1. به منظور درک هر چه بیشتر مشکلات کاربران در ارتباط با نحوه اتصال و پینگ در بازی های آنلاین لطفا به گفتگو های زیر مراجعه و مشکلات خود را بیان نمایید.
    اعلام اسامی بازیهایی که به دلیل PingTime بالا با مشکل یا لگ شدید مواجه هستند
    اعلام اسامی بازیهایی که توسط سیستم فیلترینگ ایران و یا کشور میزبان فیلتر شده
    اعلام بازخور بهبود PingTime
    بستن اطلاعیه

The Lost Memories ---پایه و اساس بازی بزرگ "Silent Hill" -- تحلیلی بزرگ برای این بازی

گفتگو در 'Game Communities' ایجاد شده توسط Nemesis, ‏Feb 25, 2007.

  1. In madness you dwell کاربر فعال

    ارسال ها:
    1,822
    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 3, 2010
    نام:
    Amir
    در دنیای امن هری
    چیز دیگری که گفتنش خالی از لطف نیست دکور آپارتمان میسون, و به خصوص اتاق هدر هست, به خاطر این که این اتاق بازتابی از دنیای درون و زندگیی که قبل از SH 3 داشته هست. بکجور فضای نوستالتژیک در رابطه با اتاق وجود داره - ما نمادهای زیادی از زندگی آلسا میبینیم اما شاهد چیزهای کمی در رابطه با زندگی هدر هستیم. نه دفترچه خاطراتی, نه دفترچه تلفنی, نه عکسی از دوستان. به نظر میرسه که تمام زندگی هدر حول محور دنیایی بسته و راحتی که توسط پدر دلسوزش ایجاد شده و کششی ثابت که به زندگی گذشته اش داره میچرخه.(هدر در طول بازی به کسی اشاره نمیکنه. یعنی اون هیچ دوستی نداره؟) شاید این سایه زندگی های گذشته اون بود که مانع از این میشه که اون یک زندگی نرمال رو شروع کنه؟
    در هر صورت هدر با زندگی در دنیای کوچکش یجورایی تبدیل به فرد منزوی میشه که از دنیای بیرون و آدمهاش میترسه.(اون همیشه یه چاقو به همراه داره, انگار که منتظره تا بهش حمله بشه). اگر توجه کنید در اولین ملاقاتش با داگلاس, هدر سعی میکنه تا هر چه زودتر از اون دور بشه.("بابام همیشه بهم گفته که با غریبه ها صحبت نکنم") و حتی زمانی که داگلاس سعی داره بهش کمک کنه اون به این رفتارش ادامه میده. نیمه اول بازی کلا به تلاش هدر برای فرار از دنیا و رسیدن به خونش اختصاص داره. اما با وجود این که اون فرد منزوی هست ولی با احساساتی مثل دلسوزی غریبه نیست. این احساس رو میشه به خوبی در مرحله Hilltop و حس اون نسبت به گیاهی که پژمرده شده دید. (نمیدونم چجور گیاهی هست این اما دیگه پژمرده شده...بیچاره).

    [​IMG]

    یکی دیگه از نشانه های زندگی هدر ظاهر اون هست. موهای ژولیده, لباسهای کثیف....به نظر میرسه که اون اصلا به ظاهرش اهمیتی نمیده. این یه چیز معمول برای افراد مردم گریز با یک حوزه کوچک از ارتباطات اجتماعی هست. در واقع چرا اون اصلا نیاز داره که خوب به نظر برسه وقتی که تنها کسی ظاهرش رو همینجوری هم که هست دوست داره پدرشه؟ اون همچنین به تناسب اندام خودش هم اهمیت نمیده. در ابتدای بازی ما اون رو درحال چرت زدن در همبرگر فروشی میبینیم.(که همبرگرهای چرب که سرشار از کلسترول هست رو میفروشه). و در ادامه او اذعان میکنه که خوراکی ها رو دوست داره...("توی ویترین جعبه هایی از شیرینی و شکلات وجود داره...من عاشق اینجور چیزام"). ما همچنین میبینیم که اون زیاد تندرست نیست. (بعد از دویدن مسافت بسیار کمی اون نفس کم میاره). و در انتها هدر یک فرد سیگاری بوده اما بنا به دلایلی اون رو ترک میکنه.

