داستان كامل بازي Fahrenheit

سلام دوستان عزيز
قصد دارم در اين تاپيك داستان كامل بازي زيباي فارنهايت رو بنويسم تا همه علاقه مندان به اين بازي ، چه كساني كه بازي رو تا آخر رفتن و چه كساني كه اصلاً اين بازي رو بازي نكردن ، اگر مشكلي در درك بعضي قسمتهاي داستان داشتند ، بتونند بطور كامل از داستان بازي سر در بيارند. البته اكثر دوستان خودشون استاد هستند و 100% داستان بازي كاملاً متوجه شدند اما به درخواست برخي از دوستان تصميم به انجام اين كار گرفته شده.
در هر صورت اميدوارم همه دوستان از خوندن داستان اين بازي لذت ببرند. ;)
خوب بريم سراغ داستان :

شخصيت اصلي بازي شخصي هست بنام لوكاس كين (Lucas Kane) كه يك فرد عادي در هستش كه در شهر نيويورك زندگي ميكنه و متخصص كامپيوتر در يك بانك هست. داستان از اينجا شروع ميشه كه ميبينيم لوكاس نشسته و ميخواد داستان اتفاقاتي رو كه براش افتاده تعريف كنه. هوا در نيويورك به شدت سرد و برفي هست.
در ابتداي داستان لوكاس رو در دستشويي يك رستوران ميبينيم كه در يك حالت غيرعادي در حال بريدن دستهاي خودش با چاقو هست كه د حقيقت داره با چاقو روي دستهاي خودش طرحهايي رو حكاكي ميكنه. بعد لوكاس در همين حالت از خود بيخود شده از پشت بطرف پيرمردي ميره كه در دستشويي در حال شستن دستهاي خودش هست ( در اين حالت صحنه هايي رو هم از مردي ميبينيم كه شبيه به جادوگرا ميمونه و در محل ديگه اي دقيقاً حركاتي رو انجام ميده كه لوكاس داره انجام ميده بطوري كه مشخص ميشه هر حركتي كه اون مرد جادوگر انجام ميده ، لوكاس هم دقيقاً همون حركات رو انجام ميده و به نوعي انگار اون مرد داره لوكاس رو كنترل ميكنه ) و با ضربات چاقو اين پيرمرد رو به طرز فجيعي به قتل ميرسونه. يك كلاغ هم در اين لحظات از پنجره موجود در دستشويي ناظر اين اتفاقات هست !
بعد از اينكه پيرمرد به قتل ميرسه و هنوز لوكاس در حالت غير عادي قرار داره در تصوراتش دختر بچه اي رو ميبينه كه دستش رو به سمت لوكاس بلند كرده بطوري كه ميخواد دست لوكاس رو بگيره ، لوكاس به حال خودش برميگرده و با ديدن جنازه غرق در خون پيرمرد و دستان خون آلود خودش به شدت شوكه ميشه ! لوكاس كه متوجه ميشه خودش پيرمرد رو كشته اما در انجام اين كار در حقيقت خودش اراده اي از خود نداشته و بدون اينكه خودش بخواد دست به اين جنايت زده ، براي اينكه توسط پليس دستگير نشه بايد جنازه رو مخفي كنه و به سرعت از رستوران خارج بشه. لوكاس اينكار رو انجام ميده و بعد از تميز كردن نسبي دستشويي و همچنين شستن دست و صورت خودش از دستشويي خارج ميشه و با حساب كردن پول غذا و نوشيدني خودش از رستوران خارج ميشه. بعد از خارج شدن از رستوران بسته به تصميم گرفته شده از طرف شما لوكاس با تاكسي و يا مترو محل رو ترك ميكنه . بعد از خارج شدن لوكاس از رستوران مامور پليسي كه در رستوران مشغول نوشيدن نوشيدني بود به دستشويي ميره و با ديدن رد خوني كه از يكي از دستشوييها جاري شده جسد رو پيدا ميكنه و سريعاً از دستشويي مياد بيرون و ميگه كه جنايتي اتفاق افتاده و هيچكس اجازه خارج شدن از رستوران رو نداره تا ماموران پليس بيان و مشخصات افراد رو بررسي كنند.
بعد از اين ، ما دو كاراگاه پليس رو ميبينيم كه به سمت رستوران ميان : كاراگاه كارلا والنتي (Carla Valenti) و دستيارش تايلر مايلز (Tyler Miles). كارلا يك زن سفيد پوست هست و تايلر يك مرد سياه پوست.
كارلا و تايلر به رستوران ميان تا صحنه جرم رو بررسي كنند. اونها موفق ميشن چاقويي رو كه لوكاس با استفاده از اون پيرمرد رو به قتل رسونده پيدا كنند و همچنين خوني رو كه از دستان لوكاس كه بريده شده بودند ريخته ، كشف ميكنند. در خارج از در پشتي رستوران هم يك مرد بي خانمان نشسته كه ظاهراً مست هست و كمك زيادي به ماموران پليس نميكنه !
لوكاس بعد از فرار كردن از رستوران به خونه خودش ميره و از شدت خستگي جسمي و روحي به خواب ميره و در خواب كابوس ميبينه.صبح كه از خواب ميپره ، اول فكر ميكنه اتفاقات ديشب توي خواب بوده اما با ديدن دستان خون آلود خودش كه باعث خوني شدن تخت خوابش هم شده متوجه ميشه كه تمامي اون اتفاقات واقعاً رخ داده !
