بحث و تبادل نظر در مورد سری Devil May Cry (خلاصه داستان در پست اول)

  • Thread starter Thread starter alprh
  • تاریخ آغاز تاریخ آغاز

دوست دارین نسخه‌ی بعدی DMC رو چه استودیویی بسازه؟


  • مجموع رای دهنده‌ها
    313
خب اصولا کرکتر دیزانر های ژاپنی این مدلی طراحی میکنن :biggrin1: !
نه تنها FF و DMC ، بلکه شما اکثر بازیهای ژاپنی رو ببینید چهره هاشون همین مدلی هستند :biggrin1: .
قبول دارم اما اینا دیگه خیلی شبیهن مثه کپی در برابر اصل !:d
این CAIUS که اگه موهاش سفید بود همه با ورجیل اشتباهش میگرفتن......
یه نگاهی هم به HOPE بندازین فتوکپی از جوجه کلاغه (نرو:d) هست!
 
سلام بچه ها...
آمممممممم ..... نمیدونم چه جوری بگم بچه ها...

من به خاطر یه مشکل خاصی، مجبورم تا از BC برم. البته مشکلم مربوط به اینجا نمیشه. ولی خُب مجبورم اینجا رو ترک کنم. امیدوارم روزی بتونم برگردم، راستش خیلی ناراحتم که توی همچین شرایطی دارم از پیشتون میرم. حالا که کلی منتظر Silent Hill، Resident Evil، Devil May Cry HD Collection و خیلی چیزای دیگه بودم تا در موردشون کلی اسپم پراکنی کنم و با هم راجع بهشون صحبت کنیم و بزنیم تو سر کله ی همدیگه، باید بذارم برم... تازشم، همین امشب نِتم درست میشدا... قرار بود دیگه کلاً پِلاس باشم تو BC... ولی خُب... چه میشه کرد؟ چاره ای نیست!!!

میخواستم تا حداقل از این فرصت استفاده کنم و... از همه ی کسانی که خواه ناخواه ناراحتشون کردم، عذر خواهی کنم. جداً و از صمیم قلب متاسفم. من هیچ وقت قصدم ناراحت کردن کسی نبوده و مطمئنم که ناخواسته این اتفاق افتاده... این مسئله واقعاً برای من مهمه که کسی از دستم ناراحت نباشه... واقعاً مهمه.

راستش من اصلاً این آدم بگو بخندی که اینجا وانمود می کردم نیستم. اما همین که به خاطر شماها اینطوری بودم برام خیلی ارزش داشت. همین که به خاطر شماها یه آدم دیگه بودم، برام زیبا بود...

دیگه هم فرصت نمیشه تا 4شنبه سوری و سال نو رو پیشتون باشم، پس همینجا سال نو رو بهتون تبریک میگم... 4شنبه سوری هم که قرارمون بام تهران...

یه چیزی رو فراموش نکنیم و اونم اینکه ما GAMER ها هر چقدر هم از هم دور باشیم و همدیگه رو نشناسیم، اما با بازی کردن، همیشه یه حس مشترک داریم و خواهیم داشت...
توی لحظه های خاصی همراه کاراکترمون می خندیم، شاد میشیم... همراهش گریه می کنیم و غصه می خوریم... مشکلاتش میشه دغدغه های ما و شادی هاش میشه خوشحالی ما...

به همین خاطر اگر هم دیگه اینجا نباشم، همیشه به فکرتون هستم. تو این 3- 4 ماهی که من عضو BC شدم، بهترین لحظاتم رو داشتم و به همین خاطر از همتون ممنونم...

Farewell BC, I’m coming my Fantasy… my own DreamWorld
 
با ترجمه لطفا :d بخدا حال و حوصله انگلیش خوندن نداریم
ولی ممنون ;)
تاپیک در حال فرو رفتن به خواب زمستانی بود شدیدا :d

---------- نوشته در 02:38 PM اضافه شد ---------- نوشته قبلی در 02:33 PM ارسال شده بود ----------

یه چیزی رو فکر نکنم درست متوجه شده باشم
tameem داره میگه این بازی برای گروه سنی teen دیگه نیست و قراره داستانش بزرگسالانه روایت بشه ؟ماجرا چیه ؟
 
با ترجمه لطفا :d بخدا حال و حوصله انگلیش خوندن نداریم
ولی ممنون ;)
تاپیک در حال فرو رفتن به خواب زمستانی بود شدیدا :d
من حال و حوصله ترجمه ندارم :دی همین انگلیش رو بخون خیلی حال میده :دی
توی صفحه سوم اون بخشی که کادر قرمزه خیلی قشنگ در مورد طراحی دانته توضیح داده اگه بخوام به صورت خلاصه بگم :