    [​IMG]

    ما نشون دادیم که هدر میسون یک فرد منزوی هستش که در دنیای امنی که پدرش برای اون ساخته زندگی میکنه. رفتار بچگانه داره و پر از ترس. اما با این وجود اون هیچ نوع زندگی دیگه ای رو نمیخواست, و هیچ تمایلی به ترک پدرش نداشت. اما به زودی همه چی تغییر میکنه و مجبور میشه دنیایی رو که با اون خو گرفته بود رو ترک کنه.
     

    Attached Files:

    آخرین ویرایش: ‏Sep 24, 2015
  2. In madness you dwell کاربر فعال

    ارسال ها:
    1,822
    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 3, 2010
    نام:
    Amir
    البته که این زندگی شاد نمیتونه واسه همیشه ادامه پیدا کنه. هدر نمیتونست تمام خاطراتش رو پنهان نگه داره. و با گذشت 17 سال بالاخره شخصیت واپس زده شده آلسا نمایان میشه. یک روز یکشنبه معمولی بود که هدر به مرکز خرید میره تا برای پدرش چیزی بخره در بین راه به یه همبرگر فروشی (Happy Burger) میره تا چیزی بخوره و در اونجا به خواب فرو میره.
    -------------------------------------
    معنای رویا
    در رویا هدر خودش رو در دنیای کابوس وار آلسا پیدا میکنه. شاید این رویا یک نوع اخطار از قبل باشه. همونطور که میدونیم خواب ها پر از سمبل و دارای معانی بسیار عمیقی هستند. به همین دلیله که تعبیر خواب در طول تاریخ محبوب بوده. در ابتدا هدر متوجه نیست که چطور به اینجا رسیده و با دست پاچگی به چاقوی در دستش نگاه میکنه. ممکنه که اون فقط به پارک اومده تا شخصی رو بکشه؟ در هر صورت اون دلیل حضورش رو به یاد نداره – مثل اینکه اون این دلیل رو در راه به اینجا فراموش کرده و با چاقویی در دست به پارک اومده تا تنها از سرنوشتش اطاعت کنه. تمام درهایی که در پارک هستند یا قفل اند یا این که به بن بست منتهی میشند. تنها فقط یک راه وجود داره, راه پله هایی به بالا, اما نه به سوی بهشت بلکه به یک رولر كوستر (roller coaster) شوم. در نهایت اون شروع به راه رفتن بر روی ریل میکنه – راه پر پیچ و خم زندگی ولی در اینجا ما هیچ راه دیگه ای رو نمیبینیم. در واقع این بدین معناست که هدر در زندگیش هیچ انتخابی نداره (البته یک راه جایگزین هم هست – اونم اینه که خودش رو به پایین پرتاب کنه, نمادی از مرگ) و در نهایت در پایان راه ما نوری را میبینیم. آیا این نور رستگاریه؟ نخیر, این تنها نور چراق یک ترنه که چیزی جر مرگ به همراه خودش نداره. این ترن در یک چرخه ای از مرگ آفرینی به دام افتاده. این مورد تا حدودی به قضیه آلسا شباهت داره. خب, ریل نمادی از زندگی هدر هستش. اون هرگز حق انتخاب نداشت. همه چیز از قبل برای او تصمیم گیری شده بود و قابل تغییر هم نبود. اون محکوم شده بود تا از چرخه تولد دوباره آلسا رنج بکشه. اما تولد دوباره چه چیزی برای اون به ارمغان میاره؟ بهشت و رستگاری, همونطوری که کلادیا موعظه میکرد؟ خیر, درست مثل برخورد با ترن, این چرخه تولد دوباره هم تنها مرگ و عذاب رو بهمراه خودش داره.