حالا لوكاس بايد بفهمه كه براي چي اون پيرمرد ناشناس رو كشته و واقعاً چه اتفاقاتي در رستوران رخ داده. لوكاس بايد براي رفتن به محل كارش آماده بشه. لوكاس از نظر عصبي و روحي ضربه بسيار سختي خورده و با يادآوري اتفاقات رستوران و اون پيرمرد كشته شده باز هم از نظر عصبي بهم ميريزه. لوكاس برادري به نام ماركوس (Markus) داره كه كشيش هست ولي با اون زياد رفت و آمد نداره و چند وقتي ميشه كه ملاقاتش نكرده. همچنين چند وقتي هست كه لوكاس با دوست دختر خودش تيفاني (Tiffany Harper) قطع رابطه كرده. لوكاس پيغام گير تلفن منزلش رو چك ميكنه و پيغامي رو كه تيفاني گذاشته و گفته كه ميخواد بياد و بعضي از وسايلش رو كه هنوز تو خونه لوكاس باقي مونده رو ببره ، ميشنوه. تلفن زنگ ميزنه و پشت خط ماركوس برادر لوكاس هست ، ماركوس زنگ زده تا به لوكاس يادآوري كنه كه سالگرد فوت پدر و مادرشون هست و به اين بهانه بتونه بعد از مدت زمان طولاني كه لوكاس رو نديده اون رو ببينه. لوكاس كه حس ميكنه بايد قضيه رستوران رو با يك نفر در ميون بگذاره به ماركوس ميگه كه تو دردسر بزرگي افتاده و باهاش در يك پارك قرار ميذاره.
لوكاس كه ناخودآگاه تصاويري در ذهنش ميبينه ، ناگهان در ذهن ميبينه كه يك مامور پليس به جلوي در خونه اش اومده و مامور پليس با اومدن به داخل خونه و ديدن لباس خوني لوكاس كه شب گذشته تو تنش بوده و همچنين تخت خون آلود لوكاس ، لوكاس رو دستگير ميكنه ! به همين خاطر لوكاس سريعاً اون لباس خوني رو ميندازه توي لباسشويي و روي تخت خون آلود رو هم ميپوشونه. بعد ناگهان پليس در خونه رو ميزنه ! لوكاس در رو باز ميكنه و پليس ميگه كه همسايه ها از خونه شما صداي جيغ و ناله شنيدن ، آيا شما بوديد ؟ لوكاس هم مجبور ميشه به دروغ بگه كه بر اثر شكستن شيشه دست هاي خودشو بريده و بخاطر اون فرياد زده. پليس داخل خونه رو بازرسي ميكنه و ميره.
لوكاس در پارك به ملاقات برادرش ميره و داستان رو براي اون تعريف ميكنه. ماركوس كه يك كشيش معتقد هست و به قتل رسوندن يك انسان رو گناه بزرگي ميدونه به لوكاس ميگه كه بايد بري و خودتو به پليس معرفي كني و داستان رو براشون تعريف كني اما لوكاس حاضر به انجام اين كار نميشه چون معتقده كه پليس حرفهاي اون رو باور نميكنه و به جرم قتل اون رو بازداشت ميكنه و با دستگير شدنش ديگه هيچ وقت متوجه نميشه كه چرا اون پيرمرد رو به قتل رسونده. بعد از خداحافظي از ماركوس ، لوكاس در مسير برگشت از پارك ناگهان لوكاس دوباره در ذهن خودش پسر بچه اي رو ميبينه كه هنگام بازي در كنار درياچه پارك به داخل آب ميافته ! لوكاس كمي جلوتر همون بچه رو در حال بازي كنار درياچه ميبينه و همچنين دو مامور پليس رو هم ميبينه كه از سمت ديگه اي دارند نزديك ميشن و يكي از اون مامورها همون مامور پليس ديشب در رستوران هست كه احتمالاً با ديدن لوكاس اون رو شناسايي ميكنه و دستگير ميكنه ! حالا لوكاس بايد تصميم بگيره كه بره جلو و بچه رو نجات بده و با اين كار خطر دستگير شدن رو به جون بخره و يا اينكه اجازه بده بچه جون خودش رو از دست بده تا خودش دستگير نشه ! لوكاس تصميم به نجات جون پسر بچه ميگيره و سريعاً ميره و به داخل آب شيرجه ميره و پسر بچه رو بيرون مياره و با دادن تنفس مصنوعي باعث زنده موندن پسر بچه ميشه ! در همين حال كه مردم در محل جمع شدند مامور پليسي كه شب حادثه تو رستوران حضور داشته و لوكاس رو در رستوران ديده بوده هم در محل حضور داره و با ديدن قيافه لوكاس اون رو شناسايي ميكنه ولي بطرز عجيبي از دستگيري لوكاس خودداري ميكنه و اجازه ميده كه لوكاس از پارك بره. مردم هم كه اونجا جمع شدند معتقدند كه لوكاس يك قهرمانه و اگر اون نبود حتماً پسر بچه جون خودش رو از دست ميداد. لوكاس كه خودش هم از اين مساله تعجب كرده و ميدونه كه مامور پليس اون رو شناخته ولي نميدونه كه چرا اجازه داده كه اون پارك رو ترك كنه و دستگيرش نكرده. خود لوكاس ميگه شايد اون پليس اينطور فكر كرده كه لوكاس ديشب يك جان رو گرفته و امروز جان يك نفر ديگه رو بهش برگردونده ! لوكاس ميگه حداقل حالا ميتونم بدون عذاب وجدان به صورت خودم تو آينه نگاه كنم.
