را ظاهر میکند.وی به ایلیدان میگوید آیا در صدد فرار از وی و شانه خالی کردن از قولش بوده؟اما ایلیدان جواب می دهد که هنوزم نابودی Lich King تنها خواسته ی وی هست و او تنها به این دلیل به اینجا آمده که با جمع آوری ارتشی عظیم مستقیم به قلب سرزمینهای شمالی حمله کند و آنجا بتواند کل تاج و تخت یخزده را نابود کند.Kil'jaeden با مشاهده Blood Elfها و دیگر زیردستان جدید ایلیدان حرف وی را قبول میکند و به ایلیدان میگوید هرچه سریعتر به سمت شمال حرکت کند تا نابودی نرزول بیش از این به تعویق نیفتد.
با جمع آوری کامل نیروها ایلیدان به همراه Lady Vashj و شاهزاده Kael'thas به سمت سرزمینهای یخ زده حرکت میکنند.با رسیدن به آنجا و محاصره تاج و تخت یزده با مقاومت شدید نیروهای Anub'arak مواجهه میشوند که باعث کند شدن شدید حرکت ایلیدان می شوند.نرزول که میدانست اگر کاری از پیش نبرد نابودیش حتمیست بنابراین با کند کردن نیروهای مهاجم شوالیه خود آرتاس را به سرزمینهای شمالی فرا میخواند تا از وی دفاع کند.
ایلیدان که میداند در نهایت نیروهای Anub'arak در برابر وی و متحدانش کاری از پیش نمیبرند پیروزی حتمی را از آن خود میداند.با عقب راندن نیروهای دشمن ایلیدان بالاخره میتواند به برج Lich King برسد.با رسیدن به آن او که رقیبی جدی برای خود نمیبیند خود را آماده حمله به بالای برج و نابودی نرزول میکند.اما ناگهان و در کمال تعجب وی,از روبری آنها آرتاس و شخص Anub'arak به همراه نیروهایشان از راه میرسند.ایلیدان که میدانست به هدف رسیدنش آسان نخواهد بود از رسیدن آنها استقبال میکند زیرا او آرتاس را رقیبی شایسته برای خود میداند و با شکست دادن او پیروزی برایش دلچسب تر می شود.
او Kael'thas و Vashj را به سمت خود فرا میخواند و آخرین دستورات را برای نبرد نهایی می دهد,Kael'thas به ایلیدان میگوید برای باز شدن راه به سمت برج باید چهار ابلیسک اطراف آن را فعال کرد و تنها کسی که همه آنها را شخصا فعال کرده باشد اجازه ورود به برج را دارد.ایلیدان که از این مورد خوشحال میشود متوجه میشود که باز باید در نبردی تن به تن با شوالیه Lich King روبرو شود.
با آماده شدن نیروهای دو طرف نبردی عظیم در اطراف برج صورت میگیرد,نیروهای Anub'arak و شخص آرتاس از یک طرف و Blood Elfهای Kael'thas و ناگاهای Vashj و شخص ایلیدان از سوی دیگر.در ساعات اولیه نبرد به نظر میرسد که این مبارزه ای بی پایان است زیرا برای اندک مدتی که ابلیسکی در اختیار ایلیدان قرار میگرد با حمله آرتاس و نیروهایش مواجه میشود که آن را پس میگیرند و همینطور با گرفته شدن هرکدام بدست آرتاس,ایلیدان با تمام قوا دیوانه وار به آن حمله میکند تا آن را پس بگیرد.اما با گذر زمان آشنا بودن به سرزمین,جهت جنگ را به سمت آرتاس میگرداند و وی با عقب راندن ناگاها و Blood Elfها موفق به فعال کردن سه ابلیسک به دست خود میشود.ایلیدان که حال در آستانه ی شکست در آن سرزمین است به هیچ وجه حاضر به از دست دادن آخرین ابلیسک نیست,اما آرتاس به همراه Anub'arak موفق می شوند خود را به ایلیدان که با اندک یارانش به دفاع از تنها ابلیسک باقیمانده می پرداخت برسانند.با روبرو شدن هر دوی آنها با هم,تمامی افراد دیگر از مسیر آنها دور میشوند تا پیروز نهایی این مبارزه را نبردی تن به تن بین آن ایلیدان و آرتاس مشخص کند.
ایلیدان که برای این کار لحظه شماری میکرد رو به آرتاس میگوید که امروز کار Scourgeها به پایان میرسد و با حمله ای به سمت آرتاس میخواهد کار وی را یک سره کند اما با دفاع سنگین او بوسیله ی Frostmourne روبرو میشود,با دفع حمله آرتاس با چرخشی سریع سعی در دریدن سینه ایلیدان را دارد که بالهای ایلیدان به کمکش آمده و وی را سریع از آرتاس دور میکنند.این بار نوبت آرتاس است که با حملات سنگین خود ایلیدان را زیر فشار قرار دهد اما سرعت عمل ایلیدان کار را برای وی مشکل کرده بود.اما با لحظه ای غفلت آرتاس موفق به میشود یکی از سلاحهای ایلیدان را از دستان وی جدا کند و در همین لحظه Frostmourne را در شکم ایلیدان فرو میکند تا پیروز نهایی نبرد مشخص شود.
با شکست ایلیدان از آرتاس وی که به شدت زخمی شده و نای ایستادن را ندارد در همان برفها بی رمق و بی جان می افتد,آرتاس به وی هشدار میدهد که به نفع اوست دیگر به اینجا برنگردد زیرا باز در مقابل وی شکست خواهد خورد.ایلیدان که به زور چشمهایش را باز نگه میداشت آرتاس را میبیند که با فعال کردن آخرین ابلیسک به سمت دروازه ی برج میرود.Kael'thas و Vashj که حال میدانند پیروزی در اینجا برایشان غیر ممکن است با برداشتن جسم بی رمق ایلیدان به سمت Outland حرکت میکنند.
دوستان داستان ایلیدان و آرتاس اینجا تموم نمیشه همونطوری که از جایی که من شروع کردم شروع نمیشد,جهان و داستان وارکرفت خیلی فراتر از اونیه که من اینجا تو چنتا پست بتونم بهتون بگم ولی اینجا پایان داستان بازی Warcraft 3 Frozen Throne هست و ما هم داستان ایلیدان و آرتاس رو اینجا میبندیم!!:d
 
خسته نباشي مجتبي جان;) بار ديگر آرتاس خودش رو نشون داد از راي كه به صندوف انداختم خشنودم:d
 
وضعیت
گفتگو بسته شده و امکان ارسال پاسخ وجود ندارد.

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or