بحث و تبادل نظر در مورد سری Devil May Cry (خلاصه داستان در پست اول)

  • Thread starter Thread starter alprh
  • تاریخ آغاز تاریخ آغاز

دوست دارین نسخه‌ی بعدی DMC رو چه استودیویی بسازه؟


  • مجموع رای دهنده‌ها
    313
خب هنوز هم خبر خاصی از بازی نشده ، دلیل اصلی خوابیدن تاپیک هم همین بی خبریه ، با تشکر از lady of light برای زنده نگه داشتن تاپیک ;)

دوتا نیمه خبر دارم که توی این بی خبری غنیمته :دی

1. خب کالکشن HD بازی توی ژاپن عرضه شده و هیچ اطلاعات یا تریلری از DmC توی اون وجود نداره :| هرچند به گفته کسایی که بازیش کردن خیلی لذت بخشه ( مخصوصا نسخه سوم بازی که کامل HD شده >:d< )


2. تعدادی از هوادارای بازی با یه ذره زیرکی و کاراگاه بازی ( :دی ) ظاهرا تونستن Voice Actor دانته توی این نسخه رو شناسایی کنند ، گویا Tim Phillips بازیگر استرالیایی که الان هم داره توی سریال Once Upon A Time بازیگری میکنه ( سریال قشنگیه توصیه میکنم دوستان حتما این سریال رو نگاه کنند ) توی این نسخه صداگذار دانته است و توی موشن کپچر DmC هم گویا نقش دانته رو به عهده داره
yahoo_6.gif


هنوز NT و کاپکام این موضوع رو تایید نکردن ولی به احتمال خیلی زیاد خبر درسته و Tim صداگذار نقش دانته است ، اینم عکسی از Tim در حال Motion Capture کردن ( احتمال زیاد این عکس مربوط به DmC ـه :دی )

Pictures & Photos of Tim Phillipps - IMDb
 
در راستای ادامه خبر قبلیم ، که مثل اینکه خیلی هم ازش استقبال شده :دی ( بازم به ابوذر که خبر رو خونده و سری به تاپیک میزنه :دی )

یکی از کاربرای فروم نینجا تئوری توی فیسبوک از Tim سوال کرده که آیا اون دانته است و Tim هم این موضوع رو تایید کرده >:d< طراحی صورت دانته هم مثل اینکه از روی Tim انجام شده ، اینم یه عکس دیگه که بتونید واضح صورتش رو ببینید :دی

Pictures & Photos of Tim Phillipps - IMDb
 
هی رفقا یعنی اینجا کسی نیست که در مورد داستان من نظر بده؟!:-/
تورو خدا حداقل بگین بیخود بود.:(( راستی اگر به هر دلیلی این سوال براتون پیش اومد که این داستان چه ربطی به dmc داره ... باید بگم که تا دو فصل دیگه دانته به شکلی غریب الوقوع وارد داستان می شه!
یکی یه نظری بده ! لطفا!!!:(
خوب نظره منو که میدونی آخه. من که اینو خیلی جلوتر از بچه های اینجا خوندم!!! دلشون بسوزه:> تازه به همتون بگم که این رفیقه ما گل کاشته!! بعد ها داستان خیلی جالب میشه وقتی دانته میادb-) دستت درد نکنه لیدی جان!>:d< راستی بچه ها این دختره تو داستان منما مثلا!!!!!!!!:>
چیه خو؟ دیدم تو نمیگی گفتم خودم یاداوری کنم!:d
بهتر نی نظرسنجیرو عوض کنیم؟ داره کپک میزنه:d
 
آخرین ویرایش:
خوب نظره منو که میدونی آخه. من که اینو خیلی جلوتر از بچه های اینجا خوندم!!! دلشون بسوزه:> تازه به همتون بگم که این رفیقه ما گل کاشته!! بعد ها داستان خیلی جالب میشه وقتی دانته میادb-) دستت درد نکنه لیدی جان!>:d< راستی بچه ها این دختره تو داستان منما مثلا!!!!!!!!:>
چیه خو؟ دیدم تو نمیگی گفتم خودم یاداوری کنم!:d
بهتر نی نظرسنجیرو عوض کنیم؟ داره کپک میزنه:d
خب چی بزاریم نظرسنجی رو ؟! :دی

در راستای تکمیل خبر قبلیم و اینکه دیگه 100% مطمئن بشید Tim داره نقش دانته رو بازی میکنه :دی این هم عکس کامل گروه Motion Capture :
681cs97v2ul51e503gdz.jpg