"اول نینجا تئوری طرح هایی از دانته رو میکشه که خیلی شبیه دانته نسخه های قبلیه و از هر 4 نسخه توی اون الهام گرفته شده بود بعد که این طرح ها رو میبرن پیش کاپکام ، کاپکام میگه اگه میخواستیم بازی همون دانته قدیمی باشه دیگه چرا پس دادیمش دست شما ، کاپکام به نینجا تئوری میگه که کاملا طراحی دانته توی 4 نسخه قبلی رو فراموش کنه و خودش طرحی کاملا جدید رو ارائه بده .
بعد از این موضوع طرح های نینجا تئوری حدود 100 عکس از دانته جدید توی رده های مختلف سنی و همینطور توی حالت های مختلف روحی طراحی میکنند ، توی جوونیش ، موقع خوشحالی و ناراحتیش ، Tameem به یکی از طرح ها اشاره میکنه و میگه فوق العاده زیبا بوده ، به گقته Tameem توی اون طرح دانته بدطور زخمی شده و سینه اش کاملا پاره شده ، دانته جلوی آینه ایستاده و داره به قلب تپنده خودش نگاه میکنه و کاملا متوجه میشه که یک انسان نیست "


بقیه رو هم خوتون بخونید :دی
 
من حال و حوصله ترجمه ندارم :دی همین انگلیش رو بخون خیلی حال میده :دی
توی صفحه سوم اون بخشی که کادر قرمزه خیلی قشنگ در مورد طراحی دانته توضیح داده اگه بخوام به صورت خلاصه بگم :

"اول نینجا تئوری طرح هایی از دانته رو میکشه که خیلی شبیه دانته نسخه های قبلیه و از هر 4 نسخه توی اون الهام گرفته شده بود بعد که این طرح ها رو میبرن پیش کاپکام ، کاپکام میگه اگه میخواستیم بازی همون دانته قدیمی باشه دیگه چرا پس دادیمش دست شما ، کاپکام به نینجا تئوری میگه که کاملا طراحی دانته توی 4 نسخه قبلی رو فراموش کنه و خودش طرحی کاملا جدید رو ارائه بده .
بعد از این موضوع طرح های نینجا تئوری حدود 100 عکس از دانته جدید توی رده های مختلف سنی و همینطور توی حالت های مختلف روحی طراحی میکنند ، توی جوونیش ، موقع خوشحالی و ناراحتیش ، Tameem به یکی از طرح ها اشاره میکنه و میگه فوق العاده زیبا بوده ، به گقته Tameem توی اون طرح دانته بدطور زخمی شده و سینه اش کاملا پاره شده ، دانته جلوی آینه ایستاده و داره به قلب تپنده خودش نگاه میکنه و کاملا متوجه میشه که یک انسان نیست "


بقیه رو هم خوتون بخونید :دی
باور نمی کنی که الان داشتم همینو به فارسی اینجا می نوشتم:d چون به نظرم این یه قسمت خیلی جالب بود
فقط نفهمیدم آیا این طرح توی DmC اعمال شده یا نه ؟!
 
باور نمی کنی که الان داشتم همینو به فارسی اینجا می نوشتم:d چون به نظرم این یه قسمت خیلی جالب بود
فقط نفهمیدم آیا این طرح توی DmC اعمال شده یا نه ؟!

اینا طرح های اصلی دانته بودن شاید توی بازی همچین صحنه ایی اصلا وجود نداشته باشه ، این طرح ها بیشتر برای این بوده تا خود سازنده ها با شخصیت دانته آشنا بشن تا بتونند داستانی هم جهت با شخصیتش براش بنویسند

شاید توی بازی به عنوان Extra و Unlockable وجود داشته باشن که امیدوارم همینطور باشه
 
منظوره tameem رو گرفتم :
در بازی های قبلی شما با داستانی با درجه سنی نوجوان رو به رو بودید و اکثرا موضوع آنها امن و مناسب با این سنین بوده اما چیزی که در این بازی می خواهیم به شما ارائه دهیم مربوط به سنین T نمیشود با اینکه صحنه های اکشن و خونریزی دارد
نمی دونم چرا این بازی حس supernatural بهم میده ، یه جوریه :d از این حرفه Tameem خوشم اومد به نظر میاد بازی حرفی برای گفتن داره
 
تاپیک داره میخوابه برای همین یه سوال دیگه رو هم میزارم :دی

مثلا از Tameem میپرسه : بعضی هوادارا میگن دانته رو از روی تو طراحی کردن ، نظرت در این مورد چیه ؟ :biggrin1:

Tameem میخنده و میگه : دانته حدود 1 دهه از من کوچیکتره و غیر از مرد بودن و اینکه هر دو موهامون سیاهه هیچ شباهت دیگه ایی با همدیگه نداریم ، من نرفتم پیش طراحامون و بگم " هی دانته رو شبیه من بسازید چون میخوام توی بازی باشم " ( دوباره میخنده) اگه این حرف رو میزدم از پنجره پرتم میکردن بیرون :biggrin1: =))
 