بعد از اين قضيه كارلا رو ميبينيم كه در اداره پليس هست و ميگه كه يك عادت بدي كه داره اينه كه وقتي روي يك پرونده كار ميكنه تمام فكرش مشغول اون موضوع ميشه و ديگه نميتونه به چيز ديگه اي فكر كنه. همچنين ميگه كه شب قبل رو اصلاً نتونسته بخوابه و خيلي خسته اس. از نگهبان جلوي ورودي اداره ميپرسه كه تايلر اومده سر كار يا نه ؟ اون هم ميگه كه هنوز نديده كه تايلر اومده باشه اداره. كارلا وارد محل كارش ميشه و جفري (يكي از پليسها) به كارلا ميگه كه تايلر شش ماه پيش ازش 100 دلار قرض گرفته و هنوز بهش پس نداده ، و چون تايلر فقط از كارلا حرف شنوي داره ، از كارلا ميخواد كه به تايلر بگه تا پولش رو پس بده. كارلا هم ميگه كه بايد به خود تايلر بگي.
كارلا به اتاق كارش ميره و ايميل هاش رو چك ميكنه. در ميان ايميلهاي كارلا يك ايميل مشكوك بودن عنوان وجود داره كه در متنش نوشته كه اين اتفاقات قبلاً هم رخ داده و به همچنين در آخر اين نامه به اسم Kirsten اشاره ميكنه. كارلا نميدونه منظور از كرستن چيه. كارلا به خونه تايلر زنگ ميزنه ، تايلر هنوز خوابه. تايلر گوشي رو برميداره و با حالت خواب آلود ميگه كه الان راه ميافته و مياد اداره. همسر تايلر هم زن سفيدپوستي بنام Sam هست. سم به تايلر ميگه كه كمي بيشتر بمون ولي تايلر ميگه كه بايد بره سر كار. سم هميشه نگران جون تايلر هست و هميشه ميترسه كه نكنه بلايي سر تايلر بياد. تايلر پس از كمي صحبت كردن با سم و توجيه كردن موقعيت شغلي خودش به سر كار ميره. در اداره پليس ، جفري از تايلر ميخواد كه پولش رو بهش پس بده ‌، تايلر هم به جفري ميگه كه بيا با هم يك بازي بسكتبال انجام بديم ، اگر تو بردي من بجاي 100 دلار ، 200 دلار بهت ميدم ولي اگر من بردم تو ديگه از من هيچ پولي نميگيري ! جفري هم قبول ميكنه تا در يك فرصت مناسب با هم مسابقه بدن. تايلر به اتاق كارش كه با كارلا مشترك هست ميره ، از كارلا ميپرسه كه آيا اون زن خدمتكار رستوران اومده تا عكسي از صورت شخص قاتل طراحي كنند يا نه ، كارلا هم ميگه كه فعلاً نيومده. كارلا و تايلر با هم ميرن به سر ميز همكارشون Garret ، كه مسئول انگشت نگاري و آزمايش خونهاي محل جنايت بوده تا در مورد پيشرفت تحقيقات سوال كنند.
گرت بهشون ميگه كه روي چاقو اثر انگشتهايي وجود داشته كه روي ليوان و چنگال و همچنين يك كتاب كه زير ميز قاتل توي رستوران بوده هم بوده. همچنين ميگه كه اثرات خون متعلق به دو نفر بودن ، يكي شخص مقتول و اون يكي هم بايد احتمالاً خون خود قاتل باشه كه در يكي ديگه از دستشويي ها روي زمين ريخته بوده. كارلا تعجب ميكنه و ميپرسه كه چرا خون قاتل توي يكي ديگه از دستشويي ها بايد باشه. گرت هم به شوخي ميگه كه آدم احمق توي هر رشته اي پيدا ميشه ، چرا نبايد احمق تو قاتل ها پيدا بشه !
كارلا به تايلر ميگه كه ميخواد بره پيش پزشك قانوني تا ببينه از جسد چه اطلاعاتي بدست اومده. تايلر هم توي اداره منتظر زن خدمتكار رستوران ميشه. كارلا به پزشك قانوني مراجعه ميكنه ، طبق يافته هاي پزشك از جسد ، چاقوي قاتل دقيقاً سه رگ اصلي رو كه به قلب ميرن بريده و در حقيقت قلب رو بطور كامل از بدن جدا كرده. به گفته پزشك احتمال اينكه قاتل تصادفي اين سه رگ رو دقيقاً قطع كرده باشه خيلي كم هست پس احتمالاً قاتل بايد اطلاعات دقيقي از ساختار بدن انسان داشته باشه. همچنين پزشك ميگه كه تو دهه 90 هم چنين مقتولي بوده كه دقيقاً سه رگ اصلي قلبش بريده شده بوده ، با كمك پزشك معلوم ميشه اسم اون پرونده Kirsten بوده (همون اسمي كه توي ايميل مشكوك ازش نام برده شده بود). تايلر هم در اداره بعد از اومدن خدمتكار رستوران با كمكش تصويري از صورت قاتل رسم ميكنه تا به همه پليسها در فرودگاه ها و ايستگاههاي راه آهن و غيره بدن تا بتونند قاتل رو دستگير كنند.