همونطوری که میبینید Tim Phillips بازیگر استرالیایی نقش دانته جلوی همه ایستاده ، Tameem کارگردان بازی هم مثل دیوونه ها رفته اون بالا روی نرده نشسته
biggrin1.gif
سمت چپ هم کچل خودمون Alex Jones رو میبینیم که تهیه کننده DmC ـه
biggrin1.gif


در ضمن اگه دقت کنید توی این عکس دوتا بازیگر مرد و دوتا بازیگر زن لباس موشن کپچر پوشیدن ، پس میشه گفت که علاوه بر دانته و دختر مرموزمون حداقل یه دختر و پسر دیگه هم توی بازی وجود دارن ( ورجیل آیا ؟! :دی )

داریم به Captivate نزدیک میشیم و احتمالش هست که توی Captivate خبر های بیشتری از بازی بشنویم
 
آخرین ویرایش:
خب چی بزاریم نظرسنجی رو ؟! :دی

در راستای تکمیل خبر قبلیم و اینکه دیگه 100% مطمئن بشید Tim داره نقش دانته رو بازی میکنه :دی این هم عکس کامل گروه Motion Capture :
681cs97v2ul51e503gdz.jpg


همونطوری که میبینید Tim Phillips بازیگر استرالیایی نقش دانته جلوی همه ایستاده ، Tameem کارگردان بازی هم مثل دیوونه ها رفته اون بالا روی نرده نشسته :biggrin1: سمت چپ هم کچل خودمون Alex Jones رو میبینیم که تهیه کننده DmC ـه :biggrin1:

در ضمن اگه دقت کنید توی این عکس دوتا بازیگر مرد و دوتا بازیگر زن لباس موشن کپچر پوشیدن ، پس میشه گفت که علاوه بر دانته و دختر مرموزمون حداقل یه دختر و پسر دیگه هم توی بازی وجود دارن ( ورجیل آیا ؟! :دی )

داریم به Captivate نزدیک میشیم و احتمالش هست که توی Captivate خبر های بیشتری از بازی بشنویم
بیشتر شبیه به گروه سرودن تا تیمه موشن کپچر! خدا به دانته رحم کنه!:|
 
در ضمن اگه دقت کنید توی این عکس دوتا بازیگر مرد و دوتا بازیگر زن لباس موشن کپچر پوشیدن ، پس میشه گفت که علاوه بر دانته و دختر مرموزمون حداقل یه دختر و پسر دیگه هم توی بازی وجود دارن ( ورجیل آیا ؟! :دی )

داریم به Captivate نزدیک میشیم و احتمالش هست که توی Captivate خبر های بیشتری از بازی بشنویم
یعنی میشه [-o< .......... این یعنی چشم پوشی کردن از عیوب ممکنه :d
علی آقا ممنون از اطلاعاتی که میذارین :)
 
ممنون از نظرات پویای رفقا... از اونجا که من آدم بسیار خوشبینی هستم( بیش از حد) ... همین فردا دو فصل دیگه رو تایپ می کنم و می گذارم توی تاپیک شاید بیشتر زنده بمونه!!! :>
 
ببخشید که یهو وارد بحث می شم! اما باید بگم که نینجا تئوری داره واقعا این بازی رو با عشق می سازه.(اگه NT بازی رو با همون دانته ی قبلی می ساخت اونوقت باید نگران می شدیم، فقط ببینین چه بلایی سر re: peration racoon city اومده. کپکام برای پول همه کار می کنه) من خودم به شدت با این کار کپکام مخالف بودم (و هستم! من یه طرفدار سرسخت سری DMC هستم و اگه DMC باز باشید، که هستید، می دونین که نام کاربریم از کجا اومده! :d) اما مطمئنم که NT بازی خوبی رو تحویل مردم می ده. به نظر من اینو باید به عنوان یه Spin Off از سری DMC قبول کنیم.
پ.ن: در ضمن دوستانی که امید دارن ویرجیل به بازی برگرده، باید بگم نینجا تئوری همون اول اعلام کرد بازی از نظر داستانی هیچ ربطی به DMC های قبلی نداره! پس بعید می دونم بتونیم دوباره ویرجیل روببینیم:((. و راستی! کم کم داره از Tameem خوشم میاد! دیوونگی لازم برای ساخت یه DMC رو داره!
 