تاپیک داره میخوابه برای همین یه سوال دیگه رو هم میزارم :دی

مثلا از Tameem میپرسه : بعضی هوادارا میگن دانته رو از روی تو طراحی کردن ، نظرت در این مورد چیه ؟ :biggrin1:

Tameem میخنده و میگه : دانته حدود 1 دهه از من کوچیکتره و غیر از مرد بودن و اینکه هر دو موهامون سیاهه هیچ شباهت دیگه ایی با همدیگه نداریم ، من نرفتم پیش طراحامون و بگم " هی دانته رو شبیه من بسازید چون میخوام توی بازی باشم " ( دوباره میخنده) اگه این حرف رو میزدم از پنجره پرتم میکردن بیرون :biggrin1: =))

ها این حرف tameem هم خیلی رو مخ بود ! کلا بار اولی که این مردک به همراه دانته ی جدید رو دیدم هر چی فش بود نثارش کردم ! وجدانی ابتدای بازی و توی همون تریلر اول آدم این دانته رو می بینه بی اختیار یاد این مردک می افته :|
 
سلام به همگی :دی
سال نو رو به همه بچه های این تاپیک تبریک میگم، امیدوارم سالی باشه پر از دویل هانتری، شایدم یه فرجی شد و این DmC خوب از آب در بیاد ;)
 
اوهوووووووووووو!!! از کی اینجا نیومده بودم!!!
بچه ها اولین تریلر رو یادتونه؟ دانته سیگار میکشید؟
اگر دقت کرده باشین (که همین طوره) پشت کله دانته،موهای سفید رو کله-ش داشت.الان فکر کنم دیگه اونطوری نیست.
شایدم یه فرجی شد و این DmC خوب از آب در بیاد ;)
نگران نباش! خوبه......
 
سلام به همه ی رفقا
سال نو ی همتون مبارک.>:d<
براتون یه عیدی باحال دارم .... امیدوارم خوشتون بیاد....
منتظر نظراتتون هستم.
اینم از هدیه ی من به شما
فصل یک اغواگر

لحظه ها به کندی می گذرند. البته اهمیت چندانی ندارد . گذر کند زمان بیشتر به کارم می آید.
متانت و وقار و کمی حالت فرشته گونه چاشنی قیافه ای است که برای خودم درست کرده ام. موهای کوتاه و مشکی ام را تا آنجا که می شد تیغ تیغی کرده ام و دسته ی قرمز مو های جلوی سرم را داخل صورتم ریخته ام. نیمنته و شلوارک مینی ژوپ استرچ مشکی ام را پوشیده ام و کت نیمتنه ی قرمز چرمی ام را به تن دارم . دستکش های چرمی انگشتی ام را با چکمه های زیر زانوی پاشنه دار مشکی ام ست کرده ام.کلی پول خرج این سرو وضع کرده ام. اهمیتی ندارد که چقدر خرج کرده ام، آنچه مهم است این است که عاقبت چه چیز مهمی به دست می آورم. چند ماهی می شودکه اینجا در- حاشیه ی شهر نیمه ویرانه ی پراید1.- منتظر این لحظه ام و بالاخره او را اینجا کشاندم. با خنده ای شیرین به صورتش نگاه می کنم. ناز می کنم، جذب می کنم. من اینم! یک اغواگر! منفور ترین آدم از نظر آدم های کوته فکر این شهر و خیلی از شهر های دیگر که در آن ها زندگی کرده ام.