*** خوب دوستان عزيز فكر ميكنم براي الان ديگه تا اينجاي داستان كافي باشه چون من ديگه خسته شدم از بس تايپ كردم. بقيه اش رو بعداً سر فرصت ادامه ميدم.
اميدوارم كه از داستان لذت ببريد و همچنين براي ادامه داستان هم رغبت داشته باشيد تا بعداً ادامه اونرو براتون بنويسم.
موفق باشيد :razz:
 
  • Like
Reactions: ROONEY190

Miesam

کاربر سایت
Sep 23, 2005
6,122
نام
Miesam Sh
اقا طاهر ببخشید مزاحم میشم ولی شما که مدیری
یک تاپیک بود بنام داستان بازی ها اونجا مینوشتی بهتر نبود
33.gif
81.gif
 

Taher

مدیر سابق
کاربر سایت
Nov 6, 2005
649
نام
طاهر
بله دقيقا ًهمينطوره كه ChaosTheory گفتن. اين بازي اونقدر گسترده است كه بنظرم خودش يك تاپيك مجزا داشته باشه بهتره.
 

SHvIRUS

کاربر سایت
Dec 2, 2005
939
نام
Shayan
به نظر من بعد از بازی ومپایر 1 این تنها بازیی بود که همچین داستان پیچیده و جذابی داشت.

خیلی ممنون آقا طاهر بخاطر زحماتی که میکشید. امیدوارم بقیه ش رو هم هرچه زودتر آماده کنید. :razz: ;)
 

Miesam

کاربر سایت
Sep 23, 2005
6,122
نام
Miesam Sh
طاهر جان البته ببخشید من این بازی رو انجام ندادم ولی می دونم که اون کلاغ هر بار که میاد فکر کنم باعث میشه اون یارو تو اونجای تاریک پر از شمع بیاد لوکاس رو کنترل کنه
یک جا هم شبیه به این خوندم باور کنید
 

Taher

مدیر سابق
کاربر سایت
Nov 6, 2005
649
نام
طاهر
نوشته شده توسط Miesam:
البته یقین ندارم بگم من در حد یک حدس بود و تا استادانی مثل اقا شایان و ارشام جان شما که سرور استاد ها و پروفسر ها هستی یک شاگرد حرفی نداره بزن فقط من اینتوری فهمیدم از بازی وبازی رو هم انجام ندادم فقط دمویی از بازی رو انجامدادم اونم تا اومد تو بازی بیخیالش شدم
آقا ميثم شما لطف داريد. اون كلاغي كه شما ميگيد در حقيقت نقش چشم جادوگر (اوراكل) رو داره. بقيه داستان رو هم من در حال نوشتنش هستم و به محض اينكه به مقدار قابل توجهي رسيد ميذارم تا ادامه داستان رو هم دنبال كنيد.
 

Miesam

کاربر سایت
Sep 23, 2005
6,122
نام
Miesam Sh
اقا ببخشید این شما که گفتم منظورم اقا طاهر بود نگی فراموش کردی
بله منم منظورم همین بود هر وقت اون کلاغ سیاه میاد جادوگر کنترل میکنه درست؟
 

khorzo khan

کاربر سایت
Feb 1, 2006
178
نام
مهدی
سلام برو بکس من از امروز بازی فارنهایت رو شروع کردم و بدجوری شیفته این بازی شدم فقت این بازی یه مشکلی داره اون هم موزیک متن هست که خیلی خوف ناکه ادم موقع بازی کپ میکنه :cheesygri
 

ChaosTheory

مدیر سابق
کاربر سایت
Sep 23, 2005
775
نام
آرشام.ج
سلام برو بکس من از امروز بازی فارنهایت رو شروع کردم و بدجوری شیفته این بازی شدم فقت این بازی یه مشکلی داره اون هم موزیک متن هست که خیلی خوف ناکه ادم موقع بازی کپ میکنه :cheesygrin:

موزیک های بازی یکی از نقاط قوت این بازی بود.من که شدیدا دنبال موزیک های این بازی هستم.مخصوصا اونایی که با ویالون زده شدن.اگه کسی پیدا کرد بذاره .ممنون میشم.
 

Taher

مدیر سابق
کاربر سایت
Nov 6, 2005
649
نام
طاهر
***دوستان عزيز ميخوام بخش دوم داستان رو بنويسم ، تا جايي كه خسته بشم مينويسم :

لوكاس به سر كار خودش در بانك ميره ، لوكاس متخصص كامپيوتر هست. گرچه حالش خوب نيست ولي براي اينكه شك كسي برانگيخته نشه به سر كارش اومده. اون در يك اتاق مشترك با يك نفر ديگه كار ميكنه. وقتي لوكاس در محل كارش پشت ميزش نشسته ، باز هم يك سري تصاوير از ذهنش ميگذره و اتفاقاتي رو كه هنوز نيافتاده ميبينه و همچنين با قدرت عجيبي كه پيدا كرده ذهن همكارش رو ميخونه . خود لوكاس هم گيج شده و نميدونه كه چرا اينجوري شده. تلفن زنگ ميزنه و پشت خط تيفاني هست كه با لوكاس حال و احوالپرسي ميكنه و ميگه كه اگر اشكال نداره امشب بعد از كار ميخواد بياد و وسايلش رو ببره. لوكاس هم موافقت ميكنه و ميگه كه از ساعت 8 شب به بعد تو خونه اس. تلفن همكارش زنگ ميزنه و بهش اطلاع ميدن كه يكي از كامپيوترها مشكل پيدا كرده. لوكاس به همكارش ميگه كه من ميرم و مشكل رو برطرف ميكنم. لوكاس از دفتر كارش خارج ميشه تا مشكل رو برطرف كنه. ناگهان لوكاس با همون مرد جادوگر براي لحظه اي روبرو ميشه و حشراتي شبيه به سوسكهاي غول پيكر ميبينه كه در دفتر كار دارن كاركنان رو ميكشن ! لوكاس هم تا حد ممكن با اونا مبارزه ميكنه و از دستشون فرار ميكنه تا اينكه بالاخره در يك گوشه از اتاق گير ميافته. در اين لحظه لوكاس پيرمردي رو ميبينه كه خودش به قتل رسونده بود ! با همون لباسها و دست و صورت خوني به سمت لوكاس مياد و جمله اي ميگه در رابطه با مار بزرگي كه كه يك سرش در اين دنياست و سر ديگه اش در دنياي ديگه ! بعد از اينكه پيرمرد ميره ، حشرات لوكاس رو محاصره ميكنند و لوكاس فرياد ميزنه و در حالي كه داره فرياد ميزنه ناگهان چشماش رو باز ميكنه و ميبينه كه همكارانش در دفتر دور و برش جمع شدن ! همكارش به لوكاس ميگه كه چي شده ؟ خودتو زخمي كردي و داري خونريزي ميكني ! لوكاس كه خودش هم گيج شده و نميدونه كه آيا اون حشرات واقعي بودن و يا نه ميگه كه من بايد برم و دفتر كار رو ترك ميكنه.
شب شده و لوكاس در خونه خودش نشسته و راجع به اتفاقاتي كه براش در دفتر افتاده فكر ميكنه و ميگه كه نميدونم ديوونه شدم يا اينكه اون موجودات واقعي بودن. لوكاس خوابش نميبره و ميترسه تو خواب باز هم كابوس ببينه. تصميم ميگيره اونقدر بيدار بمونه تا اينكه ديگه چشماش قدرت باز موندن رو نداشته باشن و بعد بخوابه. تلويزيون رو روشن ميكنه وميبينه كه در تلويزيون خبر نجات داده شدن يك پسر بچه كه به درياچه افتاده بوده رو داره پخش ميكنه و ميگه كه قهرماني كه با شيرجه زدن در آب يخ زده درياچه جون بچه رو نجات داده حتي تا اومدن آمبولانس هم صبر نكرده و محل حادثه رو ترك كرده و ناشناس مونده !
همچنين اعلام ميكنه كه با همكاري خدمتكار رستوران تصويري از شخص قاتل تهيه شده كه اون تصوير رو نشون ميدن و درخواست ميكنند كه هر كسي اين شخص رو ميشناسه با شماره تلفن پليس تماس بگيره.
لوكاس تلويزيون رو خاموش ميكنه و به سراغ گيتار برقي خودش ميره و چند تا آهنگ ميزنه تا كمي آرامش پيدا كنه. بعد به سراغ كيسه بوكس ميره تا كمي تمرين كنه. حركات لوكاس خيلي حرفه اي و سريع شده بطوري كه با ضربه آخر كيسه بوكس از سقف جدا ميشه و پرت ميشه و به سمت ديگه اي از اتاق ! خود لوكاس هم تعجب ميكنه و ميگه كه انگار يه چيزي توي من تغيير كرده ، قوي شدم و حركاتم خيلي سريع شده.
بعد لوكاس ميره تو اتاقش و بعد از چك كردن ايميلهاي خودش يك قرص آرام بخش ميخوره و بخواب ميره. بعد از گذشت مدت زمان كوتاهي صداي زنگ در خونه مياد. لوكاس از خواب بيدار ميشه. لوكاس ميره و درو باز ميكنه ، تيفاني پشت در خونه ايستاده. اومده كه وسايلش رو ببره. تيفاني ميگه : ببخشيد اگر مزاحمت شدم. لوكاس ميگه : نه من فقط يكمي خواب آلودم ، بيا تو. تيفاني وارد خون ميشه. لوكاس ميگه : بشين. چه خبر ؟ تيفاني ميگه : كار توي بيمارستان حسابي سر منو شلوغ كرده ، هنوز كاملاً توي خونه جديدم مستقر نشدم. لوكاس ميگه : نوشيدني ميخواي ؟‌ تيفاني ميگه : بله ، مرسي. لوكاس نوشيدني مياره و تيفاني ميگه : من دو تا جعبه اينجا دارم كه دقيقاً يادم نيست كجا گذاشتمشون ولي حروف اول اسمم روي جعبه هاست. لوكاس جعبه ها رو مياره. تيفاني ميگه : چيزي شده ؟ كمي نگران بنظر ميرسي ؟ لوكاس ميگه : نه ، چيزي نيست ، يكمي مشكل پيدا كردم. تو هنوز تنهايي ؟ كسي رو پيدا نكردي؟ ببخشيد اينو نبايد ميپرسيدم. تيفاني ميگه : نه ، اشكالي نداره ، من هنوز تنهام ، تو چي ؟ لوكاس ميگه : من هم تنهام. تيفاني ميپرسه : هنوز هم گيتار ميزني ؟‌ لوكاس ميگه : از وقتي تو رفتي ديگه گيتار نزدم. تيفاني ميگه : كمي براي من گيتار بزن ، بياد روزهاي خوشي كه داشتيم. لوكاس براي تيفاني كمي گيتار ميزنه. بعد از گيتار زدن لوكاس و تيفاني همديگرو مي‌بوسن و تيفاني ميگه : منو به اتاق خواب ببر. با هم به اتاق خواب ميرن و . . .
صبح روز بعد لوكاس به قبرستان ميره ، پدر و مادر لوكاس 10 سال قبل (سال 1999) در يك تصادف كشته شدند. در قبرستان ماركوس هم حضور داره. لوكاس وقتي بالاي قبر پدر و مادر خودش ايستاده به ياد كودكي خودش ميافته كه همراه با ماركوس و پدر و مادرش در مركز نظامي ويشيتا زندگي ميكردند. لوكاس در كودكي هم گوشه گير بوده و با بقيه بچه ها بازي نميكرده. لوكاس ياد روزي ميافته كه ماركوس و بقيه بچه ها براي بازي به داخل يكي از انبارهاي مهمات موجود در مركز نظامي بطور پنهاني وارد شده بودند ، لوكاس اون موقع هم در ذهنش تصاويري ميبينه كه انبار مهمات آتش ميگيره و منفجر ميشه ! لوكاس اگر عجله نكنه و خودش رو به بچه ها نرسونه همه بچه ها اونجا ميميرن. لوكاس هرطور شده خودش رو به انبار ميرسونه و ماركوس رو به همراه چند تاي ديگه از بچه ها نجات ميده. ماركوس از لوكاس ميپرسه كه تو چطور قبل از اينكه اين اتفاق بيافته از اون با خبر بودي ؟ لوكاس هم ميگه من قبل از اينكه اين اتفاق بيافته اون رو توي ذهنم ديدم. ماركوس هم ميگه تو كه ميدوني من اين چيزا رو هيچ وقت قبول نميكنم. بعد ماركوس رو ميبينيم كه در قبرستان لوكاس رو كه توي فكر فرو رفته صدا ميكنه و بهش ميگه من كسي رو ميشناسم كه شايد بتونه در مورد اتفاقاتي كه برات افتاده كمكت كنه. ماركوس آدرس اون شخص رو به لوكاس ميده و ميگه اميدوارم كه بتوني جوابي براي سوالات خودت از اين زن بگيري.
تايلر و كارلا براي ورزش و كمي تمرين ورزشهاي رزمي به باشگاه پليس ميرن ، در اونجا هر كدوم كمي نرمش ميكنند و بعد باهم مبارزه ميكنند. بعد از تموم شدن مبارزه تايلر به كارلا ميگه كه هنوز هم تو فكر پرونده رستوران هستي ؟ بعد ميگه كه زياد نگران نباش همچين قاتلي كه اين همه از خودش مدرك توي صحنه جنايت باقي گذاشته بزودي گير پليس ميافته ، كارلا هم ميگه كه منم ميخوام مطمئن بشم كه اون قاتل ديگه نميتونه به كس ديگه اي آسيب برسونه.
بعد از تمرين ، كارلا و تايلر به اداره برميگردن و ميرن پيش رئيس. رئيس ميپرسه كه تحقيقات به كجا رسيده ؟ كارلا جواب ميده كه فعلاٌ مظنون رو پيدا نكرديم. رئيس ميپرسه نظرتون درباره قتل چيه ؟ كارلا ميگه از شواهد اينطور پيداست كه اين قتل يك قرباني براي يك مراسم مذهبي بوده. رئيس ميپرسه آيا احتمال داره كه قاتل دست به جنايات ديگه اي هم بزنه ؟ تايلر ميگه فكر نميكنم اينكار رو انجام بده ،‌چون اون الان ترسيده و ميدونه كه فعلاً شانس آورده كه دستگير نشده و ميدونه كه ديگه دفعه بعد اينقدر خوش شانس نخواهد بود. رئيس ميگه من هرچه سريعتر اين رواني رو پشت ميله هاي زندان ميخوام !
بعد كارلا و تايلر از اتاق رئيس خارج ميشن و تايلر به كارلا ميگه ، حالا نقشه ات چيه ؟ كارلا ميگه كه تو ببين ميتوني چيزي از اون كتابي كه زير ميز توي رستوران پيدا كرديم سر دربياري. خود كارلا هم ميره تا در پرونده هاي قديمي پليس بدنبال پرونده Kirsten بگرده.
كارلا به آرشيو پليس كه در زيرزمين اداره هست ميره. همونطور كه خود كارلا ميگه اون هميشه با جاهاي تنگ و كوچيك مشكل داشته و در اينجور محل ها دچار مشكلات تنفسي ميشده. مرضي بنام كلاستروفوبيا. اما اينبار بايد به ترس خودش غلبه كنه و در زيرزمين ، بتونه با پيدا كردن كامپيوتر آرشيو به پرونده مورد نظرش دسترسي پيدا كنه.
كارلا هر طور شده بالاخره پرونده مورد نظر رو پيدا ميكنه و بعد از بررسي اون پرونده در كامپيوتر متوجه ميشه كه هيچ گزارش و يا مدركي از اون قتل در پرونده ذخيره نشده ! فقط تنها چيز بدرد بخوري كه پيدا ميكنه اينه كه اسم پليسي رو كه روي اون پرونده كار ميكرده ميفهمه : رابرت ميچل.
تايلر هم براي تحقيق در مورد اون كتاب به يك فروشگاه كه كتابهاي عتيقه و قديمي ميفروشه مراجعه ميكنه. صاحب فروشگاه يك پيرمرد ژاپني هستش. تايلر كتاب رو بهش نشون ميده و ميگه كه اين كتاب رو توي قفسه هاي خونمون پيدا كردم و ميخوام ببينم كه ارزشش چقدره ؟ مرد ژاپني هم ميگه من فقط ارزش كتابهايي رو كه اينجا ميفروشم ميدونم و نميتونم كمكي به تو بكنم ! تايلر هم بر ميگرده تا از فروشگاه خارج بشه كه پيرمرد بهش ميگه اگر بتوني يك كتاب رو كه من دنبالش ميگردم از توي قفسه هاي فروشگاه برام پيدا كني ، هر كمكي بتونم به تو ميكنم. تايلر هم ميره و اون كتاب رو براي پيرمرد پيدا ميكنه. پيرمرد كه اول داشت انگليسي رو با لهجه ژاپني صحبت ميكرد ، اينبار كه صحبت ميكنه بدون لهجه حرف ميزنه ، تايلر هم تعجب ميكنه و ميپرسه كه من اشتباه ميكنم يا اينكه تو لهجه ات از بين رفته ؟ پيرمرد هم ميخنده و ميگه كه اون لهجه رو مخصوصاً تقليد ميكردم چون اكثر مشتري هاي من از اين لهجه ژاپني خوششون مياد ، من خودم توي بروكلين نيويورك بدنيا اومدم و تا حالا از اينجا خارج هم نشدم و من از تو بيشتر يك آمريكايي هستم ! تايلر ميپرسه كه ميدوني از كجا ميشه فهميد كه اين كتاب قديمي به چه كسي فروخته شده بوه ؟ پيرمرد هم ميگه چون اين كتاب ارزشي نداره فروشنده اون مطمئناً يادش نمياد كه اينو به كي فروخته بوده ! تايلر از پيرمرد خداحافظي ميكنه و در حالي كه ميخواد از فروشگاه بيرون بره ناگهان از لاي كتابي كه توي دستشه تكه كاغذي روي زمين ميافته. تايلر كاغذ رو برميداره و نگاهي به اون ميكنه و ميبينه كه تكه اي از كاغذهاي رولي مخصوص پرينترهاي اداري هست كه روي اون يكسري اعداد و حروف چاپ شده. تايلر كاغذ رو با خودش ميبره تا توي اداره اونرو دقيق تر بررسي كنه.
شب شده و لوكاس داره ميره به آدرسي كه ماركوس داده بود تا با زني بنام آگاتا ملاقات كنه كه شايد بتونه يكسري از مسائل رو براي لوكاس روشن كنه. لوكاس به جلوي خونه آگاتا ميرسه و زنگ ميزنه ولي كسي جواب نميده. لوكاس در رو باز ميكنه و وارد خونه ميشه و صدا ميزنه : كسي اينجا نيست ؟ جوابي نمياد. لوكاس وارد اولين اتاق در سمت راست ميشه ، اونجا آشپزخونه اس ، هنوز ظرف قهوه روي اجاق گاز گرمه. از اتاق خارج ميشه و وارد اتاق سمت چپ ميشه ، اتاقي پر از قفس پرنده. از اين اتاق هم خارج ميشه و وارد آخرين درب ، در انتهاي راهرو ميشه ، اتاق نشيمن كه يكسري مجسمه عجيب در اونحا قرار داره. يك درب در اتاق وجود داره ، لوكاس اون درب رو باز ميكنه ، به اتاق خواب وارد ميشه و پيرزني رو ميبينه كه روي يك صندلي چرخدار نشسته. لوكاس ميگه كه آيا شما آگاتا هستيد ؟ پيرزن ميپرسه كه تو براي چي ميخواي آگاتا رو ببيني ؟ لوكاس ميگه ،‌من رو پدر ماركوس فرستاده اينجا ، من مشكلي دارم كه ميخوام با آگاتا در ميون بگذارم. پيرزن كمي با صندلي چرخدار مياد جلو تر و ميگه آيا كسي هم در اين كره خاكي وجود داره كه مشكل نداشته باشه ؟ لوكاس متوجه ميشه كه پيرزن چشماش كوره ، كمي جلوتر مياد و به آرامي دستش رو جلوي صورت پيرزن تكون ميده تا ببينه آيا پيرزن چيزي ميبينه يا نه ، پيرزن عكس العملي نشون نميده اما ميگه من كسي هستم كه براي ديدن نيازي به چشم ندارم. پيرزن ميگه لطفاً صندلي من رو به اتاق پرندگان منتقل كن ، اونجا راحت تر ميتونيم با هم صحبت كنيم. لوكاس هم اينكار رو انجام ميده و به اتاق پرندگان ميرن. در اونجا پيرزن ميگه پرنده موجود واقعاً عجيبيه ! ميتونه كل عمرش رو در يك قفس سپري كنه و در عين حال هنوز هم به آواز خوندن ادامه بده. قفس تو چه شكليه مرد جوان ؟ لوكاس ميگه : من يك نفر رو به قتل رسوندم ولي در انجام اين كار اختياري از خودم نداشتم. يك نفر من رو كنترل ميكرد. آگاتا ميگه : مطمئني ديوونه نشده بودي ؟ لوكاس ميگه : من چيزهاي عجيبي ميبينم ، مثلا ً مردي رو ميديدم كه دقيقاً همون حركات من رو انجام ميداد و يك دختر بچه رو ديدم كه از من كمك ميخواست. آگاتا ميگه : لطف كن و از داخل اون قفسه اي كه گوشه اتاقه براي پرنده هاي من غذا بيار و بهشون غذا بده. لوكاس هم اينكار رو انجام ميده. بعد آگاتا ميپرسه : آيا تو چيزهاي ديگه اي هم ديدي ؟ لوكاس ميگه : بعضي وقتها واقعيت جلوي چشمم تغيير پيدا ميكنه و تبديل به چيزهاي ترسناكي ميشه. آگاتا ميگه : آيا علامت و يا نشان و يا كلمه خاصي رو در تصورات خودت ديدي ؟ لوكاس ميگه : بعد از قتل اين طرحها رو روي دستهاي خودم حكاكي كرده بودم . لوكاس دستهاشو ميبره جلو و آگاتا با لمس كردن طرحهاي روي دست لوكاس متوجه ميشه كه طرح يك مار با دو آرواره باز هستش.
لوكاس ميپرسه معني اين طرحها چيه ؟ آگاتا ميگه فقط يك راه وجود داره كه ميتونم مطمئن بشم ، من رو به اتاق نشيمن ببر. لوكاس آگاتا رو به اتاق نشيمن ميبره و در اونجا آگاتا به لوكاس ميگه در يكي از قفسه ها چند تا شمع وجود داره ، شمع ها رو پيدا كن و روي شمعدانهاي روي ميز بذار ، بعد برو به آشپزخونه و كبريت بيار و شمع ها رو روشن كن. لوكاس اين كار رو انجام ميده و آگاتا ميگه كه چراغ اتاق رو خاموش كن و پرده ها رو بكش و بيا روي صندلي روبروي من بشين. لوكاس اين كار ها رو انجام ميده. آگاتا ميگه : من ميتونم كمكت كنم تا با استفاده از حافظه ناخودآگاه خودت تا حد ممكن بفهمي چه اتفاقي قبل از قتل براي تو رخ داده. هر كسي تو رو مجبور به انجام اين جنايت كرده خودش رو از داخل حافظه تو پاك كرده اما باز هم بايد چيزايي در ناخودآگاه تو باشه كه بتونه مسائل رو روشن كنه. آگاتا ميگه : هميشه در انجام اين كار احتمال خطر وجود داره ، آيا مايل به انجام اين كار هستي ؟ لوكاس ميگه : بله. آگاتا ميگه : دستهاتو بده به من. ذهنت رو خالي كن و تمركز كن و به رستوران برو . لوكاس ميگه : من جلوي رستوران ايستادم. آگاتا ميگه : برو داخل و بگو چي ميبيني. لوكاس ميگه : وارد شدم ، مشتري ها رو ميبينم ، خدمتكار رو ميبينم و يك مامور پليس هم ميبينم. آگاتا ميگه : ميزي رو كه نشسته بودي ميبيني؟ لوكاس ميگه : بله ميبينم ولي خاليه. آگاتا ميگه : هنوز به رستوران نيومدي‌ ؟ لوكاس ميگه : چرا ، اومدم ! غذاهاي من روي ميز هستن. وارد دستشويي شدم. آگاتا ميگه : چي ميبيني ؟ لوكاس ميگه : پيرمرد رو ميبينم كه در حال ادرار كردنه ولي خودمو نميبينم. چرا ، خودمو ديدم ، يك چاقو دستمه ! پيرمرد منو نديده ، من دارم از پشت بهش نزديك ميشم. من نميتونم جلوي خودمو بگيرم ! من نميخوام اينكار رو انجام بدم ! آگاتا ميگه : آروم باش و تمركز خودتو حفظ كن. من ميخوام تو به قبل از رفتنت به دستشويي برگردي. آگاتا ميگه : الان كجا هستي ؟ لوكاس ميگه :‌ در رستوران پشت ميز نشستم ، دارم غذا ميخورم و كتاب ميخونم. آگاتا ميگه : كتاب ؟ چه كتابي ؟‌ لوكاس ميگه : شكسپير ، توفان. آگاتا ميپرسه : ديگه چي ميبيني ؟ لوكاس ميگه :‌ يك مرد كه به ميز من نزديك ميشه. مرد جمله اي ميگه و لوكاس ميپرسه : ببخشيد ؟ مرد ميگه : قسمتي از همون كتاب توفان شكسپير هست. مرد ميشينه روبروي لوكاس. خدمتكار كتار ميز مياد و ميپرسه كه چيزي ميخوايد. مرد ميگه : قهوه لطفاً. لوكاس به آگاتا ميگه : انگار خدمتكار اون مرد رو نميبينه ! انگار كه اون نا مرئي هستش. انرژي عجيبي از طرف مرد به سمت من مياد. مرد به لوكاس ميگه : آيا تو به جادو اعتقاد داري ؟ لوكاس ميگه : نه ، من به اين چيزها اعتقاد ندارم. مرد ميگه : اشتباه ميكني ! چيزهايي در اين دنيا وجود دارن كه نميشه با چشم معمولي ديدشون. خدمتكار قهوه رو مياره و ميگه : اينم قهوه شما آقا. مرد ميگه : ممنونم كيت. لوكاس به آگاتا ميگه : خدمتكار قهوه آورد ولي با من صحبت ميكرد انگار كه من قهوه رو سفارش دادم !‌ انگار كه اصلاً اون مرد رو نميبينه ! لوكاس به مرد ميگه : من نميخوام بي ادبي كنم اما من معمولاً تنها غذا ميخورم. در همين حال مرد شروع ميكنه به خوندن وردهاي جادويي. بعد دستش رو به دست لوكاس ميزنه و اين باعث ميشه تا لوكاس از حالت عادي خارج بشه. لوكاس به آگاتا ميگه : من نميتونم بدنم رو كنترل كنم ، مثل اينكه فلج شده باشم. اون مرد اختيار من رو در دست گرفته ! آگاتا ميگه : اون مرد چيكار داره ميكنه ؟ لوكاس ميگه :‌ مرد بلند شده و داره از رستوران خارج ميشه ! آگاتا ميگه : بهت دستور ميدم كه تعقيبش كني ! لوكاس بدنبال مرد تا در پشتي رستوران ميره ولي با ديدن صورت خون آلود پيرمرد مقتول از حالت هيپنوتيزم خارج ميشه. لوكاس ميگه : آگاتا به من بگو اون مرد كيه ؟ ميدونم كه تو ميدوني اون كيه ،‌ به من بگو ! آگاتا ميگه : من نميتونم چيزي بگم ! لوكاس ميگه : بايد به من بگي اون مرد با من چيكار كرده ! اون منو مجبور كرده تا يك نفر رو بكشم ! آگاتا ميگه : فعلاً نميتونم چيزي بگم ، بايد در مورد اين مساله تحقيق كنم ، برو و فردا شب همين موقع برگرد اينجا تا من همه چيز رو برات توضيح بدم. لوكاس هم منزل آگاتا رو ترك ميكنه.


*** خوب دوستان عزيز ، اين هم قسمت دوم داستان. اميدوارم كه در ادامه داستان هم همراه ما باشيد.
فعلاً‌ ديگه از تايپ كردن خسته شدم. البته اين خستگي ناشي از اينه كه من مجبورم بازي رو كم كم برم جلو و بيام يك قسمتش رو تايپ كنم و دوباره بازي رو ادامه بدم ، بخاطر همين كلي زمان هم ميبره !
بقيه اش رو هم ايشالا سر فرصت بعدي مينويسم.
موفق باشيد ;)
 

کاربرانی که این قسمت را مشاهده می‌کنند

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
or ثبت‌نام سریع از طریق سرویس‌های زیر