    [​IMG]
    -------------------------------------
    هدر در Happy Burger از خواب بیدار میشه. همش فقط یه کابوس بود و حالا اون بیدار شده و تمام اون چیزهای وحشتناک از بین رفته....یا حداقل اینطور فکر میکنه. نور قرمز خورشید در حال غروب فروشگاه را غرق در خود کرده. خورشیدی که بومیان سایلنت هیل از اون به عنوان خدا یاد میکردند. وضعیت خورشید حاکی از نزدیک شدن شب هست, شاید شبی برای کل دنیا؟(داهیلا گلسپی: حتی در روشنایی روز, تاریکی خورشید را فرا میگیرد! مرده حرکت میکند و شهیدان در آتش جهنم خواهند سوخت! همه خواهند مُرد!) اما مفهموم عمیقتری در این جا وجود داره. نور آفتاب قرمز خوشید بر روی هدر افتاده (LM: هدر در مغازه همبرگرفروشی از کابوس بلند میشود. داخل مغازه به طرز اسرار آمیزی به رنگ قرمز خورشید در حال غروب در آمده.) رنگ مرگ و تولد دوباره.

    [​IMG]

    با این وجود هدر اهمیتی به این چیزها نمیده پس بنابراین Happy Burger رو ترک میکنه و یک تلفن عمومی پیدا میکنه تا به پدرش زنگ بزنه. (توجه داشته باشید که در Sh3 خبری از تلفن همراه نیست – یکجور اشاره به دوره زمانی بازی)
    هدر: "بابا؟ منم. متاسفم زودتر زنگ نزدم. به هر حال دارم میام خونه. آه, راستی اون چیزی هم که میخواستی گیر نیاوردم. باشه, باشه, حتماَ. منم دوست دارم بابا. "
    در اینجا هدر برای اولین بار با داگلاس برخورد میکنه. اجازه بدید یک بار دیگه مکالمه بین این دو رو مرور کنیم چون که نقش بسیار بزرگی در بسط دادن شخصیت هدر داره.
    داگلاس: هدر. من باید با تو صحبت کنم. من داگلاس کارتلند هستم. یه کارآگاهم.
    هدر: یه کاراگاه؟ واقعا؟ خب از صحبت کردن باهاتون خوشحال شدم.
    داگلاس: صبر کن. یکی هست که میخواد تو رو ببینه. بهم یه ساعت یا حداقل نیم ساعت وقت بده.
    هدر: بابام همیشه بهم میگه با غریبه ها صحبت نکنم.
    داگلاس: این خیلی موضوع مهمیه. در رابطه با تولدته
    هدر: علاقه ای ندارم.....هنوز داری دنبالم میای. باید جیغ بکشم؟
    داگلاس: متاسفم. من همینجا صبر میکنم.

    [​IMG]

    ما میبینیم که هدر از داگلاس دوری میکنه و این تنها فقط به خاطر انزوا طلبی اون نیست. در این صحنه داگلاس تجسمی از گذشته هدر هست. اون میخواد تا در مورد تولد هدر باهاش صحبت کنه. یعنی دقیقا یکی از چیزهایی که اون سخت تلاش میکنه تا فراموش کنه. اساساَ, فرار از داگلاس یک جور واکنش دفاعی نسبت به فرار از خاطرات گذشتش هست. اما این بار, او نمیتونه. کلمات داگلاس باعث میشه که خاطرات فراموش شده هدر بیدار بشند و وقایع عجیب و ترسناکی رخ بدند. بعد از گفتگو قدرت آلسا خودش رو آشکار میکنه و مرکز خرید به همراه هدر به درون دنیا جهنمی اون فرو میرند.
     

