Silent Hill Game Community (خلاصه داستان در پست اول)

انتخاب شما برای شخصیت محوری داستان برای قسمت بعد؟


  • مجموع رای دهنده‌ها
    98

Silent Dream

In madness you dwell
کاربر سایت
Jan 3, 2010
1,826
نام
Amir
sh1.png
خلاصه‌ی داستان سری بازیهای سایلنت هیل
مقدمه:

«Silent Hill» نامی برای یک بازی رایانه‌ای است که در سال 1999 و توسط شرکت Konami برای کنسول PS1 عرضه شد. از همان ابتدا مشخص بود که این نام، پتانسیل تبدیل شدن به یک فرانچایز بزرگ را دارد. داستانی فوق‌العاده غنی، مبهم و عمیق در ژانری به نسبت نوپا. همین غنی و مبهم بودن داستان، Konami را وادار ساخت تا در کتاب راهنمای قسمت سوم بازی (Silent Hill 3 Official Complete Guide) بخشی را با نام Lost Memories قرار بدهد. اما همین عنصر داستان،‌تبدیل به تیغی دو دم شد؛ از یک سو یکی از اصلی‌ترین دلایل علاقه‌ی دیوانه‌وار طرفدارانش و از سوی دیگر، پاشنه آشیل عنوان در جذب مخاطبان جدید. شماره‌ی 2 بازی در سال 2001، شماره 3 در سال 2003 ، شماره‌ی 4 در سال 2004 ، Silent Hill: Homecoming در سال 2008 عرضه شدند. اما از لحاظ خط داستانی، شماره‌های 2 و 4 و Homecoming (به نوعی) مجزا بودند و فقط شماره 3 در ادامه‌ی شماره اول عرضه شد. در متن حاضر سعی شده است خلاصه‌ای کوتاه از شماره‌های منتشر شده ارائه شود تا عزیزانی که تازه به جمع ساکنان سایلنت هیل می‌پیوندند، بتوانند راحت‌تر با این عنوان رابطه بر قرار کنند. لازم به یادآوری است که این متن به معنی واقعی کلمه، اسپویلر است.


داستان کامل و تحلیل سایلنت هیل 1 به صورت ویدیویی


163949 163950

داستان سایلت هیل 1 را به صورت ویدیویی در یوتوب مشاهده کنید​



داستان کامل و تحلیل سایلنت هیل 2 به صورت ویدیویی


163952 172258

داستان سایلت هیل 2 را به صورت ویدیویی در یوتوب مشاهده کنید​


نویسنده ای به نام Harry Mason و همسرش در حین عبور از یک جاده، نوزادی را یافته و نام او را شریل می‌گذارند. چهار سال بعد همسر هری فوت می‌کند. سه سال پس از فوت همسرش، هری بنا به دلایلی تصمیم می‌گیرد با شریل به شهری که وی را در نزدیکی آن یافته بودند سفر کند. شب هنگام، در جاده‌ی کنار شهر، پلیسی موتورسوار از کنار آنها عبور کرده و توجه هری را جلب می کند. اندکی جلوتر، هری متوجه موتور پلیسی میشود که بدون سرنشین در کنار جاده افتاده در همین حین، در روبروی خود دختری را وسط جاده می‌بیند. برای اجتناب از تصادف با او، دیوانه‌وار فرمان را می چرخاند. اما ماشین منحرف شده و به دره‌ی کناری سقوط می‌کند. هری پس از به هوش آمدن، متوجه غیبت شریل می‌شود. در حین جستجو، شبح شریل را می‌بیند و به دنبال او می‌دود. در انتهای معبری تنگ، ناگهان همه‌چیز در تاریکی فرو می‌رود و چهره آنجا تغییر می‌کند. هری مصمم ادامه ‌می‌دهد اما در اثر حمله‌ی چند موجود هیولا مانند به حالت مرگ روی زمین می‌افتد.
وقتی هری بعد از آن حادثه در کافه ای بیدار می‌شود، با همان پلیس روبرو می‌شود. آنها با هم از اتفاقات عجیب شهر و حالت غیرعادی آن سخن می‌گویند. پلیس Cybil Bennet‌ نام دارد و به هری در یافتن شریل کمک می‌کند. حالت عادی شهر اینگونه است: خالی از سکنه، فرو رفته در مه، محصور شده توسط دره‌های عمیق و پر از هیولا. اما در حالت غیر عادی به تمامی این موارد تاریکی مطلق تکه گوشت های آویزان از در و دیوار سکوتی مرگبارتر هم اضافه میشود . هری در جستجوی شریل به مکان‌های زیادی از شهر مراجعه می‌کند: مدرسه، کلیسا، بیمارستان، فاضلاب، پارک تفریحی و در بعضی از آنها با شخصیت‌هایی آشنا می‌شود. با پیرزن عجیبی به نام Dahlia Gillespie در کلیسا، دکتر Michael Kaufmann و پرستاری به نام Lisa Garland در بیمارستان. همچنین مرتب شبح دختری را می‌بیند که باعث تصادف او شده بود به نام Alessa. دالیا اطلاعات زیادی درباره‌ی هری و شهر دارد دکتر کافمن و لیزا هم هر کدام مطالب جدیدی به اطلاعات هری اضافه میکنند. در طول بازی اطلاعات زیادی از شهر به دست می‌آوریم خواه از لابلای روزنامه‌های باطله و کتاب‌ها و خواه از این شخصیت‌ها. شهر مکانی نفرین شده بوده و در سال‌های جنگ‌های داخلی، اعدام‌های زیادی در زندان آن صورت گرفته است. شهر قدمت زیادی دارد و قرن‌ها قبل، بومیان ساکن آنجا بودند. از همان زمان، آیینی شیطانی در شهر رواج داشته است. در سده‌های اخیر، پس از سکونت مهاجران در شهر، تلفیقی از آیین باستانی شهر با آیین‌های مهاجران پدید می‌آید که با نام The Order شناخته می‌شود. پیروان و سردمداران این فرقه اعتقادات عجیب و خطرناکی‌ دارند. این فرقه به سه شاخه‌ی اصلی تقسیم می‌شود که یکی از آنها «مادر مقدس» می‌باشد. در راس این شاخه دالیا قرار دارد که آلسا دختر وی است. این فرقه به خدایی اعتقاد دارد که باید در روی زمین متولد شده سپس بهشت موعود فرقه را بنا کند. بر اساس مدارک به دست آمده، این خدا یک بار متولد شده و مرده است و حال باید برای بار دوم متولد یا فراخوانده شود. دالیا متوجه می‌شود که مشخصات دختر وی، آلسا، با مشخصات مادر خدا که در متون قدیمی پیش‌بینی شده هم‌خوانی دارد پس او را تربیت می‌کند تا مراسم تولد را انجام دهد. در این مراسم، باید مادر خدا سوزانده شود. مراسم در سن 7 سالگی آلسا انجام می‌شود و بدن کباب شده‌ی وی را به بیمارستان انتقال می‌دهند. اما او ناقص است. آلسا در نهایت درد و رنج، قسمتی از روح خودش را به صورت یک نوزاد از شهر بیرون می‌فرستد و با استفاده از قدرت ذهن خود، شهر را به جهنمی بی‌بدیل تبدیل می‌کند. دالیا برای اتمام نقشه خود، توسط خود آلسا، شریل را فرا می‌خواند تا روح مادر خدا تکمیل شود. در این بین دکتر کافمن مسئول امور پزشکی آلساست.
آلسا در برابر دالیا مقاومت می‌کند اما دالیا با فریب هری، خود را به آلسا می‌رساند و مراسم را مجدداً انجام می‌دهد اما در همین حین هری سر می‌رسد. روح شریل به آلسا می‌پیوندد تا مادر خدا کامل گردد. دکتر کافمن به قصد نابودی این روح، دارویی را به سمت وی پرتاب می‌کند اما اینکار باعث می‌شود خدا (در شماره‌ی اول این خدا با نام «سامایل» معرفی می گردد) متولد شود. در اولین اقدام، سامایل، دالیا را آتش می‌زند. اما هری با سامایل می‌جنگد و او را شکست می‌دهد. پس از نابودی سامایل، مادر خدا ظاهر می‌شود و نوزادی را به هری می‌دهد سپس، راه فرار از آن مهلکه را به او نشان می‌دهد.
هری نوزاد را از شهر دور کرده و در جایی به طور ناشناس او را بزرگ می‌کند. نام این نوزاد را Heather می‌گذارد. هدر کودکی عادی نبود و گاها ، رفتارهای عجیبی از خود بروز می‌داد.
17 سال پس از این ماجرا، دختر نفر دوم فرقه، یعنی «Claudia Wolf» تصمیم می‌گیرد آن نوزاد را پیدا کند تا مراسم دوباره به جریان بیفتد. با کمک کشیش دیگری به نام «Vincent»، کاراگاهی به نام «Douglas Cartland» را استخدام می‌کند تا این کودک را پیدا کند. داگلاس هدر را پیدا می‌کند اما از نیت اصلی کارفرمایان خود اطلاع ندارد. روزی که هدر به مرکز خرید شهر رفته‌بود،‌ داگلاس را در مقابل خود می‌بیند. هدر بی خبر از همه‌جا به خیال اینکه داگلاس یک مزاحم است، می‌گریزد ولی داگلاس قبلاً محل او را به کلودیا و وینسنت اطلاع داده‌است. هدر به سمت خانه و نزد هری حرکت می‌کند اما اطراف او پر از هیولاهایی هولناک شده است. در اینجا برای اولین بار، کلودیا را ملاقات می‌کند. کلودیا درتلاش است تا هدر چیزی را به یاد بیاورد. هدر پس از گذشتن از مرکز خرید و ایستگاه مترو، درساختمانی نیمه‌کاره در نزدیکی محل سکونت خود با وینسنت روبرو می‌شود.
هدر به آپارتمان خود می‌رسد اما درآنجا پدرش، هری را غرق در خون و بی‌جان می‌یابد. او کلودیا را در پشت‌بام می‌بیند و او را مسئول قتل پدرش می داند. هدر قصد انتقام دارد اما کلودیا به سایلنت هیل می‌رود. هدر به همراه داگلاس (که کمابیش به واقعیت پی برده است) به سمت سایلنت هیل حرکت می‌کند.
هدر تقریباً گذشته‌ی خود را به یاد آورده است؛ او همان روح واحد آلسا و شریل است که توسط مادر خدا به هری سپرده شد. پس از حلول روح آلسا و شریل، جنین خدا هم وارد بدن او شده است اما تحت تاثیر فراموشی هدر، عقیم مانده و برای بارور شدن، نیاز دارد تا آتش خشم و نفرت در درون هدر شعله‌ور شود. کلودیا در تمام طول داستان سعی بر این دارد تا همین میراث آلسا را بیدار کند و برای همین منظور، هری را می‌کشد تا او را از سر راه بردارد. در این میان، وینسنت که منافع خود را با تولد خدا در خطر می‌بیند، سعی می‌کند توسط هدر، کلودیا و عقایدش را نابود کند.
پس از رسیدن به شهر، هدر به بیمارستان می‌رود. او با راهنمایی‌های علنی یا مخفیانه‌ی وینسنت،‌ پدر کلودیا یعنی «لئونارد» را که در بیمارستان زندانی شده می‌کشد تا متاترون را به دست آورد. متاترون، نماد خیر و روشنی و در مقابل سامایل است و وینسنت تصور میکند متاترون میتواند در مبارزه با کلادیا به هدر کمک کند. در ادامه،‌هدر به کلیسای فرقه می‌رسد. کلودیا، وینسنت را ، که به زعم او خیانت کرده‌است، می‌کشد. هری مقداری از داروی دکتر کافمن را به شکل یه قرص به هدر داده بود. هدر آن قرص را می‌بلعد و در نتیجه، جنین خدا را بالا می‌آورد. کلودیا جنین را می‌بلعد و آنرا به شکل ناقص بارور می‌کند. در نهایت کلودیا به دست خدای متولد شده نابود می‌شود و هدر هم وی را می‌کشد. تا بار دیگر تفکرات منحرف فرقه برای به وجود آوردن خدا عقیم بماند.