دوستان عزیز... از اونجا که قول داده بودم... دعوت می کنم فصل بعد رو هم مورد توجه قرار بدین... راستی عجله هم نکنین تازه اول ماجرا است!:d

فصل پنجم خنده ها

در سیاه چال با یاد آوری قیافه هایشان بلند بلند می خندم ، از ته دل و با تمام توانم ... بی چاره ها فکرش را هم نمی کردند. حق هم داشتند.بعد از مدتی خندیدن آرام می گیرم، تکیه می دهم و به فکر فرو می روم. حالا که خ.ب فکر می کنم را چنان ساده ای در پی رو ندارم! راهی که انتخاب کرده ام خیلی خطرناک است. به هر حال رتوگان یک شیطان است؛ نه رحم دارد، نه شرم و نه حتی ذره ای احساس! هر چند وقتیبه عمق وجودش نگاه می کنی و به اعماق چشمان قهوه ای اش خیره می شوی، محبت و وجودی انسانی را می بینی که در آن دور دور ها در میان تن تن زنجیر تقلا می کند تا آزاد شود؛ یک ارباب شیطانی هرگز چنین اجازه ای نمی دهد. می دانم تنبیه های سخت و کار های وحشتناکی در انتظارم است که باعث می شود حالم از خودم بهم بخورد؛ ولی من تصمیم خودم را گرفته ام. من تا آخر این راه می روم و این شیطان را از رو می برم. همه خواهند دید که این کار را می کنم. در سیاهچال باز می شود و هیکل مارگونه ی ریدا از روی پله ها سر می خورد و پایین می آید. در همین حال با صدای زنگ داری می گوید:" اسلیر جوان! بهتر است مواظب کار هایت باشی..." بعد بی مقدمه دورم حلقه می زند، تاشکمم می پیچد، دستانش را روی شانه هایم می گذارد، توی چشمانم زل می زند و ادامه می دهد:"چون اگر دست از پا خطا کنی خودم در خفی می کشمت!" می خندم و می گویم:" هر جور مایلی ریدا! من کاری نمی کنم که به میلت خوش نیاید. رتوگان پیشکش خودت، من در مورد او دست از پا خطا نمی کنم!" ریدا حلقه را شل می کند و از من دور می شود. بعد جلو تر از من راه می افتد و با لحنی سرد می گوید:" امیدوارم!" من هم در حالی که مطیعانه به دنبال می روم با لبخندی بی شرمانه می گویم:" به امید واری ادامه بده، چون من تضمین نمی کنم که او در مورد من دست از پا خطا نکند." او می ایستد بر می گردد و صدای هیس تهدید آمیزی از خود در می آورد. من با لبخندی فرشته گونه نکاهش می کنم. بی خیال می شود و به راهش ادامه می دهد. در راهرو ها شیاطین بر اندازم می کنند و خرخر می کنند. به برخی لبخند می زنم، برای برخی شکلک در می آورم و از کنار برخی هم در حالی که زیر زیرکی نگاهشان می کنم می گذرم.
به اتاق رتوگان می رسیم . درش سفید است و دتگره هایش به شکل دست هایی هستند که حلقه به دست دارند... چه طراحی عجیبی؟! ریدا در میند و داخل می شود، من هم در حالی که به هر طرف سر می کشم وارد می شوم. داخل اتاق مثل سالن اصلی طراحی شده است.