    Attached Files:

    horror_08 این نوشته را Like کرده است.
  3. In madness you dwell کاربر فعال

    ارسال ها:
    1,822
    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 3, 2010
    نام:
    Amir
    تغییر
    برخلاف سایلنت هیل 1, تغییر دنیا به صورت ناگهانی رخ نمیده و دیگه صدای آژیر به گوش نمیرسه. هدر به تدریج عناصری از دنیای آلسا رو میبینه. در ابتدا یک نماد(یک خاطره مبهم از دوران کودکی),سپس صدای امبولانس (خاطرات زمانی که در آلکمیا بستری بود) و سپس فقط خون و هیولا. طبق گفته سازندگان بازی این حاکی از جریان بازگشت تدریجی خاطرات مادر خدای فرقه, بیدار شدن آلسا و دنیایش در ذهن هدر هست. درهای قفل, بن بست ها, تاریکی....صدای پرجنب و جوش مردم در بازار و غرش خودروها حالا در سکوتی وهم آور غرق شدند که تنها چیزی که این سکوت رو میشکنه صدای قدم های موجودات عجیب و غریبه. به همراه خاطرات ترس هم به سراغ هدر میاد, اون مضطرب و هیجان زده میشه (حتی یه پوستر ساده هم ترسناک به نظر میاد).

    [​IMG]

    اون آمادست که یه هیولا ببینه. هدر که در حال جستجوی راه خروج هست, تصادفا وارد یک لباس فروشی میشه و اسلحه ایی رو بر روی زمین میبینه. بلافاصله اسلحه رو برمیداره(دقت کنید این کار رو قبل از اینکه هیولا رو ببینه انجام میده) و بعدش متوجه موجودی وحشتناک در گوشه فروشگاه میشه. موجود در حال تغذیه از یک جسد هست. در چنین موقعیتی چه کاری باید انجام داد؟ البته که فرار! فرار کردن از فروشگاه و به دنبال کمک گشتن. اما هدر از ترس خشکش زده. تنها را نجات از این اوضاع شلیک کردن به هیولا بود (یا شاید هم اون فرار نکرد چون که واقعا دلش میخواست به اون هیولا شلیک کنه). بعد از بررسی کردن جسد هیولا, اون راحت ترین نتیجه گیری رو انجام میده که خودش رو از هر احساس گناهی رها کنه ( هدر:" این قطعاََ انسان نیست. زدن چنین حرفی دیوونگیه, اما تنها کلمه ای که میشه برای این موجود به کار برد "هیولا"ست."). بدون هیچ شکی چنین اوضاعی دیوونگی محضه, اما هدر متقاعد شد که خودش در وضعیت نرمالی قرار داره("فکر نکنم که روانی باشم"). این یه هیولا بود و هدر هم کشتش ("این یه...یه...هیولاست....من کشتمش"). هیچ مشکلی در کشتن یه هیولا وجود نداره, درسته؟ همونطور که مشاهده کردیم, هدر برای این که به خودش بقبلونه دیوونه نیست, پذیرفته که هیولاها واقعاََ وجود دارند.
    =============
    کلادیا
    هدر در حالی که در مرکز خرید سرگردانه, با زنی به اسم کلادیا رو به رو میشه که ردایی سیاه به تن داره, دوست دوران کودکی آلسا. هدر البته اون رو نمیشناسه.(کلادیا:"من کلادیا هستم." هدر:"خب که چی؟"), اما ظاهر کلادیا در بیدار کردن خدای درون هدر موثر واقع میشه-به همین علت هست که بعد از ملاقات با کلادیا هدر سردرد وحشتناکی میگیره, و صداهایی که مربوط به زندگی گذشته اش میشه رو میشنوه. هدر دیگه حالا به طور کامل در دنیا آلسا فرو رفته.