چشم های تیره ام را به چشمانم می دوزم. با چشمانم احمقانه ترین حس ممکن را القا می کنم. انگار می گویم :" بیا...! بیا جلو! من مال توام! من یک جایزه ام... بیا من را بگیر...!" یک لحضه به همراه داشتن کلت هایم شک می کنم. نکند...! آرام دستم را به طرف کمرم می برم... نه، همراهم است...حالا...حالا وقتش است...حمله...! بالاخره وقتش رسید...حمله کنید هیولاهای کثیف...شیاطین اعماق جهنم...به نقشه ی من جامه ی عمل بپوشانید.
با صدای انفجار مهیبی یک دسته شیطان از داخل کوچه ی پشت سرمان بیرون می ریزند. به طرف کانلا2. می روم و دستش را می گیرم، می کشم و فریاد می زنم: "بدو کانلا ...بدو...! "او بدون این که بداند از کجا خورده است به دنبال من می دود. من هم او را یکراست به طرف دخمه ی نیزه ها می برم. به طرف دره ای پر از استلاکتیت ها ی آهکی که مثل سرنیزه تیز هستند. شیاطین بخت برگشته هم به دنبال ما راه می افنتد. به لبه پرتگاه می رسیم . آرام از دیواره پایین می رویم و روی لبه ای می ایستیم. ازاین که برای ثابت ماندن باید بازوی او را بگیرم از خودم متنفرم... ولی عیبی ندارد. در عوض تا نیم ساعت دیگر او هم داخل کارنامه ی در خشان من می رود. شیاطین که با سرعت می دوند از لبه ی پرتگاه به پایین سقوط می کنند. بعد ناگهان ریزش شیاطین به انتهای دره قطع می شود. انگار حواسشان خمع مردم بخت برگشته ی شهر شده اند. حالا وقتش است. آرام به گوشش نزدیک می شوم و می گویم : " حا لا اول من بالا می روم بعد تو را بالا می کشم. نگران نباش! بلایی سرم نمی آید." محکم بغلش می کنم. بعد سریع از دیواره بالا می روم و خودم را به لبه ی پرت گاه می رسانم. کانلا بلند می گوید: " خب... حالا دستت را بده و من را هم بالا بکش بالا! " یک دستم را به طرفش دراز می کنم. او دست مرا می گیرد و بالا می آید . وقتی به نیمه های راه می رسد، فریاد می زند :" آن یکی دستت را هم بده نمی توانم بالا بیایم! " با لبخند سرم را آنقدر جلو می آورم تا صورتم را ببیند بعد شمشیری را که از کمرش کش رفته ام را برایش تکان می دهم و می گویم: " نمی توانم عزیزم...آخر دستم بند است. " بعد دستم را از دستش خارج می کنم و می گویم: " خدا حافظ شیطان عزیز...مصاحبت باشما بسیار لذت بردم. " و در حین سقوط او به ته دره خنده ای شیطانی سر می دهم و به طرف شهر می روم. حالا یکی دیگر از دستیار های نیمه شیطانی شیطان عزیز "رتوگان3." در حال فریاد زدن اسم من همراه با لفظ عوضی، به عبارت دیگر در حال گفتن ذکر "سیلویای4. عوضی" در حال سقوط از پله های اعصار است. باید زود ت به شهر برسم... مردم مغرور و کوته فکر پراید به کمک من احتیاج دارند! من دارم می آیم مردم بد بخت...! همان طور که گفتم من یک اغواگرم!!