در کنار یک دیوار بزرگ کتابخانه ای قرار دارد که تا سفق بلندی دارد و مالامال از کتاب است. کتاب هایی قطور، قدیمی و بسیار سالم و تمیز! گوشه ی دیگر اتاق یک پیانو ی رویال قرار دارد که آبنوس است و روی آن گلدانی سفید با گل رزی مشکی قرار دارد. در گوشه ی دیگر تخت خواب بزرگی قرار دارد. در کنار آن نیز میز کاری پوشیده از برگه های کوچک و بزرگ قرار دارد. رتوگان در حالی که غرق خواندن است، روی صندلی راحتی کنار کتابخانه اش لم داده است. انگار که در دنیایی دیگر است! اصلا متوجه حضور ما نیست. با شنیدن صدای ناخوشایند ریداکه او را صدا می کند سر از کتاب بلند می کند و به ریدا و بعد به من نگاه می کند. ریدا می گوید:" ارباب ! همان طور که خواسته بودید... او را آوردم." رتوگان به من اشاره می کند که جلو بیایم و ریدا را مرخص می کند. ریدا دهان باز می کند تا چیزی بگوید، ولی بی خیال می شود ئ می رود. من جلوی کتابخانه می ایستم. او همچنان کتاب می خواند و کوچک ترین توجهی به من ندارد. به کتاب ها نگاه می کنم. همه معروف هستند. اکثرا فلسفی اند ولی چندتایی شعر و رمان هم میانشان به چشم می خورد. در حالی که با دستانم بازی می کنم، به جلد ها نگاه می کنم. رتوگان بی آن که سر از کتاب بلند کند می پرسد:" تا به حال پیانو زده ای؟" یکه می خورم ولی به آرامی می گویم:" بله.. چند بار در کلیسا ارگ نواخته ام و تقریبا می توانم خوب بنوازم... هر چند اصلا به محدوده ی کاری ام نمی خورد..." حرفم را قطع می کند و می گوید:" پس حرف نزن و پیانویت را بزن." طوری که متوجه نشود ادایش را در می آورم و بعد به طرف پیانو می روم. صندلی را عقب می کشم و آرام شروع نواختن یک سونات طولانی می کنم. موسیقی را آرام زیر لب زمزمه می کنم. پس از تمام شدن آن مینوئه ای کوتاه می زنم. و بعد دست از نواختن می کشم. با تمام شدن آهنگ رتوگان کتاب را می بندد و آن را سر جلایش می گذارد. بعد به طرف تختش می رود و روی آن لم می دهد. بعد از گوشه ی چشم نگاهی به من می اندازد و می گوید:" خوب می زنی! آرام آرام دارد از تو خوشم می آید. ولی این دلیل نمی شود که کار هایت را فراموش کنم... سزای آن اعمال را خواهی دید. ولی الآن زود است. این روش من است. با آن آشنا خواهی شد. " بعد می گوید :" راستی! تلاش نکن فرار کنی ... این یک مورد را تحمل نخواهم کرد. این را آویزه ی گوشت کن... فرار چه موفق و چه غیر موفق برایت مرگی دردناک، وحشتناک و طولانی را به دنبال دارد. حالا برو ... فردا دوباره ریدا رد دنبالت می فرستم!" من در عین ناباوری مطیعانه بیرون می روم. انگار جادو شده باشم حتی نمی توانم تمرکز کنم. فکرم آشفته است. یک چیزی اینجا مشکل دارد. ریدا تا سیاهچال همراهی ام می کند و آنجا داخل هلم می دهد. آرام از پله ها پایین می روم و در نور ضعیفی که از دریچه داخل می آید به دیوار تکیه می دهم و می نشیم. رفتار رتوگان عجیب بود و با تمام نقشه هایم مغایرت داشت. از آن بدتر امروز باز هم تکرار خواهد شد. من از تکرار متنفرم! مخصوصا تکرار چیزی ناخوشایند... خدا می داند تا کی در این دخمه خواهم ماند...
 