آنچه که شما در بالا مطالعه کردید تنها بخشی از شهر و اتفاقات رخ داده در آن است در شماره های دوم و چهارم و پنجم از بازی بخشی دیگر از توانایی های شهر حضور پر رنگی دارد و آن هم قضاوت و مجازات است ، شهر به خاطر اتفاقاتی که به خود دیده است دارای قدرتهایی خاص است یکی از این قدرتها فراخواندن افراد است در شماره های دوم و پنجم ما شاهد حضور افرادی در شهر هستیم که به نوعی گناهکارند و شهر برای قضاوت در مورد آن ها ، دعوتشان کرده است .
جیمز ساندرلند مردی که زن مریضش را کشته است و همینطور الکس شفرد که باعث مرگ برادر کوچکتر خود شده است با پا گذاشتن به شهر اماده پاسخگویی به اشتباهاتی میشوند که سعی در فراموش کردن آن ها داشته اند ، صد البته که نوع بازجویی و قضاوت در این شهر مرموز نیز متفاوت است به جای حضور قاضی و هیئت منصفه و دادگاه ، تمام اتفاقات پیرامون شخصیت ها به نوعی اشتباه شخصیت را گوشزد میکنند از موجوداتی که با آنها مبارزه می‌کنید گرفته تا افراد سرگردان دیگری در شهر که خود گناهکارند .گو اینکه این خاصیت شهر در تمامی شماره ها وجود دارد ولی در شماره های مذکور از فرع به اصل بدل شده و محوریت بازی بر عمل انجام گرفته توسط شخصیت اصلی قرار دارد و بحث فرقه ، آلسا و غیره کمتر پرداخته شده است .
در این میان شماره ی چهارم بازی اما فضائی اختصاصی داشت در این شماره یکی از دست پرورده های یتیم خانه ی تحت رهبری فرقه به نام والتر سالیوان که پیرو حزب مادر مقدس است قصد متولد کردن خدا توسط مراسمی به نام قربانی کردن 21 نفر را دارد ، والتر که در کودکی توسط خانواده ی خود رها شده است تصور میکرد اتاقی که در آن بدنیا آمده است مادر او و در حقیقت خداست والتر که تصور میکند مادرش به خواب رفته است سعی دارد از طریق مراسم ذکر شده او را بیدار کند ، هر کدام از افرادی که برای قربانی شدن انتخاب شده اند باید دارای مشخصه ای باشد آخرین نفر این لیست که هدایت آن را بازیباز بر عهده دارد و دریافت کننده ی دانش و تکمیل کننده ی مراسم است ، هنری تونزند نام دارد که حال در همان اتاق تولد والتر زندگی میکند و در طول بازی با پی بردن به ماجرا و کمک های جوزف شرایبر که قبل از هنری در آن اتاق زندگی میکرده است قصد دارد جلوی تکمیل این مراسم را بگیرد . در انتها هنری تونزند با مبارزه با موجودی که والتر به وجود می آورد رویای به وجود آوردن خدا را بار دیگر خراب میکند .
علاوه بر شماره های ذکر شده دو بازی Silent Hill: Origins و Silent Hill: Shattered Memories نیز از سری معرفی شده اند که در اولی به زمان سوزانده شدن آلسا توسط دالیا و چگونگی زنده ماندن آلسا پرداخته شده و در دیگری اتفاقات شماره ی اول بعد از سال ها توسط هری بازسازی میشوند، گر چه با پایان کار تیم سازنده ی اصلی بازی که کار ساخت 4 شماره ی اول بازی را بر عهده داشتند این شماره ها به خوبی پرداخته نشده و دارای نواقصی در حیطه‌ی داستانی هستند اما همچنان سری سایلنت هیل دارای یکی از بهترین داستان ها در طول تاریخ بازیهای رایانه ای است.
لازم به ذکر است بر اساس این بازی تاکنون دو فیلم سینمایی نیز ساخته شده که شماره دوم (تا زمان نگارش این مقاله) هنوز اکران نگردیده است. با توجه به نظر مخاطبان، فیلم اول یکی از برترین و موفق‌ترین فیلم های ساخته شده بر اساس یک بازی ویدیویی می‌باشد.
همچنین شرکت کونامی در سال 2006 و به مناسبت اکران فیلم، مجموعه‌ای ویدیویی را بر روی رسانه‌ی UMD برای PSP عرضه نمود که با نام The Silent Hill Experience شناخته شده و شامل دو کمیک The Hunger و Dying Inside ، ترایلر شماره‌های 1 تا 4 بازی و فیلم، مصاحبه با آهنگ‌ساز افسانه‌ای سری به همراه کارگردان فیلم و برخی موسیقی‌های بازی می‌باشد.