1. Pride 2 .Connla 3. Retogan 4.Silvia



فصل دو پراید

پراید در آتش می سوزد. مردم از سویی به سوی دیگر فرار می کنند. هر چند متر یک بار شیطانی را می بینی که بر سر جنازه ای ضیافتی برپاکرده است. هیولایی با بی رحمی تمام به کودکی در حال گریه حمله می کند. دخترک بیچاره جیغ می کشد. سریع خودم را به هیولا می رسانم و شمشیر کانلا را تا دسته راخل شکمکش فرو می کنم. همان لحظه تماس کسی به بدنم را حس می کنم . کارل است! یکی از مغرور ترین و معروف ترین پسران پراید...! حالا که من هیولا را کشته ام آمده است تا دخترک را ببرد و برای خودش اسمی در کند. مغرور پست فطرت!
دخترک همچنان زار می زند. با پوز خند می پرسم:" کارل مکنزی! این اطراف پیدایت شده است؟! فکر نکنم آن قدر جرئت داشته باشی که اینجا بایستی، بجنگی و خودت را خیس نکنی...! لوسی از تو شجاع تر به نظر می رسد... مگر نه لوسی؟!" و به دخترک که همچنان اشک می ریزد نگاه می کنم. با پوزخند و در عین حاضر جوابی می گوید:"شما بهتر است سرتان به کار خودتان باشد، دوشیزه اکوریا!" در حالی که هنوز غرق خودستایی های خود است هیولایی به او حمله می کند. می بینم که رنگش سفید می شود و دستانش می لرزد. هیولا ترس او را بو می کشد و مست تر از قبل به طرف او هجوم می آورد. دهان هیولا دقیقا جلوی صورت کارل قرار می گیرد. بی معطلی با یک ضربه سر هیولا را از تنش جدا می کنم. کارل، لرزان سر جایش میخ کوب شده است. با تمسخر می گویم:" منظورت این است که بگذارم هیولا پوست صورتت را از جا بکند؟! خب؛ من نمی توانم اینقدر بی رحم باشم ولی تلاشم را می کنم." او در حالی که هنوز در شک است می گوید:" مرسی!" من که فرصت را مناسب دیده ام می گویم:" حالا چطور است حرفت را که گفتی من هرزه ام، پس بگیری؟!" کارل با چشمانی پر از اشک می گوید:" ببخشید." زیر لب می گویم:" ضعیف!" و همراه با لوسی کوچولو به پسر 24 ساله ای که مثل دختر بچه ها گریه می کند نگاه می کنم. آن ها را به سمت کلیسا هدایت می کنم. سرداب کلیسا همیشه از خطر حمله ها در امان است. هنوز هم نفهمیدم چرا! شاید به خاطر این که ساحره ها را آنجا شکنجه می دادند تا به گناه متفاوت بودن اعتراف کنند، حالتی مقدس پیدا کرده است. حتی تصور آن صحنه ها هم حالم را به هم می زند. آن کشیش ها فرق چندانی با کانلا ی خودمان نداشته اند.
در میدان شهر، کنار صلیب مرمری وسط میدان، شهردار پیر شهر چند هیولا را زمین زده است. به کمکش می روم. اسمش "جیمر هوک" است. می توانم بگویم او تنها آدم درست این شهر است. اهل این اطراف نیست، شبیه "اوشن گیتی" ها است. با سن و سالی که از او گذشته هنوز خوب می جنگد. به او نزدیک می شوم و چند هیولای دور و برش را می کشم. عرق سرد کرده است! فکر کنم سکته ی ناقص زده است. آرام دست روی شانه اش می گذارم. لحظه ای چشمانش پر از محبت می شود. بعد می گوید:" راستش را بخواهی سیلوی... تو تنها آدم پراید هستی که هنوز به اصول انسانیت پای بند است." می خندم و پاسخ می دهم:" من هم اهل اینجا نیستم! من اهل هیچ کجای "میدل لند " نیستم... هیچ کدام از 12 شهر!" آقای هوک ضمن سرفه کردن شمشیرش را داخل گلوی یک هیولا فرو می کند. بعد ناگهان خشکش می زند. به جایی که او به آن خیره شده است نگاه می کنم. هجوم هیولا هایی را می بینم که در میانشان چیزی مثل گلوله ای از آتش سوزان جلو می آید. یک لحظه پلک می زنم و بعد دیگر آن گلوله ی آتشین آنجا نیست. شیاطین خیلی خیلی نزدیک شده اند. پشت به پشت آقای هوک می ایستم. بی وفقه می کشم. سری بعد از سری، دستی بعد از دستی، مثل اره برقی ای شده ام که هر چه را سر راه خود می بیند قطع می کند، حالا فرقی ندارد دست، پا، کمر یا سر! فقط قطع می کند! ناگان خون توی صورتم فواره می زند. خون گرم... خون انسان!! با ترس بر می گردم... جنازه ی بی جان آقای هوک روی زمی است و شیاطین بی مقدار و پست بالای سرش مهمانی گرفته اند... بعد نگاهم روی قاتل خشک می شود. آن قد... آن نگاه... آن چشم ها! ولی من خودم او را کشتم، این امکان ندارد. مو های مشکی اش در دنباله ای سرخ می سوزد. چشمانش هم رنگ خون تازه ی هوک بیچاره است. بلند قد و با جذبه و به شکل وحشتناکی عصبانی و انتقام جو! بارانی بلند قرمزی به تن دارد که زیر آن شلوار و تیشرت مشکی پوشیده است. در چشمانش خشم می سوزد. با ضربه ای شمشیر را از دستم در می آورد و آن را زیر گلویم می گیرد. با انگشتان بلن و قدرتمندش شانه ام را می گیرد. من را به طرف خود می کشد و می گوید:" نه؛ به این زودی نمی میری! ارباب هنوز با تو کار دارد... من هم با تو کار دارم...! کار هایی ناتمام که دست نیست نا تمام بماCند!" قلبم می استد. تصور بلا هایی که برای انتقام سرم خواهد آورد باعث می شود آرزوی مرگ کنم. او سراپاخشم است و یک شیطان خشمگین از هر شکنجه گری بدتر است. شمشیر را کنار می کشد و بعد کسی چراغ ها را خاموش می کند!