آخرین ویرایش:
خوب خوب ... اینم از کمیک! تا جایی که یادمه اگه اشتباه نکرده باشم آخرین بار تا همینجا رو گذاشته بودن تو تاپیک. دوست عزیزمون. این هم ادامش...باتشکر از اصرار های بی وقفه ی ابوذر جان!!:d


---------- نوشته در 10:41 AM اضافه شد ---------- نوشته قبلی در 10:39 AM ارسال شده بود ----------

ببخشید...اون 2 صفحه رو هر کار کردم لینک مستقیمش کار نکرد. برا همین اونجوری گذاشتم.

---------- نوشته در 10:54 AM اضافه شد ---------- نوشته قبلی در 10:41 AM ارسال شده بود ----------

اینم بقیش
 
سلام ...اینم قسمت ششم ... امیدوارم خوشتون باد!

فصل ششم روز هایی تکراریی

ک ماه به شکلی غریب و کند گذشته است. در این یک ماه خیلی اتفاقات متفاوت افتاد. اصلا آن طور که پیشبینی می کردم تکراری نبود. اوایلش خیلی سخت بود. رتوگان موجود بی نهایت عجیب است. به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست.
هر روز صبح ریدا با سینی ای پر از نمیدانم چی چی به سیاهچال می آمد و با نفرت آن را به دستم می داد. من هم با بی میلی چند لقمه ای می خوردم و به دنبالش به اتاق رتوگان می رفتم. رتوگان مجبورم می کرد که در برابرش بنشینم و در حالی که او کتاب می خواند، پیانو می نواخت یا به سایر کار های عادی اش می پرداخت من تنها نگاه می کردم. گاهی سوالی می کرد یا برخی از کتاب هایش را به من می داد تا برایش بخوانم. بدترین قسمتش وقتی بود که برای سرکشی به گوشه و کنار دژ من را هم به زور دنبال خود راه می انداخت. بعد از گذشت یک هفته آرام آرام نرم تر شد. می خندید و شوخی می کرد و دیگر آن قیافه یعبوس را به خود نمی گرفت. بعد از کتاب خواندن با من در مورد موضوع کتاب بحث می کرد. بعد اوضاع جالب تر شد. او من را از سیاهچال به اتاقی که در انتهای سالن رو به روی اتاقش بود منتقل کرد و هر چند که ریدا به این بابت کلی قیل و قال راه انداخت، او فقط در جوابش لبخند زذ و دستش را روی شانه ی او گذاشت و بدون یک کلمه حرف به اتاقش بازگشت. فکر می کردم که دارم به خواسته ام می رسم... ولی در ته دلم کم کم داشت از این ارباب شیطانی خوشم می آمد. شیطان عجیبی است ...جدی و با جذبه است ولی در عین حال گوشه گیر است و بیشتر وقتش را به کتاب خواندن می گذراند. او کار های عجیبی هم انجام می دهد. در هفته ی سوم رابطه ی ما از این هم پیچیده تر شد! با هم برای تماشای غروب می رفتیم... سوال های عجیبی هم از من می پرسید. یک بار، وقتی مجبورم کرده بود که شام را با او بخورم، بی مقدمه پرسید:" از مادرت چه می دانی؟" نزدیک بود خفه شوم. غذا پرید توی حلقم! با چشمانی گرد نگاهش کردم و جواب دادم:" خب... همین قدر می دانم که مثل من اسلیر بود... اسمش هم سیلا اکوریا بود. و همین طور می دانم که خیلی شبیهش هستم... هرگز او را ندیده ام... همین!" برق عجیبی در چشمانش دیدم... یک لحظه شک کردم. .. چرا؟ برای او چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟! ... بعد به خودم گفتم:" احمق نشو... چه چیزی می تواند بین آنها باشد؟" چند بار دیگر هم از این سوال ها پرسید. نمی دانم چه علاقه ای به شناختن مادرم داشت؟هفته ی چهارم هفته ی وحشتناکی بود. همرا ترس وشگنجه... فکر کنم روز یکشنبه بود که من را با خودش به شکنجه گاه برد. آنجا در عین ناباوری... بدن چاک چاک و غرق خونی را دیدم که خیلی آشنا بود... چشمان سبز کمسو و مو های طلایی خون آلود، صوذتی تپل و توپر همرا با غروری که تمام شکنجه ها ذره ای از آن کم نکرده بود... او کارل مکنزی بود. به بدن بی حال و آویزانش نزدیک شدم. لحظه ای دلم به حال آن مغرور فخر فروش آتش گرفت... لباس هایش پاره پاره بود و جای شلاق ها و شکنجه های وحشتناک تمام بدنش را پوشانده بود. رتوگان در حالی که نگاهش هم نمی کرد گفت:" حقا که اهل پراید است. سوسک مغرور... زجه می زد و از درد نعره می کشید ولی دست از غرور بر نمی داشت و یک بار هم نشد که التماس کند... یا حتی خواهش کند... اگر التماس می کرد به روحم قسم آزادش می کردم ؛ ولی مغرور تر از این حرف ها است... او آن بچه را با غرور و خودباوری کاذبش به کشتن داد." به کنار دیوار که به آن اشاره کرد نگاه کردم... بدن بیجان لوسی بی چاره آنجا بود. از کنار چشمانش خون جاری بود... کورش کرده بودند و بدنش پر از جای زخم بود... باورم نمی شد که او را شلاق زده بودند. آرام سرش را در آغوش گرفتم. یک لحظه احساس کردم سرش را به سینه ام می فشارد... دو قطره اشک روی دتم چکید... ولی با دقت که نگاه کردم اشک نبود خون بود. با خشم از جایم بلند شدم. یک راست به طرفکارل رفتم و دست را بالا بردم و با تمام وجود توی صورتش کوبیدم . با فریادی از سر درد از نیمه هوشیاری خارج شد. چاقویی را که از میز غذا کش رفته بودم، ازز جیب مخفی چلکه ام بیرون کشیدم و زیر چانه اش گرفتم و با خشم سرش فریاد زدم:" ابله! ... خودخواه مغرور از خود راضی... چطور توانستی؟!... لوسی بیچاره! چطور توانستی مغرورانه شکنجه شدنش را تماشا کنی و هیچ کاری نکن؟! کافیزبود التماس کنی، اصلا می توانستی یک بار هم که شده بگویی "لطفا" اتفاقی نمی افتاد ولی آن دختر بیچاره الآن زنده بود...!" چاقو را به گلویش فشار دادم ولی بعد منصرف شدم و گفتم:" نه... بگذار زجر بکشی... بگذار تا آخر عمرت زجر بکشی . .. راحتت نمی کنم." چاقو را سر جایش گذاشتم و به طرف رتوگان رفتم . یقه اش را گرفتم به طرف خودم کشیدم و گفتم:" چطور؟! چطور توانستی؟! او یک بچه بود... یک بچه ی کاملا بی گناه!" رتوگان در حالی که من را از خود جدا می کرد گفت:" گفته بودم سزای کارت را می بینی ، نه؟! این یک موردش بود، آقای هوک که یادت هست... او یکی دیگر بود! و این تازه اولش است." در آتش خشم می سوختم. او یک شیطان بود...بی رحم، بی شرم، بی احساس و غیر قابل تحمل! لگد محکمی نثار ساق پایش کردم و بعد در حالی که در حالی که به طرف در می دویدم به طرفش فریاد زدم:" ترجیح می دهم شیاطین ا با همتنها بگذارم." بعد در حالی که چاقو را دوباره از چکمه ام بیرون می کشدم، گفتم:" راستی ارباب... دیگر هرگز من را در این دژ نخواهی دید!" ولی واقعا حرف مفت بود! من خودم را به اتاقم رساندم و وسایلم را جمع کردم و به طرف راه روی اصلی رفتم. خیلی سریع خودم را به نزدیکی های در دژ رساندم و لی فایده ای نداشت تصمیم گرفتم از بالای برج خودم را داخل دریاچه ی کنار دژ پرت کنم، پس از لای نرده های یکی از پنجره ها رد شدم و خودم را به نوک برج رساندم... با تمام و جود از آن بالا پریدم. ولی در میان زمین و هوا چیزی محکم من را گرفت. دستان قرمز آتشینی محکم کمرم را گرفته بود. تقلا کردم تا خودم را آزاد کنم و در عین ناباوری دیدم که با هر تکان من فشار دست ها بیشتر می شود. به بالای برج رسیدیم. هیو لا من را به طرف دیوار برج پرت کرد. با سرعت به دیوار خوردم و نقش زمین شدم. به سختی به طرف هیولا برگشتم... رتوگان بود که بال های چرمی مشکی در آورده بوداز حالت عادی اش بزرگتر بود. پوستش سرخ شده بود و دستانش با انگشانی کشیده بزرگ و غیر انسانی شده بود. عصبانی بود و هیکلش در هاله ای از آتشی سرخ رنگ محاط شده بود. در حالی که به طرف من می آمد بال هایش محو می شدندو به حال طبیعی باز می گشت ولی به قرمزی چشمانش افزوده می شد. او در برابرم ایستاد، دست قدرتمندش را دور گردنم حلقه کرد، از جا بلندم کر د و با خشمی که در صدایش زنگی ترسناک ایجاد کرده بود، گفت:" گفته بودم، فرار کردن را تحمل نمی کنم سیلویا اکوریا، نه؟!" قلبم با سرعت غیر قابل باوری می زد. او دوبار هبا خشم به طرف دیوار پرتم کرد و بعد مرا کشان کشان به طرف اتاق شکنجه برد. کابوس من از آنجا شروع شد. رتوگان خودش دست به تنبیهم زد. این تنبیه بدی بود، خیلی بد! ریدا با شوق گوشه ای میان دم و دستگاه شکنجه لم داده بود، بدن شکنجه شده ی من را برانداز می کرد و لذت می برد! رتوگان هم کم نمی گذاشت. چیزی نمانده بود کار به جا های باریک بکشد. بد ترین قمتش داغ بود... همان فلز گداخته ای که نه تنها کالبدت بلکه روحت را هم می سوزاند. او آن را درست روی کتفم گذاشت! وحشتناک بود ... هنوز هم سوزشش را حس می کنم. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و نعره ی عاجزانه ای سر دادم. گلولهخ های اشک از چشمانم سرازیر می شد. یک لحظه نگاهم با نگاه رتوگان تلاقی کرد. بعد ناگهان نرم شد. داغ را زمین انداخت و به ریدا دستور داد که دنبالش برود. ریدا ناراحت از تمام شدن نمایش با غرولند به دنبال رتوگان راه افتاد. فکر کنم حدود یک شب همان جا آویزان بودم و زم زبان های چند ساعت یک بار ریدا وکانلا را تحمل می کردم. هیچ چیزی در طول آن شب به اندازه ی یاد آوری لحظه ی تلاقی نگاه هایمان وحشتناک نبود. احشاس خیلی بدی داشتم. به به خاطر درد یا سوزش جای داغ یا زخم زبان های ریدا و کانلا ... فقط و فقط به خاطر آن یک نگاه... انگار داشت زجر می کشید؛مثل این بود که شکنجه اش داده بودی، نگاهش پر از درد بود. ولی چرا؟!... من که... در قلب او جای نداشتم، داشتم؟!... این احمقانه بود! به هر حال ریدا بعد از مدتی طولانی آمد و من را به اتاقم برد و در را از پشت قفل کرد. یک دوش آب گرم گرفتم و زخم هایم راشستم. یک لباس آدمانه برای پوشیدن پیدا کردم و کمی دزار کشیدم. مدام به آن نگاه فکر می کردم؛ امگار نمی خواست از ذهنم دور شود. همان طور که در فکربودم خوابم برد. خوابی آرام و شیرین، آنقدر عالی هرگز دلم نمی خواست تمام شود! وقتی بیدار شدم ریدا داشت لباس هایم را می گشت. با دیدن من جا خورد و با سرعت در حالی که چاقوی میز ناهار دستش بود، از اتاق بیرون رفت. ولی خانم خوش خیال روحش هم از چاقو هایی که توی بالشتم بود و کلت های توی چکمه هایم خبر نداشت. فکر کنم سه روز بعد بود که رتوگان با حضور ناگهانی اش من را غافلگیر کرد. به معنایی واقعی از نگاه کردن به چشمانش می ترسیدم. سرم را پایین انداخته بودم و در دل ناسزاهای رکیکی به خنده های زیر زیرکی کانلا می گفتم. وقتی رتوگان با لحنی سرد و تا حدودی تهدید آمیز او را مرخص کرد جگرم کلی حال آمد. رتوگان راه افتاد و شروع به چرخیدن دور اتاق کرد. هر بار که کنار من که سر به زیر و فرشته گونه روی تخت نشسته بودم و دستانم را به هم قلاب کرده بودم، می گذشت؛ نگاه زیر چشمی ای به من می انداخت و سری تکان می داد. بعد از چند دور چرخیدن دور اتاق و مشاهده ی متعلقات و مایحتوی و مستفیض شدن از دیدن گل رخساره ی ما که مکررا و مکررا اتفاق می افتاد، بالاخره رضایت داد که بنشیند و بیش از این برای خودش و من سرگیجه ایجاد نکند. با و جود این کامات خنده آور و قلنبه سلنبه ای که به ذهنم می رسد به سختی می توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. بعد از نشستن، با لحنی سرد شروع به حرف زدن کرد. کلی سرزنشم کرد، کلی محکومم کرد و بار ها و بار ها به این امر که حقم بود اشاره کرد. ولی در پایان چیزی پرسید که برایم از آن نگاه هم بدتر بود. در حالی که به طرف در می رفت و بدرقه اش می کردم، ناگهان برگشت. دستش را روی جای داغ گذاشت و با صدایی که دلسوزی، نگرانی و شرمساری(!) در آن موج می زد پرسید:" خیلی اذیت شدی؟ در ددارد؟!" با گونه هایی سرخ به چشمانش خیره شدم... محبت؟!... دلسوزی؟!... آیا آنچه در عمق چشم های قهوهای اش می دیدم واقعیت داشت؟!... آرام خودم را عقب کشیدم و نگاه را از او گرفتم و گفتم:" نه خیلی... اهمیتی ندارد." رتوگان از آن بالا بالا ها- قدش حداقل 20 سانت از من بلند تر است- نگاهم کرد و بدون گفتن کلمه ای بیرون رفت. الآن روی بالکن برجک غربی ایستاده ام و غروب را تماشا می کنم. یادآوری این یک ماه احساس های ضد و نقیضی را در من ایجاد می کند که به یک سردر گمی واحد منتهی می شود. حضور کسی را پشت سرم احساس می کنم. بر می گردم. رتوگان است که دست به