دریافت خلاصه به صورت فایل pdf :دانلود
تهیه و تنظیم خلاصه : (msbazicenter)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

August 2
اینجا گرمه. خیلی داغه. به سختی میتونم نفس بکشم. درست مثل خوده جنگ. جنگ هم مثل جهنمه, مگه نه؟
چرا اینا رو مینویسم؟ بعضی از این بچه ها میگند که ارتباط با دنیای بیرون واسم خوبه. باعث بهبود روحیه و سلامت روان میشه.
از اون گذشته, توی وقت آزادم چه کاره دیگه ای میتونم انجام بدم؟ برای خونه نامه بفرستم؟ متاسفانه, نمیتونم بهتون بگم که کجام و اینجا چیکار میکنم. تمام چیزی که میتونم بگم اسمم هست. سرباز یکم الکس شپرد. و تمام چیزی که لازمه بدونید اینه که من میلیون ها مایل از خونه دورم و در وسط نا کجا آباد قرار دارم که هزاران نفر از مردمش هر روز سعی میکنند من رو بکشند. حالا چجوری کارم به اینجا کشید؟ خب حدس میزنم که باید توضیح بدم.

August 4
امروز به گشت رفتیم. این کاری هست که ما تقریبا هر روز انجامش میدیم. من بهتون جزئیات رو میگم اما:
الف) توی دادگاه نظامی محاکمه میشم ب) و این جزئیات اونقدرها هم جالب نیست.
بیشتر اوقات باید این طرف اون طرف گشت بزنیم, چشمامون باز باشه, دنبال آدم بدا بگردیم. اکثر مواقع اتفاقی نمیفته. اگر بیفته, بهتون میگم. گفته بودم که میگم چجوری کارم به اینجا کشید. حدس میزنم دلایل خیلی زیادی هست. دلایلم تقریباََ مثل دلایل بقیه آدمهاست. شهر کوچیک. نبود انتخابهای زیاد. پدر نظامی, پسر نظامی. بعداََ در مورد پدرم براتون میگم. الان انرژیش رو ندارم. اما حدس میزنم دلیل اصلی ملحق شدن من این بود که میخواستم یه تفاوتی ایجاد کنم, کار خوبی بکنم. میدونم احمقانه به نظر میاد, اما کی میدونه؟ شاید چیزی در مورد خودم یاد گرفتم. من نمیخوام سعی کنم که یه آدم خشن و بی مخ یا یه قهرمان باشم. من فقط میخوام که کار به درد بخوری انجام بدم.

August 5
امروز انقدر گرم بود که فکر کردم پوست بدنم ذوب میشه. چادر ما کولر گازی داره اما هوای خنک سریع به بیرون میره.
با این حال, وقتی که وارد یکی از این mobile CP ها بشید, تا جایی که بتونید اونجا میمونید, حالا یا کاری داشته باشید اونجا یا نه. حس خوبی میده. من عاشق گرما بودم. تابستونا منو برادرم هر ثانیه از وقتمون رو که میتونستیم کنار ساحل میگذروندیم. شهر ما کنار یه دریاچه قرار داره و توریست ها هم همیشه برای ماهیگیری, قایقرانی یا هر چیزه دیگه ای به شهر ما میومدند.
وقتی که به دبیرستان میرفتم, گاهی اوقات تو اسکله کار میکردم تا کمی پول در بیارم. دخترایی که برای تعطیلات به اونجا میمومدند....بی خیال, وقتی که اینجا گیر افتادم اصلاََ دلم نمیخواد شروع به صحبت کردن در مورد دخترا بکنم.
لعنتی, حتی چند ثانیه هم که به فصل تابستون فکر کردم باعث شد که واقعاََ دلتنگ اون روزا بشم. آخرین تابستونی که اونجا بودم, تقریبا هر روز با دوستم Elle بیرون میرفتیم. من احتمالا حداقل فقط میتونم 5 صفحه در مورد Elle بنویسم. ما تمام مدت دبیرستان به بعد رو با هم دوست بودیم تا زمانی که من از اونجا رفتم, و از اون موقعه تا حالا هم باهاش در تماس نبودم. در واقع با هیچکسی در تماس نیستم. خب البته اون موقعه ها هم همه چیز عالی نبود. همیشه مثل تابستونا نبود. در حقیقت, بیشتر اوقات, اوضاع مزخرف بود.

August 6
ما برای گشت به روستایی که 50 مایل تا اینجا فاصله داره رفتیم. مثل شهر ارواح بود. طوفانی شدیدی میومد که به سختی میشد 20 قدم جلوتر رو نگاه کرد. هر از چندگاهی تعدادیی روستایی از جلوی ما رد میشدند و ما اسلحه هامون رو به سمتشون نشونه میگرفتیم. اونها هیچ واکنشی از خودشون نشون نمیدادند. طوریی از کنار ما رد میشدند که انگار اصلا ما وجود خارجی نداریم. ترسناک بود.وقتی از اونجا رفتیم خیلی خوشحال شدم. این اولین بازی بود که من تو اینجا واقعاََ احساس ترس کردم. احساس میکردم که هر گوشه و کناری یه چیزی در کمین منه. تنها چیزی که باعث شد ادامه بدم ماموریتم بود. در حال حاضر الان خیلی خوشحالم که توی چادرم هستم. پدرم من رو ضعیف خطاب میکرد. اون 15 سال از عمرش رو توی ارتش سپری کرد. برای مدتی تلاش کرد تا از من یه سرباز بسازه اما وقتی که برادرم به دنیا اومد تقریباََ بی خیال آموزش من شد. فکر کنم اون از تعجب شاخ در آورد وقتی که دید من داوطلب خدمت سربازی شدم. احتمالاََ فکر همچین چیزی رو نمیکرد.
خب, حالا من اینجام.

August 8
یه بچه محلی هست که هر روز میاد اینجا و سعی میکنه اجناسش رو بفروشه. وقتی که برای اولین بار سر و کلش پیدا شد پلیس های نظامی نگران بودند و اون رو گشتند تا مطمئن بشند با خودش مواد منفجره حمل نمیکنه. اما بعد دو روز اون دوست خیلی خوبی برای همه شد. با لبخندش همه رو افسون میکرد. یجورایی منو یاده برادرم جاشوا میندازه. همه عاشق جاشوا بودن. حتی وقتی کار اشتباهی هم انجام میداد تنبیه نمیشد. با یه لبخند خودش رو از تنبیه شدن نجات میداد. یادم میاد روزی که به دنیا اومد چقدر پدر و مادرم خوشحال بودن. بعد از این همه سال اونها دوباره صاحب یه بچه شدند و فکر میکنم از اینکه سالم بود خرسند بودند. مامان بابام از همون ابتدا جاشوا رو لوس کردن. در ابتدا من اهمیتی نمیدادم به این قضیه چون من و اون در کنار هم عالی فوق العاده بودیم. اما زمانی که جاشوا پیداش میشد اونها رسما منو رو نادیده میگرفتند. حتی از زمانی هم که اونجا رو ترک کردم یه نامه هم برام نفرستادن. از زمان دبیرستان میدونستم که باید از این شهر برم. این موضوعی بود که واقعاَ نمیتونستم در موردش با Elle صحبت کنم. خانواده های هر دوی ما برای نسل ها در اینحا زندگی میکردند( فهمیدید اسم شهر شپرد گلن از چه شخصی گرفته شده؟ میدونم, لازم نیست بهم یادآوری کنید که چقدر احمقانست که اسم شهری از فامیلی جدتون گرفته شده باشه) و خب این چیزی نیست که بشه در موردش به راحتی صحبت کرد. ولی خب Elle هیچ وقت این فشار رو احساس نکرد که به خاطر نام خانواگیش عمل کنه . اون خود مختار بود, کاری رو که دوست داشت انجام میداد. هیچکس بهش نگفت که چجوری زندگی کنه. منم یه چنین چیزی رو دوست دارم. وقتی که از شهر رفتم انقدر همچه چیز آشفته بود که حتی فرصت نکردم از Elle خداحافظی کنم. اما خب حال مدت زمان زیادی گذشته. حتی نمیدونم اون منو یادش هست یا نه.