فصل سوم رتوگان

از دست هایم آویزانم. خون آلود و بی نهایت تهوع آور! می توانم تک تک جا های از بدنم را که کانلا به آنها دست زده است ، حس کنم. دوباره همان جملات تکراری! شمشیرش را زیر گلویم می گیرد و می گوید:" اغواگر خوبی بودی... خیلی خوب... ولی برای گول زدن من کافی نبود...اغواگر!" دوباره لگدی نثار بدن دردمندم می کند. شیاطین بی عقل اطرافم با هر ضربه جیغ می کشند و شادی می کنند. تمام هیکلم خون است. جای شلاق ها ...جای ناخن ها و دندان های شیاطین و... یاد و خاطره ی خیلی چیز ها را می توانم روی لاشه ی نفسکشم ببینی. کانلا می چرخد و مزخرف می گوید و باز می چرخد و همچنان می گوید... و بعد از هر سکوت با معنی من بی رحمانه لگدی یا ضربه ی شلاقی نثارم می کند. خیلی نا مردانه است!... من نمی توانم از خودم دفاع کنم...! کانلا دوباره داغ کرده است و چون من با گریه و التما نمی خواهم که تمامش کند، هر بار ضربه ها را سنگین تر می کند. حالا که خوب فکر می کنم شیطان پستی است... بی خود خودم را حرام یک چنین شیطان بی بوته ای کردم. دو باره داد و هوار راه می اندازد و شلاق را بالا ی سرش تاب می دهد تا آن را مهکم به بدن نیمه عریان شده آم بکوبد!... به اطراف دقت می کنم... درون سیاهچالی از سنگ خارا ی سیاه هستم. این سنگ ها فقط در " هیل گیت" پیدا می شوند. با خودم می گویم:" پس رتوگان باید اینجا باشد." ناگهان در سنگی رو به رویم باز می شود و هیبت مردی چهار شانه با مو ها و چشمانی قهوه ای ظاهر می شود. کانلا ناگهان خفقان می گیرد. مرد با گام هایی آرام و شمرده جلو می آید. در اعماق قهوه ای چشمانش سوختن شعله ای سرخی را می بینم. ردای سفید به تن دارد و شنلی مشکی و شق و رق به سر شانه هایش وصل است وکلاهش تقریبا تمام پیشانی اش را پوشانده است. مو هایش نسبتا بلند است و از زیر کلاه شنل به صورت خیلی لخت بیرون زده است. در یک دستش عصایی از نقره قرار دارد که به شکل اژدهایی چنبره زده تراشیده شده است و جای چشمانش دو یاقوت سرخ قرار دارد. کانلا عقب می رود و نیمچه تعظیمی می کند. شیاطین حاضر در اتاق همه ساکت می شوند. کانلا با احترامی آلوده به ترس و چاپلوسی می گوید:" ارباب... لازم نبود اینجا بیایید... این همان اغواگری است که دو دستیارتان را سر به نیست کرد!" با اشاره ی دست مرد- که حالا می دانم رتوگان است- کانلا دو باره ساکت می شود. رتوگان کلاهش را بر می دارد. دسته ای از موهایش را با حلقه ای، محکم پشت سرش بسته است. گوش هایش از حالت عادی انسان کمی باند تر و نک تیز تر است.صورتش صاف صاف است. عاری از یک دانه مو! با نگاهی سنگین دورم قدم رو می کند. دارد اعصابم را بهم می ریزد. با غرولند بلند می گویم:"ببینم توی زندگی قبلی ات لاشخور یا کفتار بودی؟" کانلا با خشم جلو می آید ولی رتوگان متوقفش می کند.او با لبخندی شیطانی جلویم می ایستد و می گوید:" پس تو... یک دختر 18 ساله ی تک و تنها(!) دستیار های من را کشته ای؟!! فکر کنم باید در انتخاب دستیار دقیق تر باشم...!" به اعتراض می گویم:" 19.5" چشمانش گرد می سود. دو باره می گویم:" من 19.5سالم است!" با تمسخر می گوید:" باشد... خانم 19.5 ساله...!" بعد خطاب به کانلا می گوید:" مال تو است. هر کاری دوست داری با او بکن! برای من اهمیتی ندارد." کانلا مثل کفتاری که سزگروهش به او اجازه ی غذا خوردن داده باشد، جلو می آید. تکه ای پاره شده از لباسم را می گیرد، صورتش را جلو می آورد و به طرز ترسناکی می گوید:" اول بگذاز از این شروع کنیم. " طنابی را که دستانم به آن بسته شده را دور مچم می پیچم و می گیرم. لگدی جانانه نثار زیر شکم کانلا می کنم . بعد طناب را به طرف خودم می کشم و خودم را بالا می کشم. پایم را دورش حلقه می کام و مثل ماری دورش می پیچم. کانلا روی زمین دراز کشیده و نالا می کند. هرهر می خندم و می گویم:" تو ابدا دستت به من برسد. " بعد خطاب به رتوگان می گویم:" برو شیطان عوضی ... از رو به رو شدن با من فرار کن... تو فقط یک ترسویی!" او در درگاه بر می گردد و به این صحنه نگاه می کند. بعد دوباره بر می گردد و می گوید:" کانلا ! بدون هیچ کار دیگری او را مستقیم به سیاهچال بفرست... از او خشم آمد. با او کار دارم!" و من را با کابوسی به نام اسارت تنها می گذارد. کانلا ناله می کند و فحش می دهد. حق هم دارد. دیگر من را ندارد. این هم تلافی هر کاری که با من کرده بود! من تازه دارم شروع می کنم! به هر حال من یک اغواگرم!