سینه به چارچوب در تکیه داده است. آرام جلو می آید و دست هایش را به لبه ی بالکن تکیه می دهد. با لخنی غیر طبیعی و غیر معمول می گوید:" غروب خیلی زیباست،نه؟! افول حیقت و بالا آمدن مجازی در مقبلش که دقیقا مثل آن واقعیت خیلی زود می گذرد، گاهی بیشتر می ماند و گاهی کمتر ولی به هر حال هیچ کدام برای میشه نمی مانند. و به مرور زمانجای خود را به دیگری می دهند!" با تعجب نگاهش می کنم. یک ارباب شیطانی مثل یک کشیش پارادایزگیتی صحبت می کند! به من نگاه م کند و با دیدن قیافه ی بی نهایت احمقانه ام می خندد. بعد از تمام شدن خنده هایش خیلی جدی به غروب نگاه می کندو بعد از لحظاتی با حجدیت می پرسد:" در مورد پدرت چه می دانی؟!" جا می خورم. پدرم؟! چرا او مدام در مورد خانواده ام سوال پیچم می کند؟! با بی میلی جواب می دهم:" خب راستش... هیچ چیز! اصلا نمیدانم که بوده و ار کجا آمده... حتی اسمش را هم نمی دانم."با کنجکاوی می پرسد:" خوب فکر می کنی چه جور آدمی بوده؟" سردر گم می گویم:" فکر کنم مثل مادرم اسلیر بوده. باید آدم شجاع و خوش قلبی بوده باشد! دوست دارم ببینمش هرچند که فکر مکنم باید مرده باشد... چون اگر زنده بود حتما دنبالم می آمد یا اصلا دختر یک ساله اش را وسط فضا ی خشک و بی رحم و بین آدم های بی مهر پارادایز گیت رها نمی کرد!" می خندم و می گویم:" باید آدم خوش تیپی بوده باشد که مادرم از او خوشش آمده بود." به رتوگان نگاه می کنم که به افق خیره شده است و حتی پلک هم نمی زند. با حالت غریبی می گوید:" حتما همین طور بود!" بعد با آن محبت نا مأنوس در نگاهو صدایش می گوید:" اگر اینجا بود حتما از دست من نجاتت می داد." بعد با صدایی بسیارآرام آن طور که انگار با خودش حرف می زند،می گوید:" کاش می توانست این کار را بکند!" به افق خیر می شوم... چرا او این قدر عجیب رفتار می کند. اگر ارباب های شیطانی دیگر جای او بودند، من تا به حال 100بار مرده بودم. من اسلیرم! دشمن شیاطین...آدم معمولی که نیستم.تازه اگر انسان معمولی هم بودم فرقی نداشت. شیاطین قسم خورده اند نوع بشر را نابود کنند. هیچ ارباب شیطانی ای به یک انسان رحم نمی کند. رتوگان آرام دستش را روی شانه ام می گذارد. نا گهان مثل برق گرفته هاعقب می پرم،پایم به چیزی گیر می کند و از بالکن پایین می افتم. به لبه ی بالکن چنگ می زنم. و خودم را نگه می دارم. رتوگان با فریاد خفه ای دستم را می گیرد و به طرف خود می کشد. آرام آرام بالا می آیم. بعد رتوگان با تمام قدرت من را به طرف خود می کشد. من که تقریبا روی لبه نشسته ام در بغلش می افتم. بعد از این که از وجود زمین سفت زیر پایم مطمعن می شوم، چشمانم را باز می کنم. سرم را بالا می گیرم و چشمم به چشمان پر از محبت رتوگان می افتد. خودم را عقب می کشم. در حالی که ودم را عقب می کشم. در حالی که دستم را محکم گرفته است، می خندد و می گوید:" باشد... باشد! فقط لطفا این بار نیفت چون این بار فقط خدا می تواند نجاتت بدهد." بر می گردم و گو نه های سرخم را از دیدش پنهان می کنم.
چشمم به سنگی می افتد که پایم به آن گیر کرد. با پرخاش لگدی به آم می زنم و می گویم:" عوضی! آخر تو این بالا چه کار می کنی؟!" در حالی که به سمت در می روم همچنان غرغر می کنم. سعی می کنم طوری نشان دهم که انگار از دست سنگ ناراحتم ولی کاملا واضح است که این پرخاش به خاطر خجالت است. چه بلایی سرم آمده؟! من یک اغواگرم... بعد خجالت می کشم.... انگار به جای این که من او را در دست داشته باشم او من را کنترل می کند.
از پله ها پایین می روم و خودم را به اتاقم می رسانم... باید فکر کنم... واقعا باید با خودم خلوت کنم... اینجا یک چیزی درست نیست. من باید از یک سری چیز ها سر در بیاورم...با ید با خودم خلوت کنم!!!
 
آخرین ویرایش:

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

تبلیغات متنی

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or