    [​IMG]
    =============
    هدر نمیدونه که چرا توی این دنیای جهنمیه و چرا در بین این همه آدم این اتفاقات برای اون رخ میده("اگر میدونستم چی به چیه که انقدر گیج نمیزدم") - اون فقط میخواد که فرار کنه. بره به خونه, پیش پدرش ("من با مترو به سمت خونه میرم"), اما اون درک نکرده که نمیتونه از کابوسی که در سرشه فرار کنه. اون نمیبینه (یا این که نمیخواد) که دلیل تمام این اتفاقات خودش هست. هدر متقاعد شده که داگلاس اون رو وارد این این ماجراها کرده و این دنیای تغییر شکل داده و هیولاها توسط کلادیا احضار شدند ("کلادیا؟ درسته؟ همه این کارها رو تو انجام دادی؟"). اون متوجه میشه که سرزنش کردن بقیه آسونتره و از این که خودش احتمالا مشکلی داره چشم پوشی میکنه. هدر نقش یک بره بیگناه رو ایفا میکنه که قربانی نقشه های شیطانی کلادیا و داگلاس شده ("شاید من فقط یه رهگذر بیگناه هستم اما نمیتونم برای تو احساس تاسف بکنم چون که تو من رو وارد مخمصه کردی"). اما هنوز احساسی وجود داره که این اتفاقات عجیب یجورایی واقعاََ به خودش ارتباط داره. ("احساس عجیبی بهم دست داده که یجورایی این اتفاقات به من ربط داره")
     

    Attached Files:

    • 1.jpg
      1.jpg
      File size:
      27.4 KB
      مشاهده:
      45
    • 12.jpg
      12.jpg
      File size:
      26.4 KB
      مشاهده:
      45
    آخرین ویرایش: ‏Dec 14, 2015
    Safety & Peace و horror_08 این نوشته را Like کرده اند.
  4. In madness you dwell کاربر فعال

    ارسال ها:
    1,822
    تاریخ عضویت:
    ‏Jan 3, 2010
    نام:
    Amir
    Halo of the Sun
    در حالی که هدر در دنیای آلسا سرگردانه با علامتی مرموز به اسم Halo of the Sun مواجه میشه که فقط با یک نگاه به اون دچار سردرد میشه. دلیلش ساده هست. HotS قسمتی از دنیای آلسا هست و نگاه کردن به اون باعث میشه یادآوری خاطرات تاریک گذشته و تحریک شدن خدای درون هدر میشه که کاملاََ دردناکه. اما این تنها کاری نیست که این نشان انجام میده. از اونجایی که آلسا اعتقاد داشته که این نمادی از تناسخ هست پس در جهان ناخودآگاهش این نشان تبدیل میشه به نشانی از تولدی دوباره. به عبارت دیگه, چک پوینت. به همین علته که وقتی هدر میمیره همیشه میتونه کناره یکی از علامت ها زنده بشه. خب, نامیرا بودن چیزه بدی نیست ("پس مرگ آخر کار نیست. اگر ازم بپرسی میگم چیز بدی نیست"), اما این چرخه ای بی انتها از تولدی دوباره هست که درد و رنجی فراوان به همراه خودش داره(درد هنگام نجات داده شدن, درد هنگام مرگ) و فکر کردن به چنین چیزی حال هدر رو بد میکنه(" اما میدونی چیه...تنها فکر کردن بهش باعث میشه که بالا بیارم.")

    [​IMG]
    ===============
    اما وقتی که هدر به خونه میرسه, متوجه میشه که پدرش مُرده. هری بهش گفته بود که اون قویترین مرد روی زمینه و همیشه از اون مراقبت میکنه. و حالا دیگه هری نیست. دنیای هدر خُرد میشه. حالا اون هیچ حایی برای فرار کردن نداره و تنها به فکر انتقامه("نمیذارم به خاطر کاری که کرد فرار کنه. وقتی که پیداش کنم خودم میکشمش") تا خشم طاقت فرسای خودش رو خالی کنه. حالا اون عزیزترین شخص زندگیش رو از دست داده, اون دیگه هدفی نداره. اینجا مرحله ای هست که پلات دچار تحول میشه. در ابتدا هدر سعی میکرد تا از این کابوس فرار و نجات پیدا کنه, اما حالا اون تصمیم گرفته که با وجود تمام خطرات به دنیای تاریک سایلنت هیل برگرده تا فقط از کلادیا انتقام بگیره.("من به سایلنت هیل میرم. نمیدونم چه جهنمی اونجا در انتظارمه, اما هیچ انتخاب دیگه ای ندارم")

    [​IMG]
     

    Attached Files:

    Safety & Peace و horror_08 این نوشته را Like کرده اند.

این صفحه را به اشتراک بگذارید