فصل چهار ارباب

سرد و نمور... خیلی نفرت انگیز است! گوشه ی دیوار اسکلت نیمه کاره ی انسانی قرار دارد. تاریک است. ظلمات! فقط کمی نور از دریچه ی روی سقف که دو شیطان کنارش نگهبانی می دهند، داخل می آید. از خودم متنفرم ! بمیرم بهتر از این است که برده ی رتوگان بشوم. هیولای کثیف! اعصابم به هم ریخته است... بهتر بود لباس نمی پوشیدم جای این که این لباس تکه تکه را بپوشم. از راه روی بالای سرم سر و صدا بلند می شود . دریچه ی روی سقف باز می شود و هیکل بر افروخته ی کانلا ظاهر می شود. آرام از پله ها پایین می آید. بسته ای که در دست دارد را به طرفم پرت می کند. آن را می گیرم و باز می کنم لباس است. با سوء ظن نگاهش می کنم. جلو می آید و به سردی می گوید:"ارباب کارت دارد... این را بپوش...!" به طرف در بر می گردد ولی بعد منصرف می شود ، به طرف من می آید و می گوید:" خوب از دستم فرار کردی ... ولی... کسی که انتخاب کردی از من خیلی بدتر است. دلم برایت می سوزد دختر کوچولو ... باید خیلی تحمل داشته باشی. بعدا التماسم می کنی...التماس می کنی که نجاتت بدهم!" من را به دیوار می چسناند. با لگدی عقب پرتش می کنم و می گویم:" هرگز... اگر تمام عمرم ،شب و روز شکنجه ام بکنند از شیطان پستی مثل تو کمک نمی خواهم." کانلا شانه بالا می اندازد و بیرون می رود.دریچه بسته می شود.
لباس را نگاه می کنم. یک ردای بلند و سفید زنانه است. کنار پهلو هایش دو سوراخ بزرگ وجود دارد. آن را تنم می کنم. چفپقدر عالی است که از دست آن لباس پار هراحت شدم هر چند که از این سوراخ ها خوشم نمی آیم. در باز می شود و دو هیولا داخل می آیند... دست هایم را پشت سرم با دست بندی فولادی می بندند. بعد به جلو هلم می دهند. تالار های پوشیده از سنگ های سیاه را طی می کنیم. به دری سنگی سفیدی می رسیم. در باز می شود. وارد سالنی سیاه و سفید می شویم. به اندازه ی سالن اصلی یک کلیسا ی جامع است. دیوار سیقل داده شده اند و سقف با پارچه هایی سفید و مشکی پوشیده شده است. در بالای سالن یک تخت از یاقوت کبود قرار دارد. که روی آن رتوگان مثل زئوس نشسته است. دست چپ او کانلا قرار دارد و در طرف دیگرش شیطانی در هوا معلق است.تمام کره ی چشمش به رنگ آبی روشن است. پوستش به رنگ آبی است و مو های سبز رنگی دارد که در هوا معلق اند. هیچ به تن ندارد. پایین بدنش مثل بدن پری های دریایی فلس دارد و در پایین به جای پا به چهار بازوی قدرت مند منتهی می شوند. روی سینه هایش را با چیزی سبز شبیه به جلبک پوشانده است. زبان سفید رنگ و دو شاخه اش را گاهی برای مزه کردن هوا بیرون می آورد. دو ردیف دندان تیز و مخروطی تو دهانش جای گرفته است. یک زن است با آمدن من هیس هیس می کند و در گوش رتوگان چیزی را زمزمه می کند.
با دیدن من شوقی در چشمان رتوگان برق می زند. سرعت گام هایم را کم می کنم. حالا جلو ی پای رتوگان رسیده ام. هیولای پشت سرم محکم به زانویم میکوبد تا زانو بزنم. گرمپی روی زمین می افتم. خودم را جمع و جور می کنم و سرم را بالا می گیرم. چشم های کانلا پر از تمسخر آکنده با لذت است. فکر می کند قرار است رتوگان زجرم بدهد! بنشین و تماشا کن.! بله تماشا کن ...ببین چطور خامش می کنم.من اغواگرم نه برگ چغندر! یک اسلیر مثل من می داند باید چه کار کند. هیولای کنار دستش با شک و نفرت نگاهم می کند. انگار دشمن خونی ام است.
رتوگان بلند می شودو دو هیولای نگهبان را مرخص می کند. چند دور دورم می گردد و براندازم می کند، بعد می گوید:"بلند شو!" بی تامل مثل فنر از جا می پرم و می ایستم. با غرور سرم را بالا می گیرم و کمی شهوت هم چاشنی بینی خوش حالتم می کنم. رتوگان سر جایش بر می گردد، لم می دهد و و می پرسد:" اسمت چیست؟" با حاضر تمام جواب می دهم:"از من توضیح واضحات می خواهی؟" کانلا با تهدید می گوید:"جواب بده، البته اگر سرت را روی تنت دوست داری!" بعد دست به قبضه ی شمشیر می برد.می خندم و می گویم:" تهدیدفایده ندارد! من که می دانم آن شمشیر هیچ وقت به یک قطره خون هم آغشته نمی شود.