August 9
امروز یکی از بچه ها پاهاش رو از دست داد. اون در حال گشت زنی به همراه APC(نفربر زره‌پوش) بود که یه مین ضد نفر کنار جاده ای منفجر شد. قسمت بالایی بدن اون درست به سمت من پرتاب شد. منم بدون هیچ گونه تامل, با شریان بند قسمت های بریده شده خونی رو بستم و شروع به عملیات احیا کردم. حدود 1 ساعت طول کشید تا تیم پزشکی سر و کلشون پیدا شد. بعدش من رفتم یه گوشه و بیست دقیقه ای استفراغ کردم...

August 10
من توی شهر کوچکی بزرگ شدم. من اونجا رو ترک کردم چون میخواستم تفاوتی ایجاد کنم ولی حماقت آدمهای اطرافم مانع از این میشد که ببینند من میتونم. برام مهم نیست که دوباره به اونجا برمیگردم یا نه, اما میخوام مردمی که بهشون اهمیت میدم بدونن که توی یه وضعیت بد من هر کاری که ازم بر میومد انجام دادم تا بهترش کنم. من میخوام که اونها بهم افتخار کنند.
ما امشب قصد داریم به ماموریت بریم. یک ماموریت واقعی, نه یک گشت یا نگهبانی. شبه نظامیان کنترل شهری در این نزدیکی رو به دست گرفتند و ما برای نابود کردن اونها و آزاد کردن غیرنظامی ها به اونجا میریم. ما آموزش دیدیم, آماده ایم, و برای همین هم هست که اینجاییم.

August 22
میدونم از آخرین یادداشتم مدتی میگذره. من از اونا میخواستم که کامپیوتر در اختیارم بذارند, اما مدام میگفتند که ضعیفم. حدس میزنم یجواریی واضحه که توی میدان جنگ دیگه نیستم. آخرین باری که نوشتم, ما میخواستیم به شهر بریم و شبه نظامیانی که اونجا رو تصرف کرده بودند بیرون کنیم. به نظر ایده خوبی میومد. وقتی که وارد شهر شدیم همه جا ساکت بود. همین باعث شد مشکوک بشیم. به مرکز شهر وارد شدیم تا این که از همه طرف بهمون شلیک شد. یه راکت به خودرو هدایت کننده ما برخورد کرد و به دام افتادیم. این تله بود. ما درخواست پشتیبانی هوایی کردیم و شروع به تیراندازی کردیم. اما تعدادمون کم بود. بچه ها مورد اصابت گلوله قرار میگرفتند. بچه هایی که میشناختم, جلوی من جونشون رو از دست میدادند.
گروهبان. نش (Sgt. Nash) افراد باقیمونده را در یکجا متمرکز کرد و ما پشت یک دیوار بتنی پناه گرفتیم. اخرین چیزی که به یاد میارم صدای سوت مانند راکتی بود که سمت ما میومد و خراب شدن دیوار روی سرم بود. با چندین پرواز برگشتم به ایالت. هیچکدوم از اینا رو واقعا یادم نمیاد. همه چیز به سمت سیاهی رفت تا این که در این بیمارستان نظامی و در حالی که به سمت اتاق عمل میبردنم بیدار شدم. تا چند روز من بیشتر خواب بودم, اکثراََ رویا میدیدم. حتی همین الان هم مطمئن نیستم که بیدارم. در حقیقت نوشتن این چیزا خستم کرده, بقیه ش رو بعدا مینویسم.

August 23
اونا نمیذارند درست و حسابی از کامپیوتر استفاده کنم. مدام میگند باید استراحت کنم. همه کاره من شده استراحت کردن. من حداقل نیاز دارم یجورایی با دنیا خارج در ارتباط باشم. امروز فهمیدم که گروهبان. نش زندست و توی همین بیمارستانه. فرصتش که پیش بیاد میرم به دیدنش. من هنوز از ویلچر استفاده میکنم برای همین سخته برام که بدون کمک کسی جایی برم. باعث میشه احساس رقت انگیزی بکنم. نمیدونم کسی دیگه ای هم زنده مونده. شاید نش در این مورد اطلاعی داشته باشه. از پدر و مادرم خبری نیست. نمیدونم اصلا میدونند که من اینجام یا نه.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
برای درک عمیق تر و بیشتر در مورد بازی مطالعه ی مطالب زیر کمک کننده خواهد بود :
مقالات تحلیلی بازی نوشته شده توسط امیر حسین فرحزادی ( Bone Crusher ) :
بازی‌سنتر | مقالات | تاریخچه و داستان بازی ها | تاریخچه و بررسی دقیق سری سایلنت هیل ( بخش اول )
بازی‌سنتر | مقالات | تاریخچه و داستان بازی ها | تاریخچه و بررسی دقیق سری سایلنت هیل ( بخش دوم )
بازی‌سنتر | مقالات | تاریخچه و داستان بازی ها | تاریخچه و بررسی دقیق سری سایلنت هیل ( بخش سوم )
بازی‌سنتر | مقالات | تاریخچه و داستان بازی ها | تاریخچه و بررسی دقیق سری سایلنت هیل ( بخش چهارم )

تاپیک تحلیل بازی نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی ( nemesis ) ( کامل نشده ):
The Lost Memories ---پایه و اساس بازی بزرگ "Silent Hill" -- تحلیلی بزرگ برای این بازی

مقالات مختلف در مورد سری سایلنت هیل:
شباهت بین Homecoming و Silent Hill 2
تاریخ وقایع Silent Hill و Shepherd's Glen
دانلود Silent Hill 2 - The movie
ترجمه یادداشت های سایلنت هیل 2
ترجمه فارسی دیالوگ های بازی Silent Hill 2: Born from a Wish
داستان (Silent Hill: Orphan)
سایلنت هیل 4: پرونده قربانیان
ساکنین South Ashfield Heights apartments- قسمت اول - قسمت دوم
Silent Hill: Origins Plot
Silent Hill Shattered Memories Plot
Halo of the sun
یادداشتی کوتاه بر SILENT HILL: HOMECOMING
داستان نسخه اول فیلم سایلنت هیل
Silent Hill: Original Memories
Silent Hill HD Collection Achievements Guide
Little Baroness
جودی میسون
طرح اولیه موتور سایلنت هیل پست 1
طرح اولیه موتور سایلنت هیل پست 2
طرح اولیه موتور سایلنت هیل پست 3
طرح اولیه موتور سایلنت هیل پست 4
 

Attachments

آخرین ویرایش:

dark souls

کاربر سایت
May 19, 2012
1,018
نام
رضا
امیرجان می تونی ایبوت بازی رو برام ایمیل کنی ؟ بدجور بهش نیاز دارم . منم همین مشکل اجرا نشدن توی CFW4.30 رو دارم ...