پس تهدید بی خود نکن. اگر تو خبرچینی نکرده باشی –که بعید میدانم- باید بگویم که اسمم سیلویا است. سیلویا اکوریا!" رتوگان که از جوابم خوشش آمده است با لبخندی می گوید:"اهل کجایی اسلیر جوان؟" هیولای کنار دستش به اعتراض غرغر می کند و دوباره در هوا می لولد.. دتوگان با تهدید می گوید:" کافی است ریدا! نمی خواهم بیش از این بشنوم." دوباره رو به من می کند و لبخند به لبانش باز می گردد. در جواب می گویم:" هیچ کجا...!" باتعجب می گوید:" اهل هیچ کدام از دوازده شهر نیستی؟!" کانلا با پوز خند می گوید:" حتما از آن کولی های بی سرو پای ولگرد است." به هرهر می خندد. ولی با دیدن چشم غره ی رتوگان ساکت می شود. رتوگان مشتاق تر می پرسد:" خانواده چی، خانواده داری؟" یک لحظه ساکت می شوم بعد می گویم:" تمام عمرم تنها بوده ام . مادرم بعد از تولدم مرده - این طور که من می دانم- و نمی دانم پدری دارم یا نه."کاملا طوری که رتوگان نشنود می گوید:" با شغلی که داری بعید هم نمی دانستم. فکرش را بکن یک دختر که تمام عمرش تنها بوده !" بعد لبش را می گزد. رتو گان می رود سر اصل مطلب و می گوید:" کسی به نام گاس رایدر را می شناسی؟ لئو لئوپارد را چطور؟!" با اعتماد به نفس می گویم:" بله ... خودم کشتمشان... دستیار های تو بودند، باید بگویم که احمق و شهوت پرست بودند... خیلی بد هم نمردند... یعنی می توانستند بدتر هم بمیرند. گاس آدم بود توی آتش سوخت و لئو... خب موجود خیلی بدی هم نبود ولی دستیار تو بود و باید می مرد. افتاد روی استالاگتیت های یاماتو! سینه اش شکافت. صحنه ی جالبی نبود ولی باید اتفاق می افتاد." رتوگان به اعماق چشم هایم نگاه می می کند هم خشگین است و هم شگفت زده! احتمالا با خود می گوید:" چگونه یک دختر به این سن و سال می تواند این قدر خشن باشد؟! او خیلی بی رحمانه حرف می زند... پر از خشم و نفرت است ولی چرا؟!" و حتما با خود می گوید:" مار خوش خط و خال... چطور جرئت می کنی؟ تو دو تا از بهترین دستیار هایم را کشتی و با افتخار در برابرم حرف می زنی؟! چطور جرئت می کنی؟!" رتوگان بلند می شود و می ایستد. آرام جلو می آید، گلویم را می گیرد، از زمین بلندم می کند و می گوید:"تو... اسلیر بدبخت حقت این است که بمیری... ولی نه ... هنوز زود است. باید زجر بکشی. نه با شکنجه ... باید به من خدمت کنی. همیشه مثل سگ دنبالم راه بیفتی و هر کاری می گویم انجام بدهی!" به چشمانم خیره می شود می خواهد زجر یا ترس را بیابد ولی چیزی پیدا نمی کند. رهایم می کند. روی زمین می افتم. سرفه می کنم ولی بعد بلند می شوم و می ایستم. مسقیم توی چشمانش که مثل دو تیله ی شیشه ای می درخشند خیره می شوم و می گویم:" همان طور که انظار داشتم... باشد...قبول است." بعد دستان بسته ام را جلوی صورتش می گیرم، از زیر آنها نگاهش می کنم و می گویم:" ولی اول باید این ها را باز کنی." او ناباورانه نگاهم می کند. تعجب کرده که چرا عجز و لابه نمی کنم، التماس نمی کنم ویا نمی گویم هرگز و مخالفت نمی کنم؛ بلکه با ریشخند به او می گویم که قبولمی کنم.
به طرف در بر مب گردم و نگهبان ها هم دنبالم می آیند. قبل از بیرون رفتن بر می گردم و به صحنه ی پشت سرم نگاه می کنم. رتوگان روی تختش لم داده و به دور دس خیره شده است، شدیدا در فکر فرو رفته. ریدا در کنارش درحال غرغر کردن است و کانلا چهار زانو روی زمین نشسته است و مبهوت به نظر می رسد. گفته بودم که من یک اغواگرم و یک اسلیر هیچ وقت به سادگی تسلیم نمی شود.نه کانلای عزیز؟!! حالا بگو چه کسی این دست رابرد؟ تو که نبودی... می دانم شکست سخت است. بلند – طوری که همه بشنوند- می گویم :" فکر کنم که گفته بودم که می یک اغواگرم!
 
آخرین ویرایش:
هی رفقا یعنی اینجا کسی نیست که در مورد داستان من نظر بده؟!:-/
تورو خدا حداقل بگین بیخود بود.:(( راستی اگر به هر دلیلی این سوال براتون پیش اومد که این داستان چه ربطی به dmc داره ... باید بگم که تا دو فصل دیگه دانته به شکلی غریب الوقوع وارد داستان می شه!
یکی یه نظری بده ! لطفا!!!:(
 

کاربرانی که این گفتگو را مشاهده می‌کنند

تبلیغات متنی

Top
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
اگر میخواهی عضوی از بازی سنتر باشی همین حالا ثبت نام کن
or