مگه از بیمارستان ترسناکتر هم وجود داره ؟
مخصوصا تو شماره اول و دوم ....
بله شهام جان وجود داره به نظرم مدرسه silent hill 1 elementary school ترسناكترين و بهترين لوكيشن در كل سري سايلنت هيل هست وحتي به نظرم بهترين معماها مثل معمايه پيانو هم در كل سري, در اين لوكيشن وجود داره واقعا clock tower مدرسه و قسمت engine room مدرسه كه در خواب آلسا رو ميديديم فراموش نشدني هست .
locker room كه يكي از ترسناكترين و شوك آورتترين صحنه ها رو به مخاطب وارد ميكنه در اين لوكيشن هست كه همه دوستان هم يكي از ترسناكنرين صحنه ها در سايلنت هيل 1 رو همين صحنه بيرون افتادن جنازه ار كمد در بازي انتخاب كردن.
صدايه زنگ كليسا كه در يك صبح مه آلود در مدرسه به گوش ميرسه و نشانه هاي سايلنت هيلي كه اولين بار در حياط مدرسه در other world ديده ميشه اين لوكيشن رو از بقيه لوكيشن ها ي سري متمايز ميكنه همچنين يكي از ترسناكترين باس هاي سايلنت هيل يعني lizard هم در اين لوكيشن وجود داره.
هميشه سايلنت هيل 1 رو به عشق همين لوكيشن بازي ميكردم چون تجربه خاص و منحصر به فردي رو در وجودم ايجاد ميكرد.
در مورد نظر سنجي هم به نظرم بهترين نسخه درسري, كه واقعا هم انتخابش مشكل هست.
 

Silent Dream

In madness you dwell
کاربر سایت
Jan 3, 2010
1,826
نام
Amir
امیرجان می تونی ایبوت بازی رو برام ایمیل کنی ؟ بدجور بهش نیاز دارم . منم همین مشکل اجرا نشدن توی CFW4.30 رو دارم ...
شهام جان شما برو به این تاپیک و دنبال اسم Silent Hill Downpour بگرد, ایبوتش رو دانلود کن و جایگزین قبلی بکنش! بعد بازی رو اجرا کن, فقط یادت باشه وقتی که بازی رو اجرا میکنی ممکنه برای چند دقیقه تصویر همینطور سیاه باقی بمونه! در ضمن حتما توی دستگاه هم دیسک بلو-ری یه بازی(هر بازی) باشه. چون اونطور که من شنیدم اگر توی دستگاه بلو-ری نباشه بازی اجرا نمیشه!
اگر تمام این کارها رو کردی و باز هم بازی اجرا نشد, برو توی برنامه Multiman و گزینه bd mirror رو فعال کن و دوباره یه امتحان بکن! در ضمن Multiman هم جدیدترین ورژنش باشه!
اگر باز هم اجرا نشد, یه اطلاعی بده بهم تا ببینم چیکار دیگه ای میشه انجام داد!:d
========================================================================
ترسناک ترین لوکیشن هم به نظرم بیمارستان هر 4 قسمت ترسناک ترین لوکیشن هست به علاوه کلینیک و فاضلاب سایلنت هیل 3, اون موسیقی ژرمن تکنو و صنعتی هم که در این مرحله زده میشه توی حلقم!!:d
نظر سنجی بهترین شماره هم مسعود گفت برای عید سال نو گذاشتیم !:d
بنده خودم میگم بهترین آهنگ خانم مری الیزابت رو بگذاریم برای نظرسنجی!
 

Big Band

کاربر سایت
Jul 25, 2012
1,807
نام
Arya
سلام
همین الان توی نسخه PC سایلنت هیل 2 با بار اول بازی،اره برقی رو گرفتم!:D
Only in a replay game can James acquire the Chainsaw
باگه؟:|
 

GPSY

کاربر سایت
Dec 30, 2010
1,891
نام
اسماعیل
امیرجان می تونی ایبوت بازی رو برام ایمیل کنی ؟ بدجور بهش نیاز دارم . منم همین مشکل اجرا نشدن توی CFW4.30 رو دارم ...مگه از بیمارستان ترسناکتر هم وجود داره ؟مخصوصا تو شماره اول و دوم ....
بنده تست كردم هيچ كدوم از ايبوت هاي اورجينال كار نميكنن برو وبسايتps3scenefiles از همون جا اون ايبوتي رو كه تيم E3 واسه كاستوم 3.55 رو دان كن و جايگزين ايبوتت كن بعد كه اجراش كني ميبيني اتوماتيك فايل هاي مورد نيازش رو نصب ميكنه بعدش تروفي ها رو نصب ميكنه و تمام به راحتي بازي اجرا ميشه البته حتما بايد يه ديسك اوريج داخل درايو باشه.منم مث شما از كاستوم 4.30 استفاده ميكردم كه با ايبوت E3 مشكلم حل شد
 

dr.ice

کاربر سایت
Dec 17, 2010
1,898
نام
میثم
بلاخره ما هم downpour رو بازی کردیم و نظرمون هم مثبت هست ....البته تا الان 2و3 ساعتی بازی کردم...
گرافیک بازی مشکل داره ولی به صورت کلی خوبه ....(یه مقدار این نورپردازی بازی ضایعست:d)
خداروشکر جو بازی خوبه و اون حس سایلنت هیل های قبلی داره تا حدودی ...
فقط کارگردانی دیالوک ها خوب نی همین طور صداگذاریشون یه جوریه ...
در کل موقعی که به دون پور رای دادم بازیش نکرده بودم چون اون 2 تای دیگه رو بازی کرده بودم و اصلا راضی نبودم ولی الان کاملا راضیم که بهش رای دادم...:)
 

shm744

کاربر سایت
May 8, 2008
389
نام
شهام سمیع عادل
نمی دونم چرا یاد سایلنت هیل 3 می افتم مخصوصا یکی از آهنگ های آخرش !!!!

والبته این یکی یه چیزی تو مایه های سایلنت هیل 1 و 2 !!!!
نظر شما چیه ؟
 

horror_08

کاربر سایت
Aug 22, 2007
2,426
نام
Ashkan
همین الان توی نسخه PC سایلنت هیل 2 با بار اول بازی،اره برقی رو گرفتم!:biggrin1:
نسخه ی اصلی هستید یا کالکشن چون توی نسخه ی اصلی نشنیدم همچین چیزی اتفاق بیفته ، اگر بشه احتمالا باگ هست !
والبته این یکی یه چیزی تو مایه های سایلنت هیل 1 و 2 !!!!
اوه اوه ،این اولش شدید میبره آدم رو تو فضای اینترو ، ولی بعدش خراب میکنه ، اصلا صدا فضا رو داغون میکنه !

پ.ن : منتظر یه سورپرایز تو تاپیک باشید !
 

Nemesis

کاربر ویژه
کاربر سایت
Apr 9, 2006
398
نام
محمد مهدی حاجی اسمعیلی
سلامی دوباره...

سلامی دوباره به همه ی دوستانی که اینجا گرد هم آمده اند...


فکر کنم آخرین باری که مطلبی در اینجا گذاشتم، تقریبا 4 سال پیش (سال 2009) بودش !


از اونموقع تا حالا فرصت نکرده بودم دنبال کاری رو بگیرم که آغاز کرده بودیم و راستشو بخواین کم کم داشت یادم رفته بود که بازی سنتری هست، Silent Hill Game Community یی هست، و بروبکسی هستن که توش مطلب میگذارن ! حالا میشه بهش گفت مشغله زیاد (بهانه همیشگی من !) یا نامردی !


ولی حقیقت اینه که هیچوقت نمیتونم از یاد ببرم جامعه ای رو که تاپیکش در فروم جزو کم بازدید ترینها قرار داشت و اکثر افراد حوصله ای برای دیدنش خرج نمیکردن... حالا که نگاه بهش میندازی، میبینی که جزو فعالترین Community های سایت شده و مطالب و محتواش قابل اتکا و اعتماد هستند... همه ی اینها رو مدیون زحمات کسانی هستیم که تا اینجاش موندن...


راستشو بخواین اشکان بود که با دادن ایمیلی خاطرات گذشته رو در من زنده کرد و یادم انداخت که اینجا هنوز Comrade هایی هستند که با ما سر بازی مورد علاقه شون، هم عقیده ن !با اینکه اینجا نبودم، ولی یه طورایی این احساس رو دارم که این تاپیک از حد یه سری بازی ویدئویی فراتر رفته و جایی هستش برای بازگشت ما و دوباره پیدا کردن همدیگر ! (دیگه نمیتونین منو از منبر بکشین پایین ! من که میرم روی منبر تا شر و ور هام تموم نشه، پایین نمیام !)


حالا که بعد از تقریبا 4 سال برگشتم و دارم باهاتون صحبت میکنم دوست دارم چیزی رو بهش اشاره کنم... چیزی که خیلی از شماها هم در ذهنتون داشتید و یا دارید...


دوست دارم به "فرهنگ خلق کردن" اشاره کنم... ما در این سالها یاد گرفتیم که بازی کنیم، لذت ببریم، دوباره بازی کنیم، چیزهای جدید کشف کنیم و لذت برده شده رو تکرار کنیم. بعضی از ما در وسط این سیکل تقریبا بی انتها سرعتشون خیلی زیاد شد و به جایی رسید که یه دفعه گریز از مرکز کشیدشون بیرون ! اونها به این نتیجه رسیدند که تجربه چیزی که بتونن خودشون خلقش کنند، خیلی بیشتر از تجربه کردن چیزی هستش که دیگران برای اونها خلقش کرده بودند (با اینکه هنوز همینم حال میده !)


براتون سختش نکنم ! ترجمه ی Lost Memories جزو اولین تلاشهای من برای خلق چیزی بود که بتونه تجربه ای رو برای دیگران شیرینتر کنه... شکر خدا چیز بدی هم نشدش... بخصوص با کمک تک تک شما عزیزان... چیزی که میخوام بگم اینه که ما به جایی رسیدیم که میتونیم خلق کنیم... ما Nerd ها سالها وقتمون رو به بازی کردن گذروندیم و این وسط بغیر از لذت بردن، چیزهای دیگری نیز به دست آوردیم : ما یاد گرفتیم که چه داستانی به یه بازی قوت میبخشه و چه داستانی بازی رو خسته کننده میکنه...


سری Silent Hill هیچوقت به خاطر Gameplay فوق قویش معروف نشد ولی همیشه عنصری رو داشت که ما رو با خود جلو میبرد...ما یاد گرفتیم که چه چیزهایی میتونن ترس، شادی، غم و یا ذلت رو به بازیباز وارد کنه... موسیقی زیبای همراه با پیانو پس از مرگ عزیزترین فرد Heather و یا نامه ای که بالاخره در پایان بازی به طور کامل خونده میشه و احساساتی که درش هست... In My Restless Dreams, I See That Town...


ما خیلی چیزها رو یاد گرفتیم... و به نظر من وقتش رسیده که از مصرف گرایی به سمت تولید گرایی قدم برداریم (نطق اول سال نو نیستشا ! فقط من جو گیر شدم !)


صنعت بازی کشور ما هنوزم داره تاتی تاتی به سمت جلو میره... از نظر Technical قدمهای خوبی رو به خاطر استفاده درست از Framework های آماده برداشته (که صد البته کامل نیست...)، ولی برای اینکه بتونه به اونور آب بره و پیام ما و فرهنگ ما رو به دیگران برسونه (فکر کنم همه مون قبول داریم که بازیهای ویدئویی جزو بهترین Medium های فرهنگی هستند) نیاز به داستان سرایی و فرهنگ سرایی قوی داره...


ما چه بعنوان افرادی که خودشون رو از تشیع میدونند و یا حتی کسانی که باهاش سنخیتی ندارند، همگی فرهنگ آزادگی و سر تسلیم فرود نیاوردن رو در کنه وجودمون داریم... ما سختیهای زیادی رو در این راه تحمل کردیم و هنوزم داریم تحمل میکنیم... از جنگها و غصبها و ظلمها گرفته، تا رها شدن توسط اکثر سیستمها در جامعه بین المللی و انواع و اقسام تحریمهایی که همگی میدونیم بی جا هستند...


اگر سیستم فعلیمون همینطوری به مصرف گرایی محصولات فرهنگی خارجی (از جمله بازیهای ویدئویی) متصل باشه، پس کی میتونیم چیزی تولید کنیم که به همون اندازه ای که محصولات اونها روی ما تاثیر گذاشت، روی اونها نیز تاثیر بگذاره ؟ ما داستانهای پر ارزش زیادی از فداکاری، ایثار، از خودگذشتگی، عشق و دوست داشتن داریم که ارزش روایت شدن دارند... ما بنیانهای فلسفی بسیار جالبتری از بنیانهای فلسفی سری Silent Hill داریم... و ما اشکهای نریخته ی بسیاری برای داستانهای نگفته مان داریم... ولی نه در کتابهایی 1500 صفحه ایی که هیچکسی حالش خوندنشون رو نداره... نه در مستندهای صدا و سیمایی که حتی خودمون هم نمیبینیمشون... نه با Like هایی که در Facebook روی چهار تا مطلب میزنیم و فکر میکنیم به گسترششون کمک کردیم... و مطمئنا نه با مصرف گرا موندن...


چیزی که میخوام روش تاکید کنم، شروع جنبشی برای ایجاد ایده های نو، قابل پیاده سازی و خلاق هستش... ما باید شروع به ساختن دنیاهایی برای گفتن داستانهامون کنیم (کاری که به طور سیستماتیک در غرب با Dungeons & Dragons شروع شد)، ما باید یاد بگیریم که تا وقتی داستان سراییمون خوب نشه، نمیتونیم حقایق جامعه مون رو بازگو کنیم... نمونه ی مشخصش کیفیت مزخرف بسیاری از سریالهای تلویزیونی و فیلمها سینمایی مون هستش... کیفیت پایین داستانهای فیلمهای این صنعت در ایران اینها به حدی هستش که آدم احساس میکنه خود فیلمها دارن برای یک داستان نویس درست و حسابی فریاد میزنند !


Silent Hill و بالطبعش Metal Gear Solid به من یه چیزی رو خوب یاد دادند و اونهم کیفیت داستان سرایی بودش... شما برای اینکه بتونید یه داستان خوب رو به تصویر بکشید حتی نیاز به تکنولوژی هم ندارید ! نگاهی کوتاه به فیلمی مثل Memento، این موضوع رو روشن میکنه : فیلمی که جلوه ی ویژه ی خاصی نداشت و توی ایران با هزینه ای کم میشد درستش کرد هیچوقت در ایران ساخته نشد... فیلمها و بازی ای مثل Memento و Silent Hill هیچوقت در ایران ساخته نخواهند شد مگر اینکه داستان نویس خوب پیدا بشه...


من نمیگم بلند بشین برین Game Development یاد بگیرین ! میگم وقتش رسیده از این چیزهایی که از بازی کردنهای مکرر یاد گرفته ایم، استفاده کنیم... وگرنه تنها دستاوردی که از اونا داشتیم، لذت بازی کردن بوده و نتونسته ایم چیزهایی که ازشون یاد گرفته ایم رو مورد استفاده قرار بدیم... چه در بحث داستان نویسی باشه، چه در بحثهای فنی تر...


برای من وقتی این اتفاق افتاد، تصمیم به نوشتن داستانی به نام Forsaken کردم که هنوزم سه قسمتش روی سایتم هستش و پنج قسمت دیگر رو منتشر نکرده م و در طول این سالها، کوچیک کوچیک گسترشش دادم، نقطه ضعفهاش رو برطرف کردم، احساساتش رو متعادل کردم و هدفش و اون درس اخلاقیش رو بارها تغییر دادم... بعد از چهار سال، الان قسمتهای اولش مسخره به نظر میان !


بگذریم... سرتون رو درد آوردم... آدم این روزا دیگه نمیتونا راحت از ارزشهای دینی صحبت کنه... ذهنها به سمت Individuality پیش رفتن و هر چیزی رو به سختی قبول میکنند و قبل از اینکه بخوای از دین صحبت کنی باید اثباتش کنی (آخرشم خیلیا قبول نمیکنن !)... برای همین زیاد "ارزش ارزش" نکردم... ختم کلامم این بود که شاید وقتش رسیده باشه که یواش واش به سمت تولید تجربه ای بریم که سالها ازش لذت بردیم و بکمکش بتونیم قسمتی از فرهنگمون و ارزشهامون (ای بابا ! دوباره ارزش ارزش کردم !) رو از طریقی به مردم دیگر دنیا ارائه بدیم که قبلا تجربه ش نکرده ن... اونا زیاد از دید Fox و CNN از ما چیزهای مختلف دیدن و شنیدن... شاید وقتش رسیده که چیزی رو تولید کنیم و بتونن اونرو از دست خودمون و داغ داغ و تنوری تجربه کنند... چه در صنعت بازی و چه در دیگر صنعتها از جمله فیلم سازی...




*******************************


یه زمانی بود که من عادت داشتم متنهای طولانی و گنده گنده بنویسم ! راستشو بخواین این عادت بد هنوزم از سرم نرفته !


میدونم که توی فرومای بازی عادت نداریم کسی بیاد از این شر و ورهایی که من گفتم بنویسه (اگه خودم بودم و یکی دیگه از این چیزا مینوشت با یته پرنده میرفتم تو حلقش !) ولی یه طورایی توی این 4 سال برای شروع کردن Lost Memories احساس مسئولیت میکردم و دوست داشتم فرصتی پیدا کنم برای نوشتن اینکه : "بازی کردن خوبه... ولی تا به کی فقط بازی کردن ؟"


اگه کسی تا به این پایین رسید و خوند، یه سوال ازش دارم : " حاجی ! بیکاری ؟!"


شوخی کردم ! دستتون درد نکنه... و باری دیگر میگم که خیلی خوشحال شدم از اینکه تونستم در اینجا مطلبی برای باری دیگر بگذارم...


خداحافظ همگیتون...


P.S : ما رفتیم 4 سال دیگه برگردیم !
 
آخرین ویرایش:

boxgamer

کاربر سایت
Apr 19, 2010
150
نام
امیر
سلامی دوباره به همه ی دوستانی که اینجا گرد هم آمده اند...


فکر کنم آخرین باری که مطلبی در اینجا گذاشتم، تقریبا 4 سال پیش (سال 2009) بودش !


از اونموقع تا حالا فرصت نکرده بودم دنبال کاری رو بگیرم که آغاز کرده بودیم و راستشو بخواین کم کم داشت یادم رفته بود که بازی سنتری هست، Silent Hill Game Community یی هست، و بروبکسی هستن که توش مطلب میگذارن ! حالا میشه بهش گفت مشغله زیاد (بهانه همیشگی من !) یا نامردی !


ولی حقیقت اینه که هیچوقت نمیتونم از یاد ببرم جامعه ای رو که تاپیکش در فروم جزو کم بازدید ترینها قرار داشت و اکثر افراد حوصله ای برای دیدنش خرج نمیکردن... حالا که نگاه بهش میندازی، میبینی که جزو فعالترین Community های سایت شده و مطالب و محتواش قابل اتکا و اعتماد هستند... همه ی اینها رو مدیون زحمات کسانی هستیم که تا اینجاش موندن...


راستشو بخواین اشکان بود که با دادن ایمیلی خاطرات گذشته رو در من زنده کرد و یادم انداخت که اینجا هنوز Comrade هایی هستند که با ما سر بازی مورد علاقه شون، هم عقیده ن !با اینکه اینجا نبودم، ولی یه طورایی این احساس رو دارم که این تاپیک از حد یه سری بازی ویدئویی فراتر رفته و جایی هستش برای بازگشت ما و دوباره پیدا کردن همدیگر ! (دیگه نمیتونین منو از منبر بکشین پایین ! من که میرم روی منبر تا شر و ور هام تموم نشه، پایین نمیام !)


حالا که بعد از تقریبا 4 سال برگشتم و دارم باهاتون صحبت میکنم دوست دارم چیزی رو بهش اشاره کنم... چیزی که خیلی از شماها هم در ذهنتون داشتید و یا دارید...


دوست دارم به "فرهنگ خلق کردن" اشاره کنم... ما در این سالها یاد گرفتیم که بازی کنیم، لذت ببریم، دوباره بازی کنیم، چیزهای جدید کشف کنیم و لذت برده شده رو تکرار کنیم. بعضی از ما در وسط این سیکل تقریبا بی انتها سرعتشون خیلی زیاد شد و به جایی رسید که یه دفعه گریز از مرکز کشیدشون بیرون ! اونها به این نتیجه رسیدند که تجربه چیزی که بتونن خودشون خلقش کنند، خیلی بیشتر از تجربه کردن چیزی هستش که دیگران برای اونها خلقش کرده بودند (با اینکه هنوز همینم حال میده !)


براتون سختش نکنم ! ترجمه ی Lost Memories جزو اولین تلاشهای من برای خلق چیزی بود که بتونه تجربه ای رو برای دیگران شیرینتر کنه... شکر خدا چیز بدی هم نشدش... بخصوص با کمک تک تک شما عزیزان... چیزی که میخوام بگم اینه که ما به جایی رسیدیم که میتونیم خلق کنیم... ما Nerd ها سالها وقتمون رو به بازی کردن گذروندیم و این وسط بغیر از لذت بردن، چیزهای دیگری نیز به دست آوردیم : ما یاد گرفتیم که چه داستانی به یه بازی قوت میبخشه و چه داستانی بازی رو خسته کننده میکنه...


سری Silent Hill هیچوقت به خاطر Gameplay فوق قویش معروف نشد ولی همیشه عنصری رو داشت که ما رو با خود جلو میبرد...ما یاد گرفتیم که چه چیزهایی میتونن ترس، شادی، غم و یا ذلت رو به بازیباز وارد کنه... موسیقی زیبای همراه با پیانو پس از مرگ عزیزترین فرد Heather و یا نامه ای که بالاخره در پایان بازی به طور کامل خونده میشه و احساساتی که درش هست... In My Restless Dreams, I See That Town...


ما خیلی چیزها رو یاد گرفتیم... و به نظر من وقتش رسیده که از مصرف گرایی به سمت تولید گرایی قدم برداریم (نطق اول سال نو نیستشا ! فقط من جو گیر شدم !)


صنعت بازی کشور ما هنوزم داره تاتی تاتی به سمت جلو میره... از نظر Technical قدمهای خوبی رو به خاطر استفاده درست از Framework های آماده برداشته (که صد البته کامل نیست...)، ولی برای اینکه بتونه به اونور آب بره و پیام ما و فرهنگ ما رو به دیگران برسونه (فکر کنم همه مون قبول داریم که بازیهای ویدئویی جزو بهترین Medium های فرهنگی هستند) نیاز به داستان سرایی و فرهنگ سرایی قوی داره...


ما چه بعنوان افرادی که خودشون رو از تشیع میدونند و یا حتی کسانی که باهاش سنخیتی ندارند، همگی فرهنگ آزادگی و سر تسلیم فرود نیاوردن رو در کنه وجودمون داریم... ما سختیهای زیادی رو در این راه تحمل کردیم و هنوزم داریم تحمل میکنیم... از جنگها و غصبها و ظلمها گرفته، تا رها شدن توسط اکثر سیستمها در جامعه بین المللی و انواع و اقسام تحریمهایی که همگی میدونیم بی جا هستند...


اگر سیستم فعلیمون همینطوری به مصرف گرایی محصولات فرهنگی خارجی (از جمله بازیهای ویدئویی) متصل باشه، پس کی میتونیم چیزی تولید کنیم که به همون اندازه ای که محصولات اونها روی ما تاثیر گذاشت، روی اونها نیز تاثیر بگذاره ؟ ما داستانهای پر ارزش زیادی از فداکاری، ایثار، از خودگذشتگی، عشق و دوست داشتن داریم که ارزش روایت شدن دارند... ما بنیانهای فلسفی بسیار جالبتری از بنیانهای فلسفی سری Silent Hill داریم... و ما اشکهای نریخته ی بسیاری برای داستانهای نگفته مان داریم... ولی نه در کتابهایی 1500 صفحه ایی که هیچکسی حالش خوندنشون رو نداره... نه در مستندهای صدا و سیمایی که حتی خودمون هم نمیبینیمشون... نه با Like هایی که در Facebook روی چهار تا مطلب میزنیم و فکر میکنیم به گسترششون کمک کردیم... و مطمئنا نه با مصرف گرا موندن...


چیزی که میخوام روش تاکید کنم، شروع جنبشی برای ایجاد ایده های نو، قابل پیاده سازی و خلاق هستش... ما باید شروع به ساختن دنیاهایی برای گفتن داستانهامون کنیم (کاری که به طور سیستماتیک در غرب با Dungeons & Dragons شروع شد)، ما باید یاد بگیریم که تا وقتی داستان سراییمون خوب نشه، نمیتونیم حقایق جامعه مون رو بازگو کنیم... نمونه ی مشخصش کیفیت مزخرف بسیاری از سریالهای تلویزیونی و فیلمها سینمایی مون هستش... کیفیت پایین داستانهای فیلمهای این صنعت در ایران اینها به حدی هستش که آدم احساس میکنه خود فیلمها دارن برای یک داستان نویس درست و حسابی فریاد میزنند !


Silent Hill و بالطبعش Metal Gear Solid به من یه چیزی رو خوب یاد دادند و اونهم کیفیت داستان سرایی بودش... شما برای اینکه بتونید یه داستان خوب رو به تصویر بکشید حتی نیاز به تکنولوژی هم ندارید ! نگاهی کوتاه به فیلمی مثل Memento، این موضوع رو روشن میکنه : فیلمی که جلوه ی ویژه ی خاصی نداشت و توی ایران با هزینه ای کم میشد درستش کرد هیچوقت در ایران ساخته نشد... فیلمها و بازی ای مثل Memento و Silent Hill هیچوقت در ایران ساخته نخواهند شد مگر اینکه داستان نویس خوب پیدا بشه...


من نمیگم بلند بشین برین Game Development یاد بگیرین ! میگم وقتش رسیده از این چیزهایی که از بازی کردنهای مکرر یاد گرفته ایم، استفاده کنیم... وگرنه تنها دستاوردی که از اونا داشتیم، لذت بازی کردن بوده و نتونسته ایم چیزهایی که ازشون یاد گرفته ایم رو مورد استفاده قرار بدیم... چه در بحث داستان نویسی باشه، چه در بحثهای فنی تر...


برای من وقتی این اتفاق افتاد، تصمیم به نوشتن داستانی به نام Forsaken کردم که هنوزم سه قسمتش روی سایتم هستش و پنج قسمت دیگر رو منتشر نکرده م و در طول این سالها، کوچیک کوچیک گسترشش دادم، نقطه ضعفهاش رو برطرف کردم، احساساتش رو متعادل کردم و هدفش و اون درس اخلاقیش رو بارها تغییر دادم... بعد از چهار سال، الان قسمتهای اولش مسخره به نظر میان !


بگذریم... سرتون رو درد آوردم... آدم این روزا دیگه نمیتونا راحت از ارزشهای دینی صحبت کنه... ذهنها به سمت Individuality پیش رفتن و هر چیزی رو به سختی قبول میکنند و قبل از اینکه بخوای از دین صحبت کنی باید اثباتش کنی (آخرشم خیلیا قبول نمیکنن !)... برای همین زیاد "ارزش ارزش" نکردم... ختم کلامم این بود که شاید وقتش رسیده باشه که یواش واش به سمت تولید تجربه ای بریم که سالها ازش لذت بردیم و بکمکش بتونیم قسمتی از فرهنگمون و ارزشهامون (ای بابا ! دوباره ارزش ارزش کردم !) رو از طریقی به مردم دیگر دنیا ارائه بدیم که قبلا تجربه ش نکرده ن... اونا زیاد از دید Fox و CNN از ما چیزهای مختلف دیدن و شنیدن... شاید وقتش رسیده که چیزی رو تولید کنیم و بتونن اونرو از دست خودمون و داغ داغ و تنوری تجربه کنند... چه در صنعت بازی و چه در دیگر صنعتها از جمله فیلم سازی...




*******************************


یه زمانی بود که من عادت داشتم متنهای طولانی و گنده گنده بنویسم ! راستشو بخواین این عادت بد هنوزم از سرم نرفته !


میدونم که توی فرومای بازی عادت نداریم کسی بیاد از این شر و ورهایی که من گفتم بنویسه (اگه خودم بودم و یکی دیگه از این چیزا مینوشت با یته پرنده میرفتم تو حلقش !) ولی یه طورایی توی این 4 سال برای شروع کردن Lost Memories احساس مسئولیت میکردم و دوست داشتم فرصتی پیدا کنم برای نوشتن اینکه : "بازی کردن خوبه... ولی تا به کی فقط بازی کردن ؟"


اگه کسی تا به این پایین رسید و خوند، یه سوال ازش دارم : " حاجی ! بیکاری ؟!"


شوخی کردم ! دستتون درد نکنه... و باری دیگر میگم که خیلی خوشحال شدم از اینکه تونستم در اینجا مطلبی برای باری دیگر بگذارم...


خداحافظ همگیتون...


P.S : ما رفتیم 4 سال دیگه برگردیم !
یکی بزنه تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار :-o
نمسیس پست زده؟؟؟
چه عجب یادی از سایلنت هیل کردید.
نمسیس عزیز اگه ممکنه ادرس سایتتون رو بنویسید.
 

shm744

کاربر سایت
May 8, 2008
389
نام
شهام سمیع عادل
یا خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من لال شدم ...

استاد سلام ...
خاطرات پنج سال گذشته ام برام زنده شد ...
 
آخرین ویرایش:

Silent Dream

In madness you dwell
کاربر سایت
Jan 3, 2010
1,826
نام
Amir
OMG!!!!
باورم نمیشه استاد نمسیس بعد از سالها پست دادند!:-o
با این که بنده سعادت آشنایی( و بحث کردن در مورد SH) با نمسیس جان رو ندارم
, ولی مطالبشون رو در مورد SH خوندم و به خاطر همین مطالب بود که من صدبرابر بیشتر عاشق SH شدم
اشکان دمت گرم خداوکیلی! بیا توی بغلم!>:d<
..............
 

GAME LOYAL FAN

کاربر سایت
Sep 20, 2009
25
سلام به همه

من یه جا خونده بودم که بعد از این که چاقو رو از آنجلا گرفتیم،اگر اگزمینش کنیم رو پایان بازی تاثیر میزاره
درسته این موضوع؟؟
 

Heart Broken

کاربر سایت
Feb 22, 2011
2,418
نام
Ali
درود

سلام به همه

من یه جا خونده بودم که بعد از این که چاقو رو از آنجلا گرفتیم،اگر اگزمینش کنیم رو پایان بازی تاثیر میزاره
درسته این موضوع؟؟
چون از اسپویلر استفاده کردید پاسخ رو هم تو اسپویلر میدم :d:

بله همین طور هست. چندین بار چک کردن چاقوی آنجلا رو پایان بازی تأثیر می‌گذاره، البته در کنار این کار باید چند عمل دیگه انجام بدید تا پایان In Water رو بگیرید.
 

amirarsenal

کاربر سایت
Dec 5, 2010
520
نام
امیر
با سلام به همگی عاشقان سایلنت هیل
بنظر من ترسناکترین لوکشین بازی، اون مرحله جنگله سایلنت هیله 4 هستش(البته بیمارستانها و مدرسه شماره 1 هم خوب بودن ولی نظر شخصی من اینه)
و بهترین شماره سری هم بنظرم شماره 4 و 3 هستن
شخصیت هنری و کلا داستان شماره 4 خیلی خیلی خیلی گسترده و غیر قابل مقایسه با بقیه سری بازی های سایلنت هیل هست
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند (کاربران: 0, مهمان